fanfiction My polar bear ep2

سلااااممم خوبید..هستی ام اومدم با قسمت دوم خرس قطبی من 

امیدوارم که خوشتون بیاد نظر هم فراموش نشه

بعضی هاتون گفته بودید پارتا کمن عزیزای دلم این فیک روالش کمی تنده 

و اینکه الکس یه پنگوئنه^^


سعی کرد اصلا به این حرفای بابابزرگ اهمیت نده ، اون نمی‌تونست بعد از نزدیک 22 سال توی قطب بودن به یه جایی بره که کاملا براش ناشناخته هست

البته اگر ماه های در رحم مادر بودن و پنج ساله ی اول زندگیش رو کم کنیم کای نزدیک به شانزده سال از زندگیش رو به یاد می آورد

اون تا چشم باز کرده بود تنها فرد زندگیش همون پدربزرگ کُپل و پیری بود که با اون صورت گشتالو و لُپ های قرمز و پوست آفتاب سوخته و به رنگ سرخ در اومده َش با دندون های یک در میان افتاده و یه لبخند پت و پهن روب لب هاش توی صورت کای زل زده و بهش گفته بود از این به بعد قیم و سرپرست اون هست

تنها هم بازی های کای از بچگی تا به حال همین فوک و پنگوئن و البته یه گوزن و یه دونه هم خرگوش بودن

لبخندی زد و خرگوش قهوه ای کِرم که اسمش رو آنا گذاشته بود رو توی ب./لش گرفت – همسره خوشگله من چطوره؟

خندید ، عجیبه که حیوون های اون منطقه زبون کای رو انگار می‌فهمیدن

آنا پشت چشمی برای کای نازک کرده و با جنبوندن فکش اون سبیل های بامزه َش تکون خوردن و همین هم باعث شد کای دوباره بخنده

لبهای گوشتی و خوشگلش رو کمی جمع کرده و خرگوشش رو بو./ید

با کشیده شدن پاچه ی شلوار خز دارش به پایین نگاه کرد ، فوک محبوبش در حال دست زدن بود و همین هم به کای نشون می‌داد که اون داره براش جلب توجه می‌کنه تا آنا رو پایین بذاره و به جاش فرد رو ناز کنه

کای چطور می‌تونست این رُفقای بامزه و دوست داشتنیش رو ول کنه و به یه جای دیگه بره؟

قطعا هیچ وقت این کار رو انجام نمی‌داد

اون روز تا شب مثل همیشه با سروصدا و بازی های این چند نفر گذشت و آخرای شب بود که کای خسته و کوفته توی ایگیلوش به خواب رفت

خودش رو میون یه باغ پر از گُل می‌دید ، اینقدر گل و سبزه و زیبایی اونجا بود که کای حس کرد نکنه مُرده و روحش به بهشت اومده؟

شروع کرد راه رفتن ، وای خدایا ، حس این سبزه های تر و تازه زیر کف پاش باعث میشد هم غلغلکش بیاد و هم با شادی لبخند بزنه

جلوتر صدای آب جلب توجه ِش کرد و باعث شد سریع شروع کنه به دویدن تا هرچه زودتر به اون منبع صدا برسه

یه چشمه ی پرخروش با درخت های زیبایی دورتادورش که گنجشک های کوچیکی روی شاخه هاش دیده می‌شدن

دیگه به یقین رسیده بود که اونجا بهشته که یهو همه چی ناپدید شد و خودش رو توی یه فضای سیاه دید مثل این که روی یه صحنه ی تاتر با چراغ های خاموش باشه

یه قسمت از صحنه با نور روشن شد و روح بابا بزرگ نمایون

– هی کره خر

کای به سمت صدا برگشت پیرمرد به حالت چهارزانو روی هوا نشسته و در حال خاروندن چونه ش با یه دست بود

و در عین حال یکی از چشماش رو به حالت موزیانه ای جمع کرده بود

کای با صدای ناله مانند

– وای نه

– وای آره عشقم ، که به وصیت من گوش نمیدی ، هان کره خر؟

کای سرش رو زیر انداخت و مشغول بازی با نوک انگشت های دستش شد

– خوب من نمی‌تونم رفیقام رو اینجا ول کنم

بابا بزرگ دستش رو میون تاریکی اطرافش برد و یه عصا از ناکجاآباد از اون تو در آورد و سمت کای پرت کرد

انتهای عصا مستقیم توی پیشونی کای نشست و باعث با دستاش پیشونیش رو بگیره و آخی بگه

– اینو زدم تا آدم شی ، د پسره ی اُلدنگ من بهت گفتم گورت رو گم کن برو شهر بعد تو اینجا موندی و چسبیدی به یه مُشت جَک و جونور؟!

– ولی بابابزرگ…

– خفه …خوب گوش کن ببین چی میگم ، تا زمانی که نری شهر هر شب همین آشه و همین کاسه ، حالا امشب باهات ملایم بودم زجرت ندادم

– ولی من نمیرم شهر

– میری چون من میگم ، روی حرف من هم حرف نباشه ، از کِی تا حالا اینقدر بزرگ شدی که بوی شیر دهنت بره و بتونی رو حرفه من حرف بزنی آخه؟

کای

– اگه دهنم بو شیر میده چطوری آخه می‌خواین تک و تنها بفرستینم اونجا؟

بابابزرگ تک سرفه ای کرد

– اونش دیگه به خودم مربوطه ، من دیگه باید برم ، با مامان بزرگت قرار دارم دوتایی بریم صفا سیتی ، فعلا

همون موقع کای از توی خواب پرید و توی جاش نشست ، در حالی که وحشت زده دور و برش رو نگاه می‌کرد تا مطمئن بشه هرچی دیده فقط یه خواب بوده

15ژوئن…دوشنبه…ساعت18:30

سهون درحالی که سرشو میون دستاش قایم کرده بود و کلافه به میز تکیه داده بود داشت فکر میکرد…

بدجور به مشکل خورده بود…اگه وام جور نمیشد…استدیو رو از دست میداد…اون همه ی سرمایشم بود..واسش شبو روز زحمت کشیده بود..نمیتونست و نمیخاست از دستش بده…بلند شد…کت تابستونیه مشکیشو رو رکابی سفیدش پوشید..شلوارکشو با یه شلوار مشکی و کفش ورزشیشو با یه کفش کالج عوض کرد..بی هدف زد تو خیابون…

هیچ راه حلی به ذهنش نمیرسید

اون به این جا نیاز داشت…

نمیدونست چقدر راه رفته ولی وقتی به خودش اومد خودشو رو به روی یه کلیسا دید

از بیرون داخل کلیسا رو میدید که زنا و مردایی در حال دعا کردن بودن..

یه دفعه ذهنش خاموش شد و یه سوال مثل نور درخشید یعنی جواب میده؟”

رفت داخل کلیسا…روی یکی از صندلیای چوبی نشست و به مجسمه ی مقدس عیسی مسیح که به صلیب کشیده شده ب

ود نگاه کرد…

منتظر شد تا کلیسا خالی بشه..که طولی هم نکشید

جلوی محراب زانو زد…دو انگشت دست راستشو به پیشونی و بعد به سینه ی سمت راست و در اخر به سینه ی سمت چپش زد…و انگشتشو به لبش جسبوند…زیر لب گفت

_پدر..پسر..روح القدوس

شروع به دعا کردن کرد…در اخر گفت…

_خدای من…در حضور عیسی مسیح و این مکان مقدس من قسم میخورم در برابر حل مشکلم..اولین کسیو که به کمک من احتیاج داشته باشه به کمکش برم و تا اخر قطره ی خونم بهش کمک کنم

دوباره انگشتشو به پیشونی و سینه ی راست و سینه ی چپش زد

از جلوی محراب بلند شد..چند قدم عقب رفت و از کلیسا خارج شد رفت طرف با./ دوستش.کمی دلش میخاست ازاد باشه…لی دوست بچگیش بود…

وارد بار شد…زیاد شلوغ نبود…طرف پیشخون رفت…لی داشت با مهارت تیکه یخ مکعبی رو به شکر دایره برای لیوان وی./کی مشتری میتراشید…

رو صندلی همیشگیش نشست…لی متوجه ی سهون شد…

یخ رو لای حوله گذاشت و گفت

_هی سهون…چیشده این موقعه ی روز اومدی؟؟

یخ رو که حالا شفاف شده بود رو بیرون اورد و گذاشت تو لیوان کریستالی..

سهون پوفی کرد گفت

_تو استدیو کار نداشتم…اومدم اینجا

لیوان وی./کیو گذاشت جلوی مشتری

سهون:_یدونه اس./ای هم به من بده

فهمید حاله دوستش روبه راه نیست…یه اس./ای واسش ریخت تو لیوان و گذاشت جلوش…

سهون بدون مکث سر کشیدش و لیوانو جلو لی گذاشت _یکی دیگه

_یااا سهونا این خیلی قویه…

_یکی دیگه بده لی

لی لیوانشو پر کرد..

یکی از دخترایی که تو بار کار کرد با یه لباس نسبتا باز و کوتاه قرمز رنگ اومد پیش سهون..دستشو رو کمرش کشید و جفتش نشست گفت

_هی سلام سهونییی..خیلی وقته ندیدمت…

سهون بهش نگاه کرد..یه سونگ 4سالی بود تو این بار کار میکرد و خیلی هم تو نخ سهون بود…

سری تکون داد و روشو برگردوند…

یه سونگ بهش نزدیک تر شد و دستشو روی رون پای سهون کشید

ولی اون با همون چهره ی پوکر همیشگیش داشت نوشیدنیشو میخورد

دست ازادشو میون موهای سهون کرد و تا گردنش کشید

اونم چون رو گردنش حساس بود سرشو عقب کشید یه سونگ خنده ایی کرد و گفت

_معذرت میخام سهونی..یادم نبود…حالا میخای بریم حالتو خوب کنم؟؟؟هوووم؟؟

سهون از مشر./بی که خورده بود کمی گرمش بود…

Print Friendly

66 Responses

  1. اوه اوه. :yehetohorat: چه بابابزرگ خفنی داره!!! :yeees: چقدم سر حرفش هست!!! :khande: نذاشت یه شب بگذره،اومد تو خواب بچه،زا به راهش کرد!!!خخخخ :khande: :nish: :like:
    صفاسیتی!!!! :khande: :haha:
    کای خیلی خووووووبه. :smile: چقد گوگولیه. :bunny: دوسش دارم. :kissme:
    وای عاشق حیوونای کایم.خیلی خووووبن. :yehetohorat: :kissme: منم میخوام!!!!! :mazlum:
    سهون چه نذری کرد!!! :haha: کارش در اومده!! :haha: !خدا میدونه چقد از دست کای قراره حرص بخوره!!!خخخ :khande: :like: :charkhesh:
    خیییییییییلی خوب بود. :yehet: :like:
    مررررسی. :myheart:
    فایتینگ :heartme: :rose:

  2. :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande:

    اومد تو خوااااااااااااااااابش …دهنش سرویس :khande: :khande: :khande:

    شوهرم استدیو داره …فداش بشم من

    :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor:

    جیندااااااااااااااااااااا به شوهر من دس نززززززززززززززززززززززززززززن
    عوضی زشت ایکبیری…اون زن بچه داره :qorqor: :qorqor:

    شیر فهم شد…بکش عقب

  3. واااای خدا پوکیدم از خندههههههههههههههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    ینی این عاق جونه کای عشقه منههه
    بابابزرگه که میاد من همش یاده مولان میوفتمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    صفاسیتی XD
    خیلللی باحالهههه
    فک کن کای بااون موها بره شهر
    یاده جیکوب میوفتم وقتی موهاش بلند بود-البته کای شونصد برابر خوجلتره-
    خلاصه که بشدت باااحاله
    منتظر قسمت بعدمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

  4. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifچرا یه حس عجیب و خیلییییییی بدی بهم میگی که سهون تاپه ؟ -__-
    البته من با تاپ بودن سهون هیچ مشکلی نرم ولی اصلن دلم نمیخاد تو این سهون تاپ باشه :|
    میدونی شبیه رمانا میشه که یه دختر و ساده و دوست داشتنی -__- از راه و میرسه و دینگ :| پسره باحالمونو رام و مطیع خودش میکنه … یا به قول خودش ادمش میکنه -__-
    در خصوص پدربزرگ مرحوم ^^ هیچ نظری نرم ._. این دعا را برایشان داریم که با همسر لحظات خوشی را هنگرام صفاسیتی گذرانیده و گند زدن به خابای کای و فراموشش نکنند که تو بهم رسیدن سکای تاخیری بیفتد ._.
    در اخر… دختره دستش به سهون بخوره تا دستش و قطع کنم ^^
    مرسی عالی بود واقن ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

  5. یوووووهاهاهاهاااااااااااا.
    اوه سحر وارد می شووووود.
    یااااااااا من عاشق بابابزگم.
    من مرگشمممممممممممممممم.
    خیلی عشقهههههههه
    ا داستان حذفش کنین جر.تون می دم.
    گفته باشم.
    دو تا تونو با هم ج. ر می دم.
    بگذریم.
    بخدا اگ سهون با دختره بخوابه,,
    از صد جهت متوالی….
    اهم اهم نزارید جلو طرفدارا حرف بزنم زشته قباحت داره.
    شمیممممممممم,
    هستیییییییی,
    خشم منو برانگیخته نکنیددددددد.
    خو لامصبا وقتی می خواستین اینجوری حرس منو دربیارید چرا گفتین بیام بخونممممم.ای خداااااااا.
    خییییییلی باحاله خیییییلی.
    شبی فیلم کره ایاس.
    ولی اگ سهون با دختره,
    نزارید دوباره نکرار کنم.
    فعلاااااا

  6. عجب بابا بزرگ سیریشیه .____. خو من دلم برا اون فک و پنگوئن و بقیه مخلفات میسوزه خو تنها میشن اگه کای برهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif تصور رفتار کایی که این همه سال تو قطب بوده اصن نمیدونه شهر چجوری هست بعد اینکه وارد شهر بشه خیلی خنده داره smile))))))))))))

    مرسییییییییی عالی بودددددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *