fanficton My polar bear ep4

سلاااااممممممم :lol: 

چطورید؟؟ با امتحانا در چه حالید؟ 8-O 

من به شخصه دهنم سرویس شد..ولی امیدوارم که موفق باشید

خب اینم از قسمت چهارم :mrgreen: 

بفرمایید ادامه

برف آذر :سلام به همه آسرولاهای عزیز و دوست داشتنی خودمون ، اینم از قسمت چهارم فیکمون ، اگه خوشتون اومده اون لایک رو بزنید که اونوقت می‌شید آسرولای درجه یک
پ.ن : آسرولا رو به عنوان مشق شبتون سرچ بزنید و بفهمید چیست smile))))

 

قسمت چهارم:
کای سعی کرد با یه نیشخند پت و پهن و قیافه ی احمقانه به خود گرفتن بابابزرگ رو آروم کنه ولی اون انگار بیشتر از این حرفا روی مامان بزرگ غیرتی بود چون همچین موهای سَر کای رو از ته کِشید که حس کرد الان همه شون کنده می‌شن و میشه مثل کسی که با ماشین نمره سه زده باشه موهای سرش رو
سعی کرد با عَجز و ناله راضیش کنه
– غلط کردم آقاجون…وایــــــــــــــــــــــی کنده شد موهام ، آخـــــــــــــــــخ …وایــــــــــــــــــــــــی
بابابزرگ محکم پرتش کرد روی زمین
– بار آخرت باشه گوش چرونی می‌کنی
کای پلک زد
– آقا جون اون احیانا چشم چرونی نیست؟!
– خَموششششششششششششش ، پسره ی نفهم
– دیالوگ دزد …اون برای کارتون سیندرلا بود
آقا جون توی صورتش خم شد
– چیزی گفتی؟
– نه نه ، من غلط کنم چیزی بگم …من به گور خودم بخندم بخوام چیزی گفته باشم
– ها خوبه ، راه بیفت کره خر
– اگه من کره خرم خوب جدم شمایید شما خر بزرگوارید پس
– حس می‌کنم زبونت باید خوشمزه باشه…هوم هوم می‌دمش جواهر بپزتش
– جواهر؟
– بانوی عزیزم ، تاج سرم ، دُردونه ی تپلیم ، عزیزه دلم
کای حس کرد اگه یه کم دیگه به این حرفا گوش بده تمام دل و روده َش توی حلقش میاد برای همین هم از سرجاش پاشد و گفت
– بریم دیگه آقا جون
– ها بریم
تو راه مثل خرگوشی که از در حال شدن از خونه و خونواده َش باشه اشکاش روی صورتش می‌ریختن و بی صدا و مظلوم پشت سر آقا جون می‌رفت
____________
سئول :
سهون جلوی آیینه سرتا پاش رو نگاه کرد و با رضایت خاطر زیادی لبخند زد
از نظرش مافوق خوشتیپ و زیبا شده بود
اون چشمای کِشیده ی قهوه ای ، پوست شیری رنگ و صورتش که با فرم خاصی شکل مثلث بود باعث می‌شد تا از نظرش فوق العاده زیبا و دلنشین به نظر بیاد
لی همیشه بهش می‌گفت اون یک خود شیفته هست ولی از نظر سهون اون فقط عاشق خودش بود و اینکه آدم عاشق خودش باشه خیلی هم طبیعی و خوبه
هنوز فردی که به کمکه سهون نیاز داشته باشه سر راهش قرار نگرفته بود ولی اون یه طورایی بدون اینکه بدونه چرا ولی یقین داشت حتما این شخص به زودی توی زندگیش پیدا خواهد شد و قطعا اون با آغوش باز و گرمش ازش پذیرایی خواهد کرد
زیر زیرکی و خبیثانه خندید ، اگر طرف دختر باشه عالی می‌شه…جونــــــــــــــــن اگه 85 باشه که دیگه حرف نداره
– هی مرتیکه خجالت نمی‌کِشی به این افکار فکر می‌کنی؟
سهون با عصبانیت
– خفه شو وجدان
– دِ گوسفند اگه بخوای به این چیا فکر کنی که انگار نه انگار عهد بستی
سهون عینه لوسیفر گربه ی توی کارتون سیندرلا لبخند زد و چشماش رو تنگ کرد
– خوب شاید توی تخته خواب به کمکم نیاز داشته باشی ، می‌گی دست رد به سینه َش که ای جونـــــــــــــن ، اهم چیزه ینی قفسه ی سینه َش بزنم و بهش بگم کمکش نمی‌کنم؟ نه اصلا خدا رو خوش میاد؟ من عهد بستم وجدان جان عهد …باید سر قول و قرارم بمونم
– برو خودت رو خر کن بچه ، در هر صورت گفته باشمت…بخوای دست از پا خطا کنی از صبح تا شب میام توی فکرت و عینه زنبور وز وز می‌کنم
– ای جانممممممممممم فکرکن دختره بور باشه ، ووییییییییییییییییییییییییی هُلو هُلو برو تو گلو
وجدانش داد کِشید
– در گاله رو گِل بگیر اوه سهون
خودش رو جمع و جور کرد
– باشه باشه ، با خودم بودم نه اصلا با هیچکی نبودم…نه اصلا …اصلا امیدوارم طرف پسر باشه ، خوبه؟
– ها این خوب شد …از ته دل آرزوش کن
– چیو؟!
– لئوناردو داوینچیو ، هاهاهاهاها چقدر من گلوله ی نمکم… نه؟
سهون به زور تونست دو سمت لب هاش رو به طرفین بکِشه تا بلکه حالت لبخند به خودش بگیره
– خیلی ، اینقدر که می‌ترسم فردا پس فردا فشارخون بگیری
– بگو دیرازجونت پسره ی خر بیشعوره نفهمه الاغ
– همشون توی یه مایه بودن ها
– هیس این فوضولی ها به تو نیومده ، هان داشتم می‌گفتم…آرزو کن…آرزو کن که اون طرف یه پسر باشه ، زودباش ، از ته قلبت آرزوش کن
– نمی‌خوام ، گمشو اصلا برو رد کارت ها
– هوی سهون…هوی کجا در میری؟ هوی مرتیکه با تو َم
ولی سهون بدون اینکه به داد و هوار وجدانش گوش بده از در اتاق بیرون رفت
سوار ماشینش شد و بی هدف زد به خیابونا…
خیابون شلوغو پر رفتو امد بود…مردم همه تو تلاش بودن که زودتر برسن به محل کارشون…و سهون بی توجه به همه ی اینا به حرفی که زده بود فکر کرد
پسر؟؟؟ نکنه واقعا یه پسر باشه!!!؟؟ نهههههه!!! خدا اونقدر بی انصاف نیست که من؟؟ اونم با یه پسر؟؟؟باهم؟؟؟ نه نه اوه سهون تو قطعا دیوونه شدی…تو عقلتو از دست دادی…اصلا امکان پذیر نیست…اصلاااااا…
سهون وقتی عصبی یا استرسی میشد به یه چیزی پناه میبرد…شیرینی..فقط شیرینی بود که میتونست اونو اروم کنه. سهون بی اونکه دلیلشو بدونه استرس گرفته بود..تابلوی مغازه ی baskin Robens رو از دور دید…این قطعا یه پیشنهاد عالی بود..پاشو رو پدال گاز فشار داد تا به سریع تر به مغازه بستی فروشی برسه
ماشینو جای مناسب پارک کرد و وارد مغازه شد…
این یکی از جاهای مورد علاقه ی سهون بود
جلوی یخچال کیک بستنیا ایستاد و شروع به انتخاب کردن کرد
_یه چیز کیک البالویی…یه کیک بستنی شکلاتی…یه توت فرنگیش…یه بسکوییت کره ایی با بستنی و به یه نوشیدنی شاه توت
وقتی سرشو اورد بالا دید دختری که متصدی فروش بود با تعجب داره بهش نگاه میکنه
سهون یه دستی به صورتش زد چون احساس میکرد یه چیزی روی صورتشه که دختره داره اینجور نگاهش میکنه
_مشکلی هست خانم؟؟؟
جوابی نگرفت
_خانم…خانم؟؟؟
فروشنده به خودش اومد و سریع و هول شده گفت
_معذرت میخام…متوجه نشدم چی گفتید..سفارشتون جی بود؟؟
سهون سفارششو گفت و روی یکی از میزای همون مغازه نشست…
کمی منتظر شد تا سفارششو واسش اوردن
دیدن اون همه شیرینی وسوسه انگیز بود..ولی کالری که داشتن…
سهون بیخیال فقط به کاهشه اون استرس توی قلبش فکر میکرد
کیک بستنی گرد کوچیکی رو برداشت و گازی بهش زد…اوووممم از نظرش خوشمزه ترین چیزی بود که پیتونست تا حالا بخوره
اینو که تموم کرد رفت سراغ چیز کیک البالوییش..
وقتی بشقاب شیرینیاش تموم شد یه نفس عمیق کشید و ولو شد سره صندلی
زیر لب با خودش گفت
_چقدر خوردما…
تلفنش زنگ خورد…جواب داد
_اقای اوه سهون؟
_بفرمایید خودمم
_من از بانک … تماس میگیریم خوشبختانه با وامتون موافقت شده و فردا میتونید بیاید نامه رو بگیرید و با امضای رییس بانک پول واریز میشه به حسابتون
سهون از خوشحالی نمیدونست باید چکار کنه…لبخندی به عرض صورتش زد و گفت
_واقعا؟؟؟ خیلی ممنون خانم…حتما…حتما فردا میام…ممنون
_خاهش میکنم خدانگهدار
