سلام 8-) اومدم با قسمت جدید و سوپرایز

امیدوارم دوستش داشته باشین.نظرا کم نباشه که خیلی زیاده

از اتاقش خارج شدم و درو بستم.نمیدونم چه حالى داشتم فقط خوب نبودم.اصلا…
سوار ماشین شدم و راه افتادم!
نمیدونستم کجا میخوام برم..حوصله خونه رو نداشتم.
خیلى وقت بود به مامان و بابان سر نزده بودم تصمیم گرفتم برم پیششون.دلم براشون تنگ شده بود.
تقریبا ساعت یک بود که رسیدم.گلایى که خریده بودم رو گذاشتم وسط سنگ مامان و بابا..نشستم فقط به قبراشون نگاه کردم.
نوزده سال پیش این موقع روزاى اخرى بود که من پدر و مادرمو کنار خودم داشتمو بعد براى همیشه از دست دادمشون!..خیلى دلم براى دوباره بغل کردنشون تنگ شده بود.دلم براى صداى خنده هامون وقتى دور میز خونه ى بزرگمون مینشستیم تنگ شده بود…

مامان!!میدونى پسرت عاشق یه پسرى به اسم اوه سهونه؟میدونى یه مدتى جاى برادرت بوده؟میدونى چقد دوسش دارم؟میدونى ترکم کرده؟میدونى قلبمو شکونده؟!میدونى قراره دوباره باهاش رو به رو شم؟!

بابا..میدونى لوهانى که زیر دستات تربیت شده همه چیشو باخته؟میدونى هیچ قلب و احساسى براش نمونده؟میدونى ترس رو به رو شدن با یه انسان داره دیوونش میکنه؟!

مطمئنم که میدونین!مطمئنم که میدونین همه چى چقدر ناخواسته پیش رفت!من هیچ وقت نمیخواستم همچین اتفاقى بیوفته پس..پس خواهش میکنم کمکم کنین!من همش میخوام یه قدم به سمتش بردارم میخوام بهش بفهمونم که هنوز چقد دوسش دارم ولی نمیدونم چرا…چرا بعد این همه مدت این رفتارا رو داره.

یعنی از این رفتارای من هیچی نفهمید؟نکنه بعد از ازدواجش دیگه حسی بهم نداره.

کمکم کنین اگه دوباره دیدمش بتونم باهاش درست برخورد کنم!من نمیخوام این غرورو تو رابطه با اون ادامه بدم ولی انگار نمیشه.نمیتونم…
صحبتام که باهاشون تموم شد برگشتم سوار ماشین شدم
پشت چراغ قرمز،ضبط رو روشن کردم تا حال و هوام عوض شه.دستمو بردم تا صداشو بلند کنم که یکى زد به شیشه ى ماشین.
برگشتم دیدم یه دختر بچه با یه دسته گل کنار ماشین ایستاده..شیشه رو کشیدم پایین و گفتم:سلام
دختر بچه چتریاى لّخت و تو هم گره خوردشو با پشت دستش داد عقب و گفت:سلام اقا..یه گل ازم میخرین؟
-بیار جلو ببینم
دختر بچه گلا رو گرفت جلوم و من بوى خوبشونو به داخل ریه هام کشیدم.چشامو باز کردم و با لبخند گفتم.خیلى خوش بوان.
مقدار زیادى پول دادم بهش..به پولا نگاه کرد و گفت:اقا..خیلى زیاد دادین
-اشکالى نداره بقیش براى خودت
صداى بوق ماشیناى پشتى باعث شد سرمو ببرم بالا.چراغ سبز شده بود.سریع زدم کنار که دختر دوباره اومد کنار ماشین و از پنجره ى سمت مخالفم گلا رو داد دستم.ازش گرفتم و گفتم:تنهایى؟
دختر:بله
یکم فکر کردم و گفتم:میخواى امروز یکم استراحت کنى؟
دختر نفس عمیقى کشید و گفت:بله..خیلى دوست دارم یه روز کار نکنم
با لبخند گفتم:منم مثل تو تنهام.میاى امروز با هم بریم خوش گذرونى ؟هوم؟
دختر:با شُ..شما؟
دختر بچه سرشو انداخت پایین و گفت:اگه اقاى مین بفهمه خیلى عصبانى میشه
درو براش باز کردم و گفتم:حالا تو بیا سوار شو..هرچى شد با من
دختر بچه سوار شد و خم شد با دو تا دستاش درو بست.

کمربندو براش بستم.دخترِ خیلى لاقر و در عین حال خیلى نازیم بود.پوست صافش که معلوم بود خیلى سفیدم هست،زیر گرد و غبار سیاه شده بود..گوشه هاى لباساى کهنش پاره پوره بودن و با خجالت،خودشو گوشه صندلى جمع کرده بود.سرشو انداخته بود پایین و با انگشتاش بازى میکرد:اقا..نمیریم؟
به خودم اومدم و گفتم:اها..ک.کجا دوست دارى بریم خانوم کوچولو؟
با دستاى کوچیکش چشماشو مالوند و گفت:خیلى خسته ام
با احتیاط دستمو گذاشتم رو سرش و موهاشو نوازش کردم:میخواى بخوابى؟
دختر:اوهوم..خیلى
-میبرمت خونه بخوابى خوبه؟
دختر:بله اقا.ممنون
-اسمم لوهانه..بهم بگو لوهان.اسم تو چیه؟
دختر:اسم منم هیوجینه
خمیازه اى کشید و سرشو به صندلى تکیه داد.راه افتادم به سمت خونه.نمیدونم چرا انقدر از این دخترک خوشم اومده بود اخه تیپ و قیافشم به گداها نمیخورد!دلم براش میسوخت:خب…این اقاى مینى که میگى کى هست؟
هیوجین:اقاى مین یه مرد چاق و زشته که ماها براش کار میکنیم!واى اگه بفهمه من امروز کار نکردم منو میکشه
-وقتى خواستم بر گردونمت بهت پول میدم بدى بهش 
هیوجین:واقعنى؟
-اره واقعنى…خب..از کى پیششى؟
هیوجین:نمیدونم.از وقتى که یادمه
-به خودتونم چیزى میده؟
هیوجین:یعنى چى؟
-یعنى به خودتونم پول میده؟
هیوجین سرشو تکون داد و گفت:نه..میگه اگه پول دست ما بیوفته،کاراى بد میکنیم
نفس عمیقى کشیدم:کى باید بر گردونمت؟
هیوجین:عقربه کوچیکه وقتى رفت رو ده یکى از پسرا میاد دنبالمون
خندیدم:باشه زود برت میگردونم
نزدیک به بیست دقیقه گذشت که رسیدیم خونه.ماشینو پارک کردم و رومو برگردوندم سمت هیوجین که دیدم خوابه خوابه.
پیاده شدم و در طرفشو باز کردم.خیلى یواش بغلش کردم و ماشینو قفل کردم و رفتم بالا.
بردمش داخل خونه و روى تخت شیو خوابوندمش.پتو رو کشیدم روش و با لبخند از اتاق خارج شدم.
اومدم بشینم روى مبل که تلفن زنگ خورد.

سریع جواب دادم.

صداى سهون پاهامو سست کرد…

نشستم رو مبل و اب دهنمو قورت دادم مگه اون شماره ى خونمو داشت؟
صداش منو از افکارم خارج کرد:الو لوهان…صدام نمیاد؟
-چ..چرا میاد..بله؟
با عصبانیت گفت:ببین مامان بابام خونه ى منن و فامیلامون ریختن خونه خودشون!با مامان بحثم شده هیچیم همراهم نیست برم هتل.میشه ادرس خونتو بدى…هانى و کایم برای تعطیلات رف…
-خیله خب باشه میدونم…یاد داشت کنین
ادرسو گفتم و نگاهم خورد به اتاق خواب.با شک و خجالت گفتم:سهو..اقاى اوه
سهون:بله؟چیزى میخواى؟
-میشه اگه تونستین،براى یه دختر پنج شیش ساله ى لاقر لباس بگیرین؟اگه میشه 
سهون با تعجبى که سعى در پنهون کردنش داشت گفت:یه دختر کوچیک؟چرا؟
-حالا اگه تونستین بگیرین بعدا میگم
سهون:خیله خب…ولى از کجا؟
-نزدیک خونمون یه فروشگاه هست.من ادرسشو نمیدونم شما به راننده بگین براتون پیداش میکنه
سهون:باشه
-فقط یه چیزى…لباس یعنى همه چیزا…زیر،رو،،،
سهون:باشه.کار دیگه اى ندارى؟
-نه خدافظ
تلفنو قطع کردم و خودمو رو مبل رها کردم.شماره ى خونه ى منو از کجا گیر اورده بود!!
باورم نمیشد سهون دوباره بعد از یک سال و خورده اى قراره با من تو یه خونه باشه

حالم یه جور عجیبی بود.چشامو بستم و لبمو گاز گرفتم.وای خدایا کمکم کن
بلند شدم لباسامو عوض کردم و رفتم اشپزخونه،غذاى ساده اى که براش خوب بود رو درست کردم.رفتم تو اتاقمون و کتابا و برگه هاى اضافیو جمع و جور کردم گذاشتم تو یه کشو
یه نگاه به خودم تو اینه انداختم.رنگم یکم پریده بود..
از اتاق خارج شدم و رفتم رو مبل ولو شدم.
دستمو گذاشتم رو قلب بى قرارم که بى وقفه تند میزد.براى اینکه از تپشش جلوگیرى کنم،رفتم تو اشپزخونه و با کاراى مزخرفى که الان تنها راه نجات شده بودن خودمو سرگرم کردم!
کاهو و خیار و کلم و گوجه شستم خورد کردم و سالاد درست کردم!باورم نمیشد این منم.
اسم سهون که میومد کلا عوض میشدم…تقریبا دو سه ساعتى میشد که خودمو مشغول کرده بودم!
سالادو گذاشتم تو یخچال و داشتم دستامو اب میزدم که زنگ در،سکوت خونه رو شکست!
سریع دستامو اب زدم خشک کردم و رفتم سمت در،حتما طبق معمول در ورودى ساختمون باز بوده که تونسته بیاد بالا
رفتم پشت در و دستمو گذاشتم رو دستگیره.نفس عمیقی کشیدم و با استرس درو باز کردم.یه عصا زیر دستش بود و یه ساک هم تو یه دست دیگش.از جلوش رفتم کنار:بفرمایید
لنگون لنگون وارد خونم شد و نشست رو یکى از مبلا.خم شد تا از پای سالمش کفششو در بیاره
چون اون یکى پاش تا زانو توى گچ بود خیلى سختش بود.درو بستم رفتم جلوش رو زانوهام نشستم.بند کفششو باز کردم از پاش درش اوردم و گذاشتمش دم در
سهون به پشتش تکیه داد و ساک رو گرفت سمتم:تا حالا از این چیزا نخریده بودم نمیدونم خوبن یا نه پول کمیم همراهم بود
ساکو از دستش گرفتم:همینم خوبه مرسى
رفتم تو اتاق و ساکو انداختم رو تخت و برگشتم.چون در باز بود،سهون تونست هیوجینو ببینه:این بچه ی کیه؟

