سلااااااامممممممم به زردالوی شیرین میرین من*’*

چطورید؟ خوبید؟ خب مثل اینکه از این فیک خیعلی خوشتون میاد*’* 

اما منو برفی یه گله ایی داریم )”: چرا اینقدر کم نظر میزارید؟ یعنی سختتونه حتی یه استیکر واسمون بزارید؟ بخدا ما اترژیمونو از شماها میگیریم….خب خب اینم قسمت ششم خرس قطبی من ..امیدوارم که از این قسمت خوشتون بیاد..راستی اگر دوست داشتید واسه این فیک یا دومینو پوستر بسازید این ای دی تلگرام منه ♡_♡ خوشحال میشییم  i_hasti_bh


برف آذر : سلام به شلیل های عزیز که امیدوارم روزهای زندگیت مثل شلیل تازه باشه ، نظر یادتون نره (بچه های خوبی باشید ) boooch

کای خواست زیر پارچه بره که پسر دستش رو روی شونه َش گذاشت و نگهش داشت
– کجا؟!
– خونه ی پسر آقای شجاع ، خوب میرم این زیر دیگه
– هی پسر انگار خیلی پرویی ها ، قاچاقی سوار کشتی شدی حالا هم داری دَر میری
کای با مظلومی تمام شقیقه َش رو مالید
– خوب پس چیکار کنم؟
پسر روبه روش چندبار پلک زد و چشماش رو درشت و کوچیک کرد
– مگه نمیگفتی میخوای بری شهر؟
– هوم
– خوب اینم شهره دیگه
– هان؟!
– بابا آیکیو میگم اینجا شهره یه نگاه روبه روت بنداز
کای به چیزی که پسر گفته بود عمل کرد و روبه روش لنگرگاه رو دید
– اینجا کجاست؟!
– میگم تو احیانا از فضایی ، مریخی جایی نیومدی؟
– خوب من چمیدونم شهر کجاست و چطوریه ، من که تا الان شهر نرفتم که
– پس بچه دهاتی هستی
– هان؟
– میگم از دهات اومدی؟
کای به علامت منفی سرش رو به دو سمت تکون داد
پسر کمی لباش رو به سمت داخل جمع کرد
– پس از کجا اومدی تو؟
– نمیدونم ، ینی چیزه میدونم ها…ینی هم میدونم هم نمیدونم …ینی اونی که نمیشناسمت …از یه جایی اومدم همه َش یخ بود خوب؟ بعد تازه کلی دوست و رفیق هم داشتم
– اول که اینقدر بهم نگو اونی که نمیشناسمت ، اسمم سوهوئه ، دوم هم اینکه خوب دوستات پس کجان؟ اونا نیومدن باهات؟
– نه دیگه اونا که نمیشد بیان ، اونا باید میموندن سَر خونه زندگیشون
– خونه زندگیشون؟!
– هوم…هعی دلم براشون تنگ شد ، ینی الان چیکار میکنن…اومممممم شاید در حال شکار واسه نهارشون باشن
سوهو با ترس چند قدم عقب رفت
– شکار؟؟؟!!!! هی تو کی هستی؟ اصلا از کجا اومدی؟ هی شکار چی؟؟!
– بابا دوستام برای غذا خوردن باید شکار کنن دیگه…حیوونن دیگه
نگاه کای کرد بعدش مثل نارنجک از خنده منفجر شد سوهو اول به صورت
– وای خدا ، تو خُلی؟ ببینم نکنه از تیمارستانی جایی فرار کردی هان؟ خطرناک نباشی یه وقت؟
همون موقع مَردی صدای سوهو زد
– هی سوهو کجایی پسر ، بیا اینجا ببینم
– الان میام رئیس
به کای نگاه کرد و بهش چشم غره رفت و انگشت اشاره َش رو به سمتش تکون داد
– وای به حالت اگه از جات جُم بخوری…همینجا میمونی تا بیام
کشتی که به لنگر گاه رسید ایستاد…همه در حال جنب و جوش بودن و متوجه ی کای نبودن که تکیه داره به نرده های کشتی و داشت این هیبتی که روبه روش بود و با چشمای از حدقه دراومده نگاه میکرد و هی با خودش تکرار میکرد اینا چین؟ هزارتا علامت سوال تو مغزش بود
ولی خب واسه هیچکدومشونم جوابی نداشت
میدید که ادمایی میان تو کشتی و بار باخودشون میبردن و تو خشکی پیادشون میکردن
و حتی دلش میخاست بفهمه تو این کیسه های بزرگ رنگ رنگی چیه
_هی پسر
به طرف صدا برگشت که درجا از ترس صورتش عینهو شیربرنج ، وا رفته و ترسیده شد
یه مرد نسبتا چاق با اخمای درهم که زمینو جارو میکردن و یه سیبیل قلچماقی که تا بنا گوشش کشیده بود و یه لنگم دور گردنش بود. یه پسر ریزه میزه هم پیشش بود..دوباره گفت
_هووویی عمو با تواما؟؟ نمیشنوی؟ ماله کشتی ما هستی؟ پس چرا تا حالا ندیدمت؟
درحالی که نگاهش به کای بود به پسر گفت
_هی تو!!؟ اینو میشناسی؟
_نه اقا |:
_نکنه قاچاقی اومده تو کشتی؟?
کای با اینکه از کلمه قاچاقی تعجب کرده بود ولی از لحن مرد فهمید که کلمه ی بدیه
مرده بهش دو قدم نزدیک شد و گفت
_هی گذر نامتو بده ببینم
کای اینجور بهش نگا کرد
گفت_چ…چی…چیو،،؟؟؟؟
_گذر نامه…نکنه نمیدونی گذرنامه چیه؟ پاسپورت
وقتی مرد دید از کای جوابی گیر نمیاد عصبانی شد
داد زد_ هییییی سونگینننن…جیهوووونننننن. بیاید اینو بگیرید
دوتا از پسرایی که بیرون کشتی بودن از صدای مرد دوییدن داخل
کای که در حد مرگ ترسیده بود دستپاچه شد و نمیدونست باید چکار کنه
حتی زبونشم نمیچرخید که یه دفعه فرشته بزرگوار عاقاجونش پشت اون قلچماق ظاهر شد
و با یه پر داشت رو صورت اون مرد بازی میکرد
حتی زبونش نمیچرخید که یه دفعه فرشته بزرگوار آقاجونش پشت اون قلچماق ظاهر شد و همونطور که با یه پر روی صورت مَرد بازی می‌کرد به کای زل زده بود
اون دوتا پسر نزدیک کای شدن
بابابزرگش گفت
_عاخه عنتر قهوه سوخته ی بی مغز-_- فرار کننننننننن? من تا کی زندم که این چیزا رو به تو یاد بدم عاخه حیف نون؟-_-
کای که انگار تازه به خودش اومد کوله لباساشو تو دستش گرفت و به یکی از پسرا تنه زد و پا ب فرار گذاشت

از کشتی خارج از همونجا داد زد
_عاشقتممممممممم عاقابزرگ…? ولی یه چیزی شما الانم مردید?
و دوباره سرعت گرفت
نمیدونست کجاست؟ داره کجا میره؟
فقط میدویید…
تو اون لباسای پشمی واقعا گرمش شده بود..اینجا به طرز عجیبی هوا خوب بود و پیش خودش گفت من تاحالا همچین چیزی حس نکرده بودم
شر شر عرق میکرد و صورتش تغییر رنگ داده بود به بنفش
چیزایی عجیبی میدید…چیزایی که رو 4تا دایره راه میرفتن بعضی ها هم رو 2تا
لباسای عجیب غریبی که تنشون بود
خونه های شیشه ایی که پشتششون ادمایی ثابت داشتن
درختایی به رنگ سبز و اینجا واقعا عجیب شده بود
به سمت چپ پیچید و کمی که دویید نفهمید چی شد که به یکی برخورد
کرد و از پشت افتاد رو زمین…اونقدر حالش بد شد که همون جا از حال رفت

سهون :
اون روز برای خرید ماهی به بازار محلی بندرگاه اومده بود و وقتی که خریداش رو انجام داد غرق تو فکر بود که یه نفر محکم بهش خورد و بعد از گفتن ” خواهش می کنم کمکم کن” بیهوش روی زمین افتاد
سهون با چشمای متعجب به پسری که روی زمین افتاده بود نگاه کرد
پسر لباسای پشمی پوشیده و سر تا پا خیس عرق بود
سهون با خودش فکر کرد که نکنه سیرکی ، نمایشی چیزی اون دور و بر برگزاره؟!
خواست بی تفاوت رد شه که صدای وجدانش رو شنید
– هوی کجا می ری؟
– ینی چی کجا می ری؟
– پسره بیهوش رو زمین افتاده ، بعد تو می خوای ول کنی بری؟!
– خوب به من چه ، خودش یهو خورد به منو افتاد زمین
– اوه سهون ، جمله ی قبل بیهوشیش چی بود؟
– جمله؟! اصلا مگه این پسره حرفی زد؟!
– اوه سهون
سهون شروع کرد با دست به باد زدنه خودش
– وای که چقدر هوا گرم شده ها
– هی پسره ی لنگ دراز با تو ام ها
– چی می گی تو؟
– تو به خداوند و مسیح قول دادی
– ولی خوب…
– ولی خوب نداره ، زودباش پسره رو بردار ببر
– مگه من هرکولم اینو برش دارم ببرم؟
– اوه سهون
– خیلی خوب بابا تو هم … هی اوه سهون اوه سهون
به زور کای رو روی کول خودش انداخت
– این چرا اینقدر سنگینه؟! اه چه بد گندی هم می ده ، پیففففففف انگار حشره کش بهش زدن

به زور با قدم های نامرتب خودش رو به ماشین رسوند
صدای وجدانش رو شنید
– ینی همون حقته که بهت بگم 6 ماه به دنیا اومدی ، آخه منگل چرا جا ماشین ببری پیش پسره اونو کول کردی آوردی تا ماشین؟
– می مردی اینو زودتر می گفتی؟!
– یه خدایی نکرده بگوها…ناسلامتی من خود تو ام
– مرض
– دیرازجونمون
– خفه شو
– خفه شیم
– د ببند دهنت رو دیگه
– انگار واقعا اعصاب نداری ، تا نصیحتی دیگر بدرود
– فقط گمشو
– باشه باشه رفتم
سهون به هر زوری بود کای رو انداخت رو صندلی عقب ماشین و خودش پشت رل نشستو به سمت استدیو که خونش هم بود راه افتاد
ذهنش خیعلی درگیر بود…این پسر کیه؟
_خب پسره دیگه
_مرتیکه ی نفهم منظورم اینه ک چکارس؟کجاییه؟از کجا اومده! این لباسای عجیب زمستونی پشمی چین؟
_سهون؟
_هووووم؟
_تو اینقدر فکرم میکردی؟
_خفهههه شو-_-
_اوکی بیبی^_^
تا رسیدن به خونه اصلا نفهمیدن چه جور گذشت
ماشینو تو پارکنیگ پارک کرد
کای رو رو دستاش بلند کرد و با پاش درو بست
سوار اسانسور شد..دکمه ی 2رو زد و منتظره رسیدن شد
_مرتیکه ی تنبل-_-
_دودقیقه نمیتونی دهنتو ببندی نه؟?
_نوچ?

_کاملا معلومه?
سهون به قیافه کای خیره شد…رنگش پریده بود..لپاش بنفش شده بود..و سهون پیش خودش اعتراف کرد پوست خیعلی خوشرنگی داره و اون مژه های سیاه بلندش توجه رو جلب میکردن
_اووووویییی مرتیکه ی هیز رسیدین..لطف کن تشریفتو گم کن خونت?
سهون جواب وجدانشون نداد رمز درو زد زد وارد شد
کای رو انداخت رو تختش
_اه اه بوی حشره کش میده حالم بهم خورد
از توی یخچال یه سرم قندی دراورر…به خاطر هنرجوهاش همیشه میخرید
کاپشن کای رو دراورد
لباس استین بلندشم دراود
یه تی شرت استین بلند دیگه رو هم دراود?
و در اخر رسید به یه تی شرت استین کوتاه?
_اینقد لباس پوشیده که حتی اگه گلوله هم بخوره بازم هیچیش نمیشه
_خفه شو|: و کارتو بکن-_-
_خیعلییییی خب
سرم رو بهش وصل کرد..با یه پارچه نمدار صورتشو پاک کرد…رفت یه دوش اب گرم گرفت.

لباساشو عوض کرد و پایین پای کای نشست
کم کم به خاطر حمام رفتن چشماش گرم شد و خوابش بُرد
-هی کره خر
– هوممممم
– هی کره خر با تو َم
کای چشماش رو باز کرد و وحشت زده توی جاش نشست و متوجه روح بابابزرگ شد که بهش زل زده بود
-آقا جون اینجا هم دست از سرم برنمی‌داری؟
– مرتیکه ی نفهم مگه تو می‌دونی کدوم قبرستونی هستی که بیخود غر می‌زنی؟
– من؟! نه…من کجام؟؟!!
– ببینم توی اون کَلِه َت به جا عقل احیانا گچ نیست؟
– آقا جونننننننننننننن
– مرض…گمشو تن لشت رو از توی خواب جمع کن ، پسره کلی وقته به خاطر تو پایین تخت گرفته تمرگیده، لابد حالا گردنش خشک شده ، پاشو بیدارش کن بیاد رو این تخت بخوابه
کای با چشمای O.o به آقاجون نگاه کرد
-پسره؟! پسره کیه؟؟!! تخت؟؟!! تخت چیه؟ خوردنیه؟ اسم پسره َس؟!
آقا جون یکی شَتَرَق زد پس گردنه کای و باعث شد که کای با صدای داد بلندی که بی شباهت به نعره ی شیر نبود از خواب پرید و سهون بیچاره هم دو متر و نیم از جاش پرید
دستش رو روی قلبش که روی هزار می‌زد گذاشت و با دهن باز هاج و واج به اطرافش نگاه کرد
کای با دیدن سهون از ترس جیغ بلندی زد و ملحفه رو توی بغلش جمع کرد
سهون داد زد
-مرض روانی ، دیوونه ای مگه؟ چه مرگته هی جیغ جیغ؟
کای با لحن ترسیده و البته کمی هم خشن گفت
-تو کی هستی؟
– اینو من باید از تو بپرسم
کای با حالت تته پته
-اصلا …من…چیزه…همین …همین چیز…ینی…میگم…ینی اینجا کجاست؟ من کجام؟
– اینجا خونه ی منه ، تو هم وسط خیابون غش کردی و منم از بس که دل رحیمم آوردمت خونه َم
صدای وجدان سهون
-آره همین تو هم دل رحیمی ، تو آسانسور کم مونده بود پسره رو بخوره ها
– خفه شو
کای
-با منی؟
– نه با تو نیستم
وجدان :
-با منه
سهون :
-گفتم تو خفه شو
کای:
-تو چرا هی به من فحش میدی
سهون:
-کی با تو بود بابا
وجدان :
-با تو نیست عزیزم با منه ، من
کای با دهن باز به سهون نگاه کرد و اومد حرف بزنه که سهون به وجدانش گفت
-دِ میبندی دهنت رو یا خودم بیام ببندمش؟
کای سریع دهن نیمه بازش رو بست ولی بعد که دو زاریش افتاد داد زد
-هوی تو چته؟ هی فحش فحش فحش
سهون کلافه دستش رو توی موهاش کِشید
-به جا این حرفا پاشو برو حموم که بو گندت اینجا که سهله ، توی کُل ساختمون پیچیده
کای با تعجب
-حمام؟؟!!

 

The following two tabs change content below.

thesti

سلام به همه من هستی ام دی او لاور*-* چانبک و سکای شیپر ^-^ امیدوارم از فیکایی که میزارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو همراهی کنید

Latest posts by thesti (see all)