هدر سایت
تبلیغات

fanfiction My polar bear.3

سلاااااااااااممممم من بازگشتم با پارت 3 خرس قطبی من

خداروشکر که ازش خوشتون اومده*-* و منو گوله برفم بسی خوشحال بیده ایم*-* یهت*-*

نظرا هم راضی کننده بود (= ولی خب میخام این قسمت بترکونید^_^

و اینکه سهون لاورای گل گلاب این قسمت با اب قند برید ;-)

ماهم جونیم ارزو داریم  :roll:

بفرمایید ادامه 8-)

گرمای بدنش رو عقلشم داشت تاثیر میزاشت داشت کم کم میپرید-_-
با چشمای خمار شده تو چشمای یسونگ زل زد~_~
لبای قرمزش…پیرهنی که خیلی ازادانه سی*ش*و به نمایش گذاشته بود
پاهایی که راحت جلوی سهون جلون میدادن
خب سهونم یه مرد بود…غریضه ی مردونش الان تو حالت م*تی فقط یه دستور میداد به مغزش
یه سونگ سرشو اورد نزدیک سر سهون و نفس خنکشو پخش کرد تو صورتش
انگشتاشو میون انگشتاش حلقه کرد و از رو صندلی بندش کرد و به یکی از اتاقای بار راهنماییش کرد
******************
با صدا هایی که از بیرون میومد چشماشو باز کرد…سرش درد میکرد..روی ارنجش بلند شد با فهمیدن اینکه تو جه موقعیتیه و اتفاقای چندساعت پیش یه لعنت درست حصابی به خودش فرستاد
_لعنت بهت سهون…لعنت…این همه دختر…از بینشون باید این ایکبیری-_-عوووق باید 6بار برم حموم..دختره ی کنه ی زشت
_ولی چند ساعت پیش که اینو نمیگفتی
سهون از رو تخت بلند شد و لباساشو پوشید
_تو خفه شو وجدان گرامی :-x
حتی دلش نمیخاست یه ثانیه دیگه تو اون اتاق باشه…به همین دلیل زد بیرون
به ساعت گوشیش نگاه کرد…اوه ساعت 10شب بود..دقیقا اوج شلوغی بار
به لابی بار رسید..
اولین چیزی که چشمشو گرفت یسونگ بود که تو بغل مردی لم داده بود و مرد با خیال راحت داشت گردنشو م*ک میزد
سهون از تنفر گوشه ی لبش بالا اومد..به یکی از خدمتکارا گفت به لی بگه که من رفتم
و از بار خارج شد…
هوای گرم کمی رو اعصابش بود ولی وقتی به استدیوی رقصش رسید با روشن کردن کولر یه نفس راحت کشید..
هنوزم از بانک خبری نشده بود…فقط 4روز دیگه فرصت داشت
عحیب خابش میومد…ولی باید دوش میگرفت..با هزار زور زحمت بلند شد و خودشو انداخت تو حموم…
دونه های رقصون اب از روی تن و بدنش سر میخوردن و قطره قطره ارامشو بهش تذریق میکردن
بعد از یه دوش اب گرم حسابی..خودشو رو تخت ولو کرد و با همون حوله خودشو به خواب سپرد
**********
16ژوئن…3شنبه…ساعت 7:00
کای با اولین تابش نور خورشید اتوماتیک وار بیدار شد…با اینکه خوابش میومد ولی یه حسی میگفت باید بلند بشه…برای چی؟؟؟ اونو دیگه نمیدونست
بلند شد و توی جاش نشست و شروع کرد با قسمت نزدیک به مچ یکی از دستاش چشمش رو مالیدن که صدایی باعث شد دومتر سرجاش بالا بپره
بابابزرگ به صورت چهارزانو توی هوا با دست های به سینه زده روبه روش بود
کای به خیال اینکه احتمالا بازم داره خواب می‌بینه چشماش رو بست و زیرلب گفت :
” ای ارواح خبیثه دور شید …دور شید “
ولی با صدایی که شنید متوجه شد گویا این اصلا یک خواب و خیال نیست :
– خفه شو پسره ی بیشعور…ارواح خبیثه خودتی و اون جک و جونورای دور و برت
کای با احتیاط چشماش رو باز کرد…صورت بابابزرگ از همیشه عصبانی تر به نظر میومد
نیشش رو تا بناگوشش باز کرد تا بلکه کوتاه بیاد
بابا بزرگ :
– ببنده اون نیش شتریت رو
نیشش رو بست و آب گلوش رو از روی ترس صدادار پایین داد :
– غلط کردم باباجون
– نمیشه…
– گُه خوردم
– نچ نمیشه…
– اصلا به گور نداشته َم خندیدم من
– نچ راه نداره….اصرار نکن …باید بری شهر
کای عصبانی شد و سرپا ایستاد و داد زد :
– دهههههههه ، نمی‌خوام برم ، مگه زوره؟
بابا بزرگ مثل یه روح خبیث توی هوا پرواز کرد و دقیقا روبه روی صورت کای اومد ولی قبل اینکه بتونه حرفی بزنه صدای زنگ گوشیش باعث شد با لبخند گوشیش رو جواب بده
– جونم عسلم؟
..
– ای جون…الان میام…منتظرم باش هلوی من
کای شوک شده به بابابزرگ نگاه می‌کرد :
– اقاجون این جیه؟
_گوشی
_گوشی چیه؟؟؟
_این فوضولیا به تو نیومده
_خب از کجا اومده؟؟؟
– نه اینا رو اونور بهمون دادن…
– واقعا؟!
بابابزرگ سرش رو به معنای تایید دوبار بالا و پایین برد و لبهاش رو توی دهنش کِشید :
– هوم…هوم
– اونوقت الان این بانوی عسل و هلو کی بود؟
نیش بابابزرگ باز شد :
– مامان بزرگته…آخ من قربونش برم…اونجا هم ور دلمه…
انگشتش رو به حالت تهدید جلوی صورت کای تکان داد و البته بهتره بگیم جلوی چشم کای…طوری که گفت الانه که کور بِشه
– من باز برمی‌گردم…تا نری شهر دست از سرت برنمیدارم کیم کای …فهمیدی؟ فعلا
بعد اینکه بابا بزرگ در فضا غیب شد ، کای اول یه کم مکث کرد و بعد از مطمئن شدن از اینکه قرار نیست اون بلای آسمانی دوباره رو سرش نازل شه خودش رو روی زمین انداخت و شروع کرد به نالیدن و غرولند کردن
داشت کف ایگیلوش غلط میزد و تو خودش میپیچید و غرولند میکرد
_عییی خدااا ایییی فلکککک…ای اسمون…این چه بلاییه سرم نازل کردی…اقاجون…نه وجدانن ابت کم بود؟؟؟ نونت کم بود؟؟؟ شهر رفتنه من چیت بود دیگه؟؟؟بابا نمیخامممم..نمیخاممم…
یه دفعه سنگینیو رو شکمش حس کرد…سرشو از گردن اورد بالا و با دیدن فرد بیشتر حالا گریه گرفتش
_عررررر خوووو نمیخاااممم…من این جکو جونورا رو دوووووووس
فرد کاملا روی کای قرار گرفت و دماغشو به دماغش مالید کای دستاشو دور بدن فرد حلقه کرد و لباشو ورچید گفت
_میبینی فرد…میخان منو به زور بفرستن جایی که نمیدونم کجاست…این زور نیست؟؟ این مظلوم کشی نیست؟؟؟
فرد با اینکه نمیدونست کای چی میگه ولی سرشو بالا پایین اورد
کای از اینکه یکی پیدا شده که حرفشو میفهمه از خوشحالی دادی زد و بلند شد نشست و چند بوسه روی صورت فرد کاشت
بعد با حالت تمسخری گفت
_بیا اقاجون همین جکو جونورا بیشتر میفمن
یه دفعه ضربه ایی رو پس گردنش حس کرد …سریع برگشت و با قیافه ی برزخی بابابزرگش رو به رو شد..دیگه به دیدنش عادت کرده بود
_خوووو چراااا میزنییییی؟؟
بابا بزرگ دماغشو به دماغ کای چسبوند و چشماشو گشاد کرد
_چون دوست دارم کره خر سیاه _-_ بعدم نشنیدم چی گفتی؟؟؟o_O این جکو جونورا از من بیشتر میفهمن؟؟جوری بزنمت که بری قطب جنوب ماهیگیری؟؟؟
کای اب دهنشو از قیافه ترسناک بابابزرگش قورت داد گفت
_اقاجون تنفس مصنوعی بدم؟؟ خدایی نکرده قلبت می ایسته میوفتی رو دستمونا..
_ببین پسره ی پروو وقتی میگمت برو شهر یعنی برو شهر-_- رو حرف من حرف نزن
کای دست به سینه تو همون حالت نشست…لباشو غنجه کرد و تو چشای بابابزرگ زل زد
_نووووچ نمیرم…ببینم میخای چکار کنی اقا بزرگ؟؟
بابا بزرگه کای ازش فاصله گرفت و مثل خودش نشست
_که نمیری؟؟
_نووووچ نمیرم
_نمیری دیگه؟؟؟
_نع نمیرم
_باشه…دیگه خود دانی قهوه سوخته
کمی فضای ایگیلو تو سکوت گذشت که یه دفعه با نعره ی اقاجون شکست
_عاهاااااااییییییی نفسسسسسسس کشششششششششششش
و کای هم متقابلا دادی از سر ترس زد و پا به فرار گذاشت
با تمام نیرویی که داشت می‌دوید و هراز گاهی به پشت سرش نگاه می‌کرد ولی بابا بزرگ در حالی که شبیه به موتور گازی صدا می‌داد توی هوا به سمت کای میومد
همونطور که گردنش سمت بابا بزرگ بود پاش به یک تیکه سنگ روی زمین گیر کرد و از پشت سر روی زمین افتاد
بابابزرگ روی صورتش خم شد
کای :
– تو رو خدا دست از سر کچل من بردار…
– اندازه ی پشمه یه گوسفنده هزارساله روی سرت موئه بعد میگی دست از سرکچلت بردارم؟
– خوب دستم به دادمنت باباجون نه ینی چیزه…
ولی قبل اینکه بتونه جلمه َش رو کامل کنه پیشونی بابا بزرگ محکم توی پشیونیش خرد
– به کی میگی دامن پاته؟
کای به زور از روی زمین بلند شد و شروع کرد با کف یکی از دستاش مالیدن پیشونیش :
– با خودم بودم باباجون
– به خودتم غلط می‌کنی بگی…دامن؟!
– خوب اصلا با هیچکی نبودم
– خوب بیخود می‌کنی الکی حرف می‌زنی وقتی با هیچکی نیستی
کای زد زیرگریه :
– بابا دست از سرم وردار…ولم کن …
– تا نری شهر ولت نمی‌کنم
کای داد زد :
– د آخه برم اونجا گورم رو بکِنَم؟ برم چیکار؟
بابا بزرگ به طرز عجیبی یکهو لحنش ملایم و مهربون شد و در حالی که از چشم هاش قلب های قرمز ریزی به سمت بیرون میومد
– باید بری اونجا و عشق زندگیت رو پیدا کنی پسرم
کای همونطور که با چشماش قلب های قرمز رو دنبال می‌کرد
– عشق زندگیم؟!
بابا بزرگ یکهو شروع کرد به رقصیدن
_دلاممم عجقمممم…خوفی؟؟؟عجقمممم این نفله قبول کلد بله شهل…عاله عسیسمممم…باجه باجه…خانمم یادت نره شب اون لباس قلمز خوجله رو
لباس قلمز خوجله رو بپوشیا…جوووون..زودی میام..میبوسمت…بوج بوج
کای دقیقا با قیافه ایی که دهنش باز مونده بود..دستش رو گوشش خشک شده بود با چشمایی o_O اینجوری به بابابزرگش نگاه میکرد…با خودش گفت
این دیگه چه زبونی بود؟؟؟
صدای بابابزرگش از تو فکر کشیدش بیرون _این دیگه به تو ربطی ندار قهوه سوخته پاشو جمع کن باید وسایلتو جمع کنی…پاشو پاشو…
_اقا جون تو ذهنم میخونی؟؟؟اون دنیا رفتی پیشرفته شدیا…
بابا بزرگ از یقه ی کای گرفت و بلندش کرد…بردش داخل ایگیلو
_زر نزن اینقدو وسایلتو جمع کن-_-
کای برگشت تو ایگلوش و وسایلشو با بغض جمع کرد..وسایل زیادی هم نداشت
3تا کاپشن.تی شرت و شلوار و چندتا جوراب پشمی..لیوان مورد علاقه ی چرمیشو که خودش درست کرده بود و چندتا چیز دیگه رو گذاشت تو کوله پشتی که بابابزرگش واستش به ارث گذاشته بود.
کارش که تموم شد بلند شد ایستاد یه نگاهی به تمام ایگلوش که 20سال اونجا زندگی میکرد انداخت..چراغ روغنی رو خاموش کرد و از ایگلوش اومد بیرون
بابا بزرگش در حالی که تو هوا چهار زانو نشسته بود و دست چپش تکیه گاه دست راستش…و انگشتاشو گذاشته بود زیر چونش…چشماشم بسته بود…
کای با صدای بلندی گفت
_اقاجون من حاضرم بریم
بابابزرگ انگار تو فکر بود و صدای کایو نشنید…کای دوباره صداش زد و ایندفعه از صدای کای ترسید و با داد بلندی که کشید زرت افتاد تو برفا |:
دستشو رو قلبش گذاشت و شروع کرد به رگباری حرف زدن
_مرتیکهههههه ی خل چل سیاه سوخته…قهوه ای ته نشین شده…مارمولک دوپا..شترمرغ بی خاصیتتتتتتتتتتتت…..زبون کلفت گردن دراززززز..این چه طرز صدا کردته؟؟ هانننن؟؟؟ نمیگی منه پیرمرد سکته میکنم میوفتم رو دستت؟؟؟هاااننن؟ کی بشه بری شهر من از دستت راحت شممممم
تمام این مدت کای با یه چهره ای پوکر داشت بابابزرگشو نگاه میکرد|:
_اقاجون پاشو بریم ناموسا..الان میرم خودمو تو برفا غرق میکنما
بابابزرگ بلند شد و برفای رو لباسشو تکوند…عصاشو از ناکجا اباد گرفت و نزدیک کای شد…
کای ول معطل خمیازه ایی کشید و اینور اونورشو نگاه میکرد
گفت_ اقاجون اگه سره کاریم بگوها..خابم میاد-_-
_خفه
و سره منحنی عصا رو به گردن کای انداخت و کشید دنبال خودش
کای_اییییی اییییی…اقاجوننن…اییی گردنممممم…نکننننن..نکنننن خودم میام خووووو :-|
_نیوچ میترسم فرار کنی تو که یه جا بند نمیشی
کای ادای گریه کردن دراورد و زیر لب به خودش غر زد
_کیمممم کای بدبخت شدی  :cry: حالا نمیدونی میخان ببرنت کدوم جهنم دره ایی :cry: عررررر نمیخااامممم خو :cry: من اینجارو دوست دارم :cry: خدایا حالا حداقل نمیشد یه پری خوشکل بفرستی؟
بابابزرگ ایستاد و عصا رو از گردن کای بیرون اورد..با سره عصا یکی زد تو سرش و گفت
_خاک تو سره منحرفت کنن
کای دستاشو با حرص زد زیر بغلش
_خیلی ممنون اقاجون-_-
_راه بیوفت
نمیدونست چقدر راه رفتن…چندساعته که راه رفتن..حتی نمیدونست این راه درسته یا غلط
صدای اون ماسماسکی که اقاجون گفته بود بهش میگن گوشی بلند شد
ایستادن و بابابزرگ گوشیشو جواب داد
_جوووونم خانمم؟*.*جووووون صبر کن الان میام ♡_♡اماده ایی دیگه؟؟ همون لباس قرمز خوشکله؟♡_♡اون دوتا چطورن؟؟ ووج ووج*،* الان میام براشونن…جووووونننن♡_♡
کای با قیافه ●_●اینجوری داشت بابابزرگشو نگا میکرد…داشت حرفاش به حرفای خاک بر سری نزدیک میشد که دیگه نتونست تحمل کنه و با صاف کردن گلوش به بابابزرگش فهموند اونم اونجاس
بابابزرگش که متوجه ی کای شده بود گفت
_جونم عزیزم دارم میام…قطع کن..نع تو اول قطع کن..نه عشقم تو اول قطع کن…
حرفش که تموم شد..صورتشو چسبوند به صورت کای گفت
_مرتیکه کسی به تو یاد نداده نباید فال گوش وایسی؟؟؟هانننن؟؟؟ مگه خودت خار مادر نداری به مساعل ناموسی بقیه گوش میدی؟هااانننن؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

thesti

سلام به همه من هستی ام دی او لاور*-* چانبک و سکای شیپر ^-^ امیدوارم از فیکایی که میزارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو همراهی کنید

Latest posts by thesti (see all)

thesti 83 نظر 6 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Setayesh
مهمان

😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 وای خدا مردم از خنده از دست این پدربزرگ

coupon codes amazon free shipping
مهمان

Thanks for all of your work on this website. My aunt take interest in doing investigations and it’s really simple to grasp why. Almost all learn all of the lively method you provide informative thoughts via this blog and therefore cause contribution from some other people on the topic while our favorite daughter is learning so much. Enjoy the rest of the year. You’re carrying out a really great job.

sa
مهمان

فرض کنین بابا بزرگا مام اینطوری بودن :khande:
واقعا این بابابزرگه قسمته تخیلشه :khande:

narsis69
مهمان

الهی. کای بچم!!! :mazlum:
بابابزرگه اون دنیا داره واسه خودش عشق و حال میکنه،اونوقت گیر داده به این بچه!!؟ :huh: :qorqor: ایییییش!! :gijiviji:
خییییییییلی خووووب بود.مررررررسی. :yeees: :bunny: :yehetohorat:
خخخخ. :khande: سهون تو مستی چکارا که نکرد!!! :khande: خودش حالش بهم خورد!!! :huh: خخخخ . :khande: یعنی دختره اینقد چندش بود؟!!! :khande:
فایتینگ :yehet: :like: :myheart:

Tabis
نویسنده
نااااااااااااااااااااااااااامرد خیانت کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار رفت باهاش رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت شوهررررررررررررممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم اصلا میرم با بابا بزرگ کای ازدواج میکنم خرش می ارزه به توی خیانت کار دیووث هیچکس منو دوس نداره بیا بابابزرگم همش با زنش لاو تو لاوههههههههههههههه گفت لباس قرمزه یاد یکی از خاطره هامون افتادیم
elnaz
مهمان

واااااای خدا خخخخخخخخخ عالی بود ههههههه وای خدا ممنونمممم بازم خخخخ هی وای من هههه دستتون درد نکنه چ پدربزرگ بی حیایی خخخخخ ?????????????

Admin ♛ Sumi
ادمین

سلااااااااااااااااااااااام سلام دخترااای من
یترکید با این داستانتون
خیلی خندیدم
اون بابابزرگه رو من اخر میزنم ناکارش میکنم
عرررررررررررررر خو زود زو اپ کنید دیه
پنلتونو میبندما… ببینید چقدر گفتم
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
شوخی کردم
عالیهههههههههه مثل خودتون
اصن مگه میشه شما بنویسیدش بدباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میشه؟؟ نه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از اتاق فرمانم اشاره میکنن نه نمیشه خخخخخخخ

sepid
مهمان

باباببزرگش ایز مای استایلohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

fj-baeky
مهمان

ممنون عزیزم خسته نباشی بوووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Farnaz H.H
مهمان

هخخخخخخخخخخخ
ممنونم عزیزم
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

sahelam
مهمان

اه کای خیلی لجباز نه شخصیتش جالبه
مرسی و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Shadi
مهمان
wpDiscuz