سلام ، قسمت نوزدهُم از فیک “میش ماش استوری”

وقتی به نزدیکی املاک تِرور رسید بی اختیار لرزه ی خفیفی توی تنش افتاد…اون نمی‌ترسید ولی همیشه از بچگی از روح ها بدش میومد…یه طورایی سبب ایجاد حس منفی در وجودش می‌شدن

به شیرهای سنگی ای که روی لبه ی حوضچه های بزرگ قرار داشتن و از دهنشون آب با فشار زیادی به توی حوضچه می‌ریخت نگاه کرد

حتی اونا هم به نظرش غیرقابل تحمل میومدن

سریع از میونشون رد شد و روبه روی در ورودی بزرگ ایستاد

اون نمی‌تونست طولانی مدت به صورت مِه بمونه برای همین دیرتر از چیزی که فکرش رو میکرد به اونجا رسیده بود.

سرش رو بالا گرفت و تونست از روی شنیدن صدای اطراف و استشمام بوی آشنایی ، اتاق کریس رو تشخص بده

نیشخند غلیظی روی لباش اومد و با سرعت از همون بیرون به صورت مِه به طبقه ی چهارم رفت ، جایی که اتاق کریس قرار داشت.

اون میون اتاق پشت میزش نشسته و در حال خواندن تعدادی برگه بود

سوهو بدون رعایت ذره ای از ادب و یا احترام به چیزی به اسم حریم شخصی ، تمام قاب پنجره و شیشه رو به داخل اتاق انداخت و بعدش در حالی که کف دستاش رو به حالت تکوندن بهم می‌زد وارد اتاق شد

کریس با عصبانیت از پشت میز بلند شد و ایستاد

سوهو ل./باش رو به سمت بیرون جمع کرد و در حالی که به دور و بر اتاق که با نور زرد روشن بود نگاه می‌کرد گفت

– اتاقت قشنگه… لااقل از خودت خیلی بهتره

کریس به سمتش رفت و از یقه ی لباسش گرفت

– اینجا چیکار می‌کنی؟

سوهو دستای سردش رو بالا آورد و روی مچ های دست کریس که اوناهم به همون اندازه سرد بودن گذاشت و مستقیم توی چشماش زُل زد

– این دقیقا سوال خودم از خودم هم هست…اینجا من پیش یه تیکه گُ./ی مثل تو چیکار می‌کنم

کریس با لحن ناباوری گفت

– چی؟! تو الان به من چی گفتی؟! به چه جراتی همچین کلمه ای رو بر زبانت میاری؟

سوهو بلند خندید و صورتش رو روبه روی صورت کریس توی چند سانتیش آورد

– عمو جون تو برای چند صد سال پیشی؟ از منم قدیمی تری نه؟

کریس چشماش رو بست و سعی کرد متانت خودش رو هنوزم حفظ کنه…هرچی نباشه اون کریس وو بود

– دارم محترمانه بهت گوشزد می‌کنم که همین الان از اتاق من به بیرون بری

سوهو سرش رو به چپ و راست تکون داد و صورتشو جلوتر بُرد…طوری که الان نوک بینیش فقط چند میلی‌متر با تماس به نوک بینی کریس فاصله داشت

– اگه نرم می‌خوای چیکار کنی؟

چشماش رو باز کرد ولی همون موقع سوهو با زرنگی ل./باش رو روی ل./بای کریس گذاشت

شوکه از برخورد ل./بای وَمپایره روبه روش با ل./بای خودش ، چشماش تا آخرین حد ممکنه گشاد شده بودن و نمی‌تونست کوچکترین واکنشی نشون بده

سوهو بی خیال و با لذت ل./باش رو حرکت داد و تمام ل./بای کریس رو توی دهن خودش کشوند

کریس که تازه از شوک در اومده بود خواست سوهو رو اونو به عقب هُل بده ولی سوهو یکی از پاهاش رو از میون پاهای کریس رد کرد و پای چپش رو به داخل و سمت پای خودش کِشوند و با یکی از دستاش مچ هر دو دست کریس رو به سمت عقب بُرد و پشت کمر کریس اونا رو محکم گرفت

بیشتر و بیشتر لب./ای اونو مِکید

تکون خورد تا بلکه بتونه خودش رو از سوهو جدا کنه ولی بازم هیچ فایده ای نداشت

بدون اینکه خودش بخواد کم کم داشت توی معده َش تغییراتی نسبت به اون ب./سه  به وجود میومد و لرزش خفیفی رو توی رون پاش حس می‌کرد

سوهو بالاخره رضایت داد و لباش رو جدا کرد

قبل از اینکه کریس رو رها کنه نیشخندی تحویلش داد و به محض رها کردنش خودش به صورت مِه در اومد و به ثانیه ای نکِشید که کریس توی اتاقش به تنهایی ایستاده بود

در حالی که هاج و واج دهنش نیمه باز مونده و چشماش از شدت عصبانیت در حال بیرون زدن از حدقه بودن

********************* ****************

کیونگ سو با غرور زیادی همچنان به پرواز خودش ادامه می داد

به سمت پایین نگاه کرد و جایی میون شاخه ها سایه ی آشنایی رو دید.

اخماشو توی هم کشیده شد.

مسلما مشاور زی تاعو درست مثل صاحبش فقط یک معنی رو داشت و اون هم دردسر بود.

سایه به موازات پرواز کیونگ  سو روی شاخه و تنه ی درختا پیش میومد.

با عصبانیت اوجش رو کمتر کرد و خودش رو به سطح سایه رسوند

– چی می خوای؟

کای نیشخند خاصش رو زد

– تفریح کردن جرمه؟

کیونگ سو بدون اینکه سرش رو تکون بده و بهش نگاه کنه گفت

– تو وجودت کلا جرمه

کای بلند خندید

– نمی دونم چرا یه جغد کوتوله ای مثل تو اینقدر زبون درازه…هی مگه جغدها عاشق تاریکی و سایه نیستن ؟ پس من و تو می تونیم دوستای خیلی خوبی برای هم باشیم . اینطور فکر نمی کنی ؟

– دوستی با تو عین دوستی با شیطانه

– خیلی گوشت تلخی مشاور دو

کای با لحن تمسخرآمیزی حرفش رو ادامه داد

– نمی دونم شاید پدر یا مادرت اینطور بودن نه ؟ اوه یادم نبود تو مادر پدر نداری

همین دو جمله کافی بود تا باعث بشن دیو به نقطه ی جوش خودش برسه و بی توجه به اطراف سمت کای یورش ببره ولی همینم کافی بود تا توی توری که کای درست کرده بود اسیر بشه

توری که طناب هاش پر شیشه خورده بودن و تقلا کردن کیونگ سو مساوی میشد با زخم و زیلی شدن بدنش و به صورت حادتر حتی کشته شدنش از خون ریزی زیاد.

کای با حالت پیروزمندی شروع کرد دور بقچه ی طنابی چرخ زدن

-ببین چی گرفتم . یه بی پدر و مادر…اوه تو حتی از جغدهای برتر هم نیستی دو کیونگ سو …تو فقط یه جغد معمولی ای

کیونگ سو با خشم تکون خورد ولی همین هم باعث شد زخمی تر بشه…موهای کرم رنگه شکمش و نوک پرهای طوسی بالهاش قرمز شده بود

کیونگ سو از درد زیادی که توی تنش ایجاد شده بود بیشتر از قبل ابروهاش رو توی هم کشید

کای با نیشخند غلیظی بهش نزدیک شد و جسم سایه وارش رو مثل یک نوار پهن محکم دور بدن کیونگ سو پیچوند

– می بینی که چطوری داری تسلیم من می شی؟ تمام این طنابا به سم آغشته هستند و با هر زخم مقدار بیشتری از سم وارد بدنت می شه و در عرض ده دقیقه برای چند ساعت تمام تنت فلج می شه

کیونگ سو از درد زیادی که حلقه ی تنگ بدن کای بهش وارد می کرد و همینطور از ضعف زیاد بی اختیار صدای ناله مانندی از گلوش خارج شد

کای با رضایت خاطر شدید تر از قبل دور بدن کیونگ سو پیچید و همونطور که گفته بود ده دقیقه بعد جغد عینکی بی هیچ رمقی مثل یک تیکه گوشت و مقداری پر ، کف کیسه ی طنابی افتاد.

______

لی کاملا بی هدف در حال قل دادن قوطی ای فلزی در یک پارک خلوت بود.

اونجا سالها پیش یکی از بهترین پارک های اون منطقه محسوب می شد ولی از وقتی که یکی از کابین های چرخ و فلک بزرگش به پایین پرتاب شد و دختر 10 ساله ی خانواده ای به همراه برادر 6 ساله ش کشته شدن دیگه هیچکس به اون پارک قدم نذاشت.

با وجود عوض شدن مدیریت و پیشرفته تر و مجهزتر شدن اونجا دیگه مردم برای تفریح نمیومدن چون از نظرشون پارک لک لک تک پا به مانند چشمه ای که در نزدیکش قرار داشت نفرین شده بود.

فقط گاهی افراد بی خانمان و یا روح های سرگردان و حیوانات بی پناه رو می شد اونجا دید .

با وجود همه ی این حرفا لی خیلی وقتا به اونجا میومد چون با وجود اینکه کسی از این مسئله خبر نداشت ولی اون پدر همون دو بچه ی کشته شده بود

دو بچه ای که احتمالا الان روح هر دوشون توی سرزمینِ مربوط به روح های کودکان در آرامش بود

لی دلش برای بچه هاش و همینطور همسرش تنگ شده بود

خیلی جاها دنبال روح زنش گشته ولی نتونسته بود اونو هیچ کجا پیدا کنه

انگار که اصلا هیچ وقت وجود نداشته

دلش از خیلی چیا گرفته بود

شاید واقعا شین هه ، برعکس تصور خودش ، ناپدید شدنش از سر مرگ نبود و اون به دنبال شخص جدیدی در زندگیش رفته بود

دیدن شخصی که کمی دورتر روی نیمکت رنگ و رو رفته ای نشسته بود باعث شد تا از دنیای هپروت ذهنش بیرون بیاد و توجه ش رو به اون شخص بده

کمی نزدیکتر شد و وقتی روی نیمکت نشست تازه تونست چهره ش رو تشخیص بده

اون پارک چانیول لامپیش خوشگل و معروف بود

کمی خودشو نزدیک تر کرد

می دونست اون چهره ش رو نمی بینه ولی صداشو می شنوه … پس شاید کمی سرگرمی بد نبود.

لبخند رو لبش از قبل  هم غلیظ تر شد

– هی لامپیش؟

 چانیول بدون اینکه به سمت صدا برگرده گفت

– چی می خوای؟

لی ل./باشو غنچه کرد 

– حوصله م سر رفته

چان با خونسردی

– توش قاشق بذار سر نره

لی پلک زد

– ها؟!

– تا الان ندیدی ؟ وقتی قابلمه رو گازه توش قاشق می ذارن تا سر نره

لی با حرص

– بپا اینقدر خوشمزه ای نخورنت

چان از سرجاش پاشد و خواست بره که لی پرید و محکم موهای سرش رو کشید

– آخخخخخ داری چه غلطی می کنی؟

لی نیشخند زد

– یه کم تفریح

بعد از گفتن این حرف . روی کول چانیول سوار شد

– هی نکن. یاد یه فیلم ترسناک میفتم…هی با تو ام…نکن همچین

لی بدون ذره ای توجه به چانیول . گوشاش رو از دو سمت شروع کرد کشیدن و سرشو محکم به راست و چپ تکون دادن

– بپیچ دست راست…راهنما بزن…بیب بیبببببببببببب

چان با کلافگی خودشو تکون داد تا بلکه از دست لی خلاص بشه

– ولم کن روانی…ول کن عوضی…د می گم ولم کن

 

——-

سهون دست در دست ظریف و لطیف سویونگ به سمت وسط جنگل رفت

وقتی به درخت کهنسالی رسیدن . سویونگ دست سهون رو رها کرد و با لحن شادی گفت

– هی هیوک…هیوککککککک

از توی دایره ای که داخل درخت بود . کوتوله ای با لباس رنگ رنگی در حالی که کلاه شلی روی سرش بود خمیازه کشون بیرون اومد

– چته سویونگ؟! ببینم باز چه خبر شده ؟!

لبخند خوشگلی زد

– برای دوستم به کمکت احتیاج دارم

هیوک نگاهی به سهون کرد و با دست ، کش کمر شلوارش رو بالاتر کشید

– یه استارک؟! نمی دونستم هنوزم استارک ها وجود دارن!

– اون سهونه…حتما اسمشو شنیدی

هیوک دستاش رو پشت باسنش در هم قلاب کرد و شروع کرد با نگاه خریدارانه ای سراپای سهون رو برانداز کردن و بعدش با لحن تمسخر آمیزی گفت

– پس استارک معروفی که همراه یه نفرین شده فرار کرده تویی

سهون اخم کرد و با لحن ناراحتی گفت

– اون نفرین شده نیست

– هه … اون خوده شیطانه پسر جون

سهون با صدای بلند و عصبی شده ای

– اون از خیلی از آدمایی که دارم می بینم بهتره

هیوک با خشم

– داری می گی اون شیطان از من بهتره؟

سهون داد زد

– اون شیطان نیست … اون نفرین شده نیست

هیوک پوزخند زد

–  پس واسه همینه که تا فهمید مریضی اومد اینجا ولت کرد و رفت؟ هه دید مُردنی هستی ولت کرد

سهون از عصبانیت دستاش رو کنار بدنش مشت کرد و رگ های سبز در صورتش شروع به پیدا شدن کردن

– ساکت شو…تو هیچی نمی دونی…تو لوهان رو نمی شناسی

هیوک پوزخند زد

– فکر می کنی نفهمیدم برای چی اینجا اومدی؟ باشه بیا ببین ومپایر عزیزت در چه حاله

سویونگ احساس ترس کرد…ترسید حرفای هیوک راست باشه

– فکر کنم امروز برای این کار روز خوبی نباشه…بیا بریم سهون.  ما می تونیم فردا برای این کار بیایم

سهون با لحن قاطعی گفت

– من می خوام همین الان این کار رو انجام بدم

————-

مارک دلتنگ دیدن دوباره ی جکسون بود

دوست داشت باز بتونه با گالوت مورد علاقه ش صحبت کنه.

دلش می خواست دوباره ی اون لهجه ی عجیب رو بشنوه.

لباساش رو عوض کرد و بعد از رفتن چشم غره به روحی که در حال چپوندن انگشتش تا آخرین حد ممکن در سوراخ بینیش بود از در بیرون رفت.

یقه ی پلیوری که تنش بود رو بالاتر کشید تا کمتر سوز هوا به پوست گردنش برخورد و سبب لرزیدن به خودش بشه.

کنار همون درختی که قبلا جکسون رو دیده بود روی زمین تقریبا سرد نشست .

به آسمون که ترکیبی از رنگ بنفش تیره و سورمه ای بود خیره شد

به خاطر وجود ابرهای زیاد اونشب ستاره ها مشخص نبودن و همینم مارک رو ناراحت می کرد.

آه عمیقی کشید و سرش رو از  عقب به تنه ی سرد و محکم درخت تکیه داد

– انگار اینجا رو خیلی دوست داری؟!

 

 

خوب اینم از این قسمت

دیدگاه های قسمت قبل رو هنوز کامل جواب ندادم که ایشاالله جواب خواهم داد در طِی روزهای آتی

بروبچ من یه کانال تلگرام دارم که گاها وان شات و.. میذارم که توی سایت نمیذارم ، پس دوست داشتید اونجا جوین بدید

آدرسش رو میذارم براتون

ohsehun40-42 (2)

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)