-امروز رفتم مامان بابامو ببینم که تو راه برگشت دیدمش

سهون:از تو خیابون آوردیش؟
-اره خب…اولین روز سال نو جفتمون تنها بودیم گفتم بریم بگردیم که خوابش برد
نگاهش رنگ تاثر گرفت ولى نفهمیدم به خاطر کى و چى…تنهایی من؟
اخم کرد و گفت:انقدر ساده نگیر صاحابش بفهمه خیلى برات بد میشه
-سر وقت برش میگردونم سرجاش
سهون ژاکتشو دراورد انداخت رو دسته مبل نفس عمیقى کشید و گفت:دیشب تو بیمارستان خوابم نبرد…خیلى خسته ام!همین جا بخوابم یا…
یاد حرف پرستار افتادم که گفت تا صبح درد کشید.بین حرفش گفتم:نه نه.همراهم بیاین
بلند شد و عصا به دست پشت سرم راه افتاد.هنوز قلبم توى دهنم میزد.
پتوى روى تختمو زدم کنار و بالشو مرتب کردم.سهون داشت به هیوجین نگاه میکرد ولى بالاخره دست از نگاه کردن کشید و اومد نزدیک تختم و گفت:با این لباسا رو تختت بخوابم اشکالى نداره؟
-نه راحت باشین
نشست رو تختم و عصاشو به دیوار تکیه داد.اروم دراز کشید و پتو رو کشید روى خودش.پرده ها رو کشیدم تا اتاق تاریک تر بشه:چیزى خواستین بهم بگین
سهون:باشه ممنون
به ساعت که سه رو نشون میداد نگاه کردم.یواش رفتم سمت تخت شیو…دستمو بردم لاى موهاى هیوجین و اروم چندبار اسمشو صدا زدم.یکم تکونش دادم که یه هو از خواب پرید و وحشتزده گفت:بله؟چى شده؟من کجام؟
انگشتمو گذاشتم جلوى لباش:هیسسسس!منم لوهان…
یکم بهم نگاه کرد.نفس راحتى کشید و گفت:شمایین!خیلى ترسیدم
پتو رو از روش کشیدم:بیا بریم بیرون 
از تخت اومد و پایین و ساکشو برداشتم باهم از اتاق خارج شدیم.تا وقتى که در اتاقو ببندم نگاهم رو سهون بود.چه زود خوابش برد.
به هیوجین که داشت چشماشو میمالوند گفتم:گشنته؟
هیوجین:اوهوم زیاد
در حمومو باز کردم و گفتم:تا برى حموم خودتو بشورى من برات غذا درست میکنم
هیوجین به داخل حموم سرک کشید:واقعا؟میتونم برم تو این حموم؟
-اره..بلدى خودتو بشورى؟
هیوجین سرشو تکون داد و رفت تو حموم:لباسامو کجا بزارم؟
-همون جا یه باکس هست بنداز توش
صورتشو جمع کرد و لباشو غنچه کرد:باکس؟چى؟
خندیدم:بنداز تو سبدى که همون جاست
هیوجین:اها!باشه مرسى
-خودتو خوب بشوریا
هیوجین:چشم
درو بست و رفت تو.نمیدونستم چیکار کنم.

یواش رفتم پشت در اتاقم…دستمو گذاشتم رو در و هلش دادم تا یکم بازشه!
نیم رخ سهونو به زور دیدم که خواب بود.چه اروم چشماشو روى هم گذاشته بود!چطور میتونى بخوابى وقتى بعد این همه مدت برگشتى پیشم؟یعنى انقدر برات بى ارزش شدم؟مگه بهم قول نداده بودى همیشه پیشم میمونى؟دیدى بعد یک سال و خورده اى چه جورى براى دوباره پیش هم برگشتیم؟سهون من هنوز عاشقتم!اینو بفهم…پشیمونم!درکم کن…تو که همه چیو تو نگاهم میخوندى
سرمو انداختم پایین دوباره درو بستم و برگشتم.غذاها رو چیدم رو میز و رو مبل ولو شدم
یه چیزى زیر سرم اذیتم میکرد.دستمو بردم پشت سرم برش داشتم دیدم ژاکت سهونه!گذاستمش کنار صورتم و با لذت بوییدمش.
چند دقیقه اى گذشت که هیوجین صدام زد.بلند شدم رفتم پشت در و اروم گفتم:بله؟
هیوجین:حوله میخوام
-همون جا هست.یه حوله کوچیک سفیده
هیوجین:اها دیدم
بعد از گذشت لحظاتى در باز شد و اومد بیرون.با دستاى کوچیکش حولشو گرفته بود که نیوفته.با خنده گفتم:اا الان که لباس ندارى بپوشى
وا رفت و گفت:لباسای خودم
-اونا که خیس شدن
لباش اویزون شدن.با ناراحتى حولشو محکم تر گرفت:چیکار کنم
ساکو گذاشتم جلوش و گفتم:ببین از تو این میتونى چیزى پیدا کنى؟’
با ناراحتى نشست.زیپ ساکو باز کردم و دادم دستش.ساکو برگردوند و یه عالمه لباس ازش ربخت بیرون
میدونستم سلیقه ى سهون فوق العادس.لباسایى که براش خریده بود حرف نداشتن.همه چى خریده بود اون وقت میگفت پول ندارم
به هیوجین که بهت زده به لباسا نگاه میکرد نگاه کردم و گفتم:قشنگه؟
هیوجین:اینا…مال منن؟
-بله
هیوجین:مال خود خودم؟
-مال خود خودت.دوسشون دارى؟
هیوجین:اره خییلى
-تا میرم لباساتو بندازم تو ماشین،تو اینا رو بپوش
هیوجین:میخواى اونا رو بشورى؟
-اره دیگه
هیوجین:اون وقت که اقاى مین میفهمه
-راست میگى…پس میرم خشک کنم
بلند شدم رفتم از تو حموم لباساشو برداشتم و رفتم تو اتاق.لباساشو پهن کردم رو نرده هاى بالکن و با یه نگاه کوچیک به سهون،از اتاق خارج شدم.اى کاش منم الان میتونستم پیشش بخوابم!حداقل رو تخت کناریش.فقط براى یه بار دیگه باهاش یه جا باشم
هیوجین لباساشو پوشیده بود و داشت به بقیه لباسا نگاه میکرد.سریع وسایلشو جمع کردم انداختم یه گوشه و هلش دادم سمت میز:بدو غذاتو بخور دیر میشه ها
کمکش کردم بشینه و خودمم جلوش نشستم.به غذاها نگاه کرد و با هیجان گفت:اینا رو شما پخته کردى؟
خندیدم و لپشو کشیدم:اره
هیوجین یه قاشق از غذاش خورد:واى خیلى خوش مزس!مگه بلدى غذا آشپزى کنى؟
از نوع جمله بندیش خندم گرفت:اره بلدم.خوبه؟
هیوجین:خیلى..لوهان تو یه دختر هستى؟
-بهم میاد دختر باشم؟
هیوجین:اخه غذاى خوش مزه درست کردى
-خب پسرا هم بلدن
هیوجین:مثل دخترا خوشگلم هستى…نه مثل دخترا نه…اوممم ولی خیلی خوشگلی
خندیدم:تو هم خوشگلی.غذاتو بخور کوچولو
اخراى غدا یکم باهم حرف زدیم و فهمیدم با مامانش پیش اون مرده ان و فقطم بچه کوچیکا رو میفرسته تو خیابون براى کار و بزرگترا میرن خونه مردم.قرار شد ساعت نه برش گردونم همون جا.هیوجین ظرفشو گرفت بالا و گفت:من بازم میخوام
چون غذا از گلوم پایین نمیرفت بشقابم پر بود واسه همین گذاشتمش جلوش و شروع کرد به خوردن.انقدر با علاقه میخورد که ادم حس خوبى بهش دست میداد وقتى نگاش میکرد.
غذاش که تموم شد گفت:میشه به مامانمم از اینا بدى
-امم..خب…باشه میدم
هیوجین:مررسى
ظرفا رو جمع کردم بردم داخل اشپزخونه و گذاشتم کنار سینک که دیدم یکى داره لباسمو از پایین میکشه.برگشتم دیدم هیوجینه:بله؟
هیوجین:نمیشوریشون؟
-نه بعدا میشورم
هیوجین:میشه یه صندلى بیارى
رفتم یکى از صندلیاى میز غذاخوریى اوردم تو اشپزخونه.هلش داد جلوى سینک و رفت روش ایستاد.استیناشو با دقت زد بالا و موهاشو داد عقب:خب…بیا با هم بشوریم
واقعا کاراى این دختر برام عجیب و بامزه بودن.لپشو کشیدم و گفتم:فسقل تو از کجا بلدى ظرف بشورى؟
هیوجین:هممون بلدیم.،.خب تو کفیش کن من اب میزنم
به حرفش گوش دادم.من با کف میشستمشون و اون اب میزد میذاشت یه گوشه روى هم
چون فقط دو نفر بودیم خیلى ظرفا زیاد نبودن اما کلى همدیگه رو خیس کردیم و خوش گذشت.انقدر بهش گفتم ساکت باش و سر و صدا نکن که اخرش عصبی شد:عههه چرا هی میگی ساکت ساکت ساکت

