لوک هوز هیر…. خخخ برید ادامه برای یه وانشات آیلایی


بله بله آیلا وانشاتشو اورده اینجا… متوجه شدم خیلیاتون وانشاتمو نخوندین گفتم بیارمش براتون البته با اجازه مقامات ذی ربط خخخخ

نکته ای که باس خدمتتون عرض کنم اینه که این وانشات برای مجلهخ ولنتاین ما که اولین مجله سایت بود نوشته شد و توی مجله پر از وانشاتای خیلی توپ هست پس اگه دانلودش نکردین بعد از خوندن صدمین روز برید دان کنید توی بخش مجله هست فکر میکنم

نام فیک: صدمین روز – Hundredth Day
نویسنده: xee
ژانر: تخیلی – Fluffy – رومانتیک
زوج: کایلو 3>
Nc: :)

“خب اینم از اخریش، فقط 16 روز و 2 ساعت وقت داری کای فقط 16 روز” روبی به کسی که اون سمت خیابون داشت برگه تبلیغات یه کلاب رو پخش میکرد اشاره کرد
کای با تعجب به اون آدم نگاه کرد “ولی من اصلا اینو نمیشناسم! آخه چطوری بهش مدیونم” و بعد دوباره چشماشو تنگ کرد تا دختری که اونطرف خیابون داشت از مردای جوون میخواست به کلابشون برن دقیق‌تر ببینه
روبی پوزخندی زد و برگه توی دستشو بالا آورد “اسمش توی لیست هست، لو هان، پس بهش بدهکاری”
چشمای کای از تعجب گرد شد لوهان؟ لوهــــــــــــان؟ لوهان که اسم پسره! نیست؟ با تعجب به روبی که کنارش به درخت تکه زده بود نگاه کرد “مطمئنی؟” بعد از حالت تعجب بیرون امد و خیلی بچگانه گفت “راستش من بازم نمیشناسمش”
روبی هوف بلندی کرد و بعد محکم زد پشت سر کای “دنیای من مثل دنیای شما نیست، منم یه آدم نیستم که بخوام اشتباه کنم، دلیل نمیشه چون دامن پوشیده پس پسر نباشه، زندگی، توی دنیا بیرون از آپارتمان تو اونقدم آسون نیست آقا، مردم برای زندگی کردن خیلی سخت کار میکنن”
کای اخم غلظی کرد و سعی کرد به یاد بیاره چرا باید این دختر رو تحمل کنه، اوه بله این دختر تنها امیدش برای زنده موندن یا به زبان ساده تر برای برگشت به زندگیش بود، 84 روز گذشته بدترین روز‌های زندگیش بودن و هنوز از 100 روزی که وقت داشت 16 روز مونده بود و این یعنی 16 روز دیگه باید این دختر رو تحمل میکرد
84 روز پیش قرار بود بعد از اون پارتی لعنتی مثل هر شب با یکیشون بره خونه، ولی نمیدونست اون یکی که قراره امشب باهاش بیاد، خیلی زود میشه بلای جونش، حتی تصور نمیکرد دختری که تصمیم داره امشب باهاش بخوابه اصلا انسان نباشه و بهای یک شب باهاش خوابیدن 100 روز عزیز از زندگیش باشه
فلش بک 84 روز پیش آپارتمان کای:
روبی روی تخت نشسته بود و به اتاق نگاه میکرد، کای مطمئن بود این یکی رو بیشتر از یه شب نگه میداره چون هم خوشکل بود هم به نظر میومد مثل خودش وضع مالی خوبی داشته باشه پس نیاز نبود نگران این باشه که دیگران چی میگن سمتش رفت و به جلو خم شد تا لبشو ببوسه ولی روبی بجای اینکه خودش رو برای بوسه اماده کنه نیش خندی زد و بدون هیچ واکنشی گذاشت کای ببوستش
وقتی بوسه تموم شد کای خودش رو عقب کشید، یه چیزی درست نبود ولی تصمیم گرفت شبشو خراب نکنه قبل از اینکه بخواد کمی جلو بیاد به خیال خودش ادامه بده روبی به حرف امد “قبل از ادامه هزینه بوسه ای که ازم گرفتی رو بده پسرم” برای اولین بار توی عمرش اشتباه کرده بود یعنی این دختر مثل چیزی که نشون میداد از یه خانواده بزرگ شبیه ماله خود کای نبود؟ یعنی شغلش این بود؟ مطمئنا این توی اتفاقی که امشب می‌افتاد تغییری ایجاد نمیکرد ولی حال کای بدجور گرفته شد
کای با اخم کیف پولشو در اورد “چقد؟” روبی نیشخندی زد و خیلی بیخیال گفت “کی گفت من پول میخوام، از این یکی بی نیازم پسر جوون” کای دیگه داشت بهش برمیخورد این دختر مطمئنا بیشتر از 20 سال نداشت ولی مرتب به صورت تحقیرآمیزی کای رو پسر صدا میکرد
نفس عمیقی کشید “پس چی؟” روبی از روی تخت بلند شد بلوزش رو مرتب کرد “من، دختر ارزونی نیستم ولی فک کنم 100 روز کافی باشه” کای که دیگه کاملا گیج شده بود با تعجب به روبی نگاه کرد
پایان فلش بک
اون شب کای متوجه شد که روبی اصلا و ابدا یه دختر معمولی نیست، روبی یه الهه بود، یکی از الهه هایی که بهشون مادر گفته میشد، کسایی که توی دنیای قبل از زندگی، ادمارو به وجود میارن و بخشی از روحشون رو به آدمی که به وجود میارن میدن، در اصل بهش زندگی میدن و روبی مادر کای بود.
دلیل اینجا بودنش؟ خب انگار از بین بچه‌هاش این یکی زیادی شیطونی کرده بود، کای خوب جملات روبی رو به خاطر میاورد
فلش بک
“ببین هر غلطی که تو کردی و بکنی منم درد میکشم، تو کاری کردی که به عنوان یه الهه از به وجود آوردنت پشیمون بشم، فقط هم 1 راه داری 100 روز وقت داری تا اشتباهات بزرگت رو جبران کنی” روبی خیلی عصبانی به کای که روی زمین داشت از درد به خودش میپیچید نگاه میکرد
کای ازبین ناله هاش تونست فقط بپرسه چطوری و روبی خیلی خونسرد و بی توجه به ناله های کای جواب داد “من یه لیست از کسایی که بهشون بدهکاری، که بهشون ظلم کردی، که در حقشون یه اشتباه بزرگ کردی دارم تو 100 روز وقتی داری کاری کنی این 89 نفر ببخشنت وگرنه من روحمو پس میگرم و باور کن اصلا شوخی ندارم”
پایان فلش بک
روبی فقط گوشه کوچیکی از درد خودش رو به اون داده بود، دردی که با کارهای اشتباه بچه‌هاش، همه کسایی که مثل کای از گل مقدس درست کرده بود، بهش وارد میشد ولی کای حتی یک لحظشو نمیتونست تحمل کنه پس برای خلاصی باید پیشنهاد رو قبول میکرد
توی این 84 روز کای خودش رو به آب و آتیش زد تا زنده بمونه هرکسی رو به نحوی راضی کرد که ببخشتش، یکی رو با جبران خسارت مالی، یکی رو با یه معذرت خواهی صادقانه و یکی رو با کار کردن براش، راضی کردن اون 88 تا اصلا آسون نبود و حالا فقط یکی دیگه مونده بود، این پسر.
