Fanfiction Mishmash Story ep34

سلاممممممم ، من بازگشتم

قسمت 34 از فیک “میش ماش استوری”

سویونگ مثل بچه ای که سالها در آرزوی آغ./ش مادرش باشه به سمت کای دوید و بازوهای ظریف و لاغرشو دور اندام مردونه ی اون پیچید

دلم برات تنگ شده بود جونگین

کای بین گریه هاش لبخند زد … مدتها می شد که کسی اونو به اسم واقعیش صدا نزده بود

مدتها می شد که بوی گل بنفشه از حفره های بینی وارد ریه هاش نشده بود

خودشو بیشتر به خواهرش چسبوند … می خواست باور کنه … می خواست مطمئن بشه که همه چیز فقط یه رؤیای خوش شبانه نیست

سویونگ به آرومی ازش جدا شد و هر دو روی زمین نشستن

اشکاشو پاک کرد

خوشحالم که شناختیم … واقعا خوشحالم

کای با محبت کف دستشو روی یه سمت صورت خواهرش گذاشت

مگه چند نفر بوی همچین بنفشه ای می دن و چند نفر همچین چشمایی دارن!  دلم برات تنگ شده بود نونا ، اینقدر که دیگه داشتم دیوونه می شدم

سویونگ با خنده دستشو دور شونه ی کای انداخت و اونو از پهلو ب./ل کرد

کای سرشو به قفسه سینه ی سویونگ تکیه داد

نونا اینجا برای چی وجود داره ؟ چرا خیلی ها نمی بیننش؟

انگشت شست سویونگ شروع به نوازش فضای بین انگشت شست و اشاره ی کای کرد

بعد از اینکه مامان مرد ، بابا خیلی تنها شد … می دونی قبیله ی گلهای بنفشه هیچوقت باهاش خوب نبود و بعد از اینکه دیگه مامان وجود نداشت اونا از قبل هم باهاش بدتر شدن . بابا هر دفعه بیشتر و بیشتر توی تنهاییش فرو می رفت … اونا از اول بابا رو شوم می دونستن … یه روز یه ساحره این حلقه آرامش رو برای بابا ساخت و بهش گفت بعد از اون افراد خانوادش هم این مکان رو خواهند داشت … جایی که بتونن تنها و در امان باشن … برای همین خیلی ها اینجا رو نمی بینن…در واقع فقط افرادی می تونن ببینن که آسیبی از سمتشون به تو نمی رسه

کای به فکر فرو رفت …اگه قرار بود فقط افرادی که خوبی اونو می خوان بتونن وارد دایره بشه . پس این یعنی این که کیونگ سو هم از این افراد بود؟!

سویونگ پیشونیشو بو./ید

بیا برگردیم ..  ممکنه تاعو دنبالمون بگرده

هر طور شده جفتمونو از دستش نجات میدم … قول می دم نونا

سویونگ لبخند زد و از سرجاش پاشد

دوتایی از پسش برمیایم جونگین … دوتایی

*********

 

سکوت کرد و به قیافه ی متعجب و هاج و واج مونده ی بکهیون خیره شد

نمی دونست باید چه واکنشی نشون بده و اصلا نمی دونست که آیا گوشاش درست شنیده یا نه

لامپیش روبه روش بهش ابراز علاقه کرده یود؟!

یه لامپیش؟!!!!

رنگ صورت بکهیون اول به زرد بعد صورتی و در نهایت قرمز تغییر کرد و تقریبا شبیه به گلوله ی رها شده سمت در رفت و اون رو باز کرد

همین الان گمشو از اینجا بیرون

چانیول با چشمای متعجب به صورت عصبانی بکهیون نگاه کرد

ولی من

تو چی پیش خودت فکر کردی ؟! یه آیوتا و یه لامپیش؟! نکنه قراره همیشه با هر دو کلمه حرف گل بنفشه بو کنی یا بگی یه کم از قدت رو پیوند بزنن به من ؟! شایدم می خوای منو به عنوان بچه ت دوست داشته باشی .هان؟ مثلا بچه ی 10 سالت . چون کی می تونه باور کنه من و تو هم سن و سالیم؟!

