http://uupload.ir/files/ecgo_img_20151022_100349.jpg

دوساعت بعد :
همه روی صندلی های چرم دور میز عسلی کوچیک وسط حال نشسته بودن و درباره موضوعات مختلف حرف میزدن
چان کنار بک نشسته بود و بک هم هر از گاهی زیر چشمی به سوهو و لی که کنار هم روی مبل نشسته بودن و دست هاشون توی دست هم قفل بود نگاه میکرد
لی – نظر من هنوزم اینه که بریم بیرون امشبو … الان همه توی میدون اصلی جمع شدن
سوهو – یا … من حوصله شلوغی رو ندارم … لی بیخیال شو
با لب و لوچه ای ویزون به سوهو نگاه کرد و بعد روشو برگردوند
لوهان – راست میگه بیایید اخر شب بریم بیرون … هوم ؟
سوهو – لوهان الان داشتم چی میگفتم ؟
نگاهی نگران به ساعتش انداخت و نا گهان وسط حرف بقیه پرید
چان – چرا کای هنوز برنگشته ؟
لوهان – نمیدونم … گفت میخواد یکی از دوست هاشو امشب بیاره … نمیدونم چرا هنوز نیومده …
با تموم شدن جمله ی لوهان صدای بسته شدن در اومد و کای هخمونطور که پالتوی جدید و قرمز خوش دوختش رو در میاورد وارد حال شد و سلام کرد
کای – ببخشید دیر کردم … یکم طول کشید تا بتونم مادر دوستمو راضی کنم که بیاد … اممم … میخوام امشب باهامون باشه بشه خوشبگذره پس باهاش راحت باشید تا احساس غریبگی نکنه …
بعد از تموم شدن جملش به چهره همه نگاه کرد و با جمله ی بعدیش از دوست جدیدش خواشت تا وارد جمع شه
کای – جیمین بیا ..
مدتی بود بعد اردوی دانشگاه با شخص جدیدی به اسم جیمین اشنا شده بود … تو طول امتحانات بهم نزدیک تر شده بودن و میشد گفت تقریبا دوست های خوبی بودن .. نقشه کای بعد از دیدن گوشه گیری تنهایی بیش از حد جیمین این بود تا شب کریسمس اونو با خودش به خونه و جمع دوستانشون بیاره … نقشه ای که خیلیس موفق بود
جیمین – س … سلام ….
همه از بلند شدن و به سمت جیمین رفتن و باهاش دست دادن ….
سوهو – جیمین میتونی بیایی کنار منو لی بشینی .. هوم ؟
کای – نه … باید پیش خودم بشینه …
لبخند بزرگی زد و دست جیمین رو کشید و کنار صندلی خودش اونو نشوند و خودش هم کنارش نشست …
نفهمید چرا ولی با حرکت ناگهانی کای و توجه بیش از حدش به جیمین احساس ناراحتی کرد …. حس کرد کای خیلی ازش دور تر از اون چیزیه که فکر میکنه … توجه کای به اون پسر تازه وارد بیش از حد انتظارش بود …
تو همین افکار غلط میزد که سهون دستش رو کشید و ازش خواست تا بشینه
سهون – هی لوهان .. بشین …
با ناراحتی دستش رو از دست سهون بیرون کشیسد و لبخند مصنوعی زد
لوهان – من میرم یه نوشیدنی برای جیمین بیارم …
سهون – وایستا من …
ولی قبل از اینکه جملش تموم بشه لوهان جمع رو ترک کرده بود … نفس عمیقی کشید و به دور شدن لوهان نگاه کرد
سهون – منم میرم کمکش …
وارد آشپز خونه شد و با عصابنیت لیوان رو زیر یخ ریز نگه داشت و فشارش داد و یخ ها شروع به ریختن توی لیوان بزرگ کردند ولی چند دقیقه بعد یخ ها به پایین پرت میشدن چون لیوان جای بیشتری برای پذیرش یخ ها نداشت
به لوهان که به گوشه ای خیره شده بود و با حرص دکمه یخ ریز رو فشار میداد نگاه کرد
سهون – هی لوهان چیکار میکنی ؟
سرش رو با گیجی برگردوند و به سهون نگاه کرد
لوهان – چی ؟
با عجله به سمت لوهان رفت دستش رو کنار زد و لیوان رو از دستش گرفت
سهون – حواست کجاست ؟
به کف آشپزخونه نگاه کرد با دیدن یخهای در حال اب رو زمین نفس عمیقی کشید و چشم هاشو بست … شربت رو داخل لیوان دیگه ای ریخت و کمی یخ توی اون انداخت و لیوان رو توی شینی گذاشت … سینی رو به سمت لوهان گرفت و با چهره ای درهم بهش نگاه کرد
سهون – بیا .. ببرش …
لوهان – ممنون …
با حس ویبره موبایل توی جیب شلوارش موبایل رو توی دستش گرفت و با پیام دی او مواجه شد
” بهم زنگ بزن .. کار مهمی باهات دارم “
به لوهان نگاه کرد که با کنجکاوی به گوشیش چشم دوخته بود
لوهان – چیزی شده ؟
سهون – نه … تو برو … منم … میام …
لوهان – باشه …
سهون – لوهان …
با تعجب برگشت و به سهون نگاه کرد
سهون – اممم … تو دوستم داری ؟
لوهان – این چه حرفیه الان ؟
گوشی روی کالبینت گذاشت و نزدیک رفت … رو به روی لوهان ایستاد و ب.وسه نرم و کوتاهی از ل.ب های لوهان گرفت
سهون – برو …
لوهان لبش رو جمع کرد و بعد از نگاهی زیر چشمی به سهون از اشپزخونه بیرون رفت … بعد از خارج شدن لوهان از اشپز خونه شماره کیونگسو رو از بین مخاطبین گوشیش انتخاب کرد و بعد از چند بوق ممتد پشت خط دوباره اون صدای کلفت و مردونه رو شنید
کیونگسو – سلام … ممنون که زنگ زدی سهون
سهون – هیونگ … چیکار داشتی ؟
کیونگسو – عکس اون دختره رو واست میفرستم … همونی که قرار بود
سهون – خودم میدونم …
کیونگسو – خوبه …
سهون – ولی چرا امشب … چرا شب کریسمس
خنده کوتاهی از پشت خط شنید
کیونگسو – چون یادت باشه نمیتونی خیلی خوشبگذرونی … بدونی ک کار های خیلی مهمتری برای انجام دادن داری و وقتی برای این سوسول بازیا نداری …
سهون – بله … هیونگ … میونم .. همشونو
کیونگسو – خوبه … فعلا
سهون – خدافظ
تماس رو قطع کرد و با ناراحتی به صفحش خیره شد
سهون – تو میتونی سهون … امشب کارو یکسره کن … تو میتونی …
نفس عمیقی کشید و به سمت پذیرایی حرکت کرد …
**********************
چند دقیقه ای میشد سکوت خاصی بین همشون حکم فرما بود … سکوتی که دو نفر تو جمع خیلی به جا میدیدنش … به لوهان نگاهی انداخت … موهای طلاییش و صورت سفیدش … پلیور قرمزی که تنس بود بیشتر از همیشه دیدنیش کرده بود … لبخند های گاه و بی گاهش … صورت مظلوم و مهربونش … شادیش … سهون مجذوب همشون شده بود …
ولی تنها کسی که توی اون جمع حواسش به لوهان بود سهون نبود … کای کمی اون طرف هر از گاهی نیم نگاهی به لوهان می انداخت و بیشتر از قبل به خواسته و حرفی که میخواست بزه فکر میکرد
سهون و کای هر دو منتظر فرصت بودن … فرصتی که این سکوت ایجاد کرده بود
سهون – من میخوام یه چیزی بگم
کای – میخوام یه چیزی به همتون بگم
اونقدر جملشون هماهنگ بود که همه تعجب زده بهشون نگاه کرد … هر دوی اون ها با هم خواستار این بودن که چیزی رو بگن
به هم نگاه کردن … توی چشم هر دوشون حس خاصی وجود داشت … میشد خواستشون رو توی صورت رنگ پریده و کمی نگرانشون دید …
لبخند کمرنگی از روی استرس زد و با خودش فر کرد سهون عجب خروس بی محلیه …
کای – هممم … باشه … سهون … اول تو بگو … بعد من میگم
سهون – اهم … ممنون
همه با نگاه هایی کنجکاو به سهون که کنار لوهان نسشته بود انداختن و منتظر بودن تا سهون حرفی رو که داشت بزنه
سهون – من … میخواستم … بگم که …
دستش رو به سمت یقه بلیزش برد و کمی کراواتش رو شل کرد
سهون – من … لوهان …
لوهان با بهت به سمتش برگشت میخواست چیزی بگه که سهون رو متوقف کنه ولی کار از کار گذشته بود چون سهون جمله ای که میخواست بگه رو تموم کرد
سهون – دوست دارم
لوهان سرش رو پایین انداخت و چند تا فحش زیر لب به سهون داد
بک – یااا .. چه خبرتونه … اول سوهو و لی حالا شما ها … نفر بعدی کیه ؟
چان – سهون …
سهون – خیلی وقته که دوسش دارم فقط نتونستم بگم
بک – به به … کس دیگه ای نیست بخواد چیزی بگه .. چان تو از کسی خوشت نمیاد .. بگیداا خجالت نکشید
ولی زنگ در چند ثانیه بعد همه رو به خودشون اورد
چان – من میرم در رو باز کنم …
**********************
Kai pov
نگاه نگران دیگه به لوهان انداخت که بغل سهون نشسته بود نفس عمیقی کشیدم و بیشتر از قبل درباره حرف هایی که میخواستم بزنم فکر کردم .. چند روزی میشد که هر روز به این که جملم رو چه شکلی شروع کنم یا چی بگم که بقیه شکه نشن فکر کرده بودم .. بعد از دیدن سوهو که به راحتی عشقش به لی رو اعتراف کرد انگیزه بیشتری گرفته بودم …
نمیتونستم بیشتر از اون راز بزرگ و دست نیافتنیم رو توی دلم نگه دارم … به این فکر میکردم که اخرش اینه که با بر خورد شدیدی و ناراحت کننده لوهان و بقیه دوستام مواجه بشم …
کای – میخوام یه چیزی بگم
با تعجب به سمت سهون برگشتم چون اونم دقیقا جمله ی منو گفت …
سهون – من میخوام یه چیزی بگم
با گفتن جملش نفسم تو سینه حبس شد …. ترجیح دادم سهون اول حرفی رو که داره بزنه … فکر میکردم حرف من و خواستم خیلی مهم تر از چیزی باشه که سهون میخواد بگه … و کاش این افکار رو نداشتم … کاش من حرفمو زود تر میگفتم … کاش مثل همیشه نمیگذشتم …. کاش برای اخرین بار تو زندگیم نمیبخشیدم …
لبخند کمرنگی زدم و به سهون نگاع کرد
کای – باشه … تو اول بگو … بعدش من میگم …
سهون – اهم … ممنون
لبخندم رو نگه داشتم و سعی کردم استرس زده به نظر نیام و خودم رو عادی جلوه بدم …
سهون – من … میخواستم … بگم که …
همه به سمت سهون برگشتن و با دقت بیشتری بهش گوش دادن … دستش رو به سمت یقه بلیزش برد و کمی کراواتش رو شل کرد
سهون – من … لوهان …
لوهان ؟ یعنی حرفی که میخواست بزنه مربوط به لوهان بود … با شنیدن اسم لوهان … حس بدی بهم دست داد … نمیدونستم چرا ولی احساس خوبی نداشتم
سهون – دوست دارم
بعد از شنیدن جمله ی دوست دارم دیگه هیچی نفهمیدم و فقط این جمله تو سرم تکرار شد .. ” سهون لوهان رو دوست داره “
لبخندی که روی لبم بود به یک باره محو شد … میدیدم بقیه دارن حرف میزنن و بک با اعصبانیت چیزی میگه ولی نمیشنیدم … اون شب بد ترین شک زندگیم بهم وارد شد … بغضی که مدت ها توی گلوم بود حالا داشت راهشو به بیرون پیدا میکرد و من فقط با بهت به بقیه نگاه میکردم …
از روی صندلی بلند شدم به سمت دست شویی رفتم … در رو پشت سرم بستم و به در تکیه دادم … میخواستم بعد از باز کردن چشم هام سر صندلی نشسته باشم و بخوام حرفمو بزنم بدون اینکه سهون بخواد به لوهان ابراز علاقه کنه … ولی بعد باز کردن چشم هام کاشی های سفید روی دیوار دستشویی رو دیدم … نه رویایی که داشتم …
نمیخواستم باور کنم رویامو باخته بودم … حالا به چه امیدی هر روز صبح بلند میشدم و برای دیدن لبخند لوهان با صورت خوابالو منتظر میموندم … به چه امیدی میرفتم دانشگاه و بیشتر درس میخوندم تا اگه لوهان مشکلی داشت بهش یاد بدم … اصلا با چه امیدی تو سئول میموندم … با چه امیدی تو خونه میموندم … چرا بیشتر تلاش نکرده بودم … چرا این همه عقب کشیدم … چرا دیر تصمیم گرفتم … چرا این همه بخشیدم …
فهمیدم بغضم ترکید چون میتونستم گرمای اشک ها رو گونه ها م حس کنم … دستم رو وری سینم گذاشتم و چند تا مشت زدم
کای – کایا … همیشه چی رو باختی … هق
******************************
انتظار هر کسی رو داشت جز کریستال … پوفی کرد و در رو براش باز کرد ولی کریستال تنها نبود …. پسر قد بلندی با موهای قهوه ای کنارش ایتاده بود که دست های کریستال هم دور بازوش قفل بود
کریستال – سلام
کریس – سلام …
چان – س .. سلام …
تعظیم کوتاهی کرد و دوباره به پسر رو به روش که تقریبا هم قدش بود نگاه کرد
کریستال – برادرم … کریس …
لبخند بزرگی زد و دوباره به کریس نگاه کرد …
کریستال – گفتم بیارمش تا با اوپا اشنا شه …
چان – اهان … بله … بفرمایید
با وارد شدن کریستال و پسر قد بلند کنارش همه بلند شدن … با تعجب به هم نگاه کردن
سوهو – اه .. باز این …
کریستال – سلامممم …
دست کریس رو ول کرد و باعجله به سمت لوهان رف …
کریستال – لوهان … دلم واست تنگ شده بودد
دستلوهان رو گرف و به سمت خودش کشید و چند ثانیه بعد لوهان تو بغل کریستال با چشم هایی بهت زده به بقیه نگاه میکرد و لبخند زورکی به لب داشت
کریس – اهم … کریستال
با شنیدن اسمش لوهان رو ول کرد و به سمت کریس برگشت ..
کریستال – اوممم … نترس لوهان دوست قدیمیمه …
کریس – بهتره بشینی ..
با نگاه های سنگین کریس فهمید که باید کمی جدی تر و خانمانه تر برخورد کنه
کریستال – خب بهتره بشینیم …
همه نشستن و تازه کریستال متوجه نبود کای شد
کریستال – اممم … لوهان … اوپام کجاست …
با چشم هایی کنجکاو به اطراف نگاه کرد … ولی بعد از ندیدن کای بلند شد و به لوهان نگاه کرد
لوهان – امم … فکر کنم رفته دست شویی
کریستال – اوم … دست شویتون از کدوم وره ؟
لوهان به سمتی اشاره کرد و کریستال بدون حرف دیگه ای به سمت در رفت … ضربه ی ارومی به در زد
کریستال- اوپااا … قایم شدی ؟
صدای کریستال رو شنید و به خودش اومد … به سمت رو شویی رفت و به صورتش تو ایینه نگاه کرد … صورتش رو شست تا بهانه ای برای قرمز بودن چشم هاش داشته باشه
کریستال – اوپاااااا
دست های بی رمقش رو روی دستگیره گذاشت و در رو باز کرد
با دیدن کای لبخند بزرگی زد و خودش رو تو بغل کای انداخت و دست هاش رو محکم دور کمر کای حلقه کرد
کریستال – اوپا .. نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود … خیلییی …. بیشتر از اون که فکرشو بکنی …
با بی روحی به رو به روش خیره شد …
کای – دل منم برات تنگ شده بود
کریستال- واقعااا ؟؟؟؟ وااای
کای – اره … اره واقعا
از کای فاصله گرفت و دست کای رو گرف …
کریستال- اوم .. اوپا چرا چشم هات قرمزه ؟
کای – هه .. هیچی … صابون رفت تو چشم هام
کریستال – امم .. خوب مراقب باش ….
رو نوک پاهاش وایستاد و بوسه ی سبکی روی چشم کای زد … و اون برای اولین بار بود که کای بعد از مدت ها هیچ واکنشی نشون نداد و هیچی نگفت
کریستال – اوپا … اتاقتو بهم نشون میدی ؟؟
کای – اره … بریم نشونت بدم
دست های رو محکم گرفت و منتظر شد کای اون رو هدایت کنه … کای هم همینو میخواست … میخواست برای مدتی از اون جمع خفه کننده و عذاب اور دور باشه … کریستال فقط یه بهانه ی خوب بود …
کای فقط عشقش به لوهان رو میدید … کریستال فقط چند سانت باهاش فاصله داشت و کای هیچوقت کریستال که صادقانه دوستش داشت رو ندید … عشق کریستال همیشه خیلی صادقانه تر بود ولی کای هیچوقت جدیش نگرفت …
همه ما این طوریم … وقتی حقیقت های نهان رو میبینیم که دیر شده … حقیقت ها باهامون فاصله ی خیلی کمی دارن و کاملا دست یافتنی هستن ولی ما اینقدر دنبال خواسته های محالمونیم که از هر دو طرف میمونیم و در اخر فقط باختیم …
*************************************
کریس – بله … من تا سه یال پیش لندن بودم
سوهو – چه جالب …
لوهان – پس برای همین من تا حالا شما رو ندیده بودم …
کریس – بله … فکر میکنم همین طور باشه …
بک – در هر حال از اشناییتون خوشبختیم ..
کریس – ممنون … منم همین طور ..
نگاهی به اطراف انداخت و نگاهش سر جیمین که سرش پایین بود قفل شد ….
کریس – اممم … من همتون رو میشناسم ؟ لوهان … بکهیون … چانیول ؟ … سوهو … لی …
نگاهش سر سهون قفل موند …
سهون – سهون هستم …
کریس – اوه … کریستال درباره شما تا حالا حرفی نزده بود … کای هم که هنزو ندیدم … فقط تعریفش رو شنیدم … ولی …
انگشتش رو سمت تاعو برد و بهش نگاه کرد
کریس – شما رو تا حالا ندیدم …
لوهان – جیمین دوست کایه … دوست جدید کای … تصمیم گرفتیم امشب بیاد پیشمون …
کریس – اهان .. خیلی کم حرفه … برای یه پسر عجیبه …
چان – اه پس این کای کجاست ؟
کریس – حتما کریستال مشغولش کرده
سهون – من میرم ببینم کجان …
کای – لازم نیست اومدیم …
همه به سمت راه پله ها برگشتن …
کریستال – کریس .. اوپامو دیدی ؟
کریس از روی مبل بلند شد وبه سمت کای رفت
کریس – خوشبختم …
دستش رو به سمت کای دراز کرد و کای هم باهاش دست داد
کای – همچنین …
کریس پس کایی که اینهمه خواهرم ازش تعریف میکنه اینه …
کای – انتظار یه چیز بهترو داشتید ؟
کریس – نه … از اونی که تعریف میکرد قیافت خیلی بهتره …
کای – خوبه … بریم بشینیم …
کریس – اوه … البته …
*******************************************
اون شب هم با نگاه های غمگین کای به سهون که بغل لوهان نشسته بود …. خوشحالی کریستال برای اینکه کای برای اولین بار بعد از مدت ها پسش نزد … خنده ها و شوخی های گاه و بیگاه بک گذشت و همه رفتن …
کریستال و کریس زود تر جمع رو ترک کردن و بعد از اونم کای قبول کرد تا تاعو رو برسونه … اونجا بود که لوهان به بقیه گفت که اونم سهون رو دوست داره و تنها واکنش بقیه نگاه های عجیب و سنگین بهشون بود
با قدم هایی اروم به لوهان که ظرف ها رو جا به جا میکرد نزدیک شد و سرش رو روی شونه لوهان گذاشت … تکونی به شونه هاش داد
لوهان – هنوزم از دستت ناراحتم …
سهون – چرا ؟
لوهان – باید بهم میگفتی میخوای بگی …
سهون – چیو ؟
لوهان – اوی خودتو به اون راه نزن …
سهون – پوووف
لوهان با حرص برگشت و و نگاش کرد
لوهان – اصلا … چرا گفتی ؟
سهون – هممم … خوب حالا مگه چی شد … خوبه خودتم اخرش گفتی دوسم داری …
لوهان – چاره ی دیگه ای هم داشتم ؟
اروم به سمت لوهان خم شد و تن صداش رو پایین تر اورد
سهون – حالا که شده … کار دیگه ای میتونی کنی ؟
لوهان – نه …
بیشتر به سمت لوهان خم شد طوری که کمر لوهان به اپن اشپزخونه برخورد کرد … دست هاش رو دو طرف لوهان تکیه داد و لبخند زد
لوهان – چیه ؟
سهون – هیچی … فقط هر چی بیشتر دقت میکنم میفهمم خیلی دوستت دارم …
لوهان – سهون برو اون ور … مسخره …
لبخند کمرنگی زد و اروم به سمت لوهان خم شد …. ل.ب.ش رو رو ل.ب لوهان گذاشت … لوهان هم هیچ واکنشی نشون نداد فقط با تعجب به رو به روش خیره شد …. میتونست ضربان تند قلب لوهان رو حس کنه ….
با لبخند کمرنگی از لوهان جدا شد و بهش نگاه کرد
سهون – خیلی ترسناکم ؟
لوهان – درباره ی چی حرف میزنی ..
خودشو به بیخیالی زد و خواست از زیر دست های سهون فرار کنه که سهون دست هاش رو با شدت بیشتری به اپن فشار داد
سهون – اوی .. کجا ؟ من هنوز کارم باهات تموم نشده …
لوهان – سهون …
ادامه حرفش با حس ل.ب نازک سهون روی لبش قطع شد … اروم شروع کرد به خو.ر.دن لب های لوهان … دستش رو پشت کمر لوهان برد و اونو بیشتر به سمت خودش کشید …. ل.ب پایینی لوهان رو میخورد … ضربان قلب هر دوشون تو فضای تاریک خونه شنیده میشد … کم کم یخ لوهان هم اب شد و دستش رو بالا اورد و پشت گردن سهون گذاشت و شروع به همکاری کرد ….
صدای ب.وسشون توی خونه شنیده میشد و سهون و لوهان عشق بازی میکردن … در حالی که چشم دیگه ای ببینندشون بود …
چند دقیقه ای میشد کای پشت دیوار اشپزخونه نگاشون میکنه …. لبخند غمگینی رو لبش نشسته بود و به عشق بازی سهون و لوهان نگاه میکرد … بار ها توی همون چند دقیقه با خودش فکر کرد چی میشد اگه اون موقع خودش به جای سهون بود … سرش رو پایین انداخت نمیخواست بیشتر از اون مزاحمشون بشه و صحنه رو به روش رو ببینه …
سهون از لوهان جدا شد و اروم اونو به بغل کشید
سهون – لوهان … دوستت دارم …
لوهان – م… منم .. همینطور …
سهون – خوبه …
سرش رو پایین انداخت و به سمت راه پله ها رفت … هر چند که دیگه توان راه رفتن نداشت … اون شب بیشتر از همیشه دلش شکست … احساساتش تخریب شدن و هیچ راهی برای جبران احساسات تخریب شدش نبود … هیچ چیز نمیتونست حالش رو بهتر کنه …
در اتاق رو بست به سمت سگی که گوشه اتاقش خوابیده بود رفت … کنارش زانو زد و شروع به نوازش سگ کرد
کای – تو هم تنهایی ؟
” …………….. “
کای – اگه تنهایی چرا اینقدر راحت خوابیدی ؟ ناراحت نمیشی قبولت ندارن ؟ یا … چطور میتونی اینقدر راحت بخوابی ؟
شاید اولش شروع جملش با صدایی صاف و قوی بود ولی با گفتن هر جمله دیگه صداش بیشتر میلرزید و بغض الود تر میشد
**********************************
همون طور که خط چشم زیر چشم هاشو پاک میکرد به چانیول نیم نگاهی انداخت
بک – من نمیتونم اینا چشونه … اه
چان – منظورت چیه ؟
بک – دقت کن … همشون واسه مت گ/.ی شدن … پوووف
چان – خوب .. مگه چه اشکالی داره ؟
بک – هیچی …فقط غیر قابل درکه …
به سمت کشو رفت و بلیزش رو با حرص داخل کشوی لباساش چپوند
بک – عجیبه … عجیبه که یه هویی همشون عاشق هم شدن …
چان – بک چرا حرص میخوری ؟ چه فرقی برای تو داره ؟
بک – اصلا تو چرا ازشون دفاع میکنی ؟ نکنه تو هم از کسی خوشت اومده ؟ هوم ؟
چان – نه … نه
بک – مثلا از کای ؟ اره ؟
چان – بک چرت و پرت نگو میخوام بخوابم …
دراز کشید و پتو رو تا ته روی سرش کشید
بک – شما همتون دیونه اید .. عشق یه چیز مسخرست … نه سر داره نه ته …
“………”
بک – اوی دراز دارم با تو حرف میزنماااا … اه باشه … بخواب بخواب …
حتی اگه یه درصد احتمال میداد بک قلبش رو قبول کنه حالا احتمالش رو صر میدونست …. تصور بک از عشق با اون چیزی که چان فکر میکرد زمین تا اسمون فرق داشت و این اصلا خوب نبود … چان هیچ انگیزه و امیدی نداشت تا چیزی به بک بگه

 این از قسمت 39 تا 41 … فکر کنم یادتون رفته اصلا جریان چی بوده

خوب دوستای عزیز … من واقعااا معذرت میخوام که این سه هفته نشد که آپ کنم … واقعا درگیر بودم

امتحانات خیلی فشار میاره و امسال سال مهمیه برای من … میخواستم خواهش کنم اگه میشه تا بعد امتحانات فیک رو آپ نکنم

فکر میکنم خود شماها هم درس دارید و حسابی مشغولید

البته هنوز قطعی نیست شاید یه آپ دیگه داشتم … بستگی به خودتون داره … ببینم چند نفر فیک رو دنبال میکنن… حتی اگه نمیتونید نظر بدید

اون قسمتی که داره پسندیدم رو بزنید من بفهمم چند نفرید

همین دیگه

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)