اتوبوس بعد از وقفه کوتاهی حرکت کرد.جو برای تمومی سرنشینان اتوبوس اروم بود.
هیچ حرف خاصی بین مسافرین صندلی 19 و 20 رد و بدل نمیشد و هر دویه اونها داخل دنیایه فانتزیشون در حال کنکاش بودن.
نگاه لوهان بعد از کلی یکی به دو کردن با قلبش رو نیمرخ بی نظیر سهون ثابت شد و با دقت تک تک اون خط کشی هارو دنبال کرد.
وقتی به خط فکو بعد اون به لبایه سهون رسید تونست فشرده شدن قلبشو برای هزارمین بار حس کنه. سهون تو منقلب کردن حالش خیلی خیلی موفق بود.
اب گلوشو قورت داد و زود نگاهشو از شاهکار خارق العاده کنارش گرفت و به صندلی مقابلش داد:
_ای کاش نقاش بودم.
اینو گفتو انگشتشو رو پارچه مخمل صندلی کشید و ادامه داد:
_اگه استعدادشو داشتم ازت تو هر حالتی نقاشی میکشیدم.
سهون عصبی،سهون مهربون،سهون دلخور،سهون عاشق…..
_شاید یه نقاش نباشی، اما تو له کردن احساسات یه پا استادی.
با تک لبخندی اینو گفتو برای پرت کردن حواسش نگاهشو به مراتع سبز دشت داد.
_از اینکه در موردم بیخودی قضاوت کنن خوشم نمیاد باعث میشه فقط وحشی تر بشم.
من اون شیطانی که تو ذهنت ساختی نیستم سهون.
لوهان با تموم حرص کلمات اعتراض گونشو بیان کرد و به سهون خیره شد و ادامه داد:
_خیلی چیزا وجود داره که هنوز درموردشون نمیدونی سهونا.
_اره. خیلی چیزا وجود داره. اما اینم بدون دیگه هیچ علاقه ای راجب شنیدنش ندارم.
_سهون این مدلی رو اصلا دوست ندارم.
دستش گونه چپ سهون لمس کرد و لباش کنار گوش سهون متوقف شد.
انگشت اشارش سمت لبایه صورتیه سهون کشیده شد و برای لحظه ای تونست لبایه سهونو که حکم نفسشو داشتن لمس کنه.
با ضربه ناگهانی سهون دست لوهان به کنار پرت شد و لوهان شوکه از کار سهون فقط تونست با صدای بلند بخنده.
نگاه بقیه رو لوهان و سهون زوم شد و سهون بلافاصله سرخ شدن گونه هاشو تو شیشه کنارش دید.
گرما واکنش بعدی سهون بود.
به خودش هزاران بار لعنت فرستاد که چرا باید اینقدر نفرت انگیز به نظر برسه.
شب گذشته یه نقشه بی نقص کشید.
تصمیم گرفت با شجاعت رفتار کنه. طوری رفتار کنه که از تصمیمش مطمئنه.
اما حالا که تو موقعیتش قرار گرفته بود اصلا موفق به نظر نمیرسید.
_تمومش کن لطفا.
با خجالت به لوهان نگاه کرد و لبشو از فشار زیاد به دندون گرفت. لوهان به معنای واقعی دیوانه به نظر میرسید.
_چهار سال پیش وقتی یه دانشجو احمق…..
_گفتم نمی خوام چیزی راجبش بدونم.
_چهار سال پیش… وقتی یه دانشجوی احمق بیشتر نبودم به طور کاملا احمقانه تری عاشق شدم.
عاشق استادم.
میدونی سهونا وقتی میگم استاد منظورم یه ادم پیر خرفت نیست.
اون عوضی ،به تمام معنا کامل بود.یه مرد همه چی تموم.
چهار سال پیش منم یه کودنی مثل تو بودم.هر الاغی که بهم ابراز علاقه میکرد خیلی زود تحت تاثیر قرار می گرفتم.
لوهان پوزخندی زدبه ابروهای گره خورده سهون خیره شد:
_درست مثل الان تو که خیلی زود به خاطر چهارتا کولی خونی کای خودتو بهش باختی.
سهون ابرویه چپشو بالا برد:
_من خیلی در مورد حرفات مطمئن نیستم لوهان.
حداقل اینو میدونم که کای به خاطر انتقام بهم نزدیک نشده.
فقط تو تخت خواب دوست دارم نمیگه.کای مثل تو نیست اینو خوب میدونم.
گردن لوهان از واقعیت حرفای سهون خم شد. بغضشو قورت داد برای گریه نکردن با خودش جنگید.
نمی دونست چرا هر دفعه مصمم تراز دفعه قبل میشد. چرا با وجود شکستی که قرار بود بخوره بازم سعی داشت نظر سهونو راجب خودش عوض کنه.
امید واهیش در رابطه با سهون کاملا بیخود بود.
تند تند چشماشو باز بسته کرد تاز سر خوردن اشکاش جلو گیری کنه.
از اینده خبری نداشت.
نمی دونست ممکنه به خاطر این شکست دوباره مرتکب چه کارایی بشه.
گوشه لبش بین دندوناش قرار گرفت با بغضی که منتظر یه تلنگر برای بیرون ریختن بود به صندلیش تکیه داد و چشماشو بست:
_من عاشق پدر بکهیون شدم.
حتما میشناسیش.
((فلش بک))
طبق معمول نگاهش رو من بود.
تموم تلاشمو میکرد تا نگاهمون بهم گره نخوره.
سر چوبی مدادمو بین لبام بازی میدادمو نگاهم به کفشایه براقش بود.
تو فکر بودم که اون کفش ممکنه از کدوم برند معروف باشه که صدای صاف و جدیش منو از افکارم بیرون کشید:
_میشه بدونم چه چیز جالبی تو کفشایه من وجود داره لوهان؟
کتابشو با بیخیالی و یه لبخند بستو انگار که یه موضوع جالب پیدا کرده باشه به میز چوبیش تکیه زد و نگاهشو اینبار خیلی جدی تر بهم دوخت.
لبخند کجی زدمو زیر چشمی به بقیه که مثل عقب مونده ها به من خیره بودن نگاه انداختم.
خودمو جمع جور کردمو مدت طولانی ای برای پیدا کردن یه جواب محکمه پسند سکوت کردم ودر اخر فقط احمق بودن خودمو به استادم ثابت کردم.
خجالت زده و با گونه های خیس شده از عرق شرمم مجبور به گفتن حقیقت شدم چون هیچ دلیل دیگه ای وجود نداشت تا بتونم خودمو از زیر نگاه های استاد خوش استیلم بیرون بکشم:
_فقط داشتم در مورد برند کفشاتون فکر میکردم.
همین کلمات کافی بودن تا همکلاسی هام بهم بخندن.
سرمو بیشتر خم کردم تا مبادا نگاهم بهش بیوفته به اندازه کافی گند زده بودم.
ولی صدای کلفتش باعث شد سرمو بالا بگیرمو با چشمای گرد شده بهش خیره بشم.
_همتون خفه شین همین الان.
واقعا درست شنیدم…قبول دارم بعضی اوقات رک و بی پروا صحبت میکرد اما حالا هیچ دلیلی برا این کارش وجود نداشت.
ازش خیلی ممنون بودم که منو از شر چهارتا عوضیایی که اسمشونو رفیق گذاشتن نجات داد.
تو اون کلاس تنها کای بود که نگاهش و حرکاتش با بقیه متفاوت بود بود به معنای واقعی رفیقم بود.
ابروهای گره خوردشو بعد از شنیدن فریاد استاد دیدم و بعدش گوشه لبش به سمت بالا هدایت شد.
چرا پوزخند می زد.
چرا مچ دستش هر لحظه بیشتر فشرده تر میشد و رنگ نوک انگشتاش حالا به خاطر فشار زیاد سفید شده بود.
تو همین افکار بودم که بالاخره کلاس تموم شد.
_پاشو زودتر بریم.
کای بالا سرم ظاهر شد و تو ریختن کتابام تو کیف درنگ نکرد.
با تعجب به حرکاتش خیره شده بودم نمی تونستم درک کنم چه مرگشه.
_کای چیزی شده؟
دستمو جلو بردم تا خودم وسایلمو جمع جور کنم که به طور اتفاقی کای نوک یکی از خودکارامو رو دستم کشید و باعث شد دستم زخمی بشه.
_لعنت…. لعنت…. لوهان معلومه چی کار میکنی.
_برو عقب کای.
استاد بیون کایو با دستش عقب هل داد و باعث شد کای با باسن رو زمین بیوفته.
_استاد.
_دستت زخمی شده. باید پانسمانش کنی.
_لاز…….
اجازه نداد. من حرفمو کامل کنم.مچ دستمو بین انگشتاش گرفتو بدون گفتن کلمه ای منو پشت سر خودش بیرون کلاس کشوند.
قلبم با سرعت زیادی به قلبم میتپید و صورتم هر لحظه بیشتر داغ میشد.
تا حالا هیچکس برام نگران نشده بود.
در واقع من هیچ خانواده ای نداشتم که بخواد برام نگران بشه.
و حالا که توسط استادم مهم شده بودم این فوق العاده بود.
شونه های پهن خوشفرمش و موهای بلند روشنش که با منظم ترین شکل ممکن پشت سرش بسته شده بود.
قد بلند و پاهایه کشیدش و صورت جذابش. توجه های گاه و بیگاهش و نگاه های خیرش.
اینا تموم بهانه هایی بود که منو عاشق استادم کردن.
همیشه دوست داشتم یه نفر ازم مراقبت کنه و حالا من در کنار استادم احساس امنیت داشتم.
این ادم همون کسی بود که من می تونستم بین اغوشش اروم بگیرم.

برباد رفته

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)