چانیول بی هوا سر پا ایستاد و باعث شد از ضربه ی سرش به سقف آخ بلندی بگه

بک یه دستش به کمر و اون یکی که آزاد بود رو سمت چان گرفت و با انگشت اشاره  سقف اشاره کرد

بفرما ، تو حتی توی خونه ی من جات هم نمی شه … لامپیش احمق … تو واقعا یه کودنی

چانیول برای اولین بار تو زندگیش شکستن قلبش رو به وضوح حس کرد . اون یه احمق به درد نخور نبود و همه چیزی که از بک توقع داشت شنیدن احساسش و احترام بهش بود

اون پذیرش بک رو نمی خواست و یا حتی خوش رویی باهاش … فقط دوست داشت که اون حرفاش رو بشنوه

ولی الان رفتاری که باهاش شده بود چیزی فراتر از حد تصور و خیالات پیش ذهن جان بود

بدون حرف مثل اومدن ، به حالت چهار دست و پا از خونه ی بک خارج شد

بیرون در وقتی که سرپا ایستاد به بکهیونی که هنوزم عصبانی بود نگاه کرد

پوزخندی زد و سرش رو به علامت خداحافظ تکون داد و از اونجا دور شد

وقتی که چان رفت ، بک تازه به چشماش فرصت باریدن داد

اینطور نبود که چان رو دوست نداشته باشه و یا احساسات اون براش بی اهمیت باشه

بک فقط این رابطه رو نمی خواست و ازش می ترسید

اون سعی کرده بود با خرد کردن چانیول ، احساسات خودش رو خاموش کنه

 

لوهان روی صندلی چوبی آبنوس پشت پنجره ی بزرگ خونه نشسته بود و به هوای گرفته و تاریک بیرون نگاه می کرد.

استیو که متوجه حال نه چندان مساعد ارباب جوانش شده بود بی هیچ حرفی روی میز پایه کوتاه نزدیک به صندلی نشسته و با چشمای درشت ولی غمگین به صورت درهم  لوهان نگاه می کرد.

سهون در اتاق خوابیده بود و به همین خاطر مثل خیلی از روزای یک ماه گذشته ، اون دو کنار همدیگه بودن.

لوهان با لبخندی که دلیل مشخص نداشت گفت

نمی دونم باید ببخشمش یا نه

استیو کمی خودشو به لبه ی میز نزدیک کرد

کیو ببخشی؟!

چشمای لوهان کمی جمع شد و ابروهاش درهم رفت

پدرمو

استیو با تعجب زیاد ، گردن کشید

نمی دونستم پدر داری

اون ما رو ترک کرد ، من و مامانمو ، اون به خاطر قوانین مسخره ی آوها ما رو ترک کرد ، باید خیلی سنگدل باشی که شب زایمان زنت ، خودتو بکشی تا به یه آو تبدیل بشی

لوهان بعد از اتمام حرفش ، به صورت هاج و  واج استیو نگاه کرد و خندید

هیچوقت فکر نمی کردم صمیمی ترین دوستم یه حیوون باشه

استیو با اخم دست به سینه شد

داری بهم توهین می کنی

لوهان با خنده کف دست راستشو به سمت استیو گرفت تا اون روش بیاد

زندگی خیلی بی رحمه استیو … این خیلی خوبه که تو دغدغه های انسان بودنو نداری … چون وقتی انسان باشی توقع اطرافیانت هم ازت بیشتر می شه ، هه … هرچند کسی از من توقعی نداره… البته به جز سهون

استیو وسط حرف لوهان پرید و با لحن طلبکار کف دستاش کوچیکشو به سمت لوهان گرفت و گفت

– منم دغ…دغی…دغ…

– دغدغه استیو ، دغ د غ ه ، ینی دل نگرونی

– خودم معنیشو میدونم ، همین رو منم دارم

لوهان برای اذیت کردن استیو ، نذاشت که حرفشو ادامه بده و گفت

– همین چیه؟

– همین که گفتی

– من چی گفتم؟

استیو با عصبانیت داد زد

– دغ نمیدونم چی چی ، حالا بذار حرفمو بزنم

لوهان به پشتی صندلیش تکیه داد و استیو روی شکم خودش گذاشت

– خوب ، بفرمائید جناب استیو کبیر

استیو ژستی به خودش گرفت که انگار اون لحظه داره مهم ترین سخنرانی زندگیشو انجام میده