-آخه یکی تو اتاقم خوابیده

هیوجین چشماش درشت شد:واقعا؟من ندیدم

-اشکال نداره.بریم

ظرفا رو گذاشتم سر جاشون و صندلى رو هم گذاشتم پشت میز.گوشیمو دادم دست هیوجین بازى کنه و خودم یکم چرت زدم…اصلا اروم و قرار نداشتم حالم بد بود!!
نمیدونم چقدر گذشت که هیوجین به خاطر تموم شدن باطرى گوشیم بیدارم کرد.اگه اون پیشم نبود قطعا نمیدونستم باید چه جوری این مدت زمان خوابیدن سهونو پر کنم!
یکم با هم بازى کردیم که ساعت شد شیش.رو مبل نشستم و هیوجین اومد سرشو گذاشت رو پام.باموهاش ور رفتم و نازش کردم.اروم صداش کردم اما جواب نداد سرمو خم کردم دیدم خوابش برده!
یواش سرشو از رو پام برداشتم و بلند شدم.نزدیک به سه ساعت بود سهون تو اتاقم خوابیده بود مطمئنا شکمشم خالى بود.رفتم تو اتاق و محض احتیاط در زدم اما جواب نداد.یواش رفتم تو که دیدم هنوز خوابه.
خیره شدم به صورتش…انقدر دوسش داشتم نمیتونستم توصیف کنم چه حالى داشتم وقتى سهونو بعد مدتها روى تختم میدیدم که با ارامش خوابیده.مثل اولین روزى که اومده بود اون خونمون قلبم تند میزد و اشتیاق داشتم.
رفتم نزدیکش و گفت:اقاى اوه
هیچ تکونى نخورد.صدامو یکم بردم بالاتر:اقاى اوه
یکم جابه جا شد و بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:لوهان…تازه خوابیدم هنوز زوده
-ساعت شده شیش
کلافه بلند شد نشست و گفت:مگه حکومت نظامیه؟خوابم میاد
-خیلى وفته خوابین.گشنتون نشده؟
سهون:نمیدونم…ناهار دارى؟
-بله
سهون دوباره دراز کشید:باشه میخورم
از اتاق خارج شدم و بى سر و صدا میزو چیدم…از عادى بودن سهون منم حالتم عادى بود..نه استرس داشتم و نه خیلى هول بودم.بعد از چند دقیقه سهون با عصا اومد و پشت میز نشست.براى خودش غذا ریخت و به من که جلوش ایستاده بودم گفت:تو نمیخورى؟
چون ناهارمو داده بودم هیوجین گشنم بود.نشستم و تو بشقاب خودمم غذا ریختم.سهون مشغول خوردن شد.

وای چرا هنوز باورم نمیشه که بعد این همه مدت من با یه ناشناس تصادف کنم و اون سهون باشه و بعدم به خاطر دعوا با خانوادش بیاد خونه ی همین.چه ساده

با صدای سهون به خودم اومدم:چرا این جوری نگاهم میکنی؟

تازه فهمیدم چند دقیقس زل زدم به صورتش:نه من…حواسم نبود

بی صدا داشتیم به خوردنمون ادامه میدادیم که پرسید:اون موقع شب جلوی پل چیکار میکردی؟

-گفتم که..از خونه ی دوستم برمیگشتم

سهون:پس دفعه ی پیشم راست گفتی.نمیدونم چرا حس کردم راستشو نگفتی

-منم یه سوال دارم

سهون:طبق معمول.بله؟

-میخواستم بدونم چرا انقدر راحت باهام برخورد کردین؟

سهون زل زد به چشمام و بعد از یه مکث کوتاه گفت:راستش رو بگم؟

-اره…

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)