_اقای بیون من…
_بهم بگو پدر یا مین وو باهام راحت باش چانول…
چانووول؟؟؟… پدرش حتما خیلی شوخ طبع شده بود که داشت با بکهیون بازی میکرد…
لبخند پتو پهنی زد و با تذکر رو به پدرش کرد:
_چانیول پدر… چانول اسم یه نوع سگ بیابونیه!
_اوه… متاسفم بک…تا بحال ندیدم اینطوری حساسیت راجب یه توله سگ به خرج بدی!!
لبخند چانیول بعد از شنیدن تعریف بیش اندازه رک پدر بک محو شد و تبدیل به یه صدای نا مفهوم شد.
_اوووم حالا که فکر میکنم به نظر من توله سگ خوبه… چون توله سگا از گربه ها متنفرن! بکهیون غرولند کنان برای پدرش خط و نشون کشید.
چانیول حالا جزئی از محدوده حکومت بکهیون بود… پس هیچ کر خری حق نظر دادن راجبش اونم بی اجازه نداشت.
_هی بک این همه نسبت به پدرت سختگیر نباش…. البته که من قراره راجب شما دوتا با خانواده چانول صحبت کنم. و البته که تو هم باید نسبت به من بااحترام رفتار کنی تا من هم لطفتو با راضی کردن خانواده عقب مونده چانول جبران کنم…..
حدس میزنم پدرت باید یه ادم تعصبی و مادرت یه زن پاک مذهبی باشه مه هر دوشنبه شیرینی داغ برای پدر روحانی محلتون ببره بعد از اون بشینه پای راز و نیاز. به طور حتم از نظر هر دوشون رابطه دو جنس موافق خیلی فضایی به نظر میرسه!!!! و این کار منو سخت میکنه….
موهایه بلندشو پشت گوشش جا داد و اجازه دادچانیول برای بار بی شمار از بین دکمه های باز پیراهنش سینه ورزیدشو ببینه.رو به قیافه تو هم بکهیون همون لبخند پتو پهنو زد و ادامه داد:
_اما نگران نباش چانول، چون تو پدر زن خوبی داری؟
_پدر …چانیووول! اسمش چانیوله….پدر زن!!! لطفا یکم حس شوخ طبع بودنتو کنار بزار.
پدر بک لبخند کمرنگی زد و درحالی که سیب سرخو بین انگشتایه پر از انگشترش بازی بازی میداد جواب داد:
_اما اون واقعا یه پاپی بی عقل به نظر میرسه بک….. درسته که تو رو به خوبی به فاک داده ولی من نسبت به بقیه کارایی هاش مطمئن نیستم… یه میمونم می تونه تو رو به نحو احسنت بکن.. ه …در هر حال چانول باید استانداردایه منو رد کنه تا بتونه تو رو داشته باشه و بتونه برای بار دوم جر…ت بده…
چانیول اگه میگفت تو اون لحظه خجالت نکشیده و مثل یه چغندر قرمز نشده دروغ بود.
استاندارد؟؟؟
منظورش چی بود؟ خوردن خون انسانا.. یا دادن قربانی اونم یه دختر باک…..ره!!!!
هیچی نمیفهمید و کم کم بهش بر میخورد ادم با جنبه ای بود ولی این شوخیا با روحیاتش سازگار نبود.
تازه داشت منظور بکهیونو درک میکرد پدرش وحشت ناک بود خیلی وحشتناک.
…………………………
دو جفت چشم عصبی تموم حرکات خونسرد منو زیر نظر داشت.
دست خودم نبود هیچوقت نمی تونست تو کاری عجله کنم!دلیلی برا عجله نداشتم وقتی همه چه اینقدر خوب به نظر میرسید.
_همیشه اینقد فس و فس کار میکنی!
_اوووم… برای چی باید عجله داشته باشم ؟
حوله سفید و رو موهایه خیسم انداختمو از تو اینه با نیش باز به صورت کلافش خیره شدم… چرا هر لحظه جذابتر به نظر میرسید؟ می تونستم بشنوم که تو دلش داره چی بارم میکنه… معلومه که چندتا فش جووون دار بود… یا شایدم داشت تو دلش تحسینم میکرد… در مورد اینکه پاهام حتی تو شلوار راحتی ورزشیم خوب به نظر میرسید یا حتی رنگ پوستم!
حالا که بیشتر دقت میکردم تو اون رکابی مشکی و شلوار جین قیافش خفن تر شده بود…
مخصوصا عضله های بازوش و سینه ورزیدش…
می تونستم تصور کنم که کای هر روز صبح به باشگاه بدنسازی سر میزنه!!!
بدون این که متوجه باشم برای دو دقیقه سی و سه ثانیه بهش خیره بودم….
و اون هم با یه لبخند بی رحمانه به من خیره….
_می تونم حدس بزنم کجا گیر کردی؟ اول از سرم شروع کردی بعد لبام به سینم بعد شکمم و بعدش قفل کردی؟؟؟؟ هی خوشمزس؟
گونه هام حالا دیگه سفید نبودن…. تازه متوجه گند کاریم شده بودم.
این یعنی چی؟؟؟
واقعا که رغبت انگیز بودم….
حوله رو سریعتر رو موهام کشیدمو خودم زدم به کوچه علی چپ….
نباید مرتکب خطا میشدم… باید جو بینمونو متعادل نگه میداشتم…. گرما اصلا برای دوتا پسر کله خراب خوب نبود…
سرمو فورا از فکرایه شومی که به ذهنم جرات خطور پیدا کرده بود پاک کردم. خدا… الان به خدا نیاز داشتم تا فکرایه بدی نکنم.
قرار نبود دوباره گول بخورم…
اما از طرفی ناخداگاهم عصبی بود. .عصبی از کای… چرا اینقدر خونسرد رفتار میکرد.
پس اون بوسه های عاشقانه تو ایستگاه کجا رفته بود…دلم میخواست نزدیکم شه بغلم کنه و ببوستم…اون موقع دیگه جو و گرما برام مهم نبود…
بدون اینکه متوجه باشم برسو محکم رو موهام میکشیدم.
چون از دست بی تفاوتی خوشتیپ عصبی بودم.
_لعنت به تو!!!
با اخرین توان عربده کشیدم… اما برای چی؟؟؟
کای خیره خیره سمت حرکت کرد و چونمو بین انگشتاش گرفت:
_حالت که به نظر خوب میاد! مشکلی هست!
بازم داشت رو اعصاب من اسکی میرفت…
با سینه ای که تند تند باد و خالی میشد تو چشمای تیرش خیره شدم و دل و زدم به دریا…. عقده ای نبودم ولی به محبت کای احتیاج داشتم.. من قبلا هم با لوهان این بی تفاوتی رو تجربه کرد…. برای همین وحشت داشتم.
_تو یه لعنتی اصلا به من فکر میکنی؟؟؟ اصلا دوستم داری؟؟؟؟
یا فقط میخوای ازم سو استفاده کنی!
اگه جوابت ارست بهتره بیخیالم بشی به اندازه کافی رو دست خوردم. ..اما اگه جوابت نه هستش بغلم کن…..
کای با لبخند ازار دهندش دستشو پشت گردنم برد و خیلی سریع بدن ظریفمو بین بازوهاش اسیر کرد.
لباشو به گوشم رسوند و برای بار چهارم منو از خود بیخود کرد :
_یادته بهت گفتم ادم تازه به دروان رسیده متوهم هستی؟؟؟ باور کن راست می گفتم!اخه چرا باید دلمو به بچه خامی مثل تو بسپارم با خودم چه فکری کردم!!! ؟
چون می ترسم قبل از تموم شدن برنامه هام با افکار ناخوشایندت خودتو تلف کنی
بهت میگم.
انگشتاشو بین موهام فرو کرد با دست دیگش کمرمو بین نوازشاش گیر انداخت:
_بهم گفتی هیچ صحنه رمانتیک و جالبی از عشق قبلیت نداشتی منم داشتم تموم تلاشمو میکردم تا همه چیز عالی به نظر برسه.
همونقدر رمانتیکو رویایی!
سهون دستشو به شونه های کای چسبوند به عقب هلش داد:
_ایش!!! تو به این میگی رمانتیک ؟
_هنوز شروع نشده… اولین برنامم برگردوندنت به خونته…
زود اماده شو که بریم… میدونی سهونا تنها لطفی که میتونی بهم در حال حاظر بکنی اعتماده!!!
صبر داشته باش و هر کاری که ازت میخوامو انجام بده اوووم!
با اینکه خیلی بهش اعتماد نداشتم ولی سرمو تکون دادموطبق خواستش اماده شدم.
شاید این اخرین باری بود که به یه غریبه اعتماد میکردم…
کسی چه میدونست…
شونه ای بالا انداختمو برای بار دوم خودمو دست سرنوشت سپردم..
………………………………
سرگیجه مضخرفم و درد سرم باعث شد اخ بلندی بگم.
صرفه نظر از درد عضلاتم طعم دهنم ازار دهنده بود و مزه روغن ماهی میداد.
اه خدا… این چه کوفتی بود به جونم انداختی؟
چشمامو باز کردمو با اولین چیزی که روبه روشدم یه لوستر قدیمی بود.
تازه اون موقع بود که فهمیدم تشک زیرمم مال خودم نیست.
قبلا با این صحنه ها خیلی مواجه میشدم اما حالا یه خورده عجیب بود چون توبه کرده بودم…
اما با تموم این اوصاف دستمو به ارومی رو سینم کشیدم… منتظر بودم تا بدن لختمو لمس کنم نه تیشرتمو….
_داری چی کار میکنی؟؟ چرا با خودت داری ور میری!
عین جن زده ها از جا پریدمو به پسر که با چشمای عجیبش نگاهم میکرد خیره شدم…
_تو دیگه کی هستی؟
_اینو من باید ازت بپرسم اقا!!! از بخت بدم دیروز تو مغازم از حال رفتیو من مجبور شدم تختمو بهت قرض بدم میدونی این یعنی چی؟؟؟
_اوووو
با حالت تاثیر گذاری لبخند زدمو همون لحظه مسخ شدنشو دیدم…. اوو خدایا این یه چیزیش میشداااا…
_به خاطرش ازتون ممنون اقا…چطوری می تونم لطفتونو جبران کنم؟
_برام کار کن!
به محض شنیدنش دود از سرم بلند شد… براش کار کنم….منظورش چی بود…
_ببینید اقا من می تونم از لحاظ مالی کمکتون کنم… و همین…..
_من نیازی به پول ندارم. فقط تا وقتی که یه نفر و برای کاریه رستوران پیدا میکنم برام کار کن.
اینطوری می تونی لطفمم جبران کنی….
دستامو به کمرم زدمو درحالی که فاصله ی بینمون پر میکردم گفتم:
_واوووو… واووو… خدا…. ببینم تو به سرت زده…. من برای چی بای…..
اما اون چی بووود… بدون بستن دهنم به ارم رو پیشبند پسر خیره شدم. عکس یه خرس و کلمه بامزی…
این دیگه چی بود؟
_بامزی؟ تو که بر حسب اتفاق صاحب رستوران بامزی تو خیابون 21 نیستی!
_چرا هستم!
_اووه… چه تصادفی….
بدون اینکه کنترلی رو خندم داشته باشم با انگشتم پسرو نشونه گرفته بودم مثل دیونه ها ریسه میرفتم….
دیونه نبودم ولی اسم رستوران دیونم کرد… اه… سهووون.. بازم سهووون…. سهوووون…. و بازم سهووون…. چرا دیروز پامو تو این خراب شده گذاشتم…. ناله دردمندی کردمو به زمین و زمان بد بیرا گفتم… همونطور که به بدبختی خودم میخندیدم به زحمت جلو خودمو گرفتم:
_خیلی خب… باید چی کار کنم؟
اما پسر طوری که به دفعه تی به نتیجه مهمی رسیده باشه یه قدم عقب رفت….
_صبر کن ببینم.
حشت زده به نظر میرسید
موبایلشو با حالت تهدید واری جلو صورتم گرفت:
_ببینم دیونه که نیستی هاااا….یااا قاتل…. چی میخوای از جووونم!! برنامه دیروز و غش کردنتم فیلم بوده درسته!
بهتره که نزدیک نیای…. اینطوری فقط جرم خودتو سنگین تر میکنی.
این بازیا دیگه چی بودد….مگه نمی خواست کمکش کنم….
_هی هی… ببین پسر جون حالتو نمی تونم درک کنم… تو چته …. مگه ازم نخواستی برات کار کنم…این کولی بازیا دیگه واسه چیه!!!!
_گفتم نزدیک نیااااا….
_اون تلفن لعنتیو بزار زمین.
_الو پلیس….
پلیس دیگه چه صیغه ای بود….
بدون اینکه رو کارم فکر کنم سمت پسر شیرجه رفتمو برای قطع کردن اون تلفن پوزیشن جالبیو با همکاری هم ساختیم….
_دیگه اینکار نکن بامزی… اوووم…

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)