_چرا وایسادی؟
کای به صورت تو هم سهون نگاه کرد و با اخم بیریخت سهون روبه روشد:
_چه مرگته چرا اینطوری نگاهم میکنی… هرکی ندونه با این قیافت فکر میکنه چندتا از کروموزمات معیوب بودن.. یا اینکه قبل از کامل شدن عقلت به دنیا اومدی…..
_یاااااا.
_چرا جیغ میکشی.
کای گوششو از صدای ناهنجار سهون گرفت و چشماشو به خاطر پرت شدن اب دهن سهون بست… چرا سهون جنی شده بود نمی دونست:
_حتی فکرشم نکن که پامو بزارم خونت.
بهتر نیست یه ادم دیگه رو با همچین روشی گول بزنی نه یه گرگ اب دیده رو!!!
_گرگ اب دیده؟ کیو داری میگی؟ به غیر از من و یه ادم متوهم تازه به دوران رسیده کسی اینجا نیست..
افکار هنریتو نگه داره برا یه نفر دیگه…
اگه قرار باشه بهت دست درازی کنم اونقدر جرعت دارم که همین جا تو خیابون کارتو یه سره کنم احمق……
صدای کای برای یه لحظه به اوج خودش رسید و سهون فهمید این مرد اصلا شوخی بردار نیست. برخلاف تیپ و ظاهر اسپرت معصومانش یه حنجره طلایی واسه به خاک نشوندن بقیه داشت….
_می تونستی اینارو با لحن ملایمتری هم بهم بگی…. من شاید یه پسر باشم ولی قلبم مثل دخترا انعطاف پذیره؟
_اوه واقعا!
تنها وسیله انعطاف تو زور و اجباره!
حالا قبل از اینکه همینجا لختت کنم برو داخل. کای از کنار در ورودی کنار اومدو سهون تازه متوجه باغچه کوچیک خونش شد.با دهنی باز متعجب از سلیقه کای جای جای حیاطو دید میزد. “البته که کای خوش سلیقس چون منو انتخاب کرده “. لبخند سهون بعد از افکار امیخته با توهمش پاک نمیشد.
_اوه خدای من؟؟ حالا میفهمم چرا از چانیول خواستی اون چوب خشکارو تبدیل به بوته گل رز کنه!
تو به رز علاقه زیادی داری درسته؟
_اووم….
سرشو تکون داد و بدون کسر ثانیه وارد خونه شد.
اون باغبون خوبی بود…. اگه بگیم سهون عاشق حیاط خونش نشده دروغ بود….
تا بحال چمنایی به این زیبایی ندیده بودش…
همشون طوری حرس شده بودن که انگار با خط کش اندازه گیری شده بودن.
تموم گلایه رز با جلوه محصور کننده ای برق می زدنو قرمزی بیش اندازشون چشمای ادمو کور میکرد!
کنجکاوی برای دیدن داخل خونش مثل انگل تو باسن سهون شده بود…به همون اندازه اذیت کننده بود. یه خارش شدید گرفته… خیلی شدید
در هر صورت سهون اون خوشتیپ ،خوش سلیقه رو قبول کرده بودم پس این وسواس برای چی بود؟
………………………………………………………………
_بک به نظرت من چطور ادمی هستم؟
_چان لطفا ازم حرفای عاشقونه نخواه… من هیچوقت یاد نگرفتم موقع صدا کردن کسایی که دوستشون دارم از پسوند عزیزم استفاده کنم.
هیچوقت شاهد علاقه بین پدرمو مادرم نبودم.
اونا از رو عادت باهم بودن.
_فقط گفتم ازم انتقاد کن… از تعریفایه بابات همچین بدم نیومد… اون جالبه!
_تو تنها کسی هستی که در حال حاضر دوستش داره…
بکهیون اروم چرخید اینبار رو شکمش خوابید و تموم حواسشو به کفشدوزک رو چمن داد:
_به نظرم پدرت تنهاست.
اون هنوزم نتونسته جفت خودشو پیدا کنه… کسی که بتونه باهاش مچ بشه برا همین اینقدر ازار دهنده به نظر میرسه.
متوجهی که چی میگم!
اون حسادت میکنه… با اینحال داره سعی میکنه به منو تو کمک کنه تا با ارامش کنار هم باشیم….
_اووووو.
بکهیون از حرفایه مسخره چانیول خندش گرفتو بدون در نظر گرفتن موقعیتشون بلند بلند خندید….
چه اهمیتی داشت… برای بک این مسائل بی اهمیت بودن… خیره شدنای مردم واسش مهم نبود ولی برای چانیول اذیت کننده بود.
_بک… بقیه دارن نگاهمون میکنن!
_چان….. پدرم عقل تو رو هم مسموم کرده!
اوه خدایا حتما میدونی که اون از دسته انتوان لاویه!
خودشو خدا میدونه….
مردم فکر میکنن شیطان پرستی به معنای پرستیدنشه ولی پدر من شیطانو نمی پرسته چون شیطان وجود خارجی نداره….
ار هیچ قانونی پیروی نمیکنه ولی برای خودش قانون وضع میکنه….
پدر من اون ادم باحالی که تو تصور میکنی نیست…
ازت تعریف کرده چون تو دقیقا یه احمق کله گنده به نظر میای که راحت میتونه گولت بزنه. نفس چانیول بند اومده بود
مثل اینکه یادش رفته بود بک کیه؟خانوادش کین؟ به خصوص پدرش!
اونا یه قانون شکنه بزرگ بودن…
بک هم همون پسری بود که یه روز ازش خیلی میترسید.
بکهیون در حالی که لپاش به خاطر خنده زیاد سرخ شده بود. به ارومی روبه روی چان نشستو انگشتشو سمت چان نشونه گرفت :
_با پدرم زیاد صمیمی نشو.
شنیدی؟ نمیخوام یه روز تویه یه تخت خواب پیداتون کنم.اجازه نده تو قربانی بعدی خواسته ها قوانین بی منطق پدرم بشی.
_هیچوقت این اجازه رو نمیدم!
چه حرفا میزنی؟من و پدرت یه خورده خنده دار به نظر میرسیم…
ولی بکهیونا….
چانیول با کنجکاوی خودشو سمت بکهیون کشید:
_پدرت هنوزم نسبت به لوهان کشش داره.
دیروز تو فروشگاه… لوهان عجیب رفتار میکرد.
اگر سهون اونجا نبود حتما تو اتاق پدرت اونم بدون لباس…..
_شششش.
انگشت بکهیون رو لبای چانیول قرار گرفت:
_لوهان از پدرم فراتر از چیزی که انتظار داری متنفره!
دیروزم شوکه شده بود چون بعد از مدتها پدرمو دیده… قسم میخورم اگر چاقو یا یه شی تیز دستش بود بی معطلی تو شیکم پدرم فرو میکرد!
_اوووو…. اما سهون پیشش چی کار میکرد من واقعا نگرانشم!
بین لوهان و کای داره پاس کاری میشه….می ترسم که تو این شرایط عقلشو از دست بده!
سهون مدت زیادیه که حد وسط نداره و این اصلا خوب نیست درسته؟
بکهیون سرشو له معنی تایید تکون داد و دستاشو کنار بدنش رو چمنا گذاشت:
_بیا در مورد خودمون صحبت کنیم.. زندگی لوهان سهون به منو تو ربطی نداره…. لوهان باید بیخیال سهون بشه… تنها چیزیه که ازش مطئنم.
_فکر میکردم هر اتفاقی بیوفته طرفدار لوهانی؟
_هنوزم هستم… لوهان برام خیلی با ارزشه!
_بیشتر از من!
_اوم…. بیشتر از تو. لطفا بد منظورمو نگیر؟
تو به عنوان عشق برام تعریف شدی ولی لوهان به عنوان حامی و کسی که منو از خیلی چیزا نجات داد! حتی اگه همه دنیا بگن اون ادم مجرمه من بازم طرفشو میگیرم.
چانیول کمک کم داشت حسادتو حس میکرد….
دونستن این موضوع که جایگاه دومو تو قلب بکهیون داره اذیتش میکرد.
تازه داشت به عمق احساساتش به بکهیون پی می برد.
چانیول بی شک بکهیونو دوست داشت و نظر مردم در مورد پدرش و خانوادش مهم نبود.
لبخند عاشقونشو به صورت متعجب بک زد و خودشم برای به دام انداختن کفش دوزکا به بکهیون پیوست!
………………..
وقتی چشممو راس ساعت هشت صبح باز کردم خیلی شوکه نشدم از جایه خالی سهون… طوری رفتار کردم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده…و اونی که شکست خورده من نیستم.
ذهنمو از تموم چیزایی که به سهون منتهی میشه پاک کردم.
تصمیم بزرگی بود ولی عملی میشد. فقط کافی بود برگردم به هشت سال قبل… وقتی که نه سهونی بود نه هیچ کودن دیگه ای.
فقط خودم بودم و دنیایه خودم…
البته که امکان پذیر بود.
اولین تلاشم همچین بدک نبود.
یه سر به مرکز خرید زدمو اندازه حقوق عادی یه کارمند خرید کردم….
یکم ریختو پاش….
البته ولخرجیم تو لباس خلاصه نشد و یه سرم به رستوران ایتالیایی زدم. درخواست منویه طلایی کردمو غذای مخصوص سر اشپز و با کلی اِفاده سفارش دادم.
شراب انبه پایه ثابت زندگیم بود از هرچی میگذشتم از شراب محبوبم نمی تونستم بگذرم.
شیرینی انبه به همراه تلخی الکل و ترشی مخمر….
زبونم به خوبی ازش استقبال میکرد و معدمم با دستو دلبازی قبولش میکرد.
تا اخرین قطره بطریو با تمومو لذت میل کردم. اما در مورد غذام…نتونستم تمومش کنم چون پاستایی که انتظار داشتم نبود…
پاستایه ماست و ریحون… هیچ چیزش اندازه نبود و داد میزد یه بی مصرف درستش کرده…
ولی مهم نبود….
صورتحساب توسط گارسون رو میزم قرار گرفت.
ارقامش یه خورده غم انگیز بود ولی بازم مهم نبود.
هیچ علاقه ای برای بیشتر موندن تو اون رستورانو نداشت پس به سرعت میزمو که صندلیش مثل سنگ صفت و سخت بود ترک کردمو سمت پیشخون رفتم. کارت طلاییمو با افتخار از کیف پول مارک دارم بیرون کشیدم…. این کارت اعتباری ،کارتی نبود که هر بی سرو پایی داشته باشتش…
همون لحظه بود که دختر صندوقدار 180 درجه تغییر موضع داد… لبخندش گشاد ترشد و با احترام بیشتری برام خم شد.
همون لحظه دوست داشتم کارتمو بین دوتا ابروش فرو کنم.
همه جا تبعیض فرهنگی و شخصیتی وجود داشت. برای اولین بار به حال مردمم افسوس خوردم.
دختر لبخند گشاد بیریختشو یه لحظه از لباش دور نمیکرد.همینم باعث شد تا من به واقعیت تلخی در مورد قیافه لجن مانندش پی ببرم:
_100هزار وون ..الته شما شامل تخفیف میهمان ویژه شدین.
__میدونی چیه!!!! اگه به خندیدن تهوع اورت ادامه بدی مجبوری تموم عمرتو در اختیار خانوادت باشی..
هیچ پسری از این همه تواضع خوشش نمیاد.
درسته که یه هرزه تشریف داری ولی یه خورده خویشتن دار باش.
_م… من..
می تونستم لرزیدن فک دخترو ببینم.
اخماش تو هم گره خورد و دیگه مشتری ویژه رستوران لعنتی که بو ماهی مونده میداد نبودم… حالا فقط یه مزاحم به حساب میومدم.
قبل از اینکه اجازه بدم بادیگاردا رو سرم خراب بشن فلنگو بستمو از مرکز خرید بیرون زدم.
هوا خوب بود… بیش اندازه خوب بود.
همیشه علاقه عجیبی به این خیابووون و اون…….
نگاهم رو رستوران زوم شد!!! بامزی!
اه خدا….مثل اینکه دوست داری اذیتم کنی!
قرار بود از تموم مواردی که به سهون ختم میشه دوری کنم ولی انگار من یه اهن ربا به خودم در مورد اون پسر بچه وصل کرده بودم!!!!
اولین باری که دیدمش تو همین رستوران بود…
یادمه اون روز با پلیور قرمز یه شلوار جین و کتونیایه سفید نایکش نگاهمو دزدید و باعث شد من برای نیم ساعت متوالی بهش خیره بشم و از فرنی لذیذم دست بکشم….بی اختیار وارد رستوران شدم.. یکمی مست به نظرمیومدم…. ولی مهم نبود در هر حال گشنم بود چون اون لاستیکایه به اصطلاح پاستا به هیچ وجه قابل خوردن نبودن که بخوام سیر بشم.
به محض وردم با غرغر یه ادمه بی اعصاب تر از خودم روبه رو شدم.
زنگوله بالایه در هم باعث نشد اون پسر دست از سر غر زدن برداره.
یه ریز پشت سر هم واسه خودش غر میزذ:
_هیچ معلوم نیست کدوم گوری هستن… حالا که بهشون احتیاج دارم هردوتاشون تصمیم به مردن گرفتن!
صبر کنید.. فقط صبر کنید یکیو گیر بیارم دیگه رو بی مصرفایه احمقی مثل شما دوتا حساب نمیکنم.
با چشمایی متعجب از فک پسر سمتش حرکت کردم.
حتی برای صدم ثانیه دست از حرف زدن برنمیداشت.
اون چی بود… یه ماشین حرف زنی؟
_ببخشید اقا من یه کاسه فرنی میخوام!
اقا!!!!!
هی؟
بی فایده بود….بدون لحظه ای مکث بازم با سماجت به غر زدنش در مورد اون ادمایی که به نظر رفیق نیمه راه بودن با خودش حرف میزد…
اما به احتمال نهصد و نود و نه دهم درصد
یکی از اون نیمه راها سهون نبود!
بشکنی به خاطر هوش بی نظیرم زدمو درست اون لحظه تونستم با صورتی که یه لبخند بزرگ روش بود و دستم که رو هوا خشک شده بود نظر جناب وراجو به خودم جلب کنم.
_اوه…سلام… خوش اومدین!
سرمو تکون دادمو حیرت زده به صورت گردش خیره شدم.
کی باورش میشد این ادم همون دهن گشاده چند ثانیه قبلِ !
_فرنی…یه کاسه فرنی با سبزیجات مخصوص یه شی….
امو..به کل فراموش کرده بودم که یه بطری شراب چند ساله انبه با الکل 70 درصد خوردم وحالا به طور حتم مستم.
سرم گیج خورد به اولین چیزی که زیر دستم اومد چنگ انداختم.
بعدش تنها چیزی که به خاطر داشتم چهره گنگه و عجیب غریب پسر با صداهای مرموز و بعدش خاموشی!

سلااااااام میدونم که گفتم یه روز درمیون اپ داریم ولی از اتاق فرمان بهم گفتن که از هر داستان هفته ای دوبار حق اپ کردن داریم.
شرمنده… یادم رفته بود اما پسر پرحرف کیه؟ بخدا اگه تظر نذارین خیلی ناراحت میشن…هیچ دلیل موجهی هم وجود نداره؟ پس میخونید نظرم همراهش بزارین. با تشکر

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)