– خوب منم اونی که گفتیو دارم مثلا صبحا که از خواب بیدار میشم سریع خودمو به اتاقت میرسونم تا مطمئن بشم که هنوزم وجود داری و زنده ای بعدش به این فکر میکنم که صبحونه باید چی بخورم ، فندق و یا بادوم و یا گردو و … ، بعدش اگه حالت گرفته باشه به این فکر میکنم که چطوری میتونم سرحالت بیارم تازه بعدشم باید فکر کنم که نهار چی بخورم و عصر هم به این فکر کنم که یه روز شعرامو کتاب کنم ، هی نخند ومپایر خبیث ، من واقعا شعرای خیلی خوبی میگم باید یه روز بخونیشون ، و وای شبا…از صدای م/چ و مو. شما دوتا ، تمام مدت دلم یه زن میخواد

لوهان با اخم پس گردن استیو زد

– تو باز گوش ایستادی؟

استیو چشماشو مظلوم کرد

– شماها صداتون زیادی بلنده

– گوشای تو زیادی من./رفه عزیزم

استیو خودشو به گردن لوهان چسبوند

– ولی من زن میخوام

– فک کنم دیگه سهون بیدار شده باشه

– در نرو ، من زن میخوامممممممممممممممممم

لوهان استیو روی زمین گذاشت و خودش ایستاد و به سمت راه پله رفت

– خوب برو بگیر ، من بنگاه همسریابی ندارم

استیو بهش زبونک انداخت

– تو برو پیش همون بلور پوکرت

**************************** **********

کیونگ سو چشمای درشتشو به سرشونه های عضله ای و سینه ی پهن کای دوخت ،حالا که اون موجود نیمه خبیث در خواب بود میتونست بدون اینکه نگران شماتت شدن و یا تمسخر از سمتش باشه ، بهش نگاه کنه وتمام زیباییهاشو توی دلش به تحسین بگیره

شب قبل بی هیچ فکری پیش اون اومده بود و نهایت کارشون به تخت خواب اتاق شخصی کای رسیده بود

آروم و با احتیاط نوک انگشت اشارشو به نوازش برآمدگی بامزه ی بینی کای وادار کرد

ل./ای درشت و برجسته ی کای بدجور وس./سه ی بو./یدنو در دل کیونگ سو بیدار کرده بود

به خودش نهیب زد ، به هیچ وجه دوست نداشت کایو از خواب بیدارکنه چون قطعا بعدش محکوم به رفتن میشد و کیونگ سو اصلا این رو نمیخواست

به یاد قصه های زمان بچگیش افتاد ، همونایی که درش عشق های ممنوعه ای به وجود میومدن که آخرش باعث کُشته شدن عاشق و یا معشوق و گاهی هر دو میشدن

آیا عشق کیونگ سو هم همینطور بود؟!

آیا حس شدیدی که جدیدا باعث گرم شدن قلبش شده بود ، آیا در انتها میتونست وجودش رو به سرمای ابدی برسونه؟!

دوباره به کای نگاه کرد ، چه چیز این مَرد میتونست اینقدر خاص باشه که کیونگ سو مغرورو به بازی بگیره؟!

شاید دست نیافتنی بودن کای باعث این وضعیت شده بود!

کیونگ سو همه چیزو تقصیر قلبش میدید

احساس شعفی که با دیدن کای درونش به وجود میومد

گر گرفتن سینه َش هنگامی که ل./اش توسط کای بو./یده میشد

و کِشش شدید درونیش برای تماس بیشتر بدنش با بدن گرم و قوی کای

کیونگ سو تمام اینا رو تقصیر قلبش میدونست …اون یه تیکه گوشت بی جنبه که با هر بالا و پایین شدن احساساتش، شروع به تپیدن سریع میکرد.

همچنان به چهره ی غرق در خوابش خیره بود که کای تکون خورد و بعد از باز کردن چشماش سریع در جاش نشست

کیونگ سو شوکه کمی عقب رفت و با لبخند احمقانه “صبح بخیر” گفت

کای با ترس و عجله گفت

تاعو داره میاد …کافیه تا پاشو توی اتاق بذاره … اون همه چیو می فهمه …نمی تونیم چیزیو مخفی کنیم

کیونگ سو سریع پاشد و لباس زیر سفید رنگشو تنش کرد

حالا باید چیکار کنیم؟!.

