سلــــــــام 8-) 

میدونم دیر اومدم ببخشید ولی دست خودم نیست درسا به هیچ وجه وقت اضافه واسم نمیزارن :-( 

پوسترم که دیگه اصلا وقت درست کردنشو ندارم شما هم که یه دونه درست نمیکنین واسم :cry: 

راستی من دوباره قسمتای قبلیو برای دان گذاشتم ولی قسمتای چهل و دو تا چهل هفتو با ورد گذاشتم تا بعدا پی دی افشو بزارم اگه تو املاش مشکلی داشت و اینا معذرت

دانلود پی دی اف قسمتای یک تا چهل و یک  

ohsehun40-52 (2)

دانلود قسمتای 42 تا 47 با فایل ورد

ohsehun40-52 (2)


آخرین اشکها-قسمت پنجاهم

چند ثانیه تو سکوت همون جور که به چشمای هم زل زده بودیم گذشت که سرشو انداخت پایین با غذاش بازی کرد و گفت:چون برام مهم نیستی.من برای کسایی که برام مهم باشن اعصابمو خورد میکنم.نه کسی مثل تو

ته قلبم خالی شد.دوباره حس پوچی:غذا خیلی گرم نیست انقدر باهاش بازی نکنین

ای کاش اون لحظه انقدر مثل احمقا رفتار نمیکردم و به جای اینکه این جمله ی مزخرفو بگم،دستامو میکوبوندم رو میز و قاطعانه بهش حرفامو میزدم.ای کاش انقدر باهاش حرف میزدم که بفهمم واقعا براش بی ارزشم یا نه ولی حیف که انقدر ساده گذشتم و قلبمو خورد کردم.

سهون غذاشو تموم کرد و گفت:جا سیگاری داری؟

با این حرفش انگار شوک بزرگی بهم وارد شد:مگه…سیگار میکشی؟

سهون:اوهوم…انقدر تعجب داشت؟

با تعجب سرمو تکون دادم.چون اشتهام کور شده بود بلند شدم رفتم الکی برای خودم آب ریختم و جا سیگاریو دادم دستش.سهونم بعد سیگارش بلند شد رفت تو هال.

با بغض و اعصاب خورد ظرفا رو گذاشتم تو ظرف شویی و برگشتم تو هال.

سهون با ژست قشنگی داشت به هیوجین نگاه میکرد.رفتم پیش هیوجین رو مبل نشستم که سهون گفت:لباسا اندازشن.

-آره…خیلی خوشش اومد

با اخم نگاهم کرد و گفت:اسمش چیه؟

-هیوجین

با خودش اسمشو تکرار کرد:هیوجین…حالا میخوای چیکارش کنی؟

-الان میبرمش بیرون یکم بازی کنه و برش میگردونم سر جاش

توی دلم گفتم ای کاش باز مثل قبل بگه نمیذارم تنهایی بری و برام راننده بفرسته…

هیوجین تکونی خورد و چشماشو باز کرد.با لبخند گفتم:سلام خانوم کوچولو چقدر میخوابی

بلند شد نشست و با دیدن سهون خودشو یکم جمع کرد.با ترس گوشه ی مبل کز کرد و آروم گفت:این آقاهه کیه؟

-این آقا همون دوست منه.اسمش سهونه

زیر چشمی و با خجالت به سهون نگاه کرد.ادامه دادم:این لباسا رو هم اون برات خریده

آروم اما با لبخند گفت:مرسی آقای سهون.خیلی قشنگن

سهون پکی به سیگارش زد و نگاه سردی بهش انداخت:خواهش

هیوجین با تعجب نگاهشو از روی پای سهون که تو گچ بود به من انداخت که گفتم:سهون تازه از مسافرت اومده و تصادفم کرده واسه همین با کسی زیاد حرف نمیزنه

هیوجین اومد نزدیک من و کنار گوشم گفت:میشه حالا بریم بیرون؟

-باشه.من برم آماده شم.

فضای خونه واسه منم خیلی سنگین شده بود.بودن هیوجین مثل یه نعمت بود اگه اون امروز تو این خونه نبود واقعا من نمیدونستم باید چیکار کنم.لباس شلوارمو عوض کردم و به موهای قهوه ایم حالت دادم.

اب دهنمو قورت دادم و از اتاقم خارج شدم.از جلوی سهون که داشت به بیرون نگاه میکرد رد شدم و همون طور که کفشمو پام کردم گفتم:زود برمیگردم…اگه چیزی خواستین…

یادم افتاد شماره ای ازم نداره.سرمو انداختم پایین که سریع گفت:هه…نه چیزی لازم ندارم.

درو باز کردم و رفتم بیرون.از لای در نگاهی بهش انداختم و از خونه خارج شدم.

با هیوجین رفتیم پارکینگ سوار ماشین شدیم و راه افتادم سمت شهر بازى.اول فقط به بچه ها و دستگاها نگاه میکرد میگفت باورش نمیشه همچین جایى اومده.بعد از اینکه کلى سر هر بازى شیطنت به خرج داد و کلى از خوشحالى خندید و جیغ و داد زد،رفتیم رستوران.میزمون تقریبا پر شده بود دلم نمیخواست از کمک کردن بهش دریغ کنم.همون اولم یه ظرف گرفتم و براى مادرش از همه ى غذاها یکم توش ریختم که بدم به هیوجین براش ببره.خودش میگفت تا به حال از این غذاها نخورده بود در صورتى که من تقریبا هر روز همینا رو میخوردم و ازشون خسته هم شده بودم

چون هنوز یکم وقت داشتیم بردمش یه پارک نزدیک همون محل خودشون.هیوجینو فرستادم تو زمین بازى و خودم رو یکى از نیمکتاى خالى نشستم.

غروب شده بود و عین همیشه قلب من گرفته.خم شدم ارنجامو گذاشتم رو زانوهام و به بازى هیوجین نگاه کردم.فقط نگاه میکردم و فکر میکردم…بعد از یه ربع دوباره سوار ماشین شدیم و من همون جایى که صبح سوارش کردم پیادش کردم.دلم گرفته بود نمیخواستم ازم جدا شه.

موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:به من که امروز خیلى خوش گذشت

هیوجین:به منم همین طووور امروز بهترین روز تمام زندگیم بود

پلاستیک لباساشو دادم بهش و گفتم:برو پشت لباساتو عوض کن.میتونى؟

هیوجین سرشو تکون داد و رفت صندلى عقب نشست لباساشو عوض کرد و پیاده شد.از داخل جیبم یکم بهش پول داد و گفتم:اینا کافین؟

هیوجین:اره به…

یکم دیگه هم بهش پول دادم و گفتم:هرچى بیشتر باشه به نفعته مگه نه

هیوجین:واى این زیاد شد خیلى

پلاستیک غذاها رو دادم دستش و لپشو کشیدم:اگه اون اقاى مین پرسید از کجا اوردى غذاها رو بگو یه خانومى تو خیابون رد میشد منو دید بهم غذا داد.خیلى حواستو جمع کنیا باشه؟

هیوجین:باشه..لباسامو برام نگه میدارى؟

-معلومه خانوم کوچولوى خوشگل.اینا همشون براى شماست

هیوجین:باشه..من دیگه برم

-مواظب خودت و مامانت باش

هیوجین:باشه.خدافظ

با لبخند مصنوعى اى تا وقتى درو ببنده نگاش کردم و براش دست تکون دادم.یکم که ازم فاصله گرفت راه افتادم سمت خونه.با اعصاب به هم ریخته و فکر اشفته.به ساعت که نه و نیم رو نشون میداد نگاه کردم و یه هو یاد شام افتادم.

فکرم بالاخره به کار افتاد و راه افتادم سمت یه رستوران براى سهون غذاى رژیمى گرفتم.محض احتیاط از یه داروخونه براش انسولینم گرفتم و برگشتم خونه.غذا و امپول و لباساى هیوجین رو برداشتم و رفتم بالا.با هیجان خاصى درو باز کردم اما خونه تو تاریکى مطلق فرو رفته بود.

اب دهنمو قورت دادم و یکى از دستامو ازاد کردم کشیدم رو دیوار و کلید برقو زدم.یکى از چراغا روشن شدن:س…سهون…

از جایى صدایى نیومد.دوباره صداش کردم:سهون

نکنه رفته..به در اتاقم که نیمه بسته بود نگاه کردم.با اینکه میدونستم نامردى کرده و رفته اما نمیخواستم برم تو اتاق و با جاى خالیش رو به رو شم.وسایلو گذاشتم رو مبل…

فضاى خفه و تاریک خونه داشت دیوونم میکرد…

چرا سهون رفت چرا بى خبر چرا بى خدافظى…بقیه چراغاى خونه و تلوزیونو هم روشن کردم و صداشو تا اونجایى که میتونستم زیاد کردم.

دلِ گرفتم،گرفته تر شد چرا یه هو انقدر تنها شدم.اى کاش هیوجینو برنمى گردوندم.بغضم گرفته بود با اینکه اصلا دلم نمیخواست بزنم زیر گریه ولى این بغض لعنتى ناخوداگاه میومد.

با گلوى سنگین و چشماى خیس رفتم تو اشپزخونه یه لیوان بخورم.لیوانو برداشتم پر از اب کردم و خواستم برگردم که دستم محکم خورد به دیوار و لیوان از دستم افتاد شکست.

بغضمم همراه با اون شکست و اشک از چشمام ریخت.همون جا نشستم زانوهامو بغل کردم و با کلافگى به اطرافم نگاه کردم:اخه چرا رفتى نامرد تو که میدونستى موندنى نیستى براى چى اومدى چرا انقدر منو به بازى میدى چرا یه هو رفتى مگه نگفتى میمونى اخه چرا چرا

همون جور که گریه میکردم سرمو گذاشتم رو زانوهام و دستمو حواسم نبود محکم کبوندم به زمین.یه تیکه خیلى کوچیک شیشه رفت تو دستم اما اهمیت ندادم و بلند بلند گریه کردم.فضاى خونه شده بود پر از صداى من و تلوزیون

یه هو صداى تلوزیون قطع شد.سریع سرمو از روى پاهام برداشتم.از ترس به مرز سکته زدن رسیدم.

سایه اى از پشت افتاد روم.به سرعت برگشتم و دیدم سهونه که دست به سینه بالاسرم ایستاده

چشمام از ترس و تعجب گرد شدن.تپشاى قلبم شدت گرفتن و با فشار خودشونو به دیواره سینم میکوبیدن 

چقدر اون لحظه از دیدنش خوشحال شدم…ولى اون خوشحالى فقط چند ثانیه ادامه داشت و با یاداورى اینکه سهون همه حرفامو شنیده لبمو گاز گرفتم:ن…نرفتى؟

با اخم و صورت درهمى نگام کرد و حق به جانب گفت:مثل اینکه خوابما…صداى تلوزیونو بیشتر میکردى

-من..من فکر کردم رفتین.همه جا تاریک بود…

سرمو انداختم پایین تا شرمى که تو صورتم موج میزد رو نبینه.همون طور که از اشپزخونه خارج میشد گفت:واقعا که…هوووف

سایه اش داشت از داخل اشپزخونه خارج میشد که دوباره برگشت:ببینم…

دوباره اومد تو اشپزخونه و به اون سمتم که شیشه ریخته بود نگاه کرد:چیزى شکست؟من نفهمیدم

به شیشه ها نگاه کردم و گفتم:نه چیزى…

نگاهم خورد به دستم که خون داشت ازش میرفت و یه هو دردم گرفت:آآآى…نیست

سهون اومد تو و خواست بره اون سمتم که دستمو بردم جلوش.ناخوداگاه از ترس اینکه شیشه بره تو پاش داد زدم:نههه نیا جلو

سهون وایساد و با تعجب گفت:چى شد

-میشه لطفا…از پشتِ کمدِ جلوى در،جارو رو بدین

سهون سرشو تکون داد و اروم از اشپزخونه خارج شد.نگامو از روش برداشتم و به دست زخمیم نگاه کردم.لبمو گاز گرفتم و اخم کردم.خون،نفرت انگیز ترین چیزى بود که بعد از دروغاى سهون روى زمین میشناختم

سهون جارو رو اورد.دکمه ش رو زد و شیشه ها رو به زور از روى زمین جمع کرد:لووو…دستت

نمیتونستم نگاه دقیقى به دستم بندازم واسه همین نمیدونستم کجاى دستم بریده فقط میدونستم هنوز یه تیکه کوچیکی از شیشه روى دستمه.باید برش میداشتم و زخممو ضدعفونی میکردم ولى حالم به هم میخورد

از ته قلبم خواستم سهون به روى خودش بیاره که من چقدر از خون و زخم متنفرم.

بلند شدم جارو رو از دست سهون بگیرم که با اخم و صداى نسبتا بلندى گفت:برو بیرون تا بیشتر خراب کارى نکردى

اروم لبمو گاز گرفتم و از اشپزخونه خارج شدم.مثل برده به دستوراتش گوش میدادم

دستم هنوز خون ریزى کمى داشت اما نگاهمو رو سهون که داشت شیشه ها رو تو سطل اشغال خالى میکرد،ثابت کردم.

با تکیه به دیوار،اروم اومد نزدیکم و به دستم نگاه کرد:دستتو بیار بالا

به حرفش گوش دادم و اروم دستمو بردم بالا.با اخمى که ناشى از عصبانیت و همدردى بود نگاشو از روى زخمم برداشت و رفت تو حموم.با یه سرى وسایل اومد بیرون و از داخل کابینتاى اشپزخونه هم چندتا وسیله برداشت و اومد پیشم

قلبم هر لحظه تند تر از ثانیه ى قبل میزد.تپش محکمشو حس میکردم…مطمئناً سهونم صداشو میشنید…انگار قلبم داشت با صداى خفه اى فریاد میکشید…میخواست از جاش دربیاد

سهون وسایلو گذاشت رو میز غذاخورى:بیا اینجا

لحنش عادى نبود…توش ترحم نبود..مثل دستور بود.بلند شدم و رفتم رو یکى از صندلیا نشستم.به زور اب دهنمو قورت دادم و دستمو گذاشتم رو میز.سهون رو دو سر قیچى کوچیکى پنبه گذاشت و برد نزدیک دستم.چشامو محکم به هم فشردم و رومو برگردوندم.

با برخورد اونا به زخمم لبمو محکم گاز گرفتم.همین که شیشه رو دراورد نتونستم طاقت بیارم و اه خفیفى کشیدم.

سهون هنوز اخم داشت جورى که میترسیدم یه کلمه اعتراض کنم یا بگم خودم بقیشو انجام میدم.با پنبه و محلول روى زخممو ضد عفونى کرد و شست.همون طور که با دستم ور میرفت گفت:هنوز بلد نیستى از بدنت مواظبت کنى…یا خودتو زخمى میکنى…

با دستمال نم دار روى زخممو پاک کرد و گفت:یا خودتو میسوزونى

براى بار دوم این خاطره داشت جون میگرفت…خاطره ى روزى که صبحش خودمو سوزوندم و سهون صبحونمو داد در صورتى که قرار بود هرکى جدا براى خودش صبحونه درست کنه و بخوره…چقدر دلتنگ اون روزا بودم

این سهون واقعا همونه؟؟الان پیشمه؟چرا هنوز نمیتونم باور کنم…

سهون چندتا چسب زخم باز کرد.اروم و تک تک روى زخمم گذاشت.

با برخورد پوست دستش به دست خودم حس عجیبى بهم دست میداد.این حسو قبلا هم تجربه کرده بودم…

اون شبى که پنچر کرده بودم و تو سرما لاستیکو عوض کردم.از ترس سهون تا خونه نفهمیدم چه جورى روندم ولى اخر سر هم،سهون بود که زخممو ضدعفونى کرد و برام چسب زد..اون موقع هنوز نمیدونستم که چقدر دوسش دارم…فقط احساس گنگ و مبهمى داشتم از ترکیب چند تا حس مختلف که هنوزم نمیدونم اسمشون چیه

با همون قیافه اما لحن اروم ترى گفت:تو که انقدر میترسى چرا تنها میمونى؟

-همیشه که این طور نیست..تنها تعطیلاتیه که انقدر قراره تنها بمونم

هنوز یکم بغض داشتم.سرمو انداختم پایین و گفتم:ببخشید امشب یکم…حالم نا مساعد بود.

سهون یکم مکث کرد بعد بلند شد و گفت:مشکلى نیست…منم دیگه میرم.باید برم داروخونه

ترس تنهایى و دورى دوباره به جونم افتاد.وحشت زده بلند شدم به چشماش نگاه کرد و گفتم:ولى…

سهون:چیزى شده؟

سریع رفتم از روى مبل پلاستیک امپولو بهش دادم:اینو…خریدم براتون

با تعجب به پلاستیک و بعدم به من نگاه کرد.پلاستیکو گذاشتم رو میز و گفتم:شامم خریدم…اونو که خوردین بعدش میتونین…اگه خواستین…برین

این نوع حرف زدن برام خیلى سخت بود خیلى…سهونى که یه روزى نازمو میکشید و قربون صدقم میرفت الان به اجبار خونمه و من براى هر ثانیه پیش خودم نگه داشتنش باید خرج کنم!چه از احساساتم چه از پولم

رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم.به دیوار تکیه دادم و دستمو اوردم جلوى لبام و روى چسبارو بوسیدم.چشامو به هم فشردم…اى کاش سهون نره…

برگشتم دیدم داره به خودش امپول میزنه.چشامو سریع بستم و سرمو انداختم پایین.قلبم تیر کشید.هر دفعه با دیدن این صحنه قلبم تیر میکشید

با شنیدن صداى پلاستیک فهمیدم کارش تموم شده.داشت اشغالاشو جمع میکرد.

میزو جمع و جور کردم و وسایل شامو اروم چیدم.سرعت عملمو تا حد امکان اوردم پایین.هر دفعه که میرفتم پشتش،چند ثانیه مکث میکردم و تک تک اجزاى بدنشو نگاه میکردم…

هر چقدر نگاه میکردم سیر نمیشدم دلم چیزى فراتر از اینو میخواست.

رو به روش نشستم.گذاشتم بعد از سهون،تو ظرفم غذا ریختم.

چاپستیکارو لاى انگشتام حرکت میدادم و با غذا بازى بازى میکردم…

اومدن سهون به خونه ى من…با این همه ارامش…انگار نه انگار که گفته بود اگه ببینمت زیر پاهام لهت میکنم.

اب دهنمو تند تند قورت میدادم که گریه نکنم اما چیزى که گلومو پر از بغض میکرد این تغییر ناگهانى بود…اگه سهون واکنش منفى نشون میداد حداقل میتونستم بفهمم که براش مهمم و داره به خاطر من اعصاب خودشو میریزه به هم.خوب میشناختمش!!ولى این رفتارش برام قابل هضم نبود تا به حال ازش ندیده بودم..به هر حال برام مهم نبود…

من کسى بودم که از همون اول باعث جدایی شدم..کسى بودم که ولش کردم…کسى بودم که به جفتمون سختى دادم..حالا سهون برگشته..من باید ازش معذرت خواهى کنم…باید ازش بخوام منو ببخشه…باید بفهمه که چقدر متاسفم…باید بدونه هنوز عاشقشم

اره عاشقشم…این چیزیه که گلومو پر از بغض میکنه…من هنوز عاشقم و متاسف ولى اون نمیدونه..باید بهش بگم…من دوسش دارم باید بگم معذرت میخوام..من…

سهون چاپستیکاشو تو ظرفش ول کرد و گفت:چى میگى با خودت؟

سریع سرمو اوردم بالا و به چشماش نگاه کردم…انقدر غرق شده بودم تو خیالاتم که حواسم نبود دارم زیر لب همه چیو با خودم میگم

لبامو به هم فشردم و یکم با زبونم خیسشون کردم.زل زدم به چشماش..شبیه رود شده بود تو روزایى که هم باد شدید داشت و افتاب.برق میزد ولى پر از تلاطم و اشفتگى بود.

پرده ى اشکى جلوى چشمامو گرفت دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم…همه وجودمو جمع کردم و گفتم:سهون

چهرش یه جور عجیبى بود.با اینکه چشماش برق میزدن و صورتش ناراحت بود اما سعى تو غضبناک کردنش داشت.ابروهاشو به زور تا میکرد تا اخم کنه:بله؟

پلک زدم و اشکام از چشمم به پایین افتادن.سر نخوردن نه…مثل بادکنکى که یه هو میترکه و حجم زیادى اب ازش خارج میشه،اشکاى منم با شدت زیادى گوله گوله پایین اومدن:من باید بهت بگم…

چشامو به هم فشردم.غرورمو گذاشتم کنار..دوباره به چشماش زل زدم و گفتم:سهونا…من واقعا…واقعا متاسفم

اخماش باز شدن.پوزخند صدا دارى گوشه ى لبش اومد.با چشماى دیوونه کنندش نگام کرد و گفت:بعد این همه مدت…اومدیم…رو به روى هم نشستیم…اشک میریزى و میگى متاسفم..هه انگار نمیدونى رگبار بارونم که بیاد…هیچ ماهى روى خاک افتاده اى رو زنده نمیکنه..!!!

اب دهنمو قورت دادم.تو جملش هزاران هزار معنى رو شنیدم.هر کدوم به روش خودشون روزنه هاى امیدمو کور کردن.لبخند تلخى زدم.خیلى خیلى اروم زیر لب زمزمه کردم:همه عاشقا..توی چشماى هم میخندن…ولى نمیدونى که یه ساله براى دیدن تو…چشامو میبندم…من سعیمو کردم سهون

سهون دوباره جدى شد و به خوردنش ادامه داد:دیگه راجع به گذشته نمیخوام چیزى بشنوم…مثل مِهیه که روى ذهنمونو پوشونده…بهش فکر نکن خودش از بین میره

آب دهنمو قورت دادم.سرمو بردم بالا و نگاش کردم…این سهون من نیست

سهون من مرام داشت معرفت داشت شرافت داشت…این…این یه کوهه غروره که هنوز نتونسته خودشو پیدا کنه…تو تنهایى خودش گم شده…چرا من با اون تصمیم احمقانم همه چیو به هم ریختم…مسئول این گرفتاریا منم…

سهون نفس عمیقى از روى عصبانیت کشید و گفت:کوفتم شد

دوباره بى هوا زل زده بودم بهش و داشتم با خودم فکر میکردم.سرمو انداختم پایین و بى هیچ حرفى بلند شدم.اشتهایى نداشتم براى تموم کردن غذام پس ظرفمو برداشتم و همشو خالى کردم تو سطل اشغال و شستمش..الکى چندتا لیوان تمیز رو هم برداشتم اب زدم که با صداى سهون سر جام وایسادم و فقط یه لبخند زدم:چرا رفتى؟یا تو کمر میرى تو یخچال یا ظرفاى تمیزى میشورى…

لبخندم از روى این بود که هنوز خاطراتمون و اون خونه و دور هم نشستنمون یادشه.برگشتم سمت میز که تلفن به صدا در اومد.جواب دادم:بله؟

صداى بکى تو گوشم پیچید:بههه سلام لولو..سال نوت مبارک

لبخند زدم:سلااام..سال نوى تو هم مبارک.چطورى؟

بکى:عالى…توپ…اصن بهتر از این نمیشم

-باز چى شده؟

بکى:هیچى دارم الکى به خودم انرژى مثبت میدم

خندیدم:سال عوض شد دیوونه بازیاى تو نه

بکى:بک بک مگه لباسه که بخواد عوض شه؟؟

نفس عمیقى کشیدم:چیکار میکنى؟

بک:به در و دیوار نگاه میکنم…چانیم خوابه هر چى فوتش میکنم بیدار نمیشه.اه تنها خاصیتش دراز بودنشه

-مقاوم شده دیگه به این کارات

بکى یه هو داد:آآآخ

-چى شد؟

بکى:چانى کرم دارییییى؟

صداى چانیو شنیدم از اون ور:یه چیزى در مورد خاصیتم داشتى میگفتى

بکى:حرفمو پس میگیرم درازیتم بى خاصیته اه فقط تو تخت جا نمیشى لنگات رو منن…الو لوهان..

-میدونم میدونم..خدافظ

بکى:بله منم براى تو سال خوبیو ارزو میکنم…

خندیدم:خیله خب سال خوبى داشته باشى

بکى:باى باى

تلفنو قطع کردم.نگاهم خورد به سهون که داشت لنگون لنگون میرفت سمت اتاقم.با تعجب میزو جمع کردم و ظرفا رو گذاشتم تو سینک.یکم نگاشون کردم ولى دیدم واقعا حوصله شستنشونو ندارم.

برگشتم دیدم سهون لباس پوشیده داره از اتاقم میاد بیرون.اب دهنمو قورت دادم و رفتم سمتش.نشست رو صندلى کنار در و کفششو گرفت دستش:منم دیگه برم…

همون حور که خم شده بود تا کفششو بپوشه ازش پرسیدم:کجا؟

سهون:خونه ى هانى..جاى کلید اضافشونو بهم گفت

چیزى نگفتم.سهون بلند شد و عصا به دست رفت سمت در:میخواین زنگ بزنم به اژانس؟

سهون:نه امروز صبح رفتم ماشینمو برداشتم

-میتونین رانندگى کنین؟

سهون:اره پاى چپمه..مشکلى ندارم

-اها…درسته

سهون رفت بیرون منم کنار در ایستادم.نگاش میکردم…از الان دلم براش تنگ شده بود نمیدونستم دیدار بعدیمون میره تا کى…یعنى بازم میشه که همو ببینیم؟

سهون اروم از چندتا پله رفت پایین که صداش زدم:سهون

اونم برگشت همزمان صدام زد:لوهان

عکس العملى نشون ندادم دلم نمیخواست لبخند بزنم.سهون سرشو انداخت پایین بعد با حالت عصبى و ناراحتى اورد بالا و گفت:بگو

-نه…شما بگین

سهون:خواستم بگم..دیگه نمیخوام همدیگه رو ببینیم

لبامو به هم فشردم که چونم نلرزه.همون جور که به هم زل زده بودیم گفت:تو چى میخواستى بگى

“سهون من هنوز پاى حرفمم..متاسفم ولى دوست دارم” -میخواستم…اها میخواستم بگم انسولینتون یادتون نره

پوزخندى زد و برگشت رفت سمت اسانسور.منتظر نشدم تا سوار اسانسور بشه خیلى اروم درو بستم و رفتم تو اتاقم.

چند دقیقه گذشت که دیدم سهون سوار ماشینش شد و از کوچمون خارج شد…من حرف دلمو زدم…گفتم متاسفم…خودت نذاشتى ادامه بدم..سهون دوست دارم…صداى قلبمو میشنوى؟!داره داد میزنه…

نفس عمیقى کشیدم.از پنجره دور شدم و رفتم سمت تختم و دراز کشیدم…بوى سهون داشت روانیم میکرد.به هر طرفى که میچرخیدم بوى اون مشاممو پر میکرد.اخر سر انقدر چرخیدم و غلت زدم که کلافه شدم و رفتم رو تخت شیو خوابیدم.

صبح زود با صداى تلفن از خواب بیدار شدم.خمیازه اى کشیدم و با چشاى نیمه باز رفتم سمت تلفن.همین که خواستم ورش دارم قطع شد.برگشتم سمت اتاقم که دوباره زنگ خورد:بله؟

شیومین با صداى پر از انرژى گفت:سلاااام لوهاااان

خمیازه کشیدم و گفتم:سلام

شیو:خواب بودى؟

-خودت چى فکر میکنى؟

شیو:تنبل شدى اق لولو..مسافرت که نیومدى حداقل برو بیرون یکم بچرخ

-پیشنهاد خوبیه ولى نه سر صبحى

شیو:ساعت یازدهه.سر صبح چیه؟دیشب دیر خوابیدى؟

-اره فکر کنم…چه خبر؟

شیو:جات خیلى خالیه لوهان…انقدر این دو سه روز خوش گذشت که دیگه نمیخوام برگردم ولى وجود تو نمیزاره که..این چندشبم همش استرس تو رو داشتم که یه وقت تنهایى نترسى

سرمو خاروندم و گفتم:همچین تنهام نبودم

شیو:چرا؟بکى و چان اومدن پیشت؟

-نه

شیو:وا…پس کى؟

-سهون…

شیو سکوت کرد.بعد از چند لحظه گفت:بگو به جون شیو سهون اومده بود پیشم

-به جون شیو سهون اومده بود پیشم

شیو:من باور نمیکنم

-خیله خب هر وقت برگشتى بهت میباورونم…الان اجازه هست برم بخواب…

شیو با صداى بلندى وسط حرفم گفت:لوهان منو گیر اوردى؟؟سهون از کجا اومد یه هو؟مگه اون نرفته بود..

-چرا چرا ولى برگشته قراره بمونه..بعدا برات توضیح میدم الان بزار برم بخوابم

شیو:گور پدر خواب بابا تعریف کن ببینم چى شد اصلا ادرس از کجا اورد ها؟

-کى برمیگردین؟

شیو:فردا صبح

یه صدایى از اون ور اومد:شیو صد دفعه راجع بهش حرف زدیم

شیو:خیله خب بابا باشه..پس فردا صبح

-اون چن بود؟

شیو:اره چنه..دیشب اومدپیشمون

لبخند زدم:خوش بگذره

شیو:مرسى به تو هم خوش بگ…لوهان بحححثو عوض نکن یکم تعریف کن حداقل

-با یکى تصادف کردم اون سهون بود بعد اومد خونم..خوبه دیگه بعدا کامل میگم کارى ندارى؟

شیو:نسبت بهت تنفر مضمنى دارم.خدافظ

خندیدم:خوش بگذره..خدافظ

تلفنو قطع کردم و دوباره رفتم خوابیدم.نزدیکاى ظهر بود که بیدار شدم.چشمامو مالوندم و از تخت اومدم پایین که صداى افتادن چیزى روى زمینو شنیدم.

به زیر پام یکم نگاه کردم ولى چیزى ندیدم و رفتم بیرون.براى ناهار یه چیز مختصرى خوردم و نشستم پاى فیلم…

اخراى فیلم بود که چشمم خورد به لباساى هیوجین که روى مبل اون سمت هال بودن.رفتم برشون داشتم و دوباره رو مبل نشستم.لباسا رو گرفتم بغلم و به دیروز فکر کردم.

اى کاش نمیومد.دلم براى دوباره دیدنش بیشتر تنگ شده..اصلا اگه میتونست به هانى زنگ بزنه و ازشون کلید بگیره چرا تو همون بیمارستان این کارو نکرد..خوشش میاد عذابم بده

تا غروب همون جور علاف رو مبل نشستم و فقط با تلوزیون ور رفتم.

صداى گوشیم از داخل اتاق اومد و مجبور شدم برم تو اتاق که پام رفت رو یه چیز تیز.

از دردش خم شدم تا ببینم چیه

یه چیز نقره اى رنگى بود.ورش داشتم دیدم یه زنجیر گردنه..

تا حالا ندیده بودم شیو از اینا بندازه گردنش..اگر هم چن بهش داده حتما بهم نشونش میداد

نکنه…

با اخمى که از روى تعجب و ناباورى روى صورتم نقش گرفته بود،بردمش زیر بینیمو بوییدمش..درسته..مال سهون بود…لبخند زدم…

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)