کای حتی این پسر رو به خاطر نمی‌آورد ولی مطمئنا اشتباهی که در حقش کرده بود انقدری بزرگ بود که اسم لوهان توی این لیست باشه، رو به روبی کرد و پرسید “خب حداقل بگو این کیه؟ من چیکارش کردم آخه؟”
روبی هوف بزرگی کرد “خنگی.. خنگ… یعنی لو هان رو یادت نمیاد؟ البته خب منم اگه اندازه تو به همه چیز جز ارزش ادما فک میکردم مطئنا این پسر رو یادم میرفت، بذار راهنمایی کنم، ترم دوم دانشکده، احیانا یه شوخی خرکی نکردی؟”
کای کمی سرشو چپ و راست خم کرد و با نگاه هنگی به اونطرف خیابون سعی داشت به خاطر بیاره چیزی که روبی میگفت ماله 19 سالگیش بود و اون الان 26 سالش بود و حتی یادش نمی امد دیروز چه لباسی پوشیده بوده چه برسه به اینکه بدونه 7 سال پیش چیکار کرده
روبی چشمش رو چرخوند، خیلی کلافه بود، به وجود اوردن این بچه یکی از اشتباهاتش بود “هوف… 7 سال پیش اون توی دانشکده شما بورس شد… و شما کَله خرا فک کردین یه سوژه خوب برا مسخره بازیتون پیدا کردین… هنوز یادت نیومد؟ اون دو ترم شاگرد اول ورودی شما بود… هنوز هیچی؟” کای یه چیزای محوی یادش میومد یه چیزی مثل شعله اتیش، حافظه کم اونم با اونهمه خرابکاری که کرده بود یکی از ایرادات بزرگ کای بود
با ضربه خیلی محکم روبی به پشت سرش که باعث شد یه قدم به جلو بیوفته برگشت و با عصبانیت به روبی خیره شد ولی روبی عین خیالش نبود، کای پشت سرشو گرفت و سعی میکرد با مالشش سوزششو آروم کنه “خُ مگه مرض داری، چرا میزنی؟”
روبی عصبی شده بود “بس که خنگی میفهمی خ.ن.گ بین بچه های من تنها کودن تویی، اسم خودشم گذاشته مهندس، گل بگیرن در اون دانشگاهی که به تو مدرک مهندسی داده، تو و اون دوتا لندهورِ به اصطلاح دوست زدین آزمایشگاه شیمی رو به اتیش کشیدین و بعدم تقصیر رو انداختین گردن اون حالا یادت امد، اون موقع که کرکر میخندیدن و به قیافه وحشت زده اش نگاه میکردی هم یادت نیومد؟”
کای یه دفعه همه چی یادش امد درسته 7 سال پیش اینکارو کرده بود ولی بعدش حتی پیگیر نشد ببینه چه بلایی سر اون پسر بدبخت اوردن، چون اصلا براش مهم نبود، اون موقع کای یه بچه بود که فقط میخواست بخنده به هر قیمتی، البته الانم به هر قیمتی حاضر بود یه کارایی رو انجام بده و دلیل تنبیه 100 روزه اشم همین بود
فلش بک
“خاک تو سرت سهون چیکار کردی…. چی ریختی روش؟” چانیول محکم زد پشت سر سهون چون اون احمق یه مایع رو بی‌هوا ریخته بود روی شعله کوچیکی که برای تو دردسر انداختن لوهان درست کرده بودن و حالا شعله اونقدر بزرگ شده بود که داشت از دستشون در میرفت
سهون با ترس به شیشه توی دستش اشاره کرد “چه میدونم روش عکس شعله اس یعنی آتیش زا من چه میدونستم اینجوری میشه” هر سه تاشون اول سعی کردن خودشون آتیش رو خاموش کنن ولی وقتی همه چیز از دستشون در رفت فقط تونستن فرار کنن
پایان فلش بک
بخاطر همه مدارکی که اونجا جاگذاشتن، همه چیزایی که برای تو دردسر انداختن لوهان اونجا برده بودن لوهان مقصر شناخته شد، اونا هم همین رو میخواستن شاید نه به این شدت ولی چی بهتر از اینکه اون پسر کلا از دانشگاه اخراج شد؟
کای به پسر اونور خیابون خیره شد حالا میدونست اون کیه، پسری که تحت هر شرایطی میخندید و حتی وقتی جلو همه بخاطر لباساش یا سر وضعش مسخره اش میکردن عوض عصبانی شدن اونم باهاشون میخندید و همین باعث شد کای تصمیم بگیره یه بارم که شده اشکشو دربیاره اونم به هر قیمتی.
