هدر سایت
تبلیغات

my tumult love (عشق جنجالى من)تصمیم گیرى:ep8

سلااااااممممممممم. 

اومدم با قسمت هشت. 

ادوووومه:

سلااااااممممممممم.

خب خب قسمت جدید .یادتون باشه دیر اپ شدن بخاطر کم بودن نظراتون بود.

حالا خود دانید اینسرى این بلا رو سر خودتون نیارید.

ممنووووووووونم از نگین عزیز بابت پوستر.خیلللللللى قشنگه!

My tumult love

By :ooh Sahar

Ep8:تصمیم جدید

“شما دو نفر ب  جرم همجنس بازى در این تالار بازداشت هستید!”

با وحشت از هم جدا شدن.تو دلش هزار و پونصد بار ب خودش لعنت فرستاد.اگه مى دونست اینقدر مى ترسه و صد البته،اینقد بد شانسه،عمرا پاشو تو این خراب شده مى زاشت.

قلبش با شدت تو سینش مى زد.

حتى جرئت نگاه کردن ب عقب رو هم نداشت.با تمام عصبانیت نگاهى ب چانى انداخت و زیر لب زمزمه کرد:دعا کن ازاینجا نریم بیرون،چون خودم اون ک.و.ن گشادتو پاره مى کنم.

چان،آب دهنشو صدا دار قورت داد و بزرگترین دروغ دنیارو گفت:خودم حلش مى کنم بک.

و در واقع تو ذهنش این کلمات اکو مى شد”اخه تو ت.خ.م.ش.و دارى ک زر زر مى کنى؟؟؟خاک تو سر ت کنن بى ت.خ.م”

بک نفس عمیقى کشید.سعى کرد مظلوم ترین نگاه ممکنه رو ب خودش بگیره،مثه نگاه “گربه ى شرک”

خواست ب عقب برگرده ک با صداى اون مرد متوقف شد”فک نمى کردم مجبور باشیم تا توى تالار وحشتو مامور بزاریم.اگه اینطورى پیش بره احتمالا باید توى توالتا هم مامور بزاریم.بدون اینکه بیشتر از این اعصابم رو خط خطى کنین برگردین عقب تا چهره هاتونو ببینم!”

بک با صداى ناله مانندى گفت:من بى گناااااااهم.

“منطقه معلوم مى شه”

با شنیدن کلمه ى منطقه،مو ب تنش سیخ شد.

مسلماواسه چانیول،مدیر خوشنام و خوش سابقه ى شهر،ک کلى افتخار واسه مدرسش ب ارمغان آورده بود،خیلى بد مى شد اگه ب آموزش و پرورش گزارش همجنس بازیشو مى دادن.

اما اونا  ک کارى نکرده بودن!

ب عقب برگشت تا از خودش دفاع کنه اما…..

با دیدن پسر رو ب روش شکه شد.

*مثله همیشه با سلیقه اى بیون بکهیون”

با شنیدن صداى پشت سرش،ب عقب برگشت و از تعجب بلند داد زد:تائووووووویااااا!

ب طرف بک دوید و محکم بغلش کرد:حالت چطوره بک؟؟؟؟

بک با تمام وجود خداروشکر کرد ک تائو نمى تونه صورتشو ببینه واسه همین با قیافه ى پوکرفیوسى گفت:تو اینجا چیکار مى کنى؟؟؟؟

چانى دلش مى خواست بره جلو و کله ى این پسرى ک اسمش تائو بود رو بکنه،

ن بخاطر اینکه بخاطر شوخى مسخرش تا کما رفته بود،

چون بک رو بغل کرده بود.

تائو با لبخند از بک جدا,شد :اینى ک من چطورى اینجام رو ولش،گفته بودى بعد بونا نمى تونى ب هیچکس فکر کنى،اما مى بینم جفتتو پیدا کردى!خیلى خوش تیپه.برات خیلى خوشحالم!

چانى با تعجب ب تائو خیره شده بود!

نمى تونم بگم از اینکه تائو اونو دوس پسر بک تصور کرده بود خوشحال بود،

بلکه داش بال در میاورد.

اما واسه چى؟؟؟؟شاید نسبت ب بک حسى پیدا کرده بود؟؟؟؟

اما با فکرى ک ب ذهنش حجوم آورد،شادیش فرو کش کرد.

بونا  کى بود؟؟؟؟/

چرا بک باید بعد از اون ب کسى فک نکنه؟؟؟؟

لب هاشو باز کرد تا جواب تائو رو بده:خخخخخخخخخخ.خب ما…

“خب ما خیلى وقته ازدواج کردیم”

با تعجب 180درجه ب سمت بک چرخید،ازدواج؟؟؟؟؟؟؟؟

ینى چان  درست مى شنید!!!!!!

ازدواااااج؟

اونم با کى؟بکککککککک!!!!!

تائو نگاه متعجبى ب بک انداخت:ازدواج؟؟؟؟شوخى مى کنى!!!!!

بک ب سمت چان برگشت و چشماى التماس گونشو بهش دوخت:اره ما خیلى وقته ازدواج کردیم و کنار هم خیلى خوشبختیم.مگه نه چان؟

دست چانیو گرفت و محکم فشرد.نمى دونست چرا چانو ب عنوان همسرش معرفى کرده اما چاره اى هم نداشت.

نمى خواست جلوى هوانگ زی تائو, رقیب عشقى دوران دبیرستانش کم بیاره….

خوب یادشه ک اونموقع ها،صمیمى ترین دوستش تائو بود.اینقد با هم صمیمى بودن ک حتى شباپیش هم مى خوابیدن.

ثانیه هاشون ب هم بسته بود،خراب کاریاشون،خندیدناشون،موفقیت هاشون،گریه کردناشون…

همه و همه با هم بود…

تااینکه سال آخر دبیرستان،با ورود هم کلاسى جدیدى ب اسم “بونا ”همه چى خراب شد!

=فلش بک,سال اخر دبیرستان=

-هى هى هىىىىى تائو پاشو مى گم بیدار شو!

با گیجى سرشو بلند کرد:هاااااا(خمیازه مانند)چته؟؟؟مگ نمى بینى خوووواااابممممممم(خمیازه مانند)

با خوردن پس گردنى از جانب بکى،چشماش باز شد:براچى مى زنى؟؟؟؟؟

“تائو و بکهیون،ساکت لطفا”

همیشه از این معلم پر و حرف و چاق و تپلى خوششون میومد.سوژه خوبى واسه اذیت کردن بود.

آخرین دفعه ک رو مخش رفتن،وسط جشن اهداى جوایز بهترین ها بود،خیلى بده وقتى با آراسته ترین وضع ممکن و با اعتماد ب نفس کامل بالاى سن برى و بخواى واسه تمام اولیا +دانش آموزا و صد البته،مدیر خوشتیپ و خوشپوشى ک تو فکر تور کردنشى ،سخنرانى کنى،یه دفعه یه سطل تخم مرغ رو سرت خالى بشه و تمام جمعیت بعلاوه ى دانش آموزا از خوشحالى ب وجد بیان!

با صداى معلم ،توجهشون ب دختر خوشگلى ک کنارش بود جلب شد!

“اهم اهم.خب بچه ها،ازتون مى خوام تمام  هواستونو ب من بدید.مخصوصا زلزله هاى کلاس.”

با این حرف خانم جوینز،همه ى نگاه ها 

ب سمت اخرین میز کلاس برگشت.

“خب خب،برگردیم ب بحث،ببینید،این دختر خانم خوشگلى ک میبینید،تازه از بوسان ب سئول اومده و قراره هم کلاسى جدیدتون باشه.لطفا کارى نکنید ب یه هفته نرسیده مدرسه رو ترک کنه”

صداى خنده ى بچه  ها بلند شد.

ولى از اونجایى ک خانم جوینز تسلط زیادى رو بچه ها(منهاى اون دو تا)داشت،خیلى سریع با یه اخم همه ساکت شدن:”خب خب،حالا مى خوام این خانوم خشکله خودشو معرفى کنه!”

دختر همون طور ک سرش پایین بود،لپاش گل انداخت و با صداى آرومى گفت:کیم….کیم بونا هستم.امید.امیدوارم دوستاى خوبى براى هم باشیم.(از روى خجالت هول کرد و ب لکنت افتاد)

همونجا بود ک یه چیزى تو دل بک لرزید….

براى اولین بار حسى رو داشت ک هیچوقت تو زندگى بهش دست نداده بود.

شاید یه چیزى مثه عشق…

بونا  خیلى ساکت و آروم،کنار صندلى خالى بکهیون ایستاد:مى..مى تونم،مى تونم بشینم؟؟؟؟

بک،سرشو بالا گرفت و لبخند زد:آره،چرا ک نه!!!!!

تا اخر زنگ،بک هیون پر حرف و شلوغ،ب صورت قرمز از خجالت بونا ،زل زده بود.از صورتش ب هیچ وجح ممکن دل نمى کند…نمى دونست چرا اینقد چهره ى معمولى این دختر ب دلش نشسته.

بعد از زنگ،بوناتغذیشو از تو کیفش برداشت و خیلى آروم از کلاس خارج شد.

بک ،ب مسیر رد پاهاى بونا خیره شده بود.

بدون اینکه بخواد دنبالش رفت.

اینقدر دنبالش رفت تااینکه آخر،بونا  زیر درخت بلند و سبز رنگى نشست.

بک،پشت درخت ایستاد.

مى تونست تپش هاى بى وقفه ى قلبشو ب قفسه ى سینش حس کنه.

با یاد آورى چهره ى بونا ،ناخودآگاه لبخندى رو لبش نشست.چقد اون دختر دلنشین و مظلوم بود.

با صدایى ک تو اون لحظه بیشتر از همه محتاجش بود ازفکر بیرون اومد:کسى اون پشته؟؟؟؟؟

دستپاچه شد.دنبال جایى براى قایم شدن مى گشت.

مسلما این عجیب بود ک دنبال کسى راه بیوفتى ک هنوز چند ساعتى از اومدنش نمى گذره.

سعى کرد خیلى آروم و پاور چین پاور چین از اونجا دور شه،

امااااا،

“هى تو،وایسا!چرا دنبال من بودى؟؟؟؟”

کافیه یکبار تو این شرایط قرار بگیرى تا بفهمى سکته ینى چى.

اینقدر قلبش تند مى زد ک ممکن بود هر لحظه قفسه ى سینش پاره شه.

نفس عمیقى کشید و سعى کرد خودشو جمع و جور کنه:من..ممن…من دنبال شما نبودم!

“چرا بودى،از کلاس،تا همینجا،دنبالم بودى!تو حتى جلوى دستشویى هم وایسادى تا من برگردم.”

بک برگشت تا جواب بونا رو بده اما،با دیدن عنکبوت روى زمین،جیغ بلندى کشید. بونا با دیدن جیغاى بکهیون،بلند بلند مى خندید.

اما صداى خنده هاش،با افتادن بک روى زمین قطع شد!

خیلى سریع ب سمتش دوید و رو زمین کنار  بک ک آه و ناله کنان پاشو گرفته بود نشست:چى شدددددد؟؟؟؟؟

بک با صورتى قرمز بونانگران خیره شد.

حالا ک داشت فکر مى کرد چقدر چهره ى نگرانش ب دل مى نشست.

اینقدر ب چهرش خیره موند ک متوجه اینکه بونا  چسب زخم رو پاش زده نشد.

“حالا بهتر شد”

سرشو بالا آوردو لبخند مهربونى زد:ممنون ک کمکم کردى بونا !

یورى،سرشو پایین انداخت و گفت:اسمت،اسمت چیه؟؟؟

بک دستشوسمت بونا  گرفت:بکهیون!بیون بکهیون

******************

با فشار دست های مردونه چانیول  از اون خاطرات قشنگ بیرون اومد..خاطراتی ک خیلی وقت بود ک یه گوشه از ذهن بک خاک شده بودن و بهش اجازه ی زندگی بدون حسرت رو داده بودن…ولی حالا اون حسرت ها برگشته بود…:بک؟؟؟عزیزم ؟؟؟؟مشکلی پیش اومده؟؟؟؟؟ 

با شنیدن کلمه ی عزیزم تمام وجودش گر گرفت.

یه حس عجیب از نوک انگشتای دستش ک با انگشتای چانی مماس شده بود ب تمام وجودش منتقل شد.یه لحظه تو خیالش از این کلمه خوشش اومد!یه لحظه تو دلش خواست ک دوباره این کلمه رو از چانی بشنوه!فقط وفقط از چانی!

اما چرا؟؟؟؟ب افکار خودش پوزخند زد. سرشو بالا گرفت , به چشمای گرم چانی زل زد و دستشو محکم تر فشرد:نه نه !همه چی خوبه!وقتی تو باشی همه چی خوبه!

قلب چان با شنیدن این کلمات فشرده شد!چرا؟؟؟؟چرا بک باید الکی الکی حرفایی رو می زد ک چان محتاتجشون بود!

محتاج؟؟؟؟؟

محتاج چی؟؟؟؟؟

محبت؟

محبت کی؟؟؟

شاید یه فرد خاص!

فرد خاصی مثه بکهیون!

نگاه گرمش,خیلی زود ب یه نگاه سرد و خالی از احساس تبدیل شد!سردیش ب حدی سوزناک بود ک ب قلب بک هم نفوذ کرد:آخه تائو شی ازمون خواست بریم خونشون!

“آره آره حتما بیاین!خیلی دوست دارم بونا چانیول شی و تو رو ببینه!تو دلتنگش نیستی؟؟؟؟”

دست چانیو محکم تر فشرد تا از ریختن اشک تو چشماش جلوگیری کنه.با تمام وجود ب تائو,بونا و سرنوشت بدش لعنت فرستاد!چرا اون باید اینجوری جلوش می ایستاد و تااین حد تحقیرش می کرد؟؟؟؟

با صدای لرزونی زمزمه کرد:نه..نه ممنون ما باید بریم هتل!بچه ها تنهان!تازه چانیولم خستس!مگه نه چان؟؟؟؟؟؟؟

یه حس کنجکاوی شدید تمام وجود چانیو پر کرده بود!حسی ک تحریکش می کرد تا بفهمه بونا کیه؟؟؟چ شکلیه یا اینکه چ رابطه یا با بک داشته؟؟؟؟واسه همین با صدای مسممی گفت:

-چ اشکالی داره؟؟؟؟بیا بریم فقط یه شام خونشون می مونیم!نگران نباش بچه ها رو بکای و سهون می سپاریم!

“حالا یه وقت دیگه چان!ما ک از سهون و کای خبری نداریم!”

چانی ب بک نگاه کرد تا دلیلشو بپرسه اما با دیدن چشمای خیسش حرفشو ذره ذره قورت داد!

نفسش تو سینه حبس شد!دلش می خواست صورت بک رو در ثانیه قاب کنه و ل/ب/اشو رو ل/ب/ای صورتیش ک حالا از فرط گاز گرفتن قرمز شده بود بزاره!

از افکار خودش شک زده شد!اون الان دلش می خواست چی کار کنه!بکو ب/ب/وس/ه؟؟؟

یه پسرو؟؟؟؟

آره!این حسی بود ک چانی نسبت ب بک داشت.حسی ک چند وقتی می شد ک جاشو تو دلش پیدا کرده بود!

اما نمی خواست قبولش کنه!

حس قشنگی ک تمام ثانیه ها باهاش مبارزه می کرد!

امااین حقیقتی بود ک تو قلب چانی ب وجود اومده بود!حقیقتی ک چ دیر ,چ زود باید قبولش می کرد!

حتی اگه سالها رو ب مبارزه باهاش می گذروند بازم عشق پیروز می شد!

شاید نمی تونست از حسش ب بک بگه,اما حالا ک هر دو داشتن فیلم بازی می کردن,چرا از فرصتاش سو استفاده نکنه؟؟؟

خیلی ناگهانی سر بک رو ب سینش چسبوند و دستاشو دور کمرش حلقه کرد:بکی؟؟؟فقط چند ساعت می مونیم نگران بچه ها نباش!

خیلی آروم سرشو خم کرد و تو گوش بک زمزمه کرد:فک کنم بتونی بیشتر لج تائو رو دربیاری!

سر بک رو از سینش جدا کرد و بی توجه ب چشمای گرد شدش رو ب تائو گفت:خب حله!بریم ک خانومتون منتظره!

دست بک رو گرفت و مث یه عروسک کوکی دنبال خودش کشوند….

عروسکی ک هنوزم قلبش بخاطر اون آغوش پر مهر تند تند می زد…..

***********************************

-سوووووهو,چند بار بهت گفتم بدون اطلاع ب ما از جات تکون نخور؟؟؟؟؟؟تو الان دیگه یه بچه دبیرستانی نیستی ک هرجایی دلت می خواد بری,الان همه دنیا می شناسنت!تو چند وقت دیگه تور جهانی کنسرتات شروع می شه اونوقت تنهایی ,بدون هیچ بادیگاردی,بدون کوچکترین اطلاعی اومدی کره ک چی بشه؟؟؟یه نگاه ب سر و صورت خودت بنداز!می بینی چقد داغون شدی؟؟؟؟تو می خوای با این صورت بری رو سن؟؟؟؟آخه من از دست تو چیکار کنم؟؟؟؟آخر منو سکته می دی سوهو !من چ گناهی کردم ک باید منجیر تو باشم؟می دونی کجاها رو دنبالت گشتیم؟؟؟آخه چرا……

با نگاهی خالی از احساس ب دیوار سفید رنگ بیمارستان خیره شده بود….

حتی یه کلمه از حرفای منیجرش رو نمی فهمید!

ب خوابش فکر می کرد…..خوابی ک بیشتر از همیشه واقعی بودنشو حس می کرد…ب توهمش تو فرودگاه,توهمی ک بیش از حد بهش نزدیک بود…..

اشکاش دونه دونه رو گونه هاش می ریختن و صورت زخمیشو نوازش می کردن…نوازشی ک سوزناک بود….

با حس گرمای دست منیجرش رو شونش از افکارش بیرون اومد:همین فردا بلیط برگشت داری!تو باید سخت تمرین کنی!

نمی دونست چرا اما یه حسی عاجزانه التماس می کرد ک نره!نره و همینجا بمونه!یه حسی می گفت اتفاقای خوبی در انتظارشه!

یه حسی می گفت یه تیکه از وجودش همین نزدیکی هاست….همین نزدیکی هاست و داره زیر آسمون همین شهر نفس بکشه…..

یه نیروی قوی,یه جاذبه ی شدید اونو بیرون از بیمارستان می کشوند…..

جاذبه ای ک مسیر زندگیشو عوض می کرد…

با حالت تهاجمی شروع ب اعتراض کرد:یه ماه دیگه تور شروع می شه!من باید حداقل تو این یه ماه یکم استراحت کنم!بزارید این یه ماهو اینجا باشم!تمرین می کنم اینو قول می دم!بگین وسایلامو بفرستن!لطفا!

-چی می گی سوهووو؟؟؟؟؟تو باید تو این یه ماه سخت تلاش کنی!این تور اولین تور جهانیه تو هست!می دونی ک باید عالی ترین اجراهارو ب عمل بیاری!پس چرا….

صدای موبایل منیجر ب بحثشون پایان داد:چی شده مایک؟؟؟؟؟؟

#…….

-ایمیلمو چک کنم؟؟؟؟/چرا؟؟؟؟؟

#…………

-ببین مایک من اصلا حوصله ندارم پس تضمین کن وقتمو نمی گره!

#…..

-ok.by

با بی تفاوتی ب منیجرش خیره شده بود….فک می کرد این خبر هم مثه بقیه خبر هاس و با بی حالی مجله ی کنار تختشو برداشت و سرشو توش فرو کرد..

اما طولی نکشید تا ااینکه با فریاد منیجر ب خودش اومد:سوووهوووو!چرا بم نگفتی؟؟؟؟؟

روزنامه رو خیلی سریع پایین آورد و با استرس و کمی رنگ پریدگی  ب چهره ی هیجان زده ی منیجر زل زد:چیووو؟؟؟؟مگه چی شده؟؟؟؟

-تو با دکتر وو رابطه ای داری؟؟؟؟؟؟

“شمم….شم.ا شما از چی حرف می زنید؟؟؟؟”

کنار سوهو نشست و صفه ی لب تابو ب سمتش برگردوند:راجب این عکسا چ توضیحی داری؟؟؟؟

***********************

باعصبانیت طول و عرض اتاقو متر می کرد.نیم ساعتی می شد ک دکتر تواتاق سهون بود و هنوز بیرون نیومده بود و این استرس رو برای کریس بیشتر می کرد.با خشم ب کای ک یه گوشه ی اتاق  تو خودش جمع شده بود نگاه کرد.اگه می تونست و ترس از زندان نداشت قطع ب یقین همون دقیقه ی اول کای روراهی اون دنیا می کرد.سهون قلب بیماری داشت و کای با این کارش ضربه ی وحشتناکی رو بهش وارد کرده بود و ممکن بود شرایط حتی از قبل هم بدتر شه!اما کریس از یک چیز می ترسید!و با تمام وجود دعا می کرد شکش ب یقین تبدیل نشه….

و اما کای تو دنیای خودش سیر می کرد….تازه متوجه اشتباهش شده بود.اصلا دلش نمی خواست ب لحظات قبل برگرده و اون اتفاقو مرور کنه!فکر این ک ممکن بود سهون رو بکشه داغونش می کرد!اون چطوره تونسته بود اینقد بی فکر باشه؟؟؟با چشماش ب در التماس می کرد.التماس می کرد در باز شه و دکتر با خبر سلامتی سهون بیرون بیاد.بغض سختی گلوشو می فشرد و با تمام وجود خودشو سرزنش می کرد!اگه سهون می مرد چی؟؟؟؟؟کای یه قاتل میشد!یه قاتل!!!!!!

نمی دونست سهون می بخشتش یا نه؟؟؟

اما کای حتی اجازه ی این درخواستو نداشت! کاملا ب سهون حق می داد!حق می داد ک نبخشتش !

یه لحظه یه چیزی ته دلش لرزید!اون نمی تونست ناراحتی سهونو ببینه!

اما این حس چطوری تو قلب کای سرک کشیده بود؟؟؟

از کجا پیداش شده بود؟؟؟؟

چرا بخشش سهون باید برای کای مهم باشه؟؟؟؟؟؟

برای کایی ک جز تو ت/خ/ت خ/و/ا/ب با کسی مهربون نیست؟؟؟؟

کتشو برداشت و از خونه بیرون زد.نمی دوسنت ب مقصد کجا قدم می زنه اما  ب تنهایی و خلوت نیاز داشت…. 

یاد اولین شبی افتاد ک با هم تنها شدن!اون شب خاص و ماجراهاش برای هر دو خاطره شد!خاطره ای ک اگر چه پایان  شیرینی نداشت اما ب زیبایی آغاز شده بود…… 

“فلش بک-اولین شب سکای تو کلبه”

قلبش با هیجان شدیدی تو سینش می کوبید.امام دلیل اینهمه استرس و هیجانو درک نمی کرد.اون تا حالا با پسرای زیادی خ/و/ا/ب/ی/د/ه بود!پس چرا باید از خ/و/اب/ی/د/ن کنار پسر بغل دستیش تا این حد ب وجد بیاد؟؟؟؟؟

کای بر خلاف سهون ک با خیال راحت دقیقا کنارش چشمهای زیباشو بسته بود,یک لحظه هم پلک های خستش رو هم نرفت.

و در تمام مدت ب چهره ی دوست داشتنی پسر بغل دستیش خیره شده بود .

ل/ب هاش , پلکاش ,  مژه هاش , فرم خاص ابرو هاش , گونه هاش , خط فک تیزش , موهای خوشرنگش ک ب طرز جالبی تو صورت پخش شده بودن لجبازی های بامزش , بی محلی هاش , لبخنداش , و حتی اشک هاش! همه ی این ویژگی ها برای کای تازه بود!

شاید یکی از دلایل عمدش این بود ک کای باهر کسی ک دلش می خواست می خ/ و/ ا/ ب/ ی/ د و طرف مقابلش نه تنها مخلفت نشون نمی داد بلکه با میل و علاقه ی شدیدی استقبال می کرد.

شاید دلیلش این بود ک کای همیشه لبخند دیده بود و از هیچکس جواب رد نشنیده بود!

شاید ب همین دلیل رفتارای سهون تا این حد براش جذاب و ت.ح.ر.ی.ک کننده بود!

همینطور ک محو زیبایی های سهون شده بود متوجه ی قطره اشک شفافی شد ک از گوشه ی چشم سمت راستش رو بالشت چکید!خیلی سریع حالت چهرش عوض شد!سهون چرا تو خواب گریه می کرد؟؟؟؟

ب آرومی با نوازش انگشتاش خیسی گونه ی نرم سهونو دنبال کرد…موهاشو از صورتش کنار زد و سعی کرد تمام هواسشو رو هزیون های سهون متمرکز کنه.

ناله های ضعیف این پسر لجباز برای کای حس تازه ای رو به ارمغان آورده بود.حسی حاکی از دلهره, اظتراب و ترس!

نمی دونست چرا اما نمی خواست سهون گریه کنه!حتی تو خواب!

چرا این پسر تا این حد برای کای مهم شده بود؟؟؟؟؟

حرفای سهون اصلا مفهوم نبود!روش نیم خیز شد دستاشو دو طرف صورتش رو بالشت گذاشت و سعی کرد با صدای ارومی اونو از کابوسش نجات بده:س.سهون,سهون بیدار شو!سهون تو فقط خواب می بینی!

 ب صورت خیس از اشک و پیشانی عرق کرده ی سهون زل زد!چین خوردگی ابرو هاش ,بلند تر شدن صدای ناله هاش,تکون خوردناش ,همه  ی اینا نشون می داد سهون خواب خوبی نمی بینه!

سرشو بیشتر ب سمتش خم کرد تا جایی ک فاصله ی صورتشون 2س.م بیشتر نبود!سعی کرد آروم تر از قبل حرفشو تکرار کنه:سهوننن ,بیدار شو تو داری خواب می بینی!سهووون!

خواست بلند شه و سهونو تکون بده اما……

با قرار گرفتن ل/ب هاش رو ل/ب های سهون,شک زده ب رو بروش زل زد!

سهون دستاشو دور گردن کای حلقه کرده بود و با چشمهایی بسته خیلی عمیق و عاشقانه ل/ب هاش رو حس می کرد!

نمی دونست چرا اما مقاومت در برابر این بو/س/ه ی ناگهانی رودوست نداشت ,پس دست ب راه دوم زد!

کاملا رو سهون قرار گرفت و ب ب/و/س/ه ی یه طرفش پاسخ داد….

قلبش با هیجان ب قفسه ی سینش می کوبید!طعم ل/ب های سهون فوق العاده ترین طعمی بود ک تا حالاا تست کرده بود! با تمام  وجود ازغرق شدن تو این لحظات لذت می برد و نمی تونست انکار کنه ک تو تمام این مدت تشنه ی این ط.ع.م بود!

اما اینسری مثه دفعه های قبل نبود!

حسش کمی متفاوت بود!کمی ک نه,خیلی متفاوت بود!

حس عجیبی ک ناگهان قلب کای رو تصاحب کرد فقط و فقط  ه.وس نبود!

تپچش های محکم و کوبنده ی قلبش فقط از هیجان  ب.و.س.ه نبود!

این حس خاص بود!حسی ک کای اولین بار تجربش می کرد و اصلا نمی دونست چی هست یا اینکه باید اسمشو چی بزاره!ولی یه چیزو خوب می دونست ,باید از ثانیه ب ثانیه ی زندگی لذت برد!

لرزیدن دلش خیلی عجیب بود!انگار یه چیزی ته دلش پایین ریخت!

در این ک سهون ک.ا.ی رو با فرد توی خوابش اشتباه گرفته بود شکی نیست!

اما کای براش عجیب بود!اون شخص کی بود ک سهون اینطور عاجزانه التماسش می کرد ترکش نکنه؟؟؟؟

اینو از حرفای جدیدش ک بین رقص زبون هاشون قاطی شده بود فهمید!

شدیدا درگیر این معمای جدید شده بود ک باسیلی ک 

 از سهون خورد تغریبا همه رو در جا ب دست فراموشی سپرد.

سرشو بلند کرد و ب چهره ی آشفته ی سهون زل زد.

اشک  ,خشم, غم, همه و همه دست ب دست هم داده بودن تا این چهره رو برای کای خواستنی تر کنن!

قفسه ی سینش بالا و پایین می رفت و ناله های قلب خستش اتاقو پر کرده بود!

کای نمی دوسنت تو این شرایط باید چیکار کنه,پس ب فرمان قلبش گوش کرد!خم شد و ب آرومی سهون رو ب آغوش کشید!

دست های نوازشگر کای بین موهای نرم و کمر سفید سهون در حرکت بود و تا حدودی ب قلب طوفانیش آرامش رو هدیه کرد!

زمزمه های آرامش بخشش تو فضای اتاق طنین می انداخت:هیششششش!آروم باش!من اینجام!نترس!هیچکس جز ما اینجا نیست!تو خواب می دیدی!همش خواب بود!نگران نباش…

بعد از گذشت نیم ساعت,سهون آروم تر شده بود و در حالی ک سرش رو بازوی کای بود کنارش خوابیده بود و ب سقف زل زده بود.

برخلاف کای از هر حس اضافه ای تهی بود!شایدم نمی خواست حس خوبی ک آغوش کای بهش می دادو قبول کنه!

و مطلوب ترین گزینه گزینه ی 2 بود!

(یه لحظه یاد این مسابقه پیامکی ها افتادم!لطفا عدد گزینه ی مورد نظر را ب 2266 ارسال کنید.مدرسان شریف)

با صدای گرفته ی کای رشته ی افکارش پاره شد:خوبی؟؟؟؟

نمی تونست انکار کنه!انکار کنه ک نگرانی های این پسر شکلاتی رودوست داشت!از طرفی بخاطر اروم کردنش خیلی ممنون بود!اما غرورش اجازه اعتراف رو نمی داد!پس با صدای تغریبا گرمی گفت:اره.خوبم.

کای ک نمی تونست وضعیت چند لحظه قبل سهونو درک کنه از طرفی کمر درد ب شدت آزارش می داد با صدای مهربونی زمزمه کرد:چیزی لازم نداری؟؟؟؟تشنت نیست؟؟؟کاری داشتی بگو هااااا.

سهون ب خوبی متوجه این شده بود ک کای می خواد حرفی رو بگه اما از گفتنش صرف نظر می کنه واسه همین خودش فضای پرسشو فراهم کرد:نه ممنون!تو چیزی می خوای بگی؟؟؟

چند حس متضاد ,با هم ب شوکولات حمله کرده بودن!درد,هیجان,تپش قلب,ومزخرف ترین حس”فضولی”

زبونشو با ل/ب/اش خیس کرد و با من من گفت:خ.خب ,چیزه ,ینی,هیچی فقط….خوب بخوابی!

لبخند مضحکی رو ل/ب/ا/ی سهون نقش بست!خیلی خوب متوجه فضولی بیش از حد کای شده بود اما نمی خواست رفعش کنه بلکه می خواست تو خماری بمونه و تا حد زیادی ک.و.ن.ش بسوزه! 

واسه همین یا شیطونی ب طرفش برگشت:یاااا یااااا یاااا,فک کنم یکی خوب بلده از فرصتا سوء استفاده کنه!

کای ک دقیقا منظور سهون فهمیده بود,ب سمتش چرخید.حالا صورت هاشون درست مقابل هم قرار داشتتن!با شیطنت زبونشو دور لباش حرکت داد و با چشمایی خمار زمزمه کرد:اینی ک می گی کی هست؟؟؟/

سهونم خوب بلد بود چیکار کنه.بلند شد و رو تخت نشست . دقیقا رو ب روی چشمای گشنه ی کای تیشرت تنگشو در آورد و پوست سفید و بدن س.ک.س.ی.ش رو ب نمایش گذاشت!ب ارومی دستش رو از روی گردنش تا زیر نافش کشید و دقیقا در فاصله ی 2سانتیمتری کای رو تخت پهن شد!

چشمهای شیطونشو ب کای دوخت و زمزمه وار گفت:هر کی هست انگار خیلی خوشش اومده!

تو دلش ب ک.ی.ر.ش 500 بار لعنت فرستاد!آخه چرا باید تا این حد بی جنبه باشه ک با یه لب گرفتن ساده و دیدن پوست یکی اینجوری وا بره!نگاهش  ب آرومی از روی گردن سهون ب سمت سینه هاش سر خورد…..واقعا نمی تونست تحمل کنه خیلی بد ت.ح.ر.ی.ک شده بود!بند شد و ب ارومی گفت:م.می رم بیرون قدم بزنم حالم خیلی خوب نیست!خوب بخوابی!

“حتما!شب خوبی رو برات ارزو می کنم”

لبخند مضحکی زد و در حالی ک دستاش رو کمرش بود از اتاق خارج شد.با حرس ب سمت دستشویی رفت و زمزمه کرد:پسره ی اشغال من ترک کرده بودم{همون عمل شرافت مندانه رو می گه:))))))}ولی بخاطر تو….م.ی.ک.ن.م.ت اوه سهوننننن.

=پایان فلش بک=

وقتی ب خودش اومد ک جلوی یه گلفروشی بزرگ ایستاده بود.همونجا از یه چیز مطمئن شد!اون به پرنس یخی شهر دلبسته بود….کسی ک بدست آوردن قلبش خیلی خیلی سخت شده بود.اما کای ,بدستش میاورد.ب هر قیمتی…..

****************************

با صدای چانی سرشو از رو شونش برداشت:عزیزم رسیدیم!

با گیجی ب فضای بیرون خیره شد!این عمارت بزرگ تر چیزی بود ک لایق تائو باشه!پوزخند عجیبی زد .پس مال و اموالش اینجوری خرج شده بودن نه؟؟؟

“بک,همسرتو رانمایی کن”

دست چانیو گرفت و از ماشین پیاده شدن.چان رو محکم تر ب خودش چسبوند و سعی کرد بزرگترین لبخند ممکنه رو بزنه!

لبخندی ک غم بزرگ دلشو خوب بپوشونه…

ولی , ادم ک زخمشو با نمک دوا نمی کنه!!!!!

ارومو بی سر و صدا پشت تائو راه میرفتن و ب مزخرفاتش گوش می دادن.برای چانی ک از هیچی خبر نداشت تائو ادم جالبی بود اما دلیل نگاه های نفرت انگیز بک رو اصلا نمی دونست و این اذیتش می کرد…

ب خودشون ک اومدن , جلوی در بزرگی ایستاده بودن .تائو با صدای گرمی دختری رو صدا زد: اومدیم بونای عزیزم!

“هه…بونای عزیزم….چقدرم نسبت ب هم محبت دارن”

افکار بک بی پرده از جلوی چشماش رد می شدن و هر لحظه ب شکستن بغض بک نزدیک تر!چند لحظه بعد ,صدای پر هیجانی از پشت در ب گوش رسید.صدایی ک قلب بک رو ب اتیش کشید:اووومدی عشقمممممممم؟؟/

و همزمان با باز شدن در,اون قطره ی لجوج اشک راهشو رو گونه ی بک پیدا کرد…

دختری ک تو چهار چوب در نماین شد,همون کسی بود ک یه روزی اسمش تو شناسنامه ی بک حک شده بود و الان,کنار صمیمی ترین دوستش ایستاده بود…

“کیم بونا,همسر سابق بکهیون”

**************************

نفس عمیقی کشید و پشت در ایستاد.برای آخرین بار ب شاخه گل توی دستش نگاه رضایت مندی انداخت و جعبه ی دسبند توی جیبش رو ب آرومی لمس کرد.نباید فرصت رو برای عذر خواهی از دست می داد.دستگیره ی در رو چرخوند و وارد اتاق شد.

با نگاه بی طاقتش دنبال سهون گشت تا اینکه رو تخت کنار پنجره پیداش کرد.نور ماه رو صورتش می تابید و چهرشو روشن تر از همیشه می کرد. ب آرومی فاصله رو تا تختش طی کرد و کنارش نشست.ضربان قلبشو ب وضوح می شنید!استرس خاصی داشت و یه حس ترس…ترسی  دلیلشو نمی فهمید!

شاخه ی گل رو جلوی بینی سهون نگه داشت و با یه لبخند بزرگ بهش خیره شد!

بعد گذشت چند ثانیه,پلک هاش ب ارومی تکون خورد و باز شد….

نگاهش اول روگل و بعد رو کای سر خورد… اما واکنشی نشون داد ک خیلی عجیب بود…

با عصبانیت گوشه  ی تخت جمع شد و از کای فاصله گرفت.

با تعجب  ب سهون خیره شد.لبخند بی جونی زد و سرشو پایین انداخت:حق داری ازم فاصله بگیری…من…من اشتباه کردم…

هنوز حرفش کامل نشده بود ک باصدای سهون به چهرش زل زد: 

“ن..نزدیک.نزدیکم نیا…ب.برو ..برو بی.بیرون!”

چهره ی خیس از عرق سهون با ترس آمیخته شده بود و صداش با بغض خاصی از گلوش خارج می شد.

کای بزرگترین اشتباه ممکنه رو کرد.سعی کرد سمتش بره :سهون,حالت خوبه؟؟؟

سهون بیشتر تو خودش جمع شد.دستشو رو گردنش گذاشت انگار نمی تونست نفس بکشه.با صدای خفه ای زمزمه کرد:تو..داشتی منو می کشتی.ب.برو بیرون!

کای جعبه ی دسبندو از جیبش در اورد.دسبندی ک ب عنوان هدیه گرفته بود:س.سهون من باهات کاری ندارم!ببین گل و کادو خریدم تا معذرت خواهی کنم ببین…

با دیدن واکنش سهون با ترس ب عقب قدم برداشت و فقط تونست کریسو با آخرین توانش  صدا بزنه…

سهون دستاشو رو گردنش گذاشته بود و نمی توسنت نفس بکشه!تقلای زیدی برای آزاد کردن راه تنفسیش می کرد اما امکان پذیر نبود…

باصدای کریس ب خود ش لرزید:کیییی تو اجازه داد بیای تو این اتاق؟؟؟بیرونننننننننننننن!

با اظطراب خاصی دا زد:چطور وقتی اینجوری جلو چشام پر پر می شه برم بیرون؟؟؟

کریس ب سمت کای اومد!یقشو گرفت و اون  محکم ب دیوار کوبوند:دلیل پر پر شدنش تووووویی تووووو! ازت فوبیا داره !فوبیا!دلیل بد شدن حالش تویی تو!برو بیروننننننن!

سرجاش خشک شد!کلمات کریس تو سرش اکو می شد”ازت فوبیا داره…فوبیا…فوبیا…”

همزمان با افتادن گل سرخ, قطره اشکی از گوشه ی  چشم کای رو زمین افتاد:همه چی خراب شد….همه چی… 

 

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 14 نظر 12 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mahi
مهمان

آخیییییییییی خیلی دلم برا سهون میسوزه گناه داره بیچاره

Saina.KaiHun
مهمان

عرررررررررررررررررررررررررررررررر سکایمممممممممممممممممممممممممم😍😍😍😍😭😭😭

من عاشق هردوشونممممم

بکی بیچاره 😔😔😔😥😥

عالبییییییییییی بووووووووووووود برم بعدی✌✌

coupon codes advance auto parts
مهمان

you’re truly a just right webmaster. The site loading velocity is incredible. It seems that you are doing any unique trick. Moreover, The contents are masterpiece. you have performed a excellent job in this matter!

Bhr.iam
مهمان

Ta jayi ke yadame cm gozashte budm…dobare khundamesh mc kheili khub bud

narsis69
مهمان

عرررررررررررر. :cry: سکای از دست رفت که!! :mazlum: :gerye:
کای فرزند دلبندم،ریییییییییییدی!!! :qorqor: :gerye:
آخی.الهی. :mazlum: بکی خوشگلم. :mazlum: گریه نکن. :cry: عرررررر. :gerye: :aaar:
خیییلی خوب بود. :yeees: :nish: :like: مرررررررسی. :yehet: :myheart:
فایتینگ :rose: :heartme:

zohreh
مهمان

:kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: وواااااای……..من خواننده ی جدیدم…خیلی خوووف بود :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:

Gucci Outlet
مهمان

ZERO My spouse and i havent examined it however, although chip runs House windows Storage area Web server for his vSphere area thus sick be sure to speak about it to be able to your pet for when he attempts to improvement. We shall determine each of our gas mileage Does an individual ever before produce WSS iSCSI concentrate on work together with ESXi 5 various. zero Don’t have tried out… do they offer a known issue? My spouse and i decide to improvement any co-workers area thurs . morning as well as is using WSS since his SAN

Ari
مهمان
tao
مهمان

احسنت مادرم
احسنت ، شگفتا عالیستohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

zari
مهمان

من تو شوکم شدیددددددد! ????خیلی باحال بود برم قسمتای بعد رو بخونم

wpDiscuz