“روزی درهای حقیقی عشق به روی من باز خواهد شد و ان روز بی شک دور نیست…اسمان دوباره عاری از هر سیاهی خواهد شد…عشق من به جوشش خواهد افتاد و آن روز بی شک دور نیست….. لب هایم دوباره طعم شیرینی را خواهد حس کرد…. چشمانم از درخشش عشق بازهم درخشان خواهد شد و ان روز بی شک دور نیست…سرما به پایان می رسد و بهار من روزی خواهد آمد….ان روز بی شک دور نیست…اشک هایم خشکیده ….چشمانم در انتظار کزایی عشقی ناب به خواب می رود…. من منتظر تو خواهم ماند…. تا اخرین لحظه “
_آه…. زندگی جان فیلیپس دسته کمی از زندگی من نداره….. این بند کتاب ارزش هزاران بار خوندنو داره!
لوهان کتابو رو سینش گذاشتو از گوشه چشم به سهون خیره شد. کتاب چهار گوشه عشق کتاب مورد علاقه لوهان بود. یادش میاد در گذشته بارها و بارها خودشو جای لونا قرار میداد… همیشه یه عشق به زیبایی عشق فیلیپس و لونا از خدا طلب میکرد. اما تنها چیزی که بدست اورد حس ننگین انتقام بود….
چشمای سهون مثل همیشه جذابو گیرا بود و مطمئنن در حال سوراخ کردن سقف اتاق بودن.کلمات کتاب سهونو تو دنیایی که قانونش فلسفه بود اسیر کرده بود.
به راستی معنی واقعی کلمه عشق چی بود؟ سهون از فلسفه متنفر بود پس جواب محکمه پسندی هم برای قلب کنجکاوش نمی تونست پیدا کنه. لوهان به صورت تو هم سهون چشم دوختو با دو دولی پرسید:
_نظرت راجب عشق جان فیلیپس و معشوقش لونا چیه؟
_مزخرف… تجربه بهم ثابت کرده که تموم کلمات تو کتابا دروغه و زایده افکار توهم امیز یه نویسنده احمقه.عشق واژه معصومی به نظر میرسه ولی کشنده و بی رحمه!اینطور نیست!
سهون رو تخت جا به جا شد و نگاهشو از سقف به پنجره کج کرد.
زندگیش درست شبیه پرده اویزون به پنجره شده بود.
سردرگم توسط کای و لوهان به این ور و اونور پاس داده میشد.
گاهی اوقات تصمیم می گرفت قید همه چیو بزنه…. تنها برای خودش باشه اما واقعا امکان داشت…..
اگر شب جای روز قرار میگرفت و اسمون به جای دریا …وقتی که دنیا وارونه شد شاید اون موقع ادما می تونستن بدون یار و همدم زندگی کنن.
قصدش ناراحت کردن لوهان نبود…. قصدش زدن تلنگر به لوهان برای بیداری بود…. برای نجات از ظلمتی که خود لوهان بناش کرده بود.لباشو تر کرد با صدای نا مطمئنی گفت:
_یه زمون برام مثل یه الهه قابل احترام و ستودنی بودی.
هر موقع که از می خواستی یه معمای جدید حل کنم بدون در نظر گرفتن شرایط دنبال جوابش میگشتم.
برام مهم نبود که دارم از چه چیزایی میگذرم فقط بدست اوردن جواب معما و دیدن دوبارت مهم بود.
چشمامو به روی واقعیت بسته بودم. تموم اون معماهای لعنتی بهم میگفتن که اخر این رابطه شکسته ولی من هم کر شده بودم هم کور.
خوب اون شبی که دونگهی در مورد رابطمون پرسید و یادمه….. سینمو سپر کردمو با خیال اسوده اسم رابطمونو عشق گذاشتم…..
گول خوردن سخته این طور نیست؟
لوهان ساکت بود… چیزی برای گفتن در برابر دل خسته و شکسته سهون نداشت .
مغزش با شنیدن حرفایه منطقی سهون در حال انفجار بود.
سهون چی بود…. یه سخنران خوب…. یه ادم که وقتی شروع به حرف زدن میکرد می تونست نابودت کنه….
تموم حرفایه سهون حقیقت داشت…. بغض اجازه به زبون اوردن کلمه ای رو بهش نداد.
_میدونی لوهان افسوس خوردن برای گذشتمون دیگه دیر شده…..
پشت دست سهون رو صورت خیسش قرار گرفت تا شاید بتونه از شر اشکایه مزاحمش خلاص شه…..پشت به لوهان نشست تا لوهان متوجه لرزش لبا و خیسی چشماش نشه…..
دیگه نمی خواست نقش ادم ضعیفو بازی کنه….
_متاسفم که قراره پایانمون اینقدر تراژدی و غم انگیز باشه… حتما این لحظه ام پیش بینی کرده بودی نه؟
هنوزم سعی داشت صداش محکم و تاثیر گذار به نظر برسه. باید تمومش میکرد اینطوری برای هر دوشون بهتر بود:
_میدونم یه روزه دیگه هم باید پیشت بمونم ولی در این صورت باید نابود شدنتم با چشمای خودم ببینم…
ازت یه خواهشی دارم…. بعد از من دیگه سعی نکن به ادم دیگه ای صدمه برسونی…..
فقط تا صبح. …بهت اجازه میدم بغلم کنی…همیشه تموم هم اغوش هامون به س….ک…. س ختم میشد…اما امشب می خوام فقط بغل بگیرمت برای مطمئن شدن و خدافظی!
لوهان لحظات سختیو تحمل میکرد. سهون عملا ردش کرده بود.
شنیدن اعتراف تلخ سهون در رابطه با رد شدن لوهان… از هر دردی درد ناک تر و بی رحم تر بود.
از اولم میدونست رابطشون دیگه قرار نیست به وجود بیاد.
دیگه قرار نیست نگاه خیره و عاشق سهونو رو خودش ببینه.
_انتظار شنیدن این حرفارو ازت داشتم… خیلی سوپرایز نشدم کوچولو.
لوهان با خرسندی لبخند زد و کمر سهونو بین بازوهاش گرفت:
_افسوس…. تنها کاری که در اینده انجام میدم افسوس خوردنه…..
دیگه نمی خوام ادم بده داستان باشم….می تونی همین الان بری.
ولی……
فشار دستایه لو دور کمر سهون شل شد سرش رو شونه سهون قرار گرفتو اشکاش رکابی سهونو خیس کردن:
_قبل از رفتنت می خوام ببوسمت……
میدونم احمقانس ولی لطفا قبولش کن من تا حالا از رو عشق نبوسیدمت…. میخوام مزه بوسه با عشق حس کنم…… شیرینه نه؟
تو همیشه با عشقت منو می بوسیدی ولی من از رو نیاز و انتقام…..پشیمونم…..
سهون به ارومی چرخید و اجازع داد لباش رو لبای لو بشینه.کلمات لوهان هیچوقت ادامش شنیده نشد….
لوهان مثل بچه های دبیرستانی که اولین بوسشونو پشت حیاط مدرسه تجربه میکردن به نظر میرسید.
همون قدر دست پاچه و خجالت زده…..
گونه هاش در حال رنگ باختن بودنو سرخیشونو به سهون نشون میدادن…این شخصیت لوهان دلچسبو شیرین بود…. سهون بارها بارها ارزو کرد که ای کاش شیفته و مجذوب این شخصیت لوهان میشد.
انگشتش رو گونه سرخ و داغ لوهان حرکت کرد و تونست قطرات بلوری که سرچمش چشمای لو بودنو با دستاش جمع کنه.
نمی دونست چرا ولی این اشکا براش ارزشمند بودن .
لب هاشون با حرکات منظم و به زیبایی روی هم میرقصیدن…
لوهان تا بحال از هیچ بوسه ای به اینقدر مملو از احساس نشده بود.
هرچند بوسشون کوتاه بود ولی برای لوهان ارزشمند ترین بود.
نفس نفس زنان به صورتشون فاصله بیشتری داد.
نگاه خجالت زدشو جای جای صورت سهون چرخوند تصمیم داشت چهره سهونو تو بند بند وجودش هک کنه….
بی وقفه لباشو می لیسید تا شیرینی بوسشون براش همیشگی بشه .
وقتی مطمئن شد وجودش از سهون مملوئه لبخند رو صورت گر گرفتش نشوند.
سهونش واقعا زیبا بود.
_بهت گفته بودم که مثل یه مرد واقعی به نظر میای!
“مرد” سهون از حرف لو تک لبخندی زد:
_داری این حرفارو میزنی تااغوام کنی….. یا بهم ثابت کنی خیلی باحالی؟
_هیچ کدوم…. فقط از مردکوچولو روبه روم دارم تمجید میکنم. از تعریف خوشت نمیاد؟
_تو این شرایط اره…… همشون برای گول زدنم نیست!
لوهان ابرویی بالا انداخت رو تخت دراز کشید یه دستشو زیر سرش گذاشت با حالتی که انگار همه چی روبه راه گفت:
_دیگه نمی خوامت اوه سهون…. بلند شو هر چی زودتر برو پیش اون اردک زشت… فک کنم تا الانش از غم دوریت و ترس از دست دادنت حسابی کالری سوزنده!…اونی که الان داره اغواگری میکنه بر حسب اتفاق تو نیستی س.. ه… وو.. نا.
صورت لوهان حالت شوخ طبعی به خودش گرفته بود صداش با چند ثانیه پیشش فرق میکرد …فقط برای اینکه بتونه خدافظیو برا خودشوسهون اسونتر کنه.

_کایو میگی!!!!! اون خدای اعتماد به نفسه…. حتم دارم میدونه که چی میشه!
به هر حال….
دستشو رو متکا کوبید و پتو رو کنار زد:
_چه بخوای چه نخوای من امشب اینجا میمونم….ساعت از دوازده گذشته اخرین اتوبوس ساعت 11 حرکت کرده… تاکسی هم که پیدا نمیشه و تنها گزینم گرگایه گرسنه بیرونن…. من اونطوری که تو گفتی یه مرد نیستم…. هنوزم یه بچه ام و عاشق حمایت….
سهون با احتیاط خودشو رو تخت کشوند و پشتشو به لوهان کرد…. منتظر بود تا دستایه لوهانو دور کمرش حس کنه….. یک.. دو… سه…. و تنها چیزی که نصیبش شد صدای نفسایه اروم لوهان بود.
وقتی سمتش برگشت. بازم با چشمای معصومش روبه شد.
_نمی خوای بغلم کنی؟
_نچ….می ترسم اگه بغلت کنم بازم عاشقم بشی…..
_واووووو تو کی هستی؟ از کی تا حالا اینقدر به خودت مطمئن شدی؟
_همین که هست!
_احمق از خود راضی….
سهون زیر لب غرولند کرد و لوهان برای دهمین بار به واکنشایه دوست داشتنی بچه مقابلش لبخند زد.
_بچه بودنت کم کم داره بهم ثابت میشه اوه سهون….
خودم میرسونمت!
لو از روتخت پاشد و سمت سویشرتش رفت…نمی دونست تا فردا صبح ممکنه چه اتفاقایی بیوفته.. قراه چه حسی درونش زنده کنه…. کی می دونست شاید بازم همون لوهان خودخواه قبل میشد….
وهمین میترسوندتش…. نمی خواست بازم ناخواسته باعث شه قلب سهونش بشکنه.
_بلند شو سهونا….
زیپ سویشرتشو بالا کشید و بازم سکوت سهون کلافش کرد.
با عصبانیت خودشو به گوشه تخت رسوند وقتی متوجه چشمای بسته سهون شد حرفشو خورد و با یه لبخند به صورت سهون خیره شد.
دستش که تا اون لحظه تو جیبش بودن به ارومی رو موهای سهون لغزید.
_احمق…دوست داشتنی!
اگه خیلی دلت میخواد شبو اینجا بمونی باشه بمون…..
خودشو کنار سهون جا داد و غر غر زنان گفت:
_باشه هر اتفاقی که بیوفته مسئولش خود تویی احمق…

دقایق پشت سرهم میگذشتن و من تنها چیزی که حس میکرد حس سنگینی قلبم بود.وزنه سی تونی تو قلبم اجازه دست نفس کشیدن بهم نمیداد.
این چی بود…. از دوری کای بود… یا دور شدن از لوهان….
به ارومی به خواب رفته بود… یه خواب مطمئن… مطمئن از فردا… چشماش از هر موقعی گیراتر بود….سیاهی وجودش از بین رفته بود حالا سپیدی خالص جایگزینش شده بود.
انگشت اشارمو رو لبای خندونش کشیدم:
_خواب خوبی میبینی اینطور نیست؟
متاسفم که قبل از بیدار شدنت باید ترکت کنم. اگه انجامش ندم همه چی پیچیده میشه….
به اندازه کافی تو گذشته شکستی….. مراقب ادمایه اطرافت باش و این بار عاشق کسی شو که ارزشمند باشه…
مردد لباشو رو پیشونیه لوهان گذاشت اروم دستشو از زیر سر لو بیرون کشید.
خوب پتورو رو لوهان کشیدمو قتی مطمئن شدم لوهان زیر پتو جاش خوبه از تخت فاصله گرفتم.
برای اخرین بار خونه ای که توش عشقو برای اولین بار تجربه کرده بودمو از نظر گذروندم.
اون خونه با تمام قضایا خاطرات خوشی رو برام رقم زده بود.
سرمو با اطمینان تکون دادم. عزممو برای ترک خونه جزم کرد. هنوز خورشید بالا نیومده بود …قصد داشتم تو گرگ و میش هوا برای همیشه از خاطرات لوهان گم بشم. تو خاطراتش تبدیل به یه نقطه بشم
مسیر هایه اشنارو برای اخرین بار گذروندم. اسانسور لابی سوتو کور ساختمون ورودیه زیبایه ساختمون و در اخر پاهام رو اسفالت بی رنگو رو و سرد قرار گرفت.
پیچش باد صبح گاهی تو موهام باعث لرزشم شد دستامو دورخودم پیچیدم و به خودم لعنت فرستادم.
حس تازه ای داشتم… از انجام کارم پشیمون نبودم… از ترک لوهان پشیمون نبودم چون نسبت به ایندش خوش بین بودم.
با تموم این اوصاف از دست کای به شدت عصبی بود.
حتی تلاش نکرده بود با یه پیام خشکو خالی حالمو بپرسه و همین منو می ترسوند
نکنه بیخیالم شده باشه وهزارن فکر دیگه که باعث میشد بخوام سرمو به دیوار بکوبم.
گوشیمو غرولند کنان از جیبم بیرون کشیدم قدمای سرگردونمو رو جاده گذاشتم.
بی شک شماره کای تنها شماره ای بود که اون لحظه می تونستم باهاش تماس بگیرم…. پنجمین بوق خورد و در عین ناباوری به منشی تلفنیش وصل شدم.
صدای دلنشینش پخش شد:
_سلام با کیم کای تماس گرفتین بعد از بوق پیام خودتونو بزارین با تشکر
_اوه….متاسفم که قراره به محض دیدنت حالتو بگیرم…. خیلی بی رحم به نظر میرسی کایا…..
مطمئن باش خودم با دستای خودم میکشمت…..
چرا جواب تلفنتووووو نمیدی لعنتی.
قدمایه بلندم به سمت نا کجا اباد تندتر شد و با هر قدم تن صدام بلندتر میشد…. منشی تلفنی برای گذاشتن پیامای کوتاه بود نه سفره دل ادما….
_میشه بگی چه مرگته کوووودن. اول صبحی این چیه؟؟؟؟؟؟ صدای نکرت باعث شد از خواب بیدار بشم.
تماس توسط کای برقرار شد …عربده بلندش منو به خودم اورد و تازه متوجه شدم چه ساعتی از صبح به کای زنگ زدم… 5 صبح …حتما خواب شیرینی بوده….
_متاسفم.
زبونمو بین دندونام بردمو ازحرکت ایستادم…. _این نا عادلانست… تو منو دوست پسر خودت میدونی مگ ولی من هیچ ادرس کوفتی ای ازت ندارم. باید همین الان ببینمت.
کای خمیازه کنان جواب داد:
_ادرسو چی کار میخوای بچه مگه الان نباید تو خونه لوهان باشی؟
_نیستم…. الان تو خونش نیستم… تو خیابون الاف توام و از سرما دارم سگ لرزه میزنم میدونی چرا چون فقط یه تیشرت پوشیدم.
_اوووووو چه دردناک…ولی نمی تونم ادرسو بهت بدم…..
هنوز یه روز دیگه مونده؟
_کای!
مثل بچه ها نالیدمو همزمان پامو رو زمین کوبیدم:
_من از همه چی مطمئنم عوضی…. لطفا تمومش کن! من دوست دارم…. می تونک بهت اطمینان بدم که قلبم برای توئه…
_اوه باشه باشه….جای همیشگی میبینمت!
“جای همیشگی”موضوع جالبی که در مورد منو کای وجود داشت این بود که جای همیشگی ای در کار نبود.منو اون تنها موضوع رمانتیک ببنمون فقط اون بوسه ها بود… دوبار بود یا سه بار!!!! تعدادشون خاطرم نیست… ولی یه چیزو خوب خاطرمه اونم فوران احساساتم بود… همونی که برای اولین بار با لوهان تجربش کردم.
نمی دونستم اون لعنتی منو دست انداخته بود یا از گیج کردن من لذت میبرد
_جای همیشگی ای وجود نداره جناب کیم….
_داره بچه جون کافیه از فسفرایه مغزت استفاده کنی….
_کای لطفا عز…..
_هی صبر کن…. سعی نکن با کلمات بازی کنی قرار نیست با عزیزم عشقم یا هر کلمه هوس انگیزی خر بشم
_لعنت بهت کای!
کای خندید و با این کار اعصابمو قلقلک داد…. دوباره داشتم رو دست میخوردم و توسط یه نفر بازی میدیدم.
منو کای مکان همیشگی نداشتم… هیچ رستوران یا پارکی در کار نبود.
اولین دیدارمون تو کمپ بود همون موقع که اتوبوس خراب شد….
منظور کای کمپ نبود که!
معلومه که نبود.
جای همیشگی کجا بود….. لعنت به کلمه معما…. اون لحظه بود که فهمیدم چقدر از این کلمه متنفرم….

سلام دخترا…. تا یادم نرفته بگم که قصد دارم قسمت اخرشو رمزی کنم پس اگه رمزو میخواین نظر بزارین. 

 

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)