روبی بشکنی جلو چشم کای زد “خب خوبه که یادت امد، حالا بذار بقیه اشو بگم، اون اخراج شد تا همین چند ماه پیش هنوزم داشت برای خسارتی که هیچ ربطی بهش نداشت اقساط میداد تا نره زندان و حالا 5 ماهه که تونسته کمر راست کنه و شبا با شکم سیر بخوابه البته با روزی 14 ساعت کار توی 3 جای مختلف، میدونی اون کی بیدار میشه؟ 5 صبح و زودترین زمانی که میتونه بخوابه بعد از 12 اس، توی این سرما مجبوره مثل دخترا تاپ و دامن بپوشه و مردای جوون رو بکشه توی کلاب، فقط چون مدرکی نداره که بتونه ازش استفاده کنه، با تشکر از کی؟” روبی دست محکمی زد و ادامه داد “درسته یوگی و دوستان، روزی که اشکشو در آوردی دلم میخواست کله اتو بذارم زیر چرخ یه ماشین تا مثل هندونه له بشه” لحن روبی پر از حرص بود انگار کسی این بلا رو سر بچه خودش آورده باشه، این احتمال هم ممکن بود، شاید لوهانم یکی از بچه های روبی بود و قبول این موضوع که یکی از بچه هاش این بلا رو سر دیگری اورده خیلی میتونست سنگین باشه
کای حرفی نمیزد، اون موقع براش مهم نبود چه بلایی سر این پسر امده حتی 84 روز پیشم براش مهم نبود ولی توی این مدت با دیدن عواقب کارای کوچیکش توی زندگی دیگران از بلایی که سر این پسر اورده بود میترسید
“خب حالا که همه چیزو میدونی 16 روز یعنی دقیقا تا 14 فوریه وقت داری تا راضیش کنی ببخشتت هرجوری که میدونی وگرنه قانون قانونه و تو قانون رو میدونی” کای با شنیدن جملات قاطع روبی به خودش لرزید، اصلا تصمیم نداشت به این زودی دنیای قشنگشو ترک کنه برای همین کت صورمه ایش و مرتب کرد و سمت کلابی رفت که لوهان دم درش داشت پوستر پخش میکرد
همین که از جلو لوهان رد شد، لوهان یه برگه سمتش گرفت و با صدایی که اگه نمیدونستی پسره فک میکردی فقط بخاطر سرما خوردگی گرفته گفت “اوپا لطفا به کلاب ما بیاین…” کای کاغذ رو گرفت و ایستاد و لوهان این ایستادن رو به معنی کنجکاوی کای تلقی کرد “اوپا HEAVEN بهترین کلاب گانگنامه… اگه تا حالا به ما سر نزدین امشب بهترین فرصته… قول میدم پشیمون نشی اوپا….” وقتی دید توی نگاه کای چیز خاصی نیست و فقط داره به نوشته های روی برگه نگاه میکنه اروم با ناخونی که با دقت مانیکور شده بود به یه خط اخر پوستر اشاره کرد “فردا کلاب طبق برنامه برای ه.م.ج.ن.س.گ.راهاس اما امشب همه میتونن ازش لذت ببرن”
کای سرش رو از برگه بالا اورد به سر تا پای لوهان نگاه کرد، برای کای که میدونست لوهان پسره خیلی عجیب بود بقیه متوجه نمیشن که اون دختر نیست به پاها و دستش که فقط با یه پارچه توری چسبون زیر لباس کوتاهش پوشیده شده بود نگاه کرد و با ترحم گفت “سردت نیس لوهان؟” لوهان با تعجب بهش نگاه کرد برای چند لحظه فقط چند لحظه زیر نور‌های چشمک زن جلو کلاب به چهره مرد روبروش خیره شد و ناگهان اخم بزرگی کرد “گورتو گم کن” لحن سرد و خشک لوهان تمام جوابی بود که کای گرفت و بعد سریع سمت مرد جوونی که برای خوش گذرونی به اون محله امدن رفت
“اوپا…. اوپا چرا به کلاب….” کتی که روی دوشش قرار گرفت باعث شد متوقف بشه و به پشت سرش نگاه کرد، بازم کای بود، اخم غلیظی کرد و کت رو از روی دوشش انداخت کای خم شد و اینبار بازوی لوهان رو گرفت تا کت رو بهش بده ولی لوهان محکم دست کای رو پیچوند و بعد خم شد و سرش رو نزدیک گوش کای برد و با صدای طبیعی خودش زمزمه کرد “قبل از اینکه به یکی از نگهبانا بگم بیاد جمعت کنه خودت گمشو کیم کای” با شنیدن اسمش از زبون اون خشکش زد، یعنی اون میشناختش؟ یعنی یادش بود؟
اگه لوهان یادش بود که اون کیه و شناخته بودش فقط یه راه وجود داشت که بتونه باهاش حرف بزنه و ازش بخواد ببخشتش. با رها شدن دستش خودش رو محکم به زمین زد و جلوی رهگذرا شروع کرد به کولی بازی و داد و هوار، تنها راه حل این بود که وانمود کنه لوهان بهش آسیب زده تا بتونه باهاش حرف بزنه، برخلاف حرف روبی کای پسر خیلی باهوشی بود، حداقل توی فکرای شیطانی PhD داشت
با سر و صدایی که کای راه انداخت دوتا نگهبان ورودی سمتشون امدن و کای رو از زمین بلند کردن و همزمان با عذرخواهی ازش اونو سمت ورودی کلاب بردن
چیز زیادی طول نکشید که کای مدیر کلاب رو وادار کرد لوهان رو بیاره داخل تا ازش عذربخواد و خب مدیر کلاب هم ترجیح میداد کارمندش با یه عذرخواهی این قضیه رو تموم کنه تا خودش بخواد خسارت بده
—————————————
کای روی صندلی اتاق مدیر نشسته بود یه پاش روی پای دیگه اش انداخته بود و داشت مچ دستش رو ماساژ میداد که لوهان با یکی از مردای گنده دم در وارد دفتر شد، با دیدن کای دستش رو مشت کرد ولی نتونست چیزی بگه چون مدیر خیلی تند بهش دستور داد تا از کای معذرت بخواد
کای قبل از اینکه لوهان حرفی بزنه پیش دستی کرد و گفت “نیازی نیست، بجای عذرخواهی میتونه یه کار دیگه بکنه” مدیر کلاب با تعجب به مردی که تا همین چند لحظه پیش تمام حرفش این بود که دختر جلو در باید ازش معذرت بخواد نگاه کرد
کای ادامه داد “من نه ازت معذرت خواهی میخوام نه خسارت لوهان، فقط نیم ساعت بهم وقت بده باید یه چیزی بهت بگم” با همین جمله مدیر کلاب متوجه شد تمام این حرفا یه نمایش بوده ولی میدونست کافیه بخواد دخالت کنه تا کای دوباره نمایشش رو راه بندازه
مرد نگاه خاصی به لوهان کرد که باعث شد لوهان بیاد و جلوی کای بشینه و بعد خودش از جاش بلند شد “حالا که همدیگه رو میشناسین لطفا زود تمومش کنین، لوهان کار زیاد داره” و بدون هیچ حرفی از دفتر بیرون رفت
با رفتن مرد لوهان با خشم به پسره برنزه روبروش نگاه کرد “خراب کردن آینده ام بس نبود؟ امدی الانم ازم بگیری؟ من به این کار نیاز دارم! چرا نمیری به زندگی یکی دیگه گند بزنی ماله منو قبلا از بین بردی”
کای نمیدونست چی بگه، چطوری بگه ولی توی این 84 روز یاد گرفته بود غرور لعنتیش هیچ دردی ازش دوا نمیکنه برای همین خیلی رو راست گفت گفت “معذرت میخوام، بابت کاری که 7 سال پیش کردم، اون موقع احمق بودم، امدم که ازت معذرت بخوام”
لو تک خندی زد “معذرت؟ با گند زدن به کارم؟ میشه جمع کنی بری؟ تو هنوزم همون عوضی هستی که بودی، نمیدونم چه برنامه ای تو سرت داری ولی هرچی هست منو ازش فاکتور بگیر لطفا” همین که لوهان خواست از جاش بلند شه کای مچشو گرفت “قسم میخورم نیومدم اذیتت کنم، خواهش میکنم، لطفا… ببین من تو زندگیم خرابکاری کم نکردم خیلیاشون رو تا همین سه ماه پیش حتی یادمم نبود ولی الان امدم جبران کنم، هرکاری لازم باشه برای بخشیده شدن میکنم”
لوهان نیشخندی زد و دستشو کشید “زمان رو به عقب برگردون و آیندمو خراب نکن، میتونی؟” و بدون هیچ حرف اضافه ای از دفتر بیرون رفت
این بد بود، یه مشکل بزرگ بود بین کسایی که توی این چند ماه برای بخشش پیششون رفته بود هیچکدوم به این بدی باهاش برخورد نکرده بودم ولی مطمئنا زندگی هیچکدومم بخاطر کای انقدر تغییر نکرده بود، اگه کای اون کار رو با زندگی لوهان نکرده بود مطئنا اون با توجه به استعدادش یکی از مهندسای سرشناس کشور بود ولی حالا داشت دم یه کلاب پوستر پخش میکرد
از جاش بلند شد و دنبال لوهان از دفتر رفت بیرون توی اون شلوغی و نورای کور کننده که چشمک میزدن تمام سعیش این بود که گمش نکنه، متوجه شد لوهان سمت بیرون و محل کارش نمیره بلکه داره میره قسمتی که به نظر میومد بخش کارکنانه
همین که لوهان وارد رختکن شد پشت سرش هل خورد داخل و در رو بست، لوهان با دیدنش خواست داد بزنه که کای دستش رو روی دهنش گذاشت و نذاشت صدایی از دهنش بیرون بیاد و بدون طلف کردن وقت سریع حرفش رو زد “ببین من نمیتونم سالهای از دست رفته ات رو بهت پس بدم، نمیتونم گذشته رو برگدونم ولی میتونم حالات رو، آینده ات رو تضمین کنم، اینو قول میدم”
لوهان محکم دستش رو پس زد و کلاه گیسش رو از سرش برداشت، روش رو برگدوند و سمت کمد رفت همزمان با باز کردن کمدش و بیرون آوردن لباسای زنونه نازکش با لحن تمسخرآمیزی شروع به حرف زدن کرد “آدمتو اشتباه گرفتی من ماشین عزیزت نیستم که اگه تصادف کردی و داغون شد یه مدت لاشه اش رو بندازی گوشه پارکینگ و وقتی حس کردی دلت براش تنگ شده ببری تعمیر و بعد مثل روز اولش تحویل بگیری، حالا هم نه من نه خودتو اذیت نکن، برو بیرون تا بچه‌ها نیومدن بگیرن لهت کنن”
کای نمیدونست چی بگه، حرفی نداشت بزنه حق با این پسر بود ولی قرار هم نبود کوتاه بیاد، پای زندگیش در میون بود برای همین سمت صندلی که حالا لوهان روش نشسته بود و داشت آرایش زنونه اش رو پاک میکرد رفت، صندلی رو چرخوند تا با هم روبرو بشن “میدونم کاری که کردم خیلی اذیتت کرده ولی خواهش میکنم فقط یه فرصت بهم بده هرکاری بگی میکنم، هرکاری تا منو ببخشی” کم مونده بود اشکش در بیاد اگه تا 14 ام فوریه یعنی 16 روز دیگه این پسر از خر شیطون پایین نمی‌امد کای باید با زندگیش خداحافظی میکرد
لوهان پَدِ توی دستش رو روی میز انداخت و شال گردن و کتش رو برداشت، همین که خواست از در بیرون بره کای تصمیم گرفت برای اخرین بار توی اون شب شانسشو امتحان کنه “خواهش میکنم!” حتی خودشم نفهمید چی شد، شاید غم توی صداش یا شاید صداقتی که میشد توی نگاهش دید باعث شد لوهان همونجا بایسته و یه جمله بگه که دنیای کای رو زیر و رو کنه “فردا 6 صبح ورودی شمالی مترو گانگنام باش حتی 1 دقیقه دیر کنی رفتم”
دلیل این قرار رو نمیدونست ولی بلافاصله قبول کرد و بعد با قلبی که از استرس داشت محکم میکوبید، کف اتاق پرو کارکنان نشست، نفهمید چقدر اونجا بود فقط فهمید وقتی از اون اتاق بیرون امد که روبی از پشت در صداش زد و ازش خواست زودتر بره بیرون
همین که از کلاب بیرون امدن روبی معطل نکرد “خب؟” کای که هنوز داشت به دلیل قرار فردا فکر میکرد با گیجی گفت “خب؟!” چهره روبی توی هم جمع شد و همین که امد یه دونه بزنه پشت گردنه پسره کنارش اینبار کای مچشو گرفت و نذاشت “تو چرا اینقد منو میزنی؟ خب مثل آدمیزاد بگو خب چی؟”
“تو یا واقعا خنگی یا میخوای منو حرص بدی، نرفتی که ازش خواستگاری کنی! رفتی ازش معذرت بخوای خب نتیجه؟” کای هوفی کرد و اتفاقات افتاده رو توی مسیر برگشت به آپارتمانش برای روبی تعریف کرد
همین که سوار آسانسور شدن کای با دیدن چهره روبی توی آینه اینبار اصلا نترسید چهره روبی اصلا به وحشتناکی دفعات قبل نبود، هر اشتباهی که اون جبران کرده بود بخش از زخمای روح روبی رو تسکین داده بود حالا توی آینه تقریبا همون دختری رو میدید که روبروش بود فقط با یه سوختگی عمیق روی گونه سمت چپش که البته به خودی خود ترسناک بود ولی نسبت به زامبی 3 ماه پیش فوق‌العاده زیبا به نظر میومد، آینه تنها چیزی بود که به کای یادآوری میکرد اشتباهاتش چه تاثیری نه تنها روی اطرافیانش بلکه روی روح خودش گذاشته، انعکاس روبی توی آینه انعکاسی از روح زخمی خودش بود
————————————————
توی خواب داشت رانندگی میکرد تا خودش رو برسونه به ایستگاه مترو، فقط 6 دقیقه دیگه وقت داشت، حتی نمیدونست چی پوشیده وقتی بیدار شده بود فقط 40 دقیقه وقت مونده بود که خودش رو بروسونه سر قرار.
ماشین رو توی اولین جای پارک خالی گذاشت و با سرعت سمت ورودی ایستگاه دوید، از دور دیدش، خودش بود که تکیه اش رو از دیوار گرفت و سمتش امد.
با بی ‌تفاوتی به کای که نفس نفس میزد نگاه کرد “دیگه داشتم میرفتم” و پشتش رو بهش کرد ولی دستش رو به نشانه دنبالم بیا بالا اورد، کای هم مثل یه توله سگ حرف گوش کن دنبال لو راه افتاد.
لوهان ساکت بود هر از گاهی از توی کیف روی دوشش برگه‌هایی بیرون میاورد و به دیوار میچسبوند، تقریبا 1 ساعت توی سکوت گذشت تا بلاخره لوهان سمتش برگشت “خب، پس واقعا میخوای ببخشمت؟ جالبه؟ فکر نمیکردم یه روز کیم کای، عزیز کرده خانواده کیم انقدر بخشش من براش مهم بشه که 1 ساعت دنبالم راه بیوفته اما باید همین حالا بگم به همین راحتی نیست” چشما و لحن لوهان خیلی اروم بود مثل کسی میموند که اصلا براش مهم نیست، شایدم اصلا براش مهم نبود
مغز کای داشت بهم میریخت منظورش از به این راحتی نیست چی بود خیلی آروم و با صدایی که سعی میکرد نشونه ای از استرس توش نباشه گفت “هرکاری لازم باشه میکنم” و منتظر موند تا لوهان بهش جواب بده ولی لوهان بجای جواب فقط چند لحظه نگاش کرد و بعد روشو ازش برگردوند “من کار دارم اگه میخوای بشنوی دنبالم بیا”
تا حدود ساعت 10:30 صبح اونا به دوتا شرکت دیگه رفتن و لوهان دو سری پوستر دیگه تحویل گرفت و چسبوند و بعد از اون بدون حتی یه ذره استراحت سمت محل کار بعدیش که یه رستوران بود راه افتاد، تمام اون روز کای فقط با خودش درگیر بود که این پسر چی ممکنه ازش بخواد، چه شرطی ممکنه بذاره ولی ذهنش به جایی قد نداد، همونجوری اونجا روی صندلی نشست و لباس عوض کردن لوهان رو تماشا کرد، واقعا برای یه پسر بدن ظریفی داشت و با دست و پایی که مثل دخترا تمیز شده بودن مردم حق داشتن اونو با دختر اشتباه بگیرن
لوهان لباس گارسونیش رو پوشید و سمت کای که هنوز به جایی که اون ایستاده بود خیره مونده بود رفت و جلو صورتش بشکنی زد “اوی؟ خوب گوش کن چون فقط 1 بار بهت میگم وقت تکرار و گیج بازی هم ندارم… شرط من برای بخشیدنت خیلی ساده اس از فردا به مدت دو هفته یعنی 14 روز که اینم یعنی تا 13 فوریه جای من زندگی کن، اگه تونستی تا اخرش دووم بیاری میبخشمت وگرنه میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی” با چهره گیجی که جلو چشمش میدید نفس خیلی عمیقی کشید و روبروی کای نشست “ببین توی این 14 روز همون زندگی رو میکنی که من توی این 7 سال کردم، با خانواده ات فقط توی شرایط خاص تماس میگیری، دوست دختر و دوس پسرات که میدونم کمم نیستن تعطیل، رفیق بازی و پارتی تعطیل، آپارتمان مجلل و غذاهای لوکس تعطیل، بیکاری تعطیل، اون کارتای رنگارنگ اعتباری هم از دم تعطیل”
میشد از چهره کای خوند که هنگ کرده، یکی از این شروط برای سخت کردن زندگی نازه پرورده خانم کیم بس بود و حالا همش با هم؟
لوهان از جاش بلند شد “تا پایان شیفت کاری من یعنی تا ساعت 5 وقت داری فکر کنی و تصمیم بگیری اگه خواستی اینکارو بکنی با خانواده و دوستا و هرکی ممکنه تو این مدت بخواد باهات تماس بگیره تماس میگیری میگی 14 روز نمیتونی باهاشون صحبت کنی، خودت یه بهانه میتراشی و اینجا میمونی تا من بیام ولی اگه نه میتونی خیلی راحت از اون در بری بیرون”
—————————————————-
بلاخره تصمیم گرفت 14 روز توی جهنم بهتر از مرگ و زندگی دائم توش بود، با خانواده اش تماس گرفت، کله دوس دختر و دوس پسراشو پیچوند و بلاخره برای 14 روز با دنیای قشنگش خداحافظی کرد
روی صندلی پشت ردیف کمد‌ها خوابش برده بود که لوهان وارد شد و از صدای در از خواب پرید، از همونجا حالت صورت لوهان رو دید که توی هم رفت و صداش رو به وضح شنید “میدونستم” از جاش بلند شد و از پشت کمد‌ها بیرون امد و جلوی لوهان که سعی داشت تک پوشش رو تن کنه ایستاد “چی رو میدونستی؟” لوهان اون لحظه سرش توی یقه بلوز بود و امدنش رو ندیده بود برای همین هل شد و عقب عقب رفت و محکم خورد زمین
“آخ مگه مریضی نمیبینی دارم لباس عوض میکنم؟” کای پشت سرشو خاروند و عذرخواهی کرد لوهان از زمین بلند شد و روبروش ایستاد با نگاه مشکوکی بهش خیره شد “مطمئنی سالمی؟ نکنه دکتر بهت گفته 1 ماه دیگه میمیری که انقد عوض شدی؟ قبلا حتی نمیدونستی این لغت چطور هجی میشه” کای اخم کرد، اون خیلی کمتر از 1 ماه وقت داشت میخواست دقیق باشه از 16 روز یه نصفه روز کمتر
—————————————————
به خونه یا دقیقتر بگیم اتاق لوهان نقل مکان کرد این یکی از شروط بود، اتاقی که برای استفاده از حموم و دستشوییش هم باید با لوهان هماهنگ میشد، روز‌ها همراه با لوهان به صورت روزمزد سر کار میرفت، در اصل نصف کارای لوهان رو انجام میداد و تمام درآمدش رو به لوهان برای جای خواب و خورد و خوراک میداد، حالا میدونست زندگی چقدر این بیرون سخته، بیدار شدن اونم 5 صبح برای سر کار رفتن؟ خدای من کای زودتر از ساعت 9 اگه بیدار میشد فقط و فقط بخاطر سردرد مستی یا دستشویی رفتن بود نه چیز دیگه و حالا برای چسبوندن کاغذ به دیوارای شهر باید اون وقت روز از خواب بیدار میشد، حتی کوچکترین اشتباهش با غرغر و سرزنش و مسخره شدن توسط لوهان همراه بود، حتی توی خوابم نمیدید این پسره فرشته رو همچین دیو 3 سری باشه، ولی درسش رو وقتی 24 ساعت کامل بخاطر شکستن قانون تماس با دوستان گرسنگی کشید خوب یاد گرفت، یکی از سخت ترین کارایی که انجام داد کار کردن روز‌ 3 شنبه توی کلاب بود.
سه شنبه شبا کلاب و بار فقط به ه.م.ج.ن.س.گ.ر.ا ها سرویس میداد، اون شب پر میشد از مردایی که با چشمشون دنبال شکار بودن و کای با اون استیل فوق‌العاده جذاب، پوست برنزه و قد بلند، توی اون لباس مشکی خیلی جلب توجه میکرد و طعمه دندون گیری به نظر میومد
درسته که برای کای دختر و پسر فرقی نمیکرد و از اون نظر به هر دو طرف کشش داشت ولی مطمئنا نه اینکه بخواد با هرکسی که از راه رسید و همش 50 دلار ته جیبش بود بخوابه اونم نه تاپ بلکه بخواد زیر باشه، بعد از اینکه نزدیک بود فَک یکی از اون مردا رو بخاطر کم نشدن روش و دست بردن به جاهایی که نباید، بشکنه آقای lee، رئیس کلاب مجبورش کرد بجای سرویس دادن داخل کلاب بره بیرون و دم در مراقب دخترا و لوهان باشه
تنها روز هفته که لوهان اجازه داشت مثل پسر لباس بپوشه و کنار دخترای دم در پوستر پخش کنه همین روز بود، با وجود نگاهی که نمیتونست از لوهان بگیره که سعی داشت توجه مردای جوون رو جلب کنه تا وارد کلاب بشن براش سخت بود حواسش به اطراف باشه تا کسی مزاحم دخترا نشه
حتی اوایل اون 3 شنبه شب هم به بدی عذاب توی خونه نبود، کای باید تمام روز و البته شب رو با پسری میگذروند که روز به روز به نظرش جذاب‌تر میشد، مخصوصا وقتی فقط با تی‌شرت و بدون هیچ شلواری یا فقط با یه شلوار گرم بدون هیچ بلوزی توی خونه میچرخید بدجوری کای رو اذیت میکرد
چندباری کای نزدیک بود قولشو بشکنه و برای خرید غذا از کارتش استفاده کنه چون واقعا به گرسنگی عادت نداشت ولی خوشبختانه همه اون موارد پشت دستی های سنگین روبی جلوش رو میگرفت
اون سه شنبه شب نه تنها بخاطر خودش بلکه یک بارم بخاطر لوهان هم دردسر درست کرد و بخاطرش حتی لوهان نزدیک بود اخراج بشه
فلش بک 3 شنبه شب
مرد جوونی سمت کلاب امد، دخترا همین که از دور دیدنش به لوهان اشاره کردن و شروع کردن به پچ پچ ولی لوهان کاری نکرد و سعی کرد خودش رو مشغول نشون بده از پچ پچ دخترا خیلی چیزا متوجه شد اسم مرد رو نفهمید ولی فهمید صاحب یه استریپ تیتس* معروفه و حتی شایعاتی دربارش هست که س.ک.س بار هم در کنار سالنش داره
مرد بی‌تفاوت به بقیه سمت لوهان رفت و خیلی راحت دستش رو روی کمرش گذاشت، کای بعد از شنیدن اون حرفا یه جور حس بد داشت یه نگرانی عجیب، یه چیزی میگفت نذار اون مردک بهش دست بزنه
از جایی که به در تکیه داده بود جدا شد و پشت سر اونا رفت وقتی به اندازه کافی نزدیک شد جملات اون مرد رو خیلی دقیق میشنید “هی لو…. واقعا چرا باید با این صورت قشنگت اینجا توی سرما وایسی و التماس کنی یکی وارد این کلاب درجه 3 بشه وقتی میتونی روی استیج من بدرخشی؟” کای به وضح اخم لوهان رو میدید و اینکه اصلا علاقه ای به نزدیک بودن به این مرد نداره ولی هنوز مطمئن نبود باید چیکار بکنه، مرد دست لوهان رو گرفت “این دستا برای پخش کردن این کاغذا زیادی خوبن، میدونی که میتونی ازشون استفاده خیلی بهتری بکنی هان؟” و دست لوهان رو خیلی ریلکس سمت پایین‌تنه خودش کشید، انگار که نه انگار وسط خیابون ایستاده باشن و چند ده جفت نگاهشون فقط روی اوناس
لوهان دستش رو محکم نگه داشت تا با بدن مردن تماس پیدا نکنه و خیلی جدی و با یه نیشخند گفت “قبلا چندبار بهت گفتم ولی انقدر احمقی که نمیفهمی چی میگم پولی که با عرق ریختن اینجا به دست میارم حداقل بوی گند تو و اون سالن مزخرفتو نمیده” همین که لوهان دستشو محکم از دست مرد بیرون کشید مرد دوباره به بازوش چنگ زد اما اینبار کای بدون حتی یه لحظه فکر کرد مچش رو گرفت و عقب کشید “کری یا خودت رو به کری زدی؟ خیلی محترمانه بهت گفت هِرررری”
مرد سعی کرد دست کای رو پس بزنه ولی نتونست برای همین شروع به تهدید کرد “ببین بچه تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن وگرنه کاری میکنم از نون خوردن بیوفتی” کای خنده تمسخر آمیزی کرد و از توی جیبش همه انعامی که اونشب گرفته بود و اصلا پول کمی هم نبود بیرون کشید و توی صورت مرد ریخت “منو با این تهدید میکنی؟ هه اینا برای من به اندازه تو ارزش دارن، یعنی هیچی، فقط یه بار دیگه دور و برش بپلک ببین چطوری میدم ادمام خودتو سالنتو یه جا اتیش بزنن” مرد عصبانی بود ولی میشد دید کمی ترسید، به سختی دستش رو از مشت کای بیرون اورد “میبینم که برای خودت یه دوس پسر پولدار پیدا کردی، پس بگو چرا….” با چشم غره کای جمله اش رو نصفه رها کرد و سمت دیگه خیابون رفت
همین که از رفتن مرد مطمئن شد، لوهان رو چرخوند “خوبی؟” لوهان اخمی کرد و محکم زد توی سرش “کم دردسر دارم تو هم بهش اضافه کن، اینا رو چرا ریختی زمین” لوهان مثل کسی که از هیچی خبر نداشت حرف میزد، کای تو همین چند روز متوجه شده بود لو دوست نداره ازش تشکر کنه حتی اگه نجاتش داده باشه “به من خیره شدی؟ جمعشون کن، 1 دلارش کم باشه کشتمت” کای با یه لبخند مسخره روی زمین نشست و پولایی که توی صورت مرد پرت کرده بود جمع کرد و توی جیبش گذاشت، تمام مدت دخترای دم در با حسرت به لوهان نگاه میکردن توی این 9 شبی که کای اونجا کار میکرد تقریبا همه یه بار با دیدن چهره یا لبخندش دلشون لرزیده بود و اینکه میدیدن انقدر به لوهان نزدیکه باعث حسادتشون میشد
پایان فلش بک
بعد از رسیدن خبر دعوای لفظی کای، مدیر lee انقدر عصبانی بود که میخواست هم کای و هم لوهان که اونو اونجا اورده اخراج کنه ولی بعد که متوجه شد دعوا با کی بوده فورا متوجه شد دعوا میتونه سر چی بوده باشه و با یه اخطار کوچیک تمومش کرد
————————————————
فقط 2 رو دیگه تا پایان قرارشون با لوهان مونده بود و کای نمیدونست واقعا اخرش چی میشه، لوهان هیچ وقت علامتی از رضایت نشون نمیداد ولی خب همینکه اونو بیرون پرت نکرده بود نشونه خوبی بود، از همون شب که بخاطر لوهان با اون مرد دعوا کرده بود دیگه روبی رو ندیده بود، روبی حتی به صورت ذهنی هم بهش سر نزده بود تا چکش کنه و این براش خیلی عجیب بود
اون شب بلاخره تونست لوهان رو راضی کنه بخاطر سردی هوا یه نوشیدنی گرم کننده البته از نوع الکلیش توی خونه داشته باشن، لوهان به شدت با نوشیدن الکل مخالف بود و میگفت دوست نداره از کنترل خارج بشه ولی کای انقدر التماس کرد تا لو رضایت داد
اون شب خیلی چیزا عوض شد، کای ظرفیت بالایی توی خوردن الکل نداشت و خیلی راحت مست میشد و خوردن 5 تا بطری آبجو حتی با وجود درصد کم الکلش نسبت به بقیه مشروبا اصلا فکر درستی به نظر نمیرسید. لوهان که از رفتارای فوق بچگانه کای خنده اش گرفته بود، تصمیم گرفت جلوش رو نگیره و اون شب رو با خندیدن به کای یکم شاد باشه
کای توی مستی حرفای عجیبی میزد “میدونی…. از اولش خیلی دلم میخواست بهت بگم…. اولش… واقعا برای… این…نبود که برام مهم باشه…. بخششت جونمو نجات میداد…هوم لو… تو بودی… برای نجات جونت… اینکارو نمیکردی؟…. ولی… هه…بعدش… واقعا…ههه واقعا میخواستم… ببخشیم… دلم نمی…خواد کسی که دوستش… دارم ازم… بدش بیاد… روبی…گفت اگه اون نبخشتت… این 90روز بدبختیت… دود میشه میره… هوا… عع…. ولی… میدونم خیلی اذیت شدی… حالا اگه نمیخوای…ب بخشی عب نداره… میمرم…” لوهان نمیدونست چی میشنوه اولش خنده اش گرفت ولی اسم روبی، مرگ بخاطر بخشیده نشدن اینا رو یه جایی شنیده بود، گوشی کای رو که توقیف کرده بود برداشت و توی اینترنت دنبال یه رابطه گشت و پیداش کرد، فکر میکرد چیزایی که مادربزرگش براش از روبی، الهه زندگی، گفته فقط افسانه اس، ولی کای توی مستی دروغ نمیگفت، حرفاش مثل توهم بود ولی لوهان نمیدونست چرا باور کرده، شاید بخاطر جمله خاصی که تو حرفای کای شنیده بود
کای رو میز نیمه بیهوش بود و هنوز داشت همون حرفا رو زمزمه میکرد، لوهان تشک کای رو کنار همون میز انداخت و سعی کرد کای رو روش بخوابونه ولی دست آخر خودش توی بغل کای گیر افتاد، به چهره مردی که حالا مرتب داشت دوستت دارم رو زمزمه میکرد خیره شد و لبخند زد “اگه بخاطر بخشش من موندی، معذرت میخوام که اذیت شدی، من خیلی وقته بخشیدمت، شاید از خودخواهیم اینجا نگهت داشتم، شاید منم باید مجازات بشم که نمیخواستم بری ولی دیگه مجبور نیستی حالا راحت بخواب”
———————————
فردا صبح برعکس هر روز کای با لگدهای لوهان از خواب بیدار نشد بلکه با بوی خوش صبحونه از خواب بیدار شد، چشماش رو که باز کرد نور سردردش رو تشدید کرد، با چشمای نیمه باز دنبال لوهان گشت.
جلوی گاز پیداش کرد از جاش بلند شد تلوتلو خورون خودشو بهش رسوند “هی چرا بیدارم نکردی؟ کمک میکردم” از روز ورودش به خونه وظیفه درست کردن صبحونه باهاش بود و این یکم عجیب بود که لوهان داشت صبحونه درست میکرد، شاید از غذاهای فضایی کای خسته شده بود
لوهان خیلی سرد و بی‌تفاوت گفت “خواستم روز آخری که توی این خونه ای یه خاطره خوب برات بمونه” خواب کاملا از سر کای پرید بود با تعجب به لوهان که سوپ رو روی میز میذاشت نگاه کرد “یعنی چی آخرین روز؟ از قرارمون 2 روز مونده که؟”
لوهان بی توجه به کایِ سر پا، جلوی میز کوچیک صبحونه نشست “نظرم عوض شد، قرارمون 14 روز بود تا ببخشمت الان میخوام تمومش کنم بخشیدمت میتونی بری پی کارت” گفتن این حرفا برای لوهان سخت بود ولی نمیخواست کای اونجا بمونه و زندگی رو برای جفتشون سختتر کنه باید کای مطمئن میشد لوهان میخواد اون بره “تو همین 12 روز به اندازه کافی خرابکاری کردی، قرارمون یه بخشش از ته دل بود منم بخشیدمت صبحونتو که خوردی وسایلتو گذاشتم توی اون کیف میتونی برداری برگردی به آپارتمانت”
کای گیج شده بود، این چیزی بود که براش اینجا امده بود ولی چیزی نبود که بخاطرش مونده بود، لوهان با همه سردی و سختیش با همه طعنه ها و کنایه هاش بازم دوست داشتنی بود و کای نمیتونست اینو ندیده بگیره اما اگه اون اینو میخواست نمیتونست با موندنش برنجونتش
——————————–
توی قلبش یه چیزی جاش خالی بود توی این دو روز حس خلا بدی داشت، حتی بدون اینکه بخواد صبح‌ها 5 صبح از خواب میپرید و خودشو توی آپارتمان بزرگش تنها پیدا میکرد
2روز گذشته بود و کای حتی جرات نکرد از لوهان خبر بگیره، امروز 14 فوریه بود روز معروف ولنتاین و کای برعکس هر سال تنها و بی هدف تو خونه نشسته بود، همیشه از دو هفته قبل برای این روز برنامه ریزی‌های زیادی میکرد تا بتونه با تک تکشون وقت بگذرونه ولی حالا تنها کسی که دوست داشت اون روز رو باهاش باشه کسی بود که اونو نمیخواست
سرشو با حرص خاروند و روی کاناپه ولو شد 2 ساعتی بود بیدار شده بود و ساعت هنوز 7 هم نبود، چشماش رو بست تا به این 100 روز فکر کنه درسته 100 روزی که روبی بهش هدیه داد تا یاد بگیره زندگی خیلی بزرگتر از چیزیه که اون برای خودش ساخته و 14 روزِ اخرش بهترین قسمت این هدیه بود درسته که با درد تموم شده بود ولی این 12 روز خیلی چیزا بهش یاد داد اگه توی اون 80 روز یاد گرفته بود تصمیمات هرکسی چه تاثیری روی زندگی بقیه دارن توی اون 12 روز یاد گرفته بود دنیا چقدر میتونه متفاوت دیده بشه اگر نوع نگاهشو عوض کنه، چیزای بی ارزش میتونن با ارزش و جالب باشن، کسایی که روزی بی تفاوت از کنارشون رد میشد میتونستن بهترین دوستاش باشن و اون همه عمرش بی‌اعتنا از کنارشون رد شده بود، کای ناراحت بود، به لوهان فکر میکرد و هر از گاهی هم بهش بد و بی‌راه میگفت که نذاشت بیشتر اونجا بمونه ولی هربار یادش میومد خیلی چیزا رو از لوهان پنهان کرده و اونجا مونده از خودش خجالت میکشید
با ضربه محکمی به پیشونیش از چُرتش پرید، همین که چشمش رو باز کرد روبی رو جلو خودش دید “انقد فک نکن پسر جوون گچ تو سرت ترک برمیداره ها”
کای با عصبانیت روی مبل نشست دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و جای ضربه رو میمالید “کجا بودی؟ اینهمه وقت کجا غیبت زد آخه؟ کلی راهنمایی لازم داشتم ولی نبودی” ناخواسته چشمش به چهره روبی توی شیشه میز افتاد، صورتش بدون اون زخم از همشه قشنگتر بود
روبی زد زیر خنده “خب از روزی که بخشیده شدی دیگه نیاز نبود کنارت باشم الانم امدم پایان دوره 100 روزه رو تبریک بگم و هورااااااا تو آزادی” روبی مثل دختر بچه ها دست میزد و این باعث میشد کای به عقل خودش بخاطر ترسیدن از این موجود بامزه شک کنه
“ولی تو خیلی قبل‌تر از اونروز رفتی و دیگه نیومدی اونو چی داری بگی؟” کای دست به سینه و با حالت حق به جانب منتظر جواب موند
روبی سرش رو با تاسف تکون داد “خب خنگول خان وقتی میگم از روزی که بخشیده شدی منظورم دقیقا روزیه که از ته دلش بخشیدت، همون شب که جلو کلاب با اون مردک دعوا کردی، همون شبی که با خودش صادق شد و قبول کرد شاید دوستت داره، همون شب از ته دل بخشیده بودت”
کای دیگه به ادامه جملات پر از طعنه روبی دقت نکرد فقط یاده یه چیزی افتاد، امروز ولنتاین بود لوهان یه چیز عجیب برای ولنتاینش میخواست
چند شب قبل از برگشتش به خونه توی بار بحث کادو ولنتاین بود و لو فقط یه چیز خواست “من فقط میخوام ولنتاین امسال تنها نباشم همین”
نفهمید چطوری لباس پوشید و از خونه زد بیرون، امروز 3شنبه بود شیفت کاری لوهان چند ساعت دیگه توی رستوران شروع میشد ولی کلی کار بود که باید انجام میداد، واقعا مونده بود باید برای لوهان چیکار بکنه، خیلی کارای رومانتیک بلد بود بیشترشون رو تا الان چندین بار برای دخترا و پسرایی که ولنتاین رو باهاشون گذرونده بود انجام داده بود ولی لوهان خاص بود، تک بود پس ولنتاینشم باید تک میبود
توی ماشین 1 ساعت فکر کرد تا تصمیم بگیره، با اینکه مدت کمی با لوهان زندگی کرده بود ولی خیلی چیزا دربارش یاد گرفته بود، اینکه از هدر دادن پول بدش میاد، اینکه از چیزای خیلی توی چشم و براق خوشش نمیاد و وقتی یکی رو با چیزای خیلی لوکس میدید به نظرش اصلا جذاب نمی‌امد
اول از همه رفت به فروشگاه جواهر فروشی که معمولا خانواده اش ازش خرید میکردن، شاید یکم زیادی برای طبع لوهان لوکس بود ولی اون تنها کسی بود که کای میخواست از اینجا براش هدیه بگیره، بعد از کلی گشتن و رد کردن بیشتر از 1دوجین حلقه مختلف پیداش کرد یه حلقه شیک، ساده و خاص درست مثل لوهان ولی هنوز کلی کار داشت اثر انگشتش رو برای تزئین ثبت کرد و جمله موردنظرشو برای توی حلقه نوشت، کاری که اون میخواست باید حداقل 3 روز قبل برای انجام فرستاده میشد مخصوصا این موقع سال که این فروشگاه به شدت شلوغ بود، 3 ساعت، فقط 3 ساعت بهشون وقت داد تا حلقه رو اماده کنن یا کای کلا بیخیال فروشگاهشون میشد و اونام ترجیح دادن مشتری همیشه نقدشون رو راضی نگه دارن حتی به قیمت تاخیر توی کار بقیه
دومین قدم پیدا کردن یه عروسک خوب بود، وقتی که همه توی فروشگاه دنبال خرسای عروسکی بامزه و بغلی بود کای فروشگاها رو برای پیدا کرد چیزی که میخواست زیر پا گذاشت تا دست اخر توی یه فروشگاه کوچیک عروسک های دست ساز پیداش کرد، دقیقا شکل خوده لوهان بود، دوست داشتنی، تک و البته ریزه میزه، عروسک رو خرید و برگشت به فروشگاه جواهرات، حلقه عزیزشو تحویل گرفت و سمت آخرین قسمت نقشه رفت
اصلا نمیدونست داره چیکار میکنه، لوهان هیچ وقت بهش نگفته بود دوستش داره و البته اونجوری انداخته بودش بیرون ولی کای میخواست به مادرش اعتماد کنه، روبی از مادری که به دنیاش آورده بود هم بهش نزدکتر بود، کای روحشو از روبی داشت پس نمیتونست باورش نداشته باشه
به گلفروشی مورد علاقه اش زنگ زد و با مسئولش هماهنگ کرد، زن بیچاره مجبور شد وقت نهارش رو برای سفارش کای صرف کنه، کای توی گل سلیقه عجیبی داