Lust or love ep33

_چرا وایسادی؟
کای به صورت تو هم سهون نگاه کرد و با اخم بیریخت سهون روبه روشد:
_چه مرگته چرا اینطوری نگاهم میکنی… هرکی ندونه با این قیافت فکر میکنه چندتا از کروموزمات معیوب بودن.. یا اینکه قبل از کامل شدن عقلت به دنیا اومدی…..
_یاااااا.
_چرا جیغ میکشی.
کای گوششو از صدای ناهنجار سهون گرفت و چشماشو به خاطر پرت شدن اب دهن سهون بست… چرا سهون جنی شده بود نمی دونست:
_حتی فکرشم نکن که پامو بزارم خونت.
بهتر نیست یه ادم دیگه رو با همچین روشی گول بزنی نه یه گرگ اب دیده رو!!!
_گرگ اب دیده؟ کیو داری میگی؟ به غیر از من و یه ادم متوهم تازه به دوران رسیده کسی اینجا نیست..
افکار هنریتو نگه داره برا یه نفر دیگه…
اگه قرار باشه بهت دست درازی کنم اونقدر جرعت دارم که همین جا تو خیابون کارتو یه سره کنم احمق……
صدای کای برای یه لحظه به اوج خودش رسید و سهون فهمید این مرد اصلا شوخی بردار نیست. برخلاف تیپ و ظاهر اسپرت معصومانش یه حنجره طلایی واسه به خاک نشوندن بقیه داشت….
_می تونستی اینارو با لحن ملایمتری هم بهم بگی…. من شاید یه پسر باشم ولی قلبم مثل دخترا انعطاف پذیره؟
_اوه واقعا!
تنها وسیله انعطاف تو زور و اجباره!
حالا قبل از اینکه همینجا لختت کنم برو داخل. کای از کنار در ورودی کنار اومدو سهون تازه متوجه باغچه کوچیک خونش شد.با دهنی باز متعجب از سلیقه کای جای جای حیاطو دید میزد. “البته که کای خوش سلیقس چون منو انتخاب کرده “. لبخند سهون بعد از افکار امیخته با توهمش پاک نمیشد.
_اوه خدای من؟؟ حالا میفهمم چرا از چانیول خواستی اون چوب خشکارو تبدیل به بوته گل رز کنه!
تو به رز علاقه زیادی داری درسته؟
_اووم….
سرشو تکون داد و بدون کسر ثانیه وارد خونه شد.
اون باغبون خوبی بود…. اگه بگیم سهون عاشق حیاط خونش نشده دروغ بود….
تا بحال چمنایی به این زیبایی ندیده بودش…
همشون طوری حرس شده بودن که انگار با خط کش اندازه گیری شده بودن.
تموم گلایه رز با جلوه محصور کننده ای برق می زدنو قرمزی بیش اندازشون چشمای ادمو کور میکرد!
کنجکاوی برای دیدن داخل خونش مثل انگل تو باسن سهون شده بود…به همون اندازه اذیت کننده بود. یه خارش شدید گرفته… خیلی شدید
در هر صورت سهون اون خوشتیپ ،خوش سلیقه رو قبول کرده بودم پس این وسواس برای چی بود؟
………………………………………………………………
_بک به نظرت من چطور ادمی هستم؟
_چان لطفا ازم حرفای عاشقونه نخواه… من هیچوقت یاد نگرفتم موقع صدا کردن کسایی که دوستشون دارم از پسوند عزیزم استفاده کنم.
هیچوقت شاهد علاقه بین پدرمو مادرم نبودم.
اونا از رو عادت باهم بودن.
_فقط گفتم ازم انتقاد کن… از تعریفایه بابات همچین بدم نیومد… اون جالبه!
_تو تنها کسی هستی که در حال حاضر دوستش داره…
بکهیون اروم چرخید اینبار رو شکمش خوابید و تموم حواسشو به کفشدوزک رو چمن داد:
_به نظرم پدرت تنهاست.
اون هنوزم نتونسته جفت خودشو پیدا کنه… کسی که بتونه باهاش مچ بشه برا همین اینقدر ازار دهنده به نظر میرسه.
متوجهی که چی میگم!
اون حسادت میکنه… با اینحال داره سعی میکنه به منو تو کمک کنه تا با ارامش کنار هم باشیم….
_اووووو.
بکهیون از حرفایه مسخره چانیول خندش گرفتو بدون در نظر گرفتن موقعیتشون بلند بلند خندید….
چه اهمیتی داشت… برای بک این مسائل بی اهمیت بودن… خیره شدنای مردم واسش مهم نبود ولی برای چانیول اذیت کننده بود.
_بک… بقیه دارن نگاهمون میکنن!
_چان….. پدرم عقل تو رو هم مسموم کرده!
اوه خدایا حتما میدونی که اون از دسته انتوان لاویه!
خودشو خدا میدونه….
مردم فکر میکنن شیطان پرستی به معنای پرستیدنشه ولی پدر من شیطانو نمی پرسته چون شیطان وجود خارجی نداره….
ار هیچ قانونی پیروی نمیکنه ولی برای خودش قانون وضع میکنه….
پدر من اون ادم باحالی که تو تصور میکنی نیست…
ازت تعریف کرده چون تو دقیقا یه احمق کله گنده به نظر میای که راحت میتونه گولت بزنه. نفس چانیول بند اومده بود
مثل اینکه یادش رفته بود بک کیه؟خانوادش کین؟ به خصوص پدرش!
اونا یه قانون شکنه بزرگ بودن…
بک هم همون پسری بود که یه روز ازش خیلی میترسید.
بکهیون در حالی که لپاش به خاطر خنده زیاد سرخ شده بود. به ارومی روبه روی چان نشستو انگشتشو سمت چان نشونه گرفت :
_با پدرم زیاد صمیمی نشو.
شنیدی؟ نمیخوام یه روز تویه یه تخت خواب پیداتون کنم.اجازه نده تو قربانی بعدی خواسته ها قوانین بی منطق پدرم بشی.
_هیچوقت این اجازه رو نمیدم!
چه حرفا میزنی؟من و پدرت یه خورده خنده دار به نظر میرسیم…
ولی بکهیونا….
چانیول با کنجکاوی خودشو سمت بکهیون کشید:
_پدرت هنوزم نسبت به لوهان کشش داره.
دیروز تو فروشگاه… لوهان عجیب رفتار میکرد.
اگر سهون اونجا نبود حتما تو اتاق پدرت اونم بدون لباس…..
_شششش.
انگشت بکهیون رو لبای چانیول قرار گرفت:
_لوهان از پدرم فراتر از چیزی که انتظار داری متنفره!
دیروزم شوکه شده بود چون بعد از مدتها پدرمو دیده… قسم میخورم اگر چاقو یا یه شی تیز دستش بود بی معطلی تو شیکم پدرم فرو میکرد!
_اوووو…. اما سهون پیشش چی کار میکرد من واقعا نگرانشم!
بین لوهان و کای داره پاس کاری میشه….می ترسم که تو این شرایط عقلشو از دست بده!
سهون مدت زیادیه که حد وسط نداره و این اصلا خوب نیست درسته؟
بکهیون سرشو له معنی تایید تکون داد و دستاشو کنار بدنش رو چمنا گذاشت:
_بیا در مورد خودمون صحبت کنیم.. زندگی لوهان سهون به منو تو ربطی نداره…. لوهان باید بیخیال سهون بشه… تنها چیزیه که ازش مطئنم.
_فکر میکردم هر اتفاقی بیوفته طرفدار لوهانی؟
_هنوزم هستم… لوهان برام خیلی با ارزشه!
_بیشتر از من!
_اوم…. بیشتر از تو. لطفا بد منظورمو نگیر؟
تو به عنوان عشق برام تعریف شدی ولی لوهان به عنوان حامی و کسی که منو از خیلی چیزا نجات داد! حتی اگه همه دنیا بگن اون ادم مجرمه من بازم طرفشو میگیرم.
چانیول کمک کم داشت حسادتو حس میکرد….
دونستن این موضوع که جایگاه دومو تو قلب بکهیون داره اذیتش میکرد.
تازه داشت به عمق احساساتش به بکهیون پی می برد.
چانیول بی شک بکهیونو دوست داشت و نظر مردم در مورد پدرش و خانوادش مهم نبود.
لبخند عاشقونشو به صورت متعجب بک زد و خودشم برای به دام انداختن کفش دوزکا به بکهیون پیوست!
………………..
وقتی چشممو راس ساعت هشت صبح باز کردم خیلی شوکه نشدم از جایه خالی سهون… طوری رفتار کردم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده…و اونی که شکست خورده من نیستم.
ذهنمو از تموم چیزایی که به سهون منتهی میشه پاک کردم.
تصمیم بزرگی بود ولی عملی میشد. فقط کافی بود برگردم به هشت سال قبل… وقتی که نه سهونی بود نه هیچ کودن دیگه ای.
فقط خودم بودم و دنیایه خودم…
البته که امکان پذیر بود.
اولین تلاشم همچین بدک نبود.
یه سر به مرکز خرید زدمو اندازه حقوق عادی یه کارمند خرید کردم….
یکم ریختو پاش….
البته ولخرجیم تو لباس خلاصه نشد و یه سرم به رستوران ایتالیایی زدم. درخواست منویه طلایی کردمو غذای مخصوص سر اشپز و با کلی اِفاده سفارش دادم.
شراب انبه پایه ثابت زندگیم بود از هرچی میگذشتم از شراب محبوبم نمی تونستم بگذرم.
شیرینی انبه به همراه تلخی الکل و ترشی مخمر….
زبونم به خوبی ازش استقبال میکرد و معدمم با دستو دلبازی قبولش میکرد.
تا اخرین قطره بطریو با تمومو لذت میل کردم. اما در مورد غذام…نتونستم تمومش کنم چون پاستایی که انتظار داشتم نبود…
پاستایه ماست و ریحون… هیچ چیزش اندازه نبود و داد میزد یه بی مصرف درستش کرده…
ولی مهم نبود….
صورتحساب توسط گارسون رو میزم قرار گرفت.
ارقامش یه خورده غم انگیز بود ولی بازم مهم نبود.
هیچ علاقه ای برای بیشتر موندن تو اون رستورانو نداشت پس به سرعت میزمو که صندلیش مثل سنگ صفت و سخت بود ترک کردمو سمت پیشخون رفتم. کارت طلاییمو با افتخار از کیف پول مارک دارم بیرون کشیدم…. این کارت اعتباری ،کارتی نبود که هر بی سرو پایی داشته باشتش…
همون لحظه بود که دختر صندوقدار 180 درجه تغییر موضع داد… لبخندش گشاد ترشد و با احترام بیشتری برام خم شد.
همون لحظه دوست داشتم کارتمو بین دوتا ابروش فرو کنم.
همه جا تبعیض فرهنگی و شخصیتی وجود داشت. برای اولین بار به حال مردمم افسوس خوردم.
دختر لبخند گشاد بیریختشو یه لحظه از لباش دور نمیکرد.همینم باعث شد تا من به واقعیت تلخی در مورد قیافه لجن مانندش پی ببرم:
_100هزار وون ..الته شما شامل تخفیف میهمان ویژه شدین.
__میدونی چیه!!!! اگه به خندیدن تهوع اورت ادامه بدی مجبوری تموم عمرتو در اختیار خانوادت باشی..
هیچ پسری از این همه تواضع خوشش نمیاد.
درسته که یه هرزه تشریف داری ولی یه خورده خویشتن دار باش.
_م… من..
می تونستم لرزیدن فک دخترو ببینم.
اخماش تو هم گره خورد و دیگه مشتری ویژه رستوران لعنتی که بو ماهی مونده میداد نبودم… حالا فقط یه مزاحم به حساب میومدم.
قبل از اینکه اجازه بدم بادیگاردا رو سرم خراب بشن فلنگو بستمو از مرکز خرید بیرون زدم.
هوا خوب بود… بیش اندازه خوب بود.
همیشه علاقه عجیبی به این خیابووون و اون…….
نگاهم رو رستوران زوم شد!!! بامزی!
اه خدا….مثل اینکه دوست داری اذیتم کنی!
قرار بود از تموم مواردی که به سهون ختم میشه دوری کنم ولی انگار من یه اهن ربا به خودم در مورد اون پسر بچه وصل کرده بودم!!!!
اولین باری که دیدمش تو همین رستوران بود…
یادمه اون روز با پلیور قرمز یه شلوار جین و کتونیایه سفید نایکش نگاهمو دزدید و باعث شد من برای نیم ساعت متوالی بهش خیره بشم و از فرنی لذیذم دست بکشم….بی اختیار وارد رستوران شدم.. یکمی مست به نظرمیومدم…. ولی مهم نبود در هر حال گشنم بود چون اون لاستیکایه به اصطلاح پاستا به هیچ وجه قابل خوردن نبودن که بخوام سیر بشم.
به محض وردم با غرغر یه ادمه بی اعصاب تر از خودم روبه رو شدم.
زنگوله بالایه در هم باعث نشد اون پسر دست از سر غر زدن برداره.
یه ریز پشت سر هم واسه خودش غر میزذ:
_هیچ معلوم نیست کدوم گوری هستن… حالا که بهشون احتیاج دارم هردوتاشون تصمیم به مردن گرفتن!
صبر کنید.. فقط صبر کنید یکیو گیر بیارم دیگه رو بی مصرفایه احمقی مثل شما دوتا حساب نمیکنم.
با چشمایی متعجب از فک پسر سمتش حرکت کردم.
حتی برای صدم ثانیه دست از حرف زدن برنمیداشت.
اون چی بود… یه ماشین حرف زنی؟
_ببخشید اقا من یه کاسه فرنی میخوام!
اقا!!!!!
هی؟
بی فایده بود….بدون لحظه ای مکث بازم با سماجت به غر زدنش در مورد اون ادمایی که به نظر رفیق نیمه راه بودن با خودش حرف میزد…
اما به احتمال نهصد و نود و نه دهم درصد
یکی از اون نیمه راها سهون نبود!
بشکنی به خاطر هوش بی نظیرم زدمو درست اون لحظه تونستم با صورتی که یه لبخند بزرگ روش بود و دستم که رو هوا خشک شده بود نظر جناب وراجو به خودم جلب کنم.
_اوه…سلام… خوش اومدین!
سرمو تکون دادمو حیرت زده به صورت گردش خیره شدم.
کی باورش میشد این ادم همون دهن گشاده چند ثانیه قبلِ !
_فرنی…یه کاسه فرنی با سبزیجات مخصوص یه شی….
امو..به کل فراموش کرده بودم که یه بطری شراب چند ساله انبه با الکل 70 درصد خوردم وحالا به طور حتم مستم.
سرم گیج خورد به اولین چیزی که زیر دستم اومد چنگ انداختم.
بعدش تنها چیزی که به خاطر داشتم چهره گنگه و عجیب غریب پسر با صداهای مرموز و بعدش خاموشی!

سلااااااام میدونم که گفتم یه روز درمیون اپ داریم ولی از اتاق فرمان بهم گفتن که از هر داستان هفته ای دوبار حق اپ کردن داریم.
شرمنده… یادم رفته بود اما پسر پرحرف کیه؟ بخدا اگه تظر نذارین خیلی ناراحت میشن…هیچ دلیل موجهی هم وجود نداره؟ پس میخونید نظرم همراهش بزارین. با تشکر

Print Friendly

92 Responses

  1. عاقا من دیر رسیدم چقدر اپ کردی

    اینقدر درگیری دارم که وقت نمیکنم.

    هووووف عاقا این لو خواهشا دوباره زندگی کایهونمو بهم نزنه پلییییز

    من کایهون میدووووووستم. البته سکاااای خیلی خیلی بیشتر میدوستم.

    ژیومینه؟؟ عایا؟؟

  2. وقتی میگن پسروراج نمیتونم ب کسی ب غیرازبکی فک کنم ولی خب پسروراجی ک لودیده مطمئناًبکی نمیتونه باشه ^^
    احتمالاشیومینه 308519_huhsmileyf3
    کای اصن بهش نمیادسهونودوس داشته باشه بهش مشکوکم yoyo
    مرسی ای boooch

  3. عاااااالی بووووووود
    ینی آیسان اگه شیوهان بشهوتو پایان سکای خودم اون دستاتو قاب میگیرم میزنم رو دیوار اتاقم 4chsmu1
    چرا حس میکنم کای مثل قبل نیس؟
    قبلا رمانتیک بود خدایی چرا تغیر شخصیت داده؟
    حداقل اینجوری بنظر میرسید
    چانبکش حرف نداشت
    فیکت همیشه عالیه نه شوره نه بی نمک ;-)

  4. واقعا خسته نباشی…?
    داستان خیلی روونو جذابه و موضوع فوق العاده جالبی داره….همه دیالوگاش دلنشینه و رابطه کاپلا هم همینطوره…و این همش به خاطر ذهن خلاق نویسندس…?من یکم دیر با داستان اشنا شدم ولی واقعا باعث خوشحالیه که هر چند دیر بازم تونستم بخونمش…بیصبرانه منتظر قسمتای بعدی هستم….

  5. ینی کای خیلی قشنگگگ سهونو قهوه ای میکنه ..عاشق این اخلاقشم..لو چه قشنگ کنار اومد البته اگه بعدا افسرده نشه :\ و اون شخص کیه..حدسم نمیتونم بزنمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

  6. خیلی باحال مینویسی …. مغز ادم دنبال تک تک کلمه های داستانت میره … نهصدو نودو نه درصد …
    خیلی خووبهههه …
    اون پسر به نظرم ژیومینه smile)))))
    سکای عااالیههه … کای باحاله خیلی باحالهههه عررر ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    مرسییییییی وااییی منتظر قسمت بعدیشم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

  7. خب ……… اول از همه چانبک…… واقعا رابطه جالبی دارن، یعنی یه رابطه کاملا متفاوت از بقیه فیکا‌… که البته این یه مورد در تمام کاپلای داستان هست و دیده میشه و این متفاوت بودن خودش خیلی خوبه…..
    عقاید و طرز فکر بکهیون نسبت به پدرش خیلی جالبه، اینکه به این‌خوبی تونسته با رفتاراش کنار بیاد و حتی از طرف مقابل پدرش که لوهان باشه دفاع کنه، البته مشخصه که لوهان فقط یه شخص مقابل واسه بکی نیست و رابطشون خیلی فراتر از ایناست ….
    در مورد سکای راستش نمیدونم چی بگم، خب هرجوری فکرشو میکنم‌نمیتونم سهون و کایو کنار هم تصور کنم، حداقل تو این داستان و با این شخصیتا….
    در مورد اون وروره جادو هم….. خب اگه فرض بگیریم که اون شخص شخیص مسئول همون رستورانی باشه که سهون توش کار‌میکرده پس صد در صد شیومین تپل و کیوته خودمونه…..
    ممنون، واقعا قشنگ بود، خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  8. خیلی خوب بود.فقط میتونم همینو بگم!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    عخخخخی دلت میاد به شیومین بگی وراج؟؟گوگولیه منه!!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
    وای خیلی باحال بود.لوهان شیطون،رید به دختره!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
    چانبکش عالی بووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifبکی چقد از باباش بدش میاد!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    و چان چقد یه لحظه در مورد بابای بکی روشن فکر شد!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif
    منتظر ادامه اش هستیمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

  9. البته که خوش سلیقه س چون منو انتخاب کرده :|
    وااااااایییییی چقد خوب بود این دیالوگ…. عاشق شخصیت سهون تو این فیکم به لوهان ک میرسه همچین غد و مغررو همش خودشو عن میکنه بعد جلو کای اصلن احمــــــق … ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
    بله خب .-. کایه دگ بایدم اینجور باشه *-*
    دمه لوهان خیلی گرم .__.قشنگ رید به دختره دیوصohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif خب دختره پول و شوهر میخاد دگ گناه ک نکرده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif
    یه نکته ی ریز بگم -__- … اصلن طرفدار این نیستم ک لوهان عاشقه یکی دگ بشه o_______O من میخام لوهان تا اخر عمرش در عشق و فراق سهون بسوزه و آب بشه :|
    من نمیخام لوهان عاشق شههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif حداقل اینجوری شاااید بزنه و وقتی کای زیادی دیوص بازی دراورد لوهان بیاد به دفاع از سهون یه دعوایی چیزی با کای بکنه .. البته من زیاد تخیلای دخترونه ندارم این حرفا برمیگرده به ارمان های سهون لاوریم:دی …
    ولی در کل -_____- لوهان عاشق بشه فحشش میدم :| دگ خودت میدونی ._____.
    مررسی ^.^

  10. فکر کنم اون کسی که لوهان الان دیدش شیومین باشه!
    دلم برای بکی می سوزه این چه باباییه داره خدایی؟ خدا کنه با بکی کاری نکنه از این موضوع می ترسم خیلی!
    تو رو خدا بر باد رفته رو هم زود به زود آپ کنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
    خیلی خوب بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  11. هوووووووووووووف بازم یه معمای دیگه ؟؟
    آره آیسان … ؟؟؟
    آقا چرا انقدر اذیت میکنی خبببببببببببب
    یذره به این سکای و هونهااااااااان بپرداز جانه من
    باچههههه … ؟؟؟ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/air.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/air.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/air.gif

  12. خستهههه نباشییییییی اتاق فرمانو ی جورایی راضی کنننن ی روز درمیون اپ کنیییییی من هونهاااااان میخوامممم عاقاااااااا ینییی چییییی هونهااااننننohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  13. شیو بود؟؟؟حس میکنم شیوعه درکمال ناباوری اگه شیوهان بشه خیلی جالب میشه…شیوهان نمیشیپم ولی کاپل کیوت و خوشمزه ای میشن باهمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif
    سهون و کای تاکی میخان به این گند اخلاقیاشون ادامه بدن؟؟خیلی رو مخن بااین کاراشونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif

  14. وااای ایسان ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
    سر این دوتا دیالوگ جر رفتم یعنی :||||
    ((هرکی ندونه با این قیافت فکر میکنه چندتا از کروموزمات معیوب بودن….یا اینکه قبل کامل شدن عقلت به دنیا اومدی….))
    ((کنجکاوی برای دیدن داخل خونش مثل انگل تو باسن سهون شده بود….به همون اندازه اذیت کننده بود…خارش شدیدی گرفته بود….خیلی شدید))
    حرفای چانیول راجب پدر بکهیون….یعنی چقدر چانیول احمق میتونست باشه البته پدر بکهیون خیلی جذابه تو داستان پس تو خر کردن استعداد بی نهایتی داره ://
    درباره ی لوهان حرفی ندارم هرچی بیشتر می خواد عادی باشه و به چیزی فکر نکنه بیشتر غیر عادی میشه و افکارش درگیر تر :| یعنی از رک بودنش در تعریف از اون دختره به شدت لذت بردم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifاین پسره صورت گرده ی وراجو من میشناسم !?:/اگه میشناسم که اصلا یادم نمیادش کجای داستان با این موجود اشنا شده بودیم که من یادم نیست 0_0
    به هرحال من نظر دادم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufN.gifخسته نباشی ایسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif

    • بیا بدوزمت…..
      البته که جذابه….من خودم دوسش دارم نقششو
      لوهان بی عار شده دیگه واسش مهم نیست چیزی
      اره میشناسی قسمتلیه اپل باهاش اشنا شدین???
      دستانت طلا عخشم زحمت کشیدی…الحق که دخمل خودمی… ??????

  15. نکنه لولو عاشق پسره وراج تو رستوران میشه!!!( احتمالا شیومینه)ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    نه پلیز! من هنوز امیدوارم سهون برگرده پیش لوهانohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    با اینکه همیشه عاشقه سکایم ولی اینجا به نظرم هونهان خیلی جذابتره، شخصیت لو خیلی خوبه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifدلم واسش میسوزهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    نمیدونم چطور میخوای دوپایانش کنی چون الان که انگار سهون به طور کل لوهانو فراموش کرده و عین خیالشم نیس ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifولی منتظر پایان هونهانم شدییید
    خیلی ممنون داستانت خییییلی خوبه، شخصیت پردازی عالیییی،ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif ای کاش اتاق فرمان اجازه یه روز درمیونو میداد

  16. احتمال نود و نه و نیم درصد شیوووووووووووووووووومینه … هیونگ مکنه نما … آقا این چه حرفیه اتاق فرمان میزنه ؟؟؟؟؟؟
    در هرصورت مررررررسی … میدوووووووووستمش ….

  17. چرا کای طوری رفتار میکنه که انگار زورش کردن با سهون باشه؟؟
    دلم برای لولو سوخت ,, ای کاش بتونه فراموش کنه و یه آینده خوب بسازه برای خودش جوری که همه نعجب کنن
    ودر مورد اون شخص نظری ندارم شاید کریس و یا سوهو باشه

  18. سلام عزیزم خوبی؟
    آیا شیومین در فیکت تا به الان بوده؟ اگر نبوده حدس میزنم پسر پر حرف شیومین باشه
    لوهان شخصیتش جالبه گاهی وقتا از جمله شخصیتش توی این قسمت
    ممنون آیسان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *