باقی راه تو سکوت سپری شد.
لوهان دیگه سعی نکرد گفتگو جدیدی رو باهام شروع کنه.
عوضش سرشو به پشتی صندلیش تکیه داد و با یه لبخند به خواب رفت.
وحشت. ترس. ترس از پروش یه ادم خطرناک تر.اگه لوهان بازم مسبب اشتباه دیگه ای میشد قطعا من باعثش بودم. واقعا نمی دونستم باید چه غلطی انجام بدم. فک کنم به جایی میرسیدم که باید دست به کشتن خودم میزدم.
ثانیه شماری برای رفتن به خونه سرسام اور بود.
فک کنم باقی روزامو تو خونه سپری میکردم.
در کنار دونگهی یا حتی پدر.
دلم براش تنگ شده بود و این جزو محالات بود.
شاید پدرم نیاز یه شناخته شدن داشت.
شاید من اونقدری که باید. براش زمان نزاشتم. اون پدرم بود و من مدت طولانی ای ازش فرار کردم.
هیچ برنامه ای برای ایندم نداشتم. حتی در مورد کای هم برنامه ای نداشتم…
دربرابر پدرم قرار میگرفتمو میگفتم من بازم قراره تو یه حماقت دیگه ایفای نقش کنم… قراره برای بار دوم اونقدری عاشق بشم که خودمو غرق در کلمه کشف نشده عشق کنم.
واقعا عشق چه معنی ای داشت.
برای کای هم تو یه کلمه بی اساس جا شده بود. “س#ک#س” یا لمسایه ساده و بوسه های کوتاه… نگاه های خیره و اغوش های طولانی….امیدوار بودم همینطور باشه… امیدوار بودم عشق منم مثل فیلما باشه. درست همون قدر فانتزی و شیرین
دست به سینه با یه ذهن داغون به صندلیم تکیه زده بودم.
سکوت ارامشبخش لوهان خبر از دردسر میداد. دردسری خطرناک تر از گذشته.
شایدم من اشتباه میکردم.
اما خیلی نگذشت که به شاید های ذهنم دستور ایستادن دادم.هیچ شکی نسبت به کای و عشقش نداشتم.
با این رویا که کای هم منو دوست داره تموم اون جو منفی خالصو در کنار لوهان سر کردم.
بعد از مدت کوتاه، دوباره به سئول برگشتم.
افتاب تند تابستونی….بوق ممتمد ماشیناها…
اسمون خاکستری…. هیچ چیز تعقییر نکرده بود.
تعقیر و تحولات فقطو فقط برای من خلاصه شده بود. تعقیر ناگهانی قلبم در برابر کای…. درگیری ذهنم بین انتخاب هام…. کای درست بود یا لوهان… هر دوی اونها قدرت جاذبه خاص خودشونو داشتن. هردوشون منو گمراه سردرگم کرده بودن.
احتیاج به کمک داشتم… یه نشونه کوچیک کافی بود….
منظره شهر…درست مثل یک ماه پیش بود… همشون یاداور روزایه مضخرف گذشتم بودن.
ثانیه شماری برای ایستادن چرخایه اتوبوس سرگرمی جدیدم شده بود.
درنگ بیشتری برای موندن تو اتوبوس نکردم.
کای بهم گفته بود منتظرمه ..پس دلیلی برای موندن بیشتر کنار لوهان ندیدم.
به سختی از جلوش رد شدمو برای پیدا کردن کای از اتوبوس پیاده شدم.
چشمم جای جای ترمینالو برای پیدا کردن می پایید.
اما هیچ جا نبود.
ضربان قلبم بالا رفت.
اگه اینم یه بازی بود برای همیشه از همه متنفر میشدم.
اما به محض لرزش تلفن همراهم داخل جیب شلوارم یه لبخند رو لبای وحشت زده سفیدم ظاهر شد.
یه پیامک…
” بیست قدم بیا جلو ….بیست قدم سمت چپت بپیچ اونموقع منو میبینی”
چند ثانیه بیشتر طول نکشید بیست قدم به جلو.
بیست قدم دیگه به چپ و پشت یکی از دیوارا پیداش کردم.
اگه یه خورده بی عقل بودم همون لحظه تو بغلش می پریدم.
تیپش در عین سادگی فوق العاده جذابش کرده بود.
شاید حالا می تونستم شیطون درونی وجودشو ببینم.
کای تو پیراهن سفید و شلوار اسپرتش اصلا شبیه یه مربی کمپ عقده ای نبود.
_1 ساعت بیشتر طول کشید. 1 ساعت زمان زیادی برا انتظاره این طور نیست.
لبخند کجش که فقط برای پریشون کردن حال من بود رو صورتش جا خوش کرد.
_فکر نمیکردم اینجا پیدات کنم…
_بزار من بگم چه فکری کردی!
نزدیکم شد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد:
_قرار نیست منو اینجاپیدا کنی.
صورتشو مقابلم قرار دادو نگاهشو به چشمای خجالت زدم دوخت:
_اگه قرار بود تو جایگاه منتظرت وایسم هیچوقت نمی تونستم به محض دیدنت بغلت کنمو شاید… ببوسمت.
اروم لباشو نزدیک صورتم کرد و درست لحظه ای که فکر میکردم قراره لباش به لبام برخو د کنه ،تعقیر مسیر داد لباش رو پیشونیم و بعدش رو نوک بینیم قرار گرفت:
_بوسیدن لبات بمونه واسه بعد…
اینجا تمرکزی واسه بوسیدنت ندارم….
هی اینجارو باز کن.
انگشتشو بین ابروهام قرار داد:
_نترس من هیچ برنامه واسه امشبمون و شبایه دیگه ندارم… نه تا وقتی که تو رضایت دادی…. نمیخوام اذیتت کنمو میزارم خودت تصمیم بگیری
هر وقت که فکر کردی همه چی خوبه و من مرد رویا… ……
جملش با صدای سرفه شخص سوم نا تموم موند.
زود پشتمو نگاه کردم تا بفهمم این ادم بیخود کی بود که جرات کرده لحظه ای که همیشه منتظرش بودمو خراب کنه و به محض برگشتنم با صحنه منزجر کننده ای روبه رو شدم.
صورت غرق در اشک لوهان. گونه های قرنز و لبایه لرزونش…اینا همشون یه فیلم یا نمایش برای دگرگونی من بود…. یا لوهان واقعا تغییر کرده بود.
تنها کاری که اون لحظه قادر به انجامش بودم دزدین نگاهم از چشماش بود.
_معذرت میخوام که مزاحم ش…
پشت دستش چشمایه خیسشو پاک کردن با بغضی که اجازه حرف زدن بهش نمیداد ادامه داد:
_میدونم مسخرس… ولی یه خواهش از هر دوتون دارم…
کای اگه هنوز باور داری یه زمونی رفیقم بودی… میشه فقط… فقط.. برای 2 روز سهون مال من باشه.
حرفش کافی بود تا قلبم به درد بیاد و بخوام انگشتایه گره خورده کایو فشار بدم. این یه درخواست مضخرف بود. مطمئنن کای قبول نمیکرد…..
_لوهان…
صدای کای که از رو ترحم مهربون شده بود منو بیشتر عاجز تر کرد…. داشتم به این باور میرسیدم که نکنه تموم اینا یه نقشه بوده باشه و کای و عشقش وجود نداشته باشه و من فقط دارم فریب میخورم…. جمله بعدی کای کافی بود تا من نفس کشیدنو فراموش کنم.
_باشه قبول میکنم….
انگشتاش که تا لحظه ای پیش فاصله انگشتایه بی حسمو پر کرده بود در عرض صدم ثانیه ناپدید شدن.
نگاه غمگینمو به صورت حیرونش دوختم:
_چرا؟
_فقط دوروزه! انجامش بده و وقتی برگشتی پیشم از اینجا مطمئن باش.
انگشتش قلبمو نشونه کرد و لبخندش عقلمو.
مطمئن بودم…. از احساسم مطمئن بود.
ولی کای نبود…
_ولی من نمیخوام..! باورم نمیشه تو قبولش کردی؟
_..اوهوم… تو هم مخالفتی نکردی… مگه غیر از اینه …خواستن یا نخواستنش به خودت مربوطه ولی بهتره که انجامش بدی.
نمی دونم چم شده… شاید دارم دستی دستی عشقمو خیرات میکنم ولی اینو خوب میدونم درست ترین راهو انتخاب کردم.
_کای فکر منو نمیکنی؟
یه قدم عقب رفتمو بی توجه به لوهان با بلند ترین حالت ممکن داد زدم:
_لعنتیاااا اونی که تو این قضیه اسیب میبینه منم….
من. …
تحمل موندن تو اون شرایطو برای یه لحظه ام نداشتم.
تنها چیزی که اون لحظه به فکرم رسید دور شدن از اونجا بود .
#################
8 ساعت گذشته بدترین ساعات عمرمو داشتم. تصمیمی که گرفتم کاملا از رو بی عقلی و جنون بود.
سعی نکردم به خونه برگردم چون مطمئنن تصمیم گیری برام به مراتب سختر میشد
خیلی طول نکشید تا به طور خودکار پاهام مسیر اشنایی رو طی کردن.
تک برج خیابان نام هو مثل روزایه قبل با شکوه به نظر میرسید.
آینه کاری حرفه ای برج مثل همیشه تمیز و بی نقص به نظر میرسید وسنگفرش پله ها عاری از هر گرد و خاک بود.
بویه گل بنفشه و زنبق بینمو به خارش مینداختو باعث میشد به عطسه بیوفتم. این جا درست مثل قبل بود. روز اولی که با هیجلن تا خود این برجو رکاب زدم و اوت روزی که با پاهای بی جون به خاطر دیدن لوعان تو اغوش یه عوضی بی هیچ امیدی رکاب زدمو از یاد نمیبرم.
درهای شیشه ای برج که سرتاسر ورودی برجو پوشونده بودن و اجازه میدادن خودمو داخلش چک کنم.
سر و وضعم جالب به نظر نمی رسید شب گذشته رو تو پارک گذرونده بودمو حالا بیشتر شبیه یه بچه خیابونی بودم تا پسر اوه وون یانگ.
نگهبان پیر خرفت بازم مشغول چرت زدنو خالی کردن باد شکمش بود.
بی توجه به اون احمق راه خودمو به سمت اسانسور گرفتم.
صدای جینگ اشنایه اسانسور قلبمو به تپش انداخت.
انگشتایه یخ زدم بی درنگ دکمه 16 رو نشونه کرد و ثانیه ای طول نکشید که اتاقک چهار متری حرکت کرد.
شمارش معکوس اغاز شد.
یک دقیقه در عین کوتاهی برای من طولانی ترین دقیقه عمرم بود.
انگار یه وزنه ده تونی به اسانسور وصل بود و اجازه حرکت به اسانسورو نمیداد.
“جینگ….
صدای اشنا بازم منو از افکار پوچم بیرون کشید.
در فلزی از هم فاصله گرفتو راه روی طویل طبقه 16 جلو چشمام ظاهر شد.
قدم های سنگینمو به سمت جلو برداشتم نگاهمو به حروف هک شده 4 و5 دوختم.
چیزی که حتی تصورشم نمیکردم برام اتفاق افتاد.
من اوه سهون راس ساعت 8 صبح پشت در چوبی خونه لوهان ایستاده بودم ،و انتظار برای باز شدن در میکشیدم.
فقط دوروز.. قرار نبود اتفاقی بیوفته… قرار نبود منو از تصمیم منصرف کنه… من پیش کای برمیگشتم.حالا به هر نحوی که بود.
_سلام…..فقط برای دو روز.

سلاااااااام

امده ام با یک عدد سوپرایز باحال.

به دلیل اینکه من خیلی مهربون تشریف دارم.

و نمیتونم دل هی بنی بشری رو بشکونم تصمیم گرفتم.

این فیکو…..

چی….

چی….

اگه گفتین؟؟؟؟

دوپایانه کنم.

فقط به خاطر شووووووما.

یه پایان سکای و یه پایان هونها.

بخدا اگه بازم غر غر کنین من میدونم با تک تک شماها.

در ضمن قسمت بعدی چانبک بید در خواست رمز از طریق تلگرام و ایمیل امکان پذیره شماره قبول نمیشه.

ایدیه تلگرامم:@aysan1175

 

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)