هدر سایت
تبلیغات

one shot – GOOD BOY

سلام به همگی ، نویسنده ی جدید هستم و با یک وانشات سکای اومدم . امیدوارم دوستش داشته باشید . نظر فراموش نشه . 

2006/9/27

هرگز اولین باری که دیدمشو فراموش نمی کنم . هزار بار براش تعریف کردم اما اون یادش نمیاد .

یک روز سرد زمستونی بود . اولین روزی که به مدرسه ی هنر رفتم اون تو کلاس بود . با همون موهای لخت سیاهش که شلخته رو صورته سفیدش بود . با گونه های هم سطحی که به سرعت از سرما قرمز میشد . پسر شرو نچسبی که هیچ علاقه ای به درس خوندن نداشت . فقط دلش می خواست با اون لحن بچه گونه و صدای ریزو سر زبونی حرف زدنش مزه بپرونه .

2006/10/1

دومین بار … فردای اون روز نبود ! اون پسر … عاشق مدرسه پیچونی و غیبت غیره موجه بود ! دومین باری که دیدمش تو یک اداره بود ! اره عجیبه که دو تا بچه ی راهنمایی همدیگرو توی یک اداره ببینن اما … هر دوی ما جذب یک کمپانی شده بودیم . برای اینکه معروف بشیم و احتمالا خواننده یا شایدم رقاص … نه عاشق !

دومین باری که دیدمش منو شناخت اما سرد بود . خیلی سرد . بهم سلام نکرد … فقط از کنارم رد شد . اما خیلی زود ، وقتی فهمیدیم قراره همکاری مشترکی رو شروع کنیم ، با چند نفر دیگه … دوستی صمیمانه ای رو تشکیل دادیم . تو مدرسه و موقع تمرین . این حقیقت داشت که نه من صدای خوبی داشتم نه اون .. پس شاید بهتر بود صدا رو فراموش کنیم و تو رقصیدن بهتر باشیم .

2008/5/11

روز ها که میگذشت می شناختمش . رقصش خیلی بهتر از درساش بود . رقص منم خیلی خوب بود . همیشه مورد تشویق بودم . و کم کم به این باور رسیدم که شاید برای رقصیدن زاده شدم ! ولی باز هم نه برای عاشق شدن !

2009/3/25

زمان خیلی زود هر دوی ما رو بزرگ می کرد و من چیزهای بیشتری راجب زندگی و البته اون فرد خاص یادمیگرفتم . سرد بود . اما شیطنتش هرگز ترک نمیشد ! خوش خنده بود ! خیلی زیاد ! جوری که گاهی ادمو از بیجا خندیدن هاش عصبی می کرد ! خصلت عجیب دیگه ای هم داشت … علاقه مند بود به تجربه ی هرچیز عجیبی ! و سومین خصلتی که هرگز دلیلش رو نفهمیدم و همیشه برام جای سئوال داشت … این بود که چرا این ادم خجالتیه ؟؟؟ کمی تا حدودی مثل من !

اما من ، خودشیفته بودم . هنوزم هستم . با این باور که من برای رقصیدن زاده شدم سعی می کردم بهترین باشم . الانم سعی می کنم . البته نه بهتر از اون ! خجالتیم که البته در شرایط خاص اوت می کنه . ظاهر و چهره ای که از خودم نشون میدم برام خیلی مهمه . البته نه جلوی اون ! هه اون همه چیه منو می دونه …

2010/11/7

با گذشت روزهای سردو گرم سال و بزرگ شدن هر دوی ما پا به پای گذر زمان … نفهمیدم چطور اما .. یک روز که از خواب بیدار شدو از اتاقش بیرون اومد و بهم سلام کرد … حس کردم تغییر کرده ! عجیب و باور نکردنیه اگه بگم اون یک شبه زیبا شد ! بیشتر از چیزی که بود ! هنوزم که بهش فکر می کنم حس جنون بهم میده که چطور یک شبه انقدر تغییر کرد ؟! چشماش براق شده بود . صورتش به شکل عجیبی می درخشید . لبهای صورتیش جذبه ی خاصی به چهرش داده بود … شاید داشت تبدیل به ایدل مورد علاقه ی من میشد ! موهای سیاهش در تضاد با اون صورت سفید داشت برام تابلوی عجیبی خلق می کرد … اون روز صبح ، من بهش سلام نکردم ! حق داشتم ، زبونم قفل کرده بود . تنم بی حس شده بود . تو هنگ بودم . ولی اون بهم اخم کرد و منه احمق دوباره به این باور رسیدم که مطمئنن دیشب یه بلایی سرش اومده که باعث شده حتی اخمش هم جذاب باشه ! از اون روز تا یک هفته تمام مدت تو رقصا حواسم پرت بود . دورو برم و نمی فهمیدم . کاراش برام عجیب شده بود . انگار هر روز یک ادم جدیدو می دیدم که بیشتر به بودن باهاش ترقیبم می کرد . و خوبی تمام اون روزا این بود که من بهترین دوستش بودم  باهام راحت بود و می فهمیدم …

2011/2/21

اما روزهای بعد … وقتی نگاهش می کردم بهم نزدیک نبود ! کنار یکی دیگه بود و من از دور بهش نگاه می کردم . و کم کم باور جدیدی در من شکل گرفت . که ممکنه ادمای دیگه ای هم باشن که ایدل من رو دوست داشته باشن !

2011/4/3

روز ها و شب ها گذشت . اون بزرگ میشدو من تماشاش می کردم . شاید انقدر که بزرگ شدن خودم رو حس نمی کردم ! و من در تمام این مدت از نزدیکی بیش از حد به اون فرد خودداری می کردم ! نمی دونم چرا اما اگه بیش از حد بهش نزدیک می شدم … ممکن بود خودمو فراموش کنمو کاری کنم که درست نباشه !

2011/9/20

 اما اون شب خاص ، هنوز یادمه … شبی که بی خوابی به سرش زده بود . با اینکه من با کسی هم اتاقی بودمو اون با کسی … اما درو اتاقو باز کردو بی سرو صدا وارد شد . نفهمیدم کی و چطور اما وقتی چش باز کرده بودم اون تو بغلم بود !!! نمی دونم چرا وقتی دیدمش به جای اینکه بغلش کنم و بیشتر به موندن دعوتش کنم اونو از تختم پرت کردم پایینو بهش گفتم : خیلی پر رویی ! اما در کمال نا باوری اون دوباره برگشت رو تخت و کنارم خوابید . خودشو با جسارت تمام تو بغلم جا کرد : کابوس دیدم . تو رو خدا . فقط همین امشب . اون که نمیذاره کنارش بخوابم . لااقل تو بذار .

اون موقع بود که فهمیدم خیلی احمقم . خیلی زیاد ! اون قبل من کس دیگه ای رو برای بودن باهاش انتخاب کرده بود . و من گزینه ی دومش بودم . یک جایگزین . اما اینبار کاملا برعکس دستمو دور کمرش گذاشتم . به جای اینکه بندازمش پایینو به خاطر خدشه دار کردن احساساتم فحش بارونش کنم به سمته خودم کشیدمش و وقتی کاملا تو اغوشم غرق شد تو گوشش گفتم : فقط امشب تحملت می کنم !

که ای کاش می گفتم می خوام هر شب تحملت می کنم !

2011/9/21

فردای اون روز … برای اولین بار شیطنتش قلبمو لرزوند و ناراحتم کرد . اون گونمو بوسید !!! به خاطر اینکه گذاشته بودم پیشم بخوابه … اما من به جای اینکه خوشحال باشم خیلی ناراحت شدم . اگه هم اتاقیت میگذاشت پیشش بخوابی ، اونم می بوسیدی ؟؟؟

2012/1/2

روز های بعد ، کم کم منو اون و دوستانمون در کنار هم ، رو صفحه های تلوزیون بودیم . رو شیشه های سی دی فروشی . تو چارتا و رو بنر های تبلیغاتی … این یک شروع بود . برای همه ی ما . من برای هزاران نفر ایدل مورد علاقه بودم و اون برای هزاران نفر ایدل مورد علاقه ! اما یک ایدل نمیتونه ایدل دیگه ای رو دوست داشته باشه ؟ روزی که این سئوالو از خودم پرسیدم کسی پیدا نشد بهم بگه تو برای بهترین بودن ، زیبا بودن ، معروف بودن ، و هزاران چیز دیگه افریده شدی … نه برای عاشق شدن ! ولی من بی توجه ایدل مورد علاقمو انتخاب کرده بودم . خیلی قبل تر …

First exo showcase: 2012/4/6

و اما اون روز که من نزدیک به اعتراف بودم ، جلوی همه ، رو هرگز فراموش نمی کنم ! جلوی هزاران نفر …در اولین شروع رسمی کارمون به عنوان یک خواننده ، وقتی سئوال یک فن که در نگاه اول از کدوم یکی از هم گروهی هات خوشت اومد رو برام مطرح کردن ! نفهمیدم چرا اونبار خجالت نکشیدم ! ترسی از گفتن حقیقت نداشتم … خیلی راحت به مجری برنامه نگاه کردم و اسمشو گفتم ! گفتم : سه سال پیشو نمی دونم ولی حس می کنم اون الان خیلی زیبا شده ! و مجری که انگار ذهنو قلبمو خونده پرسید : مگه قبلا نبود ؟؟؟

این سئوالو هزار بار برای خودم تکرار کردم ! واقعا قبل اون روز عجیب ، اون زیبا نبود ؟ یا من درست نمی دیدمش ؟

بعده اون شب کزایی هیچکس چیزی ازم نپرسید ! خوشبختانه …

2012/10/10

روز های بعد ما جدی تر کار کردیم . خیلی جدی تر . اما ما فقط شاهد خستگی و سخت کار کردن هم بودیم … نه بیشتر . و البته چیز بیشتری که من نسبت به اون می دیدم نوعی وابستگی خاص به هم اتاقیش بود !

2013/1/7

و این حس تا روزه جدایی اعضای گروه از هم بیشتر طول نکشید . روزی که هم اتاقیش از کشور ما به یک کشور دیگه برای ادامه ی کار رفت حس کردم همه چی سره جاش برگشت . اون دوباره با من بود ! با مورد شماره دو ای که می تونست نبود هم اتاقیشو پر کنه . اما این با هم بودن ها … نوعی دوستی و ارتباط عجیب بین ما ایجاد می کرد . نوعی از احساس که به نظر همیشگی می رسید . روز هایی که اون خسته بودو بی ریا سرشو رو شونه هام میذاشتو می خوابید ! یا وقتایی که تنها بودمو میومد پیشم تا تنها نباشم … یا روزی که ازم پرسید چرا نمیذارم همونطور که وقتی کنار بقیه میشینه بغلشون می کنه و اذیتشون می کنه نمیذارم با من اینکارار رو بکنه ؟!

2013/3/16

 اما بعده مدتی دوباره اون روز عجیب برگشت ! روزی که وقتی از پشت بهش نگاه کردم که تو اینه موهای روشن و استخونی رنگشو درست می کرد فهمیدم اون زیبا تر شده ! خیلی زیبا تر از قبل ! و این حس های ناگهانی هر بار قلبمو خالی می کردن و راقبم می کردن به بیشتر خواستنش …

Luhan left exo  : 2014/10/10

اما چیزی بود که من خیلی دیر فهمیدم ! اون منو ، بی نهایت دوست داشت ! اما در حد یک دوست . دوستی که بی نهایت دوستش داشته باشی … در هر حال یک دوسته ! نه بیشتر … و من اینو دیر فهمیدم …

من این موضوعو وقتی فهمیدم که از اون شبو روزها حدود دو سال گذشته بود ! روزی که سخت بود . روزی که هم اتاقی اون .. کسی که بعد فهمیدم دوستانه و برادرانه دوستش داشته رو از دست داد ! و من کاری نتونستم براش بکنم . اما وقتی بعد رفتن و جدا شدن از اون دوست تو بغلم بی نهایت اشک ریخت … و ازم خواست جایی ببرمش که باهام تنها باشه … وقتی حرفای دلشو بهم زد که حالا تنهاست … فهمیدم اون هم اتاقی رو بیشتر از من دوست داشته . خیلی زیاد . اما لحظه ای که سرش رو شونم بودو اشکاش پیرهنمو خیس می کرد و گوشم زمزمه هاشو می شنید که منو برای خودش می خواد . می خواد تا حس تنهایی نکنه . تا باور کنه که می تونه ادامه بده .. فهمیدم بی حدو اندازه دوستم داره . فهمیدم نمی تونه بدون من ادامه بدم . و این باور ها باعث شد از فکره چند لحظه قبلم که  فکر می کردم اون فقط کمی دوستم داره پشیمون بشم . بغلش کردم . اون شب تا خود صبح بغلش کردم . تا وقتی که اروم شد . تا وقتی که به قلبم ارامش داد که حالا منو برای ادامه زندگیش لازم داره .

2014/10/11

صبح که بلند شده بود ، چشماش قرمز بود . صورتش رنگ نداشت . لباش دیگه صورتی و وسوسه کننده نبود . بی حس و خسته بود و تنشو دنبال خودش می کشید اما من باز هم با دیدنش زمزمه کردم : تو امروز زیبا تر شدی ! تو که دیشب تو بغل خودم بودی ! کی تغییر کردی ؟ چطور تغییر کردی و زیبا شدی که من نفهمیدم ؟

2014/12/25

روز های بعد … دیگه هم اتاقی نبود . من بودمو اون . من بودم و کسی که به بودنم نیاز داشت . کسی که با خنده هاش لبخند می زدم … و کسی که با خندهام می خندید . کسی که حالا باور کرده بودم اگه منی که فقط دوستشم رو کنارش نداشته باشه قادر به ادامه ی زندگی نیست . کسی که می دونستم دوستم داره .

2015/2/9

و این باور وقتی قوی تر شد که وقتی پشت در بودم ، قبل اینکه وارد خونه بشم شنیدم که داشت با منیجر بی رحممون سره من دعوا می کرد ! داشت با منیجر سر اینکه به من فرصتی برای استراحت و دیدارخانوادم بده دعوا می کرد و منیجر مدام بهش بی محلی می کرد و حرفه خودشو می زد . تپش قبلم تا قبل اینکه صدای سیلی خوردنشو بشنوم اروم بود ! اما زمانی که صدای تیز سیلی خوردنش رو شنیدم و اینکه اون باز هم ادامه داد : چرا بهم گوش نمیدید ؟ شما اینطوری اونو از پا در میارین ، می دونین چند ماه شده که حتی یک روزم استراحت نداشته ؟ اون داره بی وقفه زحمت می کشه و شما … شما انقدر بی رحمید که یک روز رو هم بهش فرصت نمی دید تا ازاد باشه و کاری که می خوادو بکنه ؟

صدای فریاد منیجر دوباره پیچید : یک سیلی برات کافی نبود ؟ نکنه بیشتر می خوای ؟ وقتی میگم نمیشه بگو چشم . الانم از جلوی چشمام گمشو . برو تا یک بلای دیگه سرت نیاوردم …

اونشب اون هیچی بهم نگفت . باهام مثل همیشه بود . تا یک ساعتی دستش رو صورتش بود اما لبخندش در نگاه به من از رو صورتش محو نمیشد .

نمی دونم اون سیلی چقدر محکم بود که تا دو روز رد سرخی رو گونش محو نمیشد ! و نمی دونم چقدر حسش به من تو قلبش بود شدید بود که هرگز چیزی بهم نگفت جز لبخند کاری نکرد !

2016/2/4

و حالا … من هر روز با دیدنش تپش قلب می گیرم و اون هر روز فقط بهم لبخند می زنه . باهام خوبه . خوب بی انصافیه … اون عالیه . هیچ وقت تنهام نمیذاره . باهام سرد نیست . برام نگران میشه . خیلی خیلی بیشتر از بقیه . هنوزم مثل قدیمه . درسو دوست نداره اما بی نهایت زیبا می رقصه . صداش خوب نیستو سکوت و حرکت روی استیج رو ترجیح میده .  هنوزم تجربه ی چیزهای عجیبو دوست داره . مثلا بهم میگه چیز عجیبی بپوشم که اگه بهم میاد برای خودش بخرتش ! و هنوزم بی دلیل می خنده . مثلا وقتی از حموم میامو و اون موهای خیسمو می بینه ! و خجالته که من هنوزم نفهمیدم چرا …

صدای در حمام اومد . سهون دفتر چرمیه جلوشو بست . لبخندش محو نمیشد . کای رو دید که با موهای خیسش از حموم خارج شد . فقط یک حوله ی سفید دور پایین تنش بود . باز هم با دیدن موهای خیسش خندید .

بی توجه به صدای خنده ها در حمومو پشت سرش بست : هی . تو اینجایی ؟  کای

سهون از جاش بلند شد و به دفتر چرمی اشاره کرد : این … دفتر خاطرات تویه کیم جونگین ؟

کای نگاهی به دفتر چرمیه روی میز انداخت و نگاهی به سهون که لحظه به لحظه قدم به قدم جلو می اومد : تو که نخوندیش ؟

سهون بهش رسید بود . کای قدمی به عقب برداشت . سهون با لبخنده رو لباش و نگاهی که حرفهای زیادی برای گفتن داشت قدم دیگه ای جلو اومد : خونده باشمش چی میشه ؟

کای بازم عقب رفت که خورد به دیوار . سهون جلوش ایستاد و دستاشو دو طرفش به دیوار تکیه دادو کایو با اون تنه خیسه شکلاتیش بین خودشو دیوار حصار کرد . کای تنشو به دیوار تکیه داد . می ترسید نتونه رو پاش بایسته ! اره … ممکن بود تپش تند قلبش و لرزش شدید زانو هاش اینکارو باهاش بکنه . سعی کرد ترسو لرزش صداشو مخفی کنه : کی بهت اجازه داد بخونیش . اون یک وسیله ی شخصیه …

سهون خندید : چرا ؟

کای چشماشو بست . سهون حالا همه چیو می دونست . داشت فکر می کرد چه دلیلی بیاره که سهون بازم خندید : داری اجازه می دی بازم روت شیطنت کنم ؟

کای چشماشو باز کرد : چی ؟

سهون صورتشو کج کردو جلو رفت . مماس به صورت کای ایستاد : اگه بهت بگم دوستت دارم . نه برادرانه .. نه دوستانه … بلکه عاشقانه … اگه بگم عاشقانه دوستت دارم کیم جونگین … چیکار می کنی ؟

کای به لبای سهون خیره شده بود . لبخند از ته دلی زد : فقط … به عنوان بهترین شب عمرم تو اون دفتر یادداشتش می کنم .

سهون نگاهشو به تنه شلاتی و وسوسه کننده کای داد . لباشو با زبونش خیس کرد : اگه امشبو مثل یک معشوقه باهات بخوابم … کاری که حتی با هم اتاقی مورد علاقم ، لوهان هم نکردم چی ؟ اونوقت چیکار می کنی ؟

کای خندید : دیگه یادداشتش نمی کنم . چون می دونم سندو مدرک عشقی که به ایدل مورد علاقم داشتم تا ابد جلوی چشمام می مونه .

سهون خم شدو گردن کای رو اروم بو.سید . عطر تنش چنان شور و هیجانی تو تنش می دووند که باز هم باعث شد بی دلیل بخنده : کایا …

کای چشمای بستشو باز کرد . باز هم اون روز تکرار شد ! سهون باز هم زیبا تر شده بود . سهون دستاشو از دیوار گرفتو دور کمر کای گذاشت و سمته خودش کشیدش : نمی خواد تعجب کنی . لازم نیست بهم بگی . می دونم . لابد فکر می کنی زیبا تر شدم ! کای بازم صورت سهونو انالیز کرد : از کجا فهمیدی ؟

سهون چشماشو بست و اروم لبای سرخشو به لبای کاراملی کای داد . یک بو.سه ی اروم و دوباره ازش جدا شد : هر بار که تو حس می کنی من زیبا تر شدم … شب قبلش ادم فضایی های میان پیشم . می دونستی ؟ هر بار … قسمتی که از عشقی که تو قلبت نسبت به من داری رو برام میارن .. و من روز بعدش برات زیبا تر میشم . چون قطعا بیشتر دوستت دارم .

کای خندید : تو دیوونه ای اوه سهون .

سهون خندید و پیشونیشو به پیشونی گرم کای تکیه داد : ولی از فردا نوبت توئه !

-چی ؟

سهون لبخند زدو نوک بینی کای رو بوسید : از فردا نوبت توئه که هر روز زیبا تر بشی . امشب … فکر کنم اولین شبی خواهد بود که ادم فضایی ها میان پیشتو تیکه ای از عشق تو قلبم رو با خودشون میارن و بهت میدن . و تو فردا صبح که تو بغلم بیدار بشی … خیلی زیبا تر میشی کیم جونگین . خیلی زیبا تر … عشق من به تو … قابل مقایسه با عشق تو به من نیست .

خندید . باز هم بی دلیل خندید . تنه خیسه کای رو تو اغوشش فشرد و لب.های کراملیشو بوسید .

می خواست شیطنت کنه . شیطنتی که دیگه نیاز به یادداشت نداشته باشه …

نظر فراموش نشه دوستان . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 55 نظر 16 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sara_rad
مهمان

سلام دوست خوبم…
شما هدف داری که یک نویسنده حرفه ای بشی و این عالیه مطمئنن با گذر زمان قلم زیبات. زیباتر میشه !پس بازهم بنویس تمرین یک اصل برای نویسندگی دنبال کمالگرایی توی نوشته هات نباش فقط بنویس .حتی اگه فکر کردی خوب نشده نترس و ادامه بده
کلا one shotنوشتن کار سخت تریه نسبت به رمان به خاطر اینکه شما باید یک شروع و ادامه و پایان رو در چند صفحه جا بدی , چیزی رو از قلم نندازی
منتظر بقیه کارهات هستم موفق باشی

Sekai...n
مهمان

عالی بود😍 خیلییییی خوب بود😍 بازم سکای بنویس😃💝

kimia
مهمان

واااایییی..خیلی عالی عالی بود.. خیلی با احساس بود..ممنون

ATENA
مهمان

زیبا ترین وانشاتی ک دیدم واقعا
از همه نظر قشنگ بود
ممنون:)))

Bhr.iam
مهمان

Khodaee kheili haal kardam ba oneshotet, ideye daftar khaterat jaleb bud, hamintor adam fazaee haee ke gofti, vaghti zibatar shodane sehun tosif mikardi mitunestm kamelan tasavoresh knm, az do jash kheili khoshm umad, yeku unja ke kai neveshte bud ke sehun vaghti tu bghlsh bude chetor tuneste zibatar sheo dovomi ham tike akharesh ke sehun goft nobate toe, ghalamet awlie, mc

nafas glam
مهمان

آروم و پر از حس بود ب نظرم..نمیدونم موقع نوشتنش ب چی و چطور فکر میکردی اما..تنها همین دو کلمه برای توصیف ب ذهنم رسید..
ممنونم ازت :heartme:

krishan007
مهمان

مطمئن باش عالی بود..قوی تر برو جلو .موفق میشی این وانشات خیلی خیلی خوب بود *-*

golabad
مهمان

سلام.. من وانشاتتو الان خوندم.. خیل قشنگ نوشتی.. نوشتت آدمو جذب میکنه.. ولی تا آخره فیک من در تلاتم بودم اونی که داره تعریف میکنه کایه یا سهون… باید یه جوری یه اشاره ای میکردی… البته شای هم تقصیره خودم بود و وقتی ویژگی های طرفه مقابلشو میگفتی باید میفهمیدم که کی داره تعریف میکنه…
و اینکه.. خوب مینویسی… برای اینکه نوشته هات جذاب تر شه باید بیشتر بنویسی تا شیوه ی خاصه نوشتاره خودت دستت بیاد…
دستت هم درد نکنه.. بوسسس… :heartme: :heartme: :heartme:

parla
مهمان

مرسسسسسسسسسسسی جمله آخرو خیلی دوست داشتم خیلی قشنگ ربطش داده بودی به چند خط قبل و اینکه داستان عالی بود :yeees:

Fati
مهمان

ای جوووون خیییلییی قشنگ بوووود :like: :myheart:

Farnaz H.H
مهمان
aida
مهمان

این که اومده بودی داستان از بعد کای به تنهایی نوشته بودی واز دید سهون چیزی نگفته بودی داستان و جالب وقشنگتر کرده بود.
رمانتیکیشم که تووووپ☺😊😊☺
کایسو هم بنویس

امنه
مهمان
mayana
مهمان
wpDiscuz