تلفنو قطع کرد…سرشو رو به سقف گرفت
_میدونستم…میدونستم نا امیدم نمیکنی..میدونستم..
پول شیرینا رو حساب کرد و سوار ماشینش شد..باید میرفت از صاحب استودیو تا فردا وقت میگرفت
وقتی به اونجا رسید از ماشین که پیاده شد توی شیشه ی پنجره دستی به موهاش کِشید و یه کم کت چرم مشکیش رو روی تنش درست کرد و از پله های ساختمون دو طبقه که دفتر صاحب استدیو آقای جانگ محسوب می‌شد بالا رفت و وقتی به در دفترش رسید چند لحظه مکث کرد تا نفس هاش به حالت عادی و مرتب برگردن
تقه ای به در زد و وارد شد
منشی آقای جانگ ، دختر جوان و قد بلندی بود که موهای طلاییش به صورت مواج روی شونه هاش ریخته بودن
سهون سعی کرد نگاه خیره َش رو از صورت دختر بگیره
– باید آقای جانگ رو ببینم
دختر با صدای نازک و پراز عشوه
– وقت قبلی داشتید؟
سهون توی دلش
” کاش از تو وقت قبلی داشتم جیگر “
– خیر ، ولی بگید اوه سهون اومده ، خودشون می‌شناسن
دختر پشت چشمی نازک کرد و بعد از فشار دادن دکمه ی تلفن روی میز و ارتباط گرفتن با جانگ و گفتن اینکه فردی به اسم اوه سهون اومده ، از روی صندلی گردون بلند شد و از پشت میز بیرون اومد
دامن کوتاه سورمه ای رنگش فقط یک وجب زیرباسنش قرار داشت و پاهای خوش تراشش رو در معرض دید قرار داده بود
بلوز آستین کوتاه آبی روشنش تا روی کمر دامن قرار داشت و سر آستیناش هم رنگ با اون سورمه ای بود
پشت سر دختر راه افتاد و بعد از این که به در چوبی رسیدن و وارد شدن جانگ گفت
– ممنون نانا شی می‌تونید برید
دختر تعظیم کوتاهی کرد و از در بیرون رفت
سهون سعی کرد تا ذهن آشفته َش از دیدن دختر رو جمع و جور کنه و به حرفایی که باید به آقای جانگ بزنه فکر کنه.
به زور تونست با التماس و کلی امضا کردن برگه و دادن تعهد اونو راضی کنه که تا فردا ظهر بهش برای برگردوندن پول مهلت بده
وقتی که بیرون اومد چشمک جذابی به دختر زد ولی قبل از اینکه بتونه اونو تور کنه پسری وارد شد و بعد از نگاه چپی به سهون انداختن به سمت میز رفت و گونه ی اونو بوسید و اینطوری فهمید که اون دختر خودش یک دوست پسر داره و عملا سر سهون این میون بی کلاهه
با قیافه ی آویزون از ناموفق بودن توش شکارش از پله ها پایین اومد و سوار ماشین شد
ولی با یادآوری اینکه فردا دوباره می‌تونه استدیوش رو ماله خودش کنه کاملا فکر شکست چند لحظه قبلش از خاطرش محو شد و لبخند رضایتی روی لب های خوش فرم و براقش اومد
-_____________________
وقتی به بندرگاه رسیدن بابابزرگ گفت
– از اینجا به بعد رو باس خودت تنهایی بری
جونگین وحشت زده به بابابزرگ نگاه کرد
– آقا جون نههههههههه ، من تنهایی می‌میرم بعد اصلا اینطوری خونم می‌فته گردنتون ها
– خَموشـــــــــــــــــش ، پسره ی اُلدَنگه کَته کَلَه
– نگین که اینم از همون روح های ایرانی یاد گرفتید؟
آقا جون سرش رو پیروزمندانه تکون داد
– دقیقا همینطوره…خیلی خوب نفله ، از اینجا به بعد رامون از هم جدا میشه ولی یادت باشه دست از پا خطا کنی میام برات
جونگین با چشمای پُر اشک به بابابزرگ خیره شد
– بابایییییییییییییییییییییییییییییی تو رو خدااااااااااااااا منو اینجا ولم نکن
– نیوچ راه نداره ، فعلا قهوه سوخته
بعد از گفتن این حرفش غیب شد و جونگین وحشت زده سرجاش خشکش زد
باورش نمی‌شد آقا جونش واقعنی تنهاش گذاشته باشه
چندبار اونو صدا زد ولی آخرش وقتی دید فایده نداره، طبق گفته ی بابابزرگ به سمت یکی از کشتی های باری رفت و خودش رو زیر پارچه ی برزنتی قهوه ای رنگی مخفی کرد

 

 

 

Print Friendly

38 Responses

  1. وااااااااااای.خدا. :khande: خیییییییییییلی بامزه بووووود. :khande: :yeees:
    ای جوووونم. :khande: دمتون گررررررم. :like: :yehetohorat:
    الهی . :nish: کای.چقد بچه ننه اس!!!! :bunny:
    خخخ. بابابزرگ کای!!! :khande: خیلی خفنه. :like: :charkhesh: خودش جلو بچه چرت و پرت میگه،بعد تازه بچه رو دعوا میکنه!!! عجب!!! :khande:
    روحای ایرانی!! :nish: !خیلی باحال بود. :bunny: کته کله!!!خخخخخ :khande:
    وای ،عاشق وجدان سهونم!!!! :nish: :haha: “آرزو کن پسر باشه!!! ” :haha: نمیدونه سهون چه دی/وثیه،به پسرا هم رحم نمیکنه!!!!! :haha: خخخخ :khande:
    فایتینگ :heartme: :rose: :myheart:

  2. :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:
    هوووووووووووووووووووووووووس باااااااااااااااااز عوضی ازت متنفرم متنفرررررررررم
    همیش چشش دنبال 85…نفله بدبخت زن ندیده…فردا بریم طلاق بگیریم برو خونه ننت :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:

    بلکم کای ادبش کنه

  3. سهون باید خیلی هم خوشحال باشه همچین شکلاتی قراره به تورش بخوره میتونه هروقت استرس داشت اون وبخوره هم سالم تره هم کم هزینه تر اضافه وزنم پیدا نمیکنه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifولی درکل خیلی قشنگ بود ممنون

  4. ووووووای خیییییییییییییییییلیییییییییییییییی باحاااااللللللللالل بوووود عررررررررررر.
    حال کردم مردم ا خندهههههههههههههه.
    چقد دیر اپ می گنین.
    هیچی نگین
    خَمووووووووووووش!
    اعتراص وارد نبست.
    هستوووووو و شمیم عشقمین شماها.
    درضمن این هیز بازیای سهونم جم کنین الان تلگرام دارم میام براتونا.
    خَموووووووششششش!
    خدایی خیلی با این دیالوگ حال می کنم.
    ففعلااااابووووووسسسسسس

  5. اجى درستش baskin robbins هستش .. ?
    بسکین رابینز هم فقط بستنیه .. چیز کیک و اینجور چیزارو نداره .. ??
    یا شایدم شعبه ى somerset اش نداره … ? ولى توى lexington هم نداشت چیز کیک .. ?
    شاید امریکاییا بسکین رابینزشون چیز کیک مداره .. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif

  6. خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    مرسی…سهون چه بی شعورهsmile)))))))))))))))
    کای بد بخت چجوری قراره مقابل هم قرار بگیرنsmile))))))
    بوس بهتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif (بوس نداره قلب میذارم)

  7. خــب
    مثه همیشه مزخرف._.
    اون تیکه های وجدانه رو دوست داشتم ._. مخصوصـــن دخی هشتاد و پنج مو بوره .___________.
    خداااااااااااا منو بکش … کته کله …. واااااییی عالی بود
    تقریبن میتونستم حدص بزنم کجاها رو برفی نوشته و کجاها رو هستی ._.
    البته نه اینکه اومدین نصف نصف نوشتین بهم چسبوندین .. ولی بعضی جمله ها قشنگ معلوم بود ساخته ی برفکمونه ._.
    هس هستی ._. .. پس چرا نیستی ؟:|
    دارین دیر به دیر میاینا ._______. ددی بزرگه رو بفرستم سراغتون نمیزارین سکای بهم برسن ؟ o___O
    برفی ؟ من واسه من و تو کامنت نزاشتم ن ؟ sad
    شرمندتم داداش .. الان میرم میزارم ._.
    خیلی خوب بود ._. مرسی ^^

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *