نخواهی بود.
هنوزم کلماتت مثل مته مغرمو سوراخ میکنه.تک تکشونو یادمه…
نمی تونم ببخشمت… شاید تا چند ساعت پیش این تصمیمو گرفتم اما اون لحظه به طور حتم دیونه چیزی بودم…بخشیدن دوباره تو مثل قدم گذاشتن داخل جهنمه….
عشق تو مثل اتیش میمونه
_سهونا لطفا اینو به من نگو… من فقط یه جواب می خوام بشنوم اونم اسم منه. بهم بگو تموم حرفایی که الان زدی واقعیت نداره.
لوهان یه قدم به جلو برداشت و لبخند کجشو رو صورتش نشوند.از ترس شنیدن جواب سهون زانوهاش به لرزه افتاده بود.
قدم بعدی لوهان باعث تو هم رفتن اخمایه سهون بود.
_قرار نیست تحت تاثیر مضخرفاتت قرار بگیرم. دیگه نمی خوام گول حرفاتو بخورم.
یه بار با تموم وجود باورت کردم
دیگه این کارو انجام نمیدم.
_سهون….
بدون درنگ خودشو به سهون رسوند و بدون توجه به مخالفت سهون بازوهاشو گرفتو تو چشماش خیره شد:
_این یه شوخیه مگه نه….
فقط داری منو امتحان میکنی؟
_ولم کن لوهان.
_بگو یه شوخیه و مثل قبل دوستم داری!
بگو هنوزعاشقمی….
بگو هنوزم قلبت به خاطر من میتپه.
_تمومش کن.
سهون با خونسردی زمزمه کرد و با عذاب وجدانی که داشت تموم وجودشو مثل خوره از پا در میاورد به اخرین تلاشایه لوهان برای برگردوندن عشقون نگاه میکرد.
لوهان با گریه بازوهای سهونو تکون میداد برای گرفتن جواب مثبت ازش خواهش میکرد. دستاشو بی معطلی رو گونه های سهون گذاشتو خیلی زود لباشو چفت لبایه سهون کرد.
اون شب بارها و بارها لبایه سرد سهونو بوسید و بین هر بوسه یه سئوالو از سهون پرسید:
“بگو هنوزم دوستم داری”
اما تموم تلاش هاش بی فایده بود.
سهون با تموم قدرت لوهانو از خودش دور کرد محکم از بازوهای لوهان چسبید.
چشمایه اغشته به نفرتو کینشو به چشمای خیس و نا امید لوهان دوخت:
_میدونی چقدر ترحم انگیز به نظر میرسی.
تموم تلاشت برای شروع دوباره بی فایدس.
تو برای من مردی… من تورو خیلی وقته تو خاطراتم کشتم.
_سهون…
دستاش به خاطر کلمات منطقی سهون کنار بدنش افتاد.
اگر اون لحظه دستای حلقه شده سهون دور بازوش نبود به طور حتم تا الان پس افتاده بود.
_کای موفق شد! دوستش داری!
_نه….
با جواب سهون چشمای لوهان رو لبای سهون متوقف شد:
_دوستش ندارم… اما در اینده این اتفاق میوفته.
_سهون این کارو با من نکن.
_متاسفم.
دستاشو از بازوی لوهان جدا کرد و برای تموم کردن بحث بی نتیجشون تصمیم گرفت به خوابگاه برگرده اما هنوز یه قدم برنداشته بود که صدای پر از خواهش لوهان اعصابشو بیشتر خورد کرد:
_یه خواهش دارم ازت سهونا.
برای اخرین بار ببوسم.
_ببوسمت!
_خواهش میکنم…
_چرا فک میکنی قراره تصمیم من در مورد تو عوض بشه!
_همچین فکری نمیکنم.
لوهان خنده کوتاهی کرد و روبه رویه سهون ایستاد.
دست راستشو رو سینه سهون گذاشتو دست چپشم به موهای سر سهون رسوند.
درست مثل دیوانه ها به چشمای سرد سهون خیره شد و همزمان دستشو رو سینه سهون حرکت داد:
_باشه اگه این انتخاب توئه من مشکلی باهاش ندارم.
ولی لایق اینم هستم برای اخرین بار خواستمو انجام بدی.
_همیشه همین طوری بودی.
همیشه… لعنت بهت… لعنت….
سهون اینو گفتو با حرص و تنفر لبایه لوهانو بین لباش گرفت. دست لوهان پشت گردن سهون قرار گرفت.با اینکه نمی تونست خودشو با سهون هماهنگ کنه تموم تلاششو انجام داد تا از اخرین فرصتش استفاده کنه.
ده ثانیه بیشتر طول نکشید…ده ثانیه طلایی … سهون به سرعت از لوهان فاصله گرفت. تصمیمشو گرفته بود.
لوهان براش تموم شده بود.
باید فراموشش میکرد.
کاری که خیلی وقت پیش باید انجامش میداد.
###########
برای بیشتر موندن تو کمپ دلیلی نداشتم.
خود کشی سوهو همه چیزو بهم زده بود. از کای هنوز خبری نبود
وسایلمو به سرعت جمع جور کردمو اولین نفر جلو اتوبوس حاضر شدم.
سعی داشتم با انجام کارایه بیخود خودمو گول بزنمو از فکر اون عوضی بیرون بیام.
اگه میگفتم دیشب به خاطر اون بوسه احمقانه تحت تاثیر نگرفتم دروغ بود.
لوهان بازم منو رسوا کرد.
اگر نیمه دوم عقلم نبود به طور حتم الان کنارش بودم.
تو بغلش بودم.
شاید باید قبولش میکردم.
اما فکر کردن و یاداوری تموم حرکاتش کافی بود تا بخوام ازش متنفر بشم.
ساکمو کنار پام ول کردمو تموم حواسمو به در اتوبوس دادم.
صدای جیغ جیغ دخترا رو مخم بود از طرفی نگاه ترسناک لوهان لرزه به تنم مینداخت.
این نگاهش شکل تازه ای از لوهانو برام روشن میکرد.
شخصیت سوم لوهان.
ترسیده بودم.
از اون نگاها ترسیده بودم.
فقط میخواستم برگردم خونه.
شاید خودمو تو خونه حبس میکردم.
اما کای چی؟ نگرانش بودم و این حسم مضخرفترین واکنش قلبم بود. فکر نمیکردم کای به این سرعت برام مهم بشه و عقلم یه خط قرمز دورش بکشه.
به حرف دلم گوش دادمو تصمیم گرفتم عاشقش بشم.
خودمو زود جمع و جور کردمو نسبت به اینکه قرار بود تا دو ثانیه دیگه لوهان کنارم با ایسته خودمو بی تفاوت نشون دادم.
_صبح بخیر.
کلماتش سرد بود.
با نیش و طعنه بود.
با ذره نیرویی که برام مونده بود جوابشو دادم:
_صبح بخیر.
فقط برای قوی نشون دادن خودم جوابشو دادم اما انگار خیلی موفق نبود و لرزش صدام یه لبخند بدجنسانه رو لبش نشوند.
_مثل اینکه برای برگشتن به خونه از همه بیشتر مشتاقی… یا به خاطر ک…..
_فقط دلم برا پدرم تنگ شده.
_اوه.
ابروهایه لوهان سمت بالا حالت گرفت.
_نظرت چیه کنار هم بشینیم.
مطمئن باش همسفر خوب…….
_باشه.
نمی دونم چه مرگم شده بود. بدون اینکه اجازه بدم حرفش تموم بشه قبول کردم تا اخر راه کنارش بشینم.
دیونه شده بود… شاید به خاطر کم خوابی دیشبم بود یا صبحونه صبحم.
_خوبه.
تنها کلمه ای که ازش شنیدم همین بود.
حرکات ناگهانیش برام تازگی داشت.
لبخندای بی دلیلش.
زمرمه های زیر لبش.
حرکات کفشش رو خاک
این لوهان بی شک همون لوهان یک سال پیش بود اما با یک تفاوت اونم ترسناکتر.
پچ پچ اعضای کمپ با دیدن چهره بی نقاب لوهان بالا گرفت.
می تونستم نگاه پرسشگرانه بقیه رو روخودمو لوهان حس کنم. واضح بود سئوالایه زیادی برای پرسیدن دارن.
“لوهان کیه!؟”
فقط دنبال یه بهونه بودم تا خودمو از داخل جو منفی اطرافم بیرون بکشم و خیلی طول نکشید تا اون بهونه رو پیدا کردم:٠
_سهونا اینو جا گذاشته ! بودی.
زود سمت چانیول برگشتمو بی توجه به نگاه پرسشگرانش ساعتو از بین انگشتاش قاپیدم.
خوشبختانه چانیول تنها کسی بود که می تونست از حالت نگاهم متوجه درخواستام بشه. پس بدون هیچ حرفی کنارم ایستاد ویه نیم نگاه به لوهان و صد البته بیون بکهیون انداخت.
بیون این روزا دلیل اصلی حواس پرتی چانیول بودهمین باعث شد بود چانیول احمق تر از قبل به نظر برسه.
_امروز چه روز مضخرفیه!
چانیول اینو گفتو نگاه عصبیشو به بکهیون انداخت.
بکهیون انگار که اصلا چانیولی وجود نداره پشت بهش ایستاده بود از لوهان یه سری سئوال مضخرف میپرسید.
ساکمو از زمین جدا کردمو با جدیت سمت در اتوبوس راه افتادمو همین یه حرکتم کافی بود تا به بحثشون خاتمه بدم چون لوهان بلا فاصله دنبالم راه افتاد.
هنوز پامو رو سکو نزاشته بودم که لرزش گوشیم تو جیب شلوارم اخمامو تو هم برد.
هنوز یه ساعتی نشده بود که گوشیمو بهم تحویل داده بودن.
در مورد اونی که پشت خط بود هیچ ایده ای نداشتم.
بعد از یک ماه گوشیمو بهم پس داده بودنو حالا یه غریبه بهم زنگ میزد.
انتظار داشتم یه ادمی که میشناسم باهام تماس بگیره نه یه غریبه
گوشیم برا بار سوم زنگ خورد من هنوز خیره به شماره بودم.
حس بیخودی که نسبت به جواب دادن داشتم بیشتر رو اعصابم بود.
_الو!
و ثانیه ای بعد صدای نگران کای بود که تو گوشم پیچید.
_سهونا.. خوبی!پس چرا تلفنتو جواب نمیدی؟
ابروهام به خاطر تن صدای بلند کای که چانیش یه خورده نگرانی بود بالا رفت.
حس خیلی خوبی بود.
شنیدن فریاد یه نفر اونم از رو نگرانی .
_من خوبم.
_اوه پسر تو یه کله شق احمقی.
اتوبوس کی راه میوفته؟
گوشیم بین انگشتام محکمتر کردمو با قدم های بلند از اتوبوس دور شدم. فقط برای اینکه هیچکس حرفامو نشنوه
_هنوز راه نیوفتاده.
_لعنتی اون گاری قرار بود ساعت ده راه بیوفته و با این اوصاف معلومه دیرتر میرسی!
پس اون تمین کودن چه غلطی میکنه.
_کای خودتو کنترل کن. حال سوهو چطوره!
صدای نفس کشیدنای تند کای مو به تنم سیخ میکرد.
حالا که تموم حسابمو با لوهان صاف کرده بودم دیگه هیچ عذاب وجدانی نسبت احساساتم نداشتم.
_ترمینال منتظرت میمونم. دلم برات تنگ شده لعنتی.
لبام ناخداگاه به دو طرف صورتم باز شد.
اگه با خودم رو راست بودم منم دلتنگش بودم.

این فیک اولین فیک سکایمه.
تموم فیکام کاپلش هونهانه این یه دونه رو گفتم خراب نکنم.
ایشالا جبران میکنم.
فیلا.

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)