می‌گویند عشق عقل را فراری می‌دهد و کسی که به این احساس مبتلا می‌شود، نه می‌بیند و نه می‌شنود.
از نگاه عده‌ای حسادت و سرسختی همراه همیشگی عشق است و از نظر گروهی دیگر، عاشق دنیا را از نگاه معشوقش می‌بیند و جز به خواسته او نفس نمی‌کشد.
مغزم داشت سوت میکشید…. گروه سرود کلیسا شعر مناسبی رو انتخاب نکرده بود.
ترجیح میداد یه شعر بهتر بشنوم .
یه شعر بدون کلمه گول زننده عشق…
بعد از تموم سرگردونیا و تلاش برای پیدا کردن جای همیشگی خودمو تو کلیسا پیدا کردم.
دوست خوب و صادق من….
صندلی چوبی هنوزم موقع نشستن قژ قژ میکرد و هنوزم اون پیش اهنگ مو قهوه ای تلفظ درست کلمه نفرین شدرو درست نمیگفت.در عجب پسری بودم که رو صندلی کناری خوابیده بود… به نظر خیلی خسته میومد که با وحود صدای سرود هنوزم خواب بود…
فک کنم اونم یه بخت برگشته ای مثل من بود… کسی چه میدنه شاید اونم مثل من بازیچه احساسات بی رحم یه بط همه چیز شده بود.
تموم صندلیا به غیر از صندلی کناریم خالی بودن و صومعه اسم منو با اهنگ گوش نوازی فریاد میزد.
یعنی از کای هم رو دست خورده بودم….
صلیب با همون اقتدار همیشه ،رو پایه بتنی سرپا بود به نظر میرسید داره بهم لبخند میزنه….این واسه من خوشایند بود که خدا ازم راضیه
یادمه دفعه پیش احساس میکردم از دستم عصبیه ولی حالا این حسو نداشتم.
چیکار می تونستم بکنم جز پذیرفتن سرنوشت و شور بختیم.دفغه قبل بی نکته مهمی پی بردم.. مقاومت ققط به خودم اسیب میرسونه…. به خاطر همین تصمیم گرفتم متواضع باشم…
هی…. به نظر میرسید که من نمی تونم تیکه گمشده صفحه زندگی یه ادم باشم…مثل اینکه نمی تونستم هیچ جای خالی رو پر کنم.
با چهره نا امید ،نفس پر از اه و اندهمو بیرون دادم و نگاهمو به صلیب دوختم:
_همین جا قول میدم که دیگه عاشق ادم دیگه ای نشم…..
زندگی اونقدرا هم شبیه داستانا نیست….
اونقدر وحشتناک و بی رحمه که یه کودن بی همه چیز جرعت میکنه دستم بندازه…. اه تا الان چقدر بهم خندیده… چه ادم زود باوری بودم … یه ادم مکار درغگو…. چه ساده دروغاشو تو ایستگاه باور کردم… اوووووه… دلم میخواد داد بزنم
اه خدا… وقتی بهش فکر میکنم قلبم اتیش میگره….. من صادقانه تموم سعیمو کردم دوستش داشته باشم ولی به جاش چی نصیبم شد!قسم میخورم کاری میکنم که تاوان…..
_یااااا به نظرت این گناه بزرگی نیست که در محضر خدا داری یکی از بنده های بی گناهو بی ازارشو تهدید میکنی!
چشمای از حدقه دراومدم رو خود احمقش قفل شد.
خدایا این دیگه چه بازی ای بود.
مطمئنم هنوز عقلم سرجاشه و اونقدر وضعیتم وخیم نیست که بخوام توهم بزنم…. اره اون خود احمقش بود….درحالی که رو صندلی دراز کشیده بود و کلاه سویشرتشو تابینیش پایین کشیده بود… اه خدایا این یعنی تموم حرفامو شنیده… :
_نترس پابوو… این پسر جذابی که میبینی واقعیه!خیلی طولش دادی؟؟؟ باید حتما پیش یه دکترم بری… چطوری متوجه من نشدی!
کای خمیازه ای کشید و سرشو از رو صندلی جدا کرد همونطور که به موهای بیش اندازه خوش فرمش حالت میداد با حالت بی حسی به صورتم نگاه کرد:
_چیه مگه روح دیدی ؟
_ازت متنفرم… همین الان به این نتیجه رسیدم!
_چه بد…. فکر میکردم عاشقمی؟؟؟ البته همین چند لحظه پیش خودت اعتراف کردی!
_کای ازت متنفرم!
_راست که نمیگی؟؟؟ خدای من گناهات داره
زیاد میشه.. قضاوت بی جا… حرفایه رکیک.. تهدید… وحالا هم دروغ…تو چت شده پسررر چرا مثل دیونه ها برخورد میکنی؟
چرا سرو وضعت اینشکلیه؟
خب می تونم دلتنگیووووو از سر وضعت ببینم.
اونقدر واسه دیدنم مشتاق بودی که با دمپایی زدی بیرون و اما این بو چیه؟
کای خودشو سمتم کشید بینیشو نزدیک کرد…. باید همین الان که اینقدر نزدیکم بود صورتشو با یه مشت جذابتر میکردم…
_به خاطر تو من امروز متحمل هزار جور بلایه اسمونی شدم….
به لطف یه ماشین لوووکس از اون گروناش که یه گاو رانندشه اب تو چاله روم پاچید… میدونی چراااا چون بدون اینکه بخوام کنار اون چاله وایساده بود حالا بزار دلیل ایستادنمو بگم…. دلیلش تو بودی!
دستمو مشت کرد رو پام گذاشتم:
_چون داشتم در مورد جای همیشگی فکر میکرد… آا فهمیدم!
نکنه تعقیبم میکردی و از اینکه اینقدر بیچاره به نظر میرسیدم بهم میخندیدی؟
_دارم به قدرت تخیل بی نظیرت ایمان میارم
اخه چرا من باید همچین کاری کنم… تا اونجایی که یادم میاد بیکار نیستم که بیوفتم دنبال تو!
پاشو باید بریم.. بوی سگ مرده میدی!
یه واقعیت تاخ وجود داشت نمی دونم چرا هر کاری میکردم مشتم بالا نمی اومد…
مثل این میموند یه وزنه ده تونی به مچ دستم وصل کرده باشن…
باشه باشه…. من از دیدنش خوشحال بودم… اونقدر که دلم میخواست با صدای بلند زار بزنم.
مچ دستم بین انگشتاش حبس شد و به اجبار دنبالش راه افتادم.
اما اون منظورش از جای همیشگی اینجا نبود که؟
مطمئنم اولین باری که دیدمش تو اردو بود…
اون موقع پیرهن سفید و شلوار مشکی تنش بود و خوب یادم میاد که دخترا به خاطرش یکی یکی قش میکردن.
اون موقع جیغ جیغ دخترا واسم مهم نبود ولی الان هرکی که باشه در امان نیست.
_می خوای بگی اتفاقی اومدی اینجا… هرچی فکر میکنم من وتو قبل اینجا نبودیم!
_بیخودی زور نزن بچه هرچقدرم فکر کنی یادت نمیاد… چون تو هیچوقت متوجه من نبودی! زمانی که زده بودی تو کار عرفان و توبه تو صومعه دیدمت! کای از حرکت وایساد و سمتم برگشت:
_برای اولین بار بهت خندیدم… میدونی خیلی خنده دار به نظر میرسیدی!!! ولی وقتی حرفایه دلتو شنیدم ناخداگاه با خودم گفتم وواووو… اون پسر خوب حرف میزنه!
تو باعث شدی که من هر روز به کلیسا بیام و هر روز به صورت غمگین و پر از غمت خیره بشم…بعدش فهمیدم تو در عین بامزگی خوشگلم هستی.
هر روز کنجکاویم در موردت بیشتر میشد و اخر سر تونستم از پدر روحانی راجبت بپرسم.
اوه… چطور ممکن بود… پس کای منو از قبل میشناخت!
برام واقعا جااالب بود و ناخداگاه لبخند زدم!
_چیه؟ چرا میخندی؟
_هیچی!!!!! پس تو خیلی وقته که هواخواهم شدی؟این خیلی جالبه.. حس خوبیه…
_نچ.نچ.تووو…
کای سرشو تکون داد صورتشو نزدیکم اورد:
_برا همینه که میگن نباید با یه بچه قرار بزاری!!!
_ووو ..مگه چند سالته…الان دیگه سن مهم نیست.. 23یا24 باید باشی…شایدم کمتر!
_من 29 سالمه کودن…..
_واقعا…
واقعیت جالبی بود… چشمام بیش اندازه گرد شده بود هر احظه فکر میکردم ممکنه از کاسه چشمم بیرون بپره… من به طور حتم ادم عجیب غریبی بودم.
به یه مرد بیست و نه ساله دل باختمو تازه بعد از دو ماه و سه بار بوسه اونم نه بوسیدن معمولی درمورد سنش فهمیدم….
خیلی چیزایه شوکه اور دیگه می تونست راجبش وجود داشته باشه :
_صبر کن ببینم… احتمالا زنو بچه که نداری؟
هوووم؟
_خیلی داری حرف میزنی…..فک نکنم با این شخصیتت کنار بیام… من عاشق سهونی شدم که خیلی ساکت بود و کم حرف میزد….
لطفا راجب عقلت منو حیرت زده نکن.
کای غرغر کنان اخمی بهم کرد و دوباره منو سمت مکان ناشناس کشید.
اونقدر مغزم هنگ بود که حتی درموردش ازش سئوال نکردم… ولی واقعا اون منو کجا میبرد؟
احتمالا خونش که نمی تونست باشه؟
معلومه که نمی تونست باشه!!!!

سلااااام … از این به بعد اگه شما مایل باشین پارتایه کوتاه میزارم ولی یه روز درمیون.
عشق سکای تازه داره شروع میشه…
من قسمت قبلی نگفتم اخرین قسمته گفتم اخرین قسمت رمزیه… پس اگه رمز میخواین از همین الان اعلام وجود کنین.
قسمت بعد چانبک و لوهان و……….. داریم.
تا پس فردا فعلااااا
بووووس

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)