هدر سایت
تبلیغات

Lust or love ep27

اینم بابای ببک

_باید از خودت بیشتر مراقبت کنی!
اخم جذاب ببن ابروهاش و بویه عطر سرد و خنکش باعث سر دردم میشد.
اون خدای جذابیت بود یا من عقلمو از دست داده بودم.
دستمو بین انگشتایه باریک خوشفرمش گرفتو با دقت پنبه اغشته به بتادینو رو زخمم کشید.
سوزش زخمم و تپش قلبم و چشمایه مشکی استادم که انگار از این دگرگونی حالم لذت میبرد باعث شده بود شقیقه هام برا بار هزارم تیر بکشه.
سعی کردم نفسام منظم به نظر برسه و دستو پایه خودمو به خاطر این همه نزدیکی گم نکنم. ماه ها بود که ارزو میکردم تو همچین پوزیشنی در کنارش قرار بگیرمو بتونم از نزدیک تک تک اجزای خوش فرم صورتشو کاوش کنم. و حالا از خودم عصبی بودم که چرا از خدا یه چیز بهتر نخواستم مثلا به اغوش کشیده شدن یا بوسیده شدن…. حتی فکر کردنشم لرزه به تنم مینداخت.
با صدایی که به زور از ته چاه در می اومد پرسیدم:
_می تونم حالا برم!
_نه!
با صراحت مخالفتشو اعلام کرد و خودشو بیشتر نزدیکم کرد و این کارش فقط منو بیشتر دستپاچه تر کرد انگار که منتظر دستورش باشم بدون کوچکترین مخالفتی کنارش دوبار رو تختی که حالا مثل اتیش داغ بود نشستم.عالی تر از این نمیشد.
من و استاد محبوبم تو یه چهار دیواری بسته تو نزدیکترین حالت ممکن کنار هم نشسته بودیم. هرکسی از اون در وارد میشد می تونست متوجه تعقییر حالت احمقانه صورت من بشه:
_کای چه مرگشه؟ رابطتون باهم چه طوریه؟
_کای…
خنده کوتاهی کردمو نگاهش رو لبام ثابت شد:
_اون فقط یه خورده عصبیه… منو اون فقط دوستیم.
_اوه.
فقط اوه…. انتظار شنیدن یه چیز بهتر داشتم.
باند دور دستمو محکم کردو دستکشاشو از دستش بیرون کشید.
تیکه موهای فرشو پشت گوشش جا داد و اون لحظه بود که من متوجه گوشواره های گوشش شدم.
درسته استایلش برای استاد بودن خیلی عجیب بود ولی من دوستش داشتم.
خیلی دوست داشتم بدونم دیگه کجاهای بدنش از اون گلوله های فلزی وجود داره.
نفس عمیقی کشیدمو لحظه ای که میخواستم از رو تخت درمونگاه پایین بیام دستش رو رون پام قرار گرفت. رون پام…… خیلی راحت نیست گفتنش.
_میدونی… امروز صبح داشتم پروندتو چک میکردم.
” پروندمو؟”
چرا باید پروندمو چک میکرد.خدایا حتما کلی به عکسم خندیده….
زبون به دهن گرفتمو هیچی نگفتم تا خودش بهم توضیح بده:
_فقط یه نگاه به نمراتت میخواستم بندارم.
اونا عالی بودن مخصوصا نمرات ریاضیت!
فک میکنی بتونی به پسرم تو درساش کمک کنی؟
_م… من….
_اره تو امیدوارم بتونی کمکم کنی… بکهیون یه خورده حواس پرتو بازیگوشه. فک میکنم حضور ادمی مثل تو باعث بشه یه خورده تن به درس بده.
به خاطر ازدواج دومم بک….
_ شما ازدواج دووم داشتین؟
بهت زده ازش پرسیدمو همراهش شل شدن بدنمو تونستم حس کنم.
اون هم شکه از رفتار من فقط یه لبخند زد.
چرا لبخند!
رفتارش طوری بود که انگار میدونست همچین عکس العملی قراره نشون بدم. انگار میدونست من قراره چه واکنشی نشون بدم.
_اوه… اره.. ازدواج دوم داشتم و همسر دومم یه پسر به اسم کیونگسو داره.
اونو بکهیون همسنن اما رابطشون شکر ابه.
اما یه مشکلی هست.
انگشتایه بلندش سمت پیشونیم حرکت کرد موهای رو پیشونیمو کنار زد:
_چرا شوکه شدی؟
_شوکه نشدم…..
پشت گوشمو با درموندگی خاروندمو با صدایی که دیگه اعتماد به نفسی براش نمونده بود ادامه دادم:
_من فکر نمی کردم که شما بچه داشته باشین حالا یه خورده ازدواج دومتون برام گنگ بود.
صدای خنده مطمئنش تو گوشم پیچید و چشمایه خمارش به خاطرجواب مسخره من خیس شد.
همونطور که سعی تو کنترل خودش داشت گفت:
_تو واقعا بامزه ای لوهان. امروز ساعت شیش میبینمت!
_ام.. اما من که قبول نکردم.
_ادرس خونمو به شمارت میفرستم.
اینو گفتو زود از درمانگاه خارج شد.
“به شمارم میفرسته؟”
با یاداوری حرفش محکم به کلم کوبیدم… اون پرونده منو داشت. یعنی از تموم اطلاعات شخصیم با خبر بود و این خودش فاجعه بود.
ولی فاجعه اصلی تو راه بود و من با چشمایی که توسط استادم بسته شده بود ازش گذشتم. ورود من به خونش شروع تموم ماجرا بود.
پسرش یه بچه تغص از خود راضی بود سر کله زدن باهاش فقط منو خسته میکرد.همسرش یه زن بی ازار بود که تشنه محبت از همسرش و پسر خوندش یه بچه منزوی.
کتابو با حرص بستمو انگشتمو تهدید وار جلو چشمای شیطون بکهیون تکون دادم:
_خوب گوش کن چی میگم. اگه کارایی که ازت خواستمو تا فردا انجام ندی مطمئن باش خودم حسابتو میرسم.
ابروهامو بیشتر تو هم گره زدمو به خاطر جواب بی ادبانه اون بچه لبام رو هم فشرده شد اولین باری نبود مه این نیم وجب بچه کنفم میکرد:
_اگه می تونی مجبورم کن کودن جووون.
_شاید لوهان نتونه مجبورت کنه اما من که می تونم.
شنیدن صداش کافی بود تا به اسمون بپیوندمدگم. به محض برگشتنم چشمام روش ثابت موند. اصلا فکر نمیکردم ممکنه تا این حد جذابو سکسی به نظر برسه.
پیراهن سفیدش که دکمه هاش باز بودن و شلوار جذب مشکیش.
و موهای حالت گرفتش.
خدای من اون میخواست با من چی کار کنه.
_زود از لوهان معذرت خواهی کن بکهیون!
_من حرفی نزدم که بخوام معذرت خواهی کنم.
_خودت میدونی که چقدر از این حرکاتت متنفرم لطفا کاری نکن که عصبی بشم.
تکیشو از دیوار کند و اروم اروم قدماشو سمت بکهیون برداشت.صدای تق تق کفشاش رو پارکت قهوه ای قلبمو محکم تر به سینم میکوبوند.
اگهض میگفتم تو اون لحظه از نگاه جدیش نترسیدم دروغ بود. اما با اینحال بکهیون تو یه حرکت پشت خودم کشیدمو با یه لبخند احمقانه سپر دفاعی اون بچه شدم:
_لطفا عصبی نشید. من باهاش صحبت میکنم.
اون منظوری نداشته و مطمئنم از حرفش پشیمونه.
_اوه که اینطور… کارت تموم شد طبقه بالا میبینمت.اولین در چوبی ته سالن.
بعد از شنیدن صدای بسته شدن در نفس حبس شده سینمو با صدا بیرون دادمو زود سمت بکهیون برگشتم:
_هی بچه تو واقعا در برابر پدرت خیلی شجاعی!
_اشکالی نداره… تو هم به اخلاقش عادت میکنی…اون موقعس که تو هم در برابرش شجاع میشی.
_منظورت چیه!
بکهیون خودشو با بیخیالی رو صندلی کشید و همونطور که مشغول کشیدن نقاشی بود با خنده گفت:
_به زودی متوجهش میشی. در ضمن گم کردن دستو پات وقتی که پدرمو میبینی خیلی خیلی ضایعست.
_تووو…. تو واقعا گستاخی!
_اووووووم میدونم از من چه انتظاری داری؟ اما من یه پسر بچه چهارده سالم که تحت تاثیر عقاید مضخرف پدرمم.
حتما میدونی که پدرم فراماسونیه!
همین روزاست که به خاطر عقایدش از دانشگاه بیرون بندازنش…
در هر صورت برای ادمی مثل پدر من مهم نیست.
چون یه زن پولدار داره که می تونه تا اخر عمرش ساپورتش کنه و……
مدادشو رو میز رها کرد و سویه نگاهشو به من داد:
_ویه احمق که تا می تونه ازش سو استفاده کنه.
بکهیون عجیب ترین بچه ای بود که تا به اون لحظه دیدم.
اون لحظه به خاطر تشویش فکریم اونم فقط و فقط به خاطر استاد جذابم متوجه هشدارش نشدمو خودمو تو دامی که برام پهن شده بود بیشتر نزدیک کردم.
تا جایی نزدیکش شدم که دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش و وقتی چشممو باز کردم خودمو برهنه رو تخت بیون مین وو پیدا کردم.
در حالی که از خوشی زیاد هذیون میگفتم سرمو رو سینه لختش گذاشتم:
_امشبم عالی بودی! فک کنم دلم میخواد هرشب کنارت باشم.
_من مشکلی باهاش ندارم.
دستش از رو کمرم لغزید و سمت ورودی باسنم رفت. انگشتاشو خیلی اروم داخل سور.. اخ ملتهبم وارد کرد. تنها صدایی که از گلویه خشکم دراومد ناله دردناکم بود:
_اگه بخوام پاهاتو برای یه ساعت دیگه باز نگه دارم فک کنم باید برات یه ویلچر سفارش بدم.
با تک لبخندی انگشتاشو از باسنم دور کردم:
_باید زودتر برم.
ملافه سفیدو از دور کمرم باز کردمو پاهای برهنمو رو کف پوش سرد اتاق میهمان گذاشتمو همون لحظه صدای غرغر کردنشو شنیدم:
_کار من هنوز تموم نشده لوهانا.
و تو یه حرکت با کشیده شدن دستم تو اغوشش افتادم.
چشمامو با خاطر گرمایه لذت بخش بدنش روهم گذاشتم و صورتمو با شیطنت بالا کشیدم:
_کار تو هیچوقت تمومی نداره!
_داره… تمومی داره…
وبعدش لبخند بی مفهوم لباش بود که رعشه به تنم مینداخت. اون در مورد محدودیت رابطمون بهم تذکر میدادو من در عین سادگی فقط اجازه سو استفاده بیشترو بهش میدادم.
4 و 5 …..با ارزش ترین اعداد برای مین وو… طوری که زندگیش رو این اعداد میگذشت.
چهلو پنج…..
و من ناخواسته تو این بازی شرکت داده شدم. بازی عدد چهلو پنج.
من راز عددو ازش پرسیدم اما اون فقط یه قصه بی سر ته از یه الهه یونانی افرودیته… خدای عشق برام تعریف کرد.
حوری دریایی دیونه ای که به خاطر زیبایش معشوقه های زیادی داشت.
اما این جواب سئوال من نبود.
و من احمق خیلی دیر به جوابم رسیدم.
زمانی که فهمیدم فقط برای 45 روز مهم بود.
از نظر مین وو عشق حقیقی باید طی 45 روز به وجود می اومد. و در طول رابطش با من فقط و فقط هوس حاکم بر رابطمون بود.
به همین سادگی من فریب نقشه یه ادم بیمارو خوردم
ادم بیماری که حتی به پسر خودش رحم نمیکرد.
وقتی به خودم اومدم دیدم با یه ادم دیونه تنها فرقی نمیکنم.
با وجود تذکرایه زیاد کای در مورد عوضی بودن بیون مین وو من عاشقش شدم.
بزرگترین حماقتی که تو زندگیم انجام دادم.
در عین ناباوری تنها یه نفر برام باقی موند.
بکهیون
تنها ادمی که تونست منو درک کنه.
_اه خدای من این مسخرست…. پس قرار بوده من نفر بعدی ای باشم که راه کثیف اون کودنو ادامه میده درسته….
خدای من… این خیلی خنده داره….
بزار یه اعترافی بهت کنم.
اگه تا دیروز فکر میکردم تو یه ادم عاقلی اشتباه بوده.
تو یه ادم پست و احمقی که فقط عقاید یه ادم دیوانه رو داشتی ترویج میدادی….
سهون دستاشو محکم بهم کوبید و در حالی که به خاطر عصبانیت بیش از حد رو پیشونیش چین افتاده بود ادامه داد:
_واقعا کارش حرف نداشته.
اون عوضی یه استاده حرفه ای بوده. تو زمان کم تونسته اون ادمی که میخواسته رو پروش بده.
مطئنن من تنها ادم تو زندگیت بعد از شکست تلخت نبودم.
سهون با صدای بلند تک تک کلماتشو بیان میکرد و از هیچ چیزی واهمه نداشت.
حقیقتی که براش روشن شده بود تلخ تر از چیزی بود که انتظارشو داشته.
و حالا به جای اینکه مرحمی رو زخمای لوهان باشه بدتر نمک روشون میپاشید.
از رو صندلی بلند شد و همونطور که سمت خروجی اتوبوس حرکت میکرد گفت:
_فک کنم به دستشویی نیاز دارم…..چون باعث شدی حالت تهوع بگیرم.
ده دقیقه بیشتر فرصت نداریم.
اگه به هوایه ازاد احتیاج داری بهتره بجنبی.
چون تا اخر راه اتوبوس دیگه نگه نمیداره.
تموم واقعیت ها تلخ بودن…حال لوهان زیاد روبه راه نبود.
سرگیجه به همراه سوزش قلبش…
تاکی باید شکست میخورد.
…………………….
_میشه بدونم چه مرگته!
بدون توجه به بک هندزفریشو داخل گوشش گذاشتو کنار جاده رو زمین نشست.
اذیت کردن بکهیون کم کم داشت براش جالب میشد چون بکهیون از نادیده گرفته شدن متنفر بود و تلاشش برای دیده شدن به مراتب جالب تر:
_چانیول من کاری نکردم که مسحق این رفتارت باشم.
گوشت با منه!!! اون بی صاحبارو از گوشت در بیار.
دستشو سمت سیم هندزفریم دراز کرد و همینکه میخواست درشون بیاره دست چانیول دور مچ دستش حلقه شد و باعث شد تو اغوش چانیول بیوفته.
_چی کار میکنی…..
چانیول بازوهاشو محکمتر دور بدن بکهیون پیچید و و تو صورت بکهیون خم شد:
_فک کنم درجه حرارت خونم زده بالا!!!!
_دیونه شدی…. الانه که یکی متوجهمون بشه احمق جووون.
_مهم نیست….
_اوه حالا که فکر میکنم تو از خود منم ترسناکتری.
صبر حلال تموم مشکلاته عشقم.
تا یه ساعته دیگه میرسیم سئول و اونوقت یه جای راحت واسه خودمون دستو پا میکنیم.
چانیول از بکهیون فاصله گرفتو همونطور که زیر لب با خودش چیزیو تکرار میکرد به فکر فرو رفتو خیلی طول نکشید که لبو لوچش اویزون شد:
_خونه ما که نمی تونیم بریم…مامانم خونست…
اگه امروز چهارشنبه بود عالی میشد….
_فکر جایه امشب نباش… اون با من… هوووم.
_اوکی.
چانیول اینو گفتو وقتی متوجه شد حواس کسی بهشون نیست خیلی کوتاه لبایه بکو بوسید و این کارش فقط و فقط باعث عصبی شدن بکهیون بود. 

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)

aysan 11 نظر 13 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Forever 21 Coupon
مهمان

Thank you for another informative website. Where else may just I get that type of information written in such a perfect method? I’ve a undertaking that I’m just now running on, and I’ve been on the glance out for such info.

Saina
مهمان

آخی لوهان بیچاره :(((
ولی به هرحال دلم بیشتر برای سهون میسوزه
وای من برم قسمت بعدی :)))
منتظر یه سکای توپ میباشم :))))

kimia
مهمان

بابای بک •_•
سهون واقعا راست میگفت … ب لوها اعث ترویج افکار مسخره این ادم شده بود
-_- خوب شد این حرفو زد … من داشت دلم براش میسوخت … گرچه اگرم دلم میسوخت جای سهون بودم هم همین کار میکردم … بهش اهممیت نمیدادم -__-

ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

narsis69
مهمان

چانیول چه دیوثی شده ها.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifتنش خورده به تن بکی!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gifتا بود از بکی عین سگ میترسید،حالا هی سربسرش میذاره!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifولی بکی هم چه پایه اشه ها!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif
سرنوشت لوهان چقد دردناک بود،ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifاما نه به اندازه ی سرنوشت سهون.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifسهون خیلی اذیت شد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
خیلی خوب بود.مررررسی.
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif

Shadi
مهمان

واای عجب استاد جذابی?
این سری هم عالی بود?

AfsanYifan
مهمان

من نظر کذاسته بودما :/ نذاشته بودم ینیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifدر کل عالییییی
‘دلم واس لوهان میسوزهههههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

sahar
مهمان

واهاااییی لوهانمممممم چه زجری کشیده بود
مرسی قشنگ بود این فیکو خیلی میدوسم

Anahita
مهمان

آخی بیچاره لولوohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
عالی بود مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

wpDiscuz