کای رو به روش ایستاد و بعد از نگاه به در ، با لبخند مرموز و خبیثی سمت کیونگ سو برگشت

 

ممنون از همتون برای قوت قلب به من و اینکه این مدت منتظرم موندین :heartme: 

 

Print Friendly

34 Responses

  1. جیییییغ سلاااااااااام خوووشحااالم ک برگشششتییی….واااای استیو خیلللی باحاله عزززیزم نمیدونم چرا هر وقت به پارته استیو میرسه یاده بک میفتم..خخخخ..چراااا بک با چان همچین کرد خو بابا..چان عاشق توام عاشق پس دیگه چرااا نردبونو ناراحت میکنی..؟؟؟…وااای کای …بیچاره کیونگ میدونه زود باید بره …ینی کای میخاس چیکار کنه؟؟؟…مرررسییی منتظر پارته بعدم راسیییی لو فک میکنه کرییس عمداا خودکشی کرده؟؟/ کریس ک اینکارو نکرده کک گوناه داره خوو

  2. یادم رفته بود کامنت بذارم :| از رفتار بکهیون ناراحت شدم ولی بهش حق میدم واقعا من از اول فیک دارم به همینا فکر میکنم رابطشون خیلی سخته … ولی خب رفتار بکی هم خیلی تند بود چانی دلش شکست sad

    مرســــــــــی عای بود

  3. جونم بالاخره میش ماش آپ شد مرسی چینگو ،جونم بالاخره کای خواهرشو یافت اوخیییییی طفلی چان چانم ببک یکم مهربونتر باش گل من این استیو خیلی جیگر و بانمکه هلاک دغدغه هاشم آخر و عاقبت کایسو امیدوارم به خیر ختم بشه امیدوارم چینگو زودی پارت بعدی رو بآپ فایتینگ

  4. عرررررر ابجی خوشحالم که برگشتی
    ای خددددااا یکی استیو بگیره خو بچم زن میخادخخخخخ
    ای جان هونهان عشقه
    منظور لولو از اینکه شب زایمان زنش خودشو کشته چی بود

  5. خوش برگشتی smile
    وای من عاشق این روابط خواهر برادریم خیلی قچنگه ^_^
    چرا ببکی همچین کرد? چان چانی عزیزم ؛ غول??
    مرررسیییییییsmile

  6. فک کنم استیولاور شدم آرمان های سوهو لاوریم داره توسط یه سنجاب تهدید میشه خخخخخخخ
    لوهان رو دوس دارم امدوارم کری رو ب این مفتکیا نبخشه تا کریس علاوه بر سوهو از دست لولو هم حرص بخوره اصولا از حرص خوردن این بشر روحی تازه درمن دمیده میشه

  7. مرسی. عالی بود. خداقوت برف آذر جان.
    الهی، چان چانم. بکی چطور دلش اومد؟ دلم واسه چان سوخت. هرچند به بکی هم حق میدم. میترسه، ولی نباید اینجوری چان و ضایع میکرد.
    وای، استیو و لوهان. خیلی باحال بود. استیو خییییلی بامزه اس. چقد خوبه که هست. یعنی، واقعا لوهان میخواد کریس و ببخشه؟ یعنی چی که خودشو شب زایمان زنش کشته؟ چرا؟ وای، کنجکاو شدددددم.
    سویونگ یه ربطی به اون بنفشه هایی که بک میده به چان داره، مگه نه؟
    یعنی کای و سویونگ میتونن از دست تاعو خلاص شن؟
    وااااو ، کایسووووو… کیونگ چقدر واسه کای بال بال میزنه. جالبه. کای عوضی، چه نقشه ای تو سرشه؟ هرچند که الانه که تاعو گیرشون بندازه. ولی واسه تبرئه کردن خودش، به کیونگ ضرر نزنه؟ حلوای من!
    مرسی که زود برگشتی گلم.
    راستی، پوستر خیلی خوشگله.
    خداقوووووت.
    فایتینگ

  8. افتخار نفر اول به خودم میرسه!
    واقعا داستانو دوست دارم برفی جونم خیلی جذاب شده داستان!
    مرسی که اسماتش کمه ولی این قسمت کریسهو نداشتا
    عرررررررچانبکش خواستنی مثله همیشه وکایسوش هم جذابتر از همیشه واستیو هم مثله قسمتهای قبل خوردنی بود!
    بازم یک دنیا متشکرم !اینم یادت بمونه که تحت هر شرایطی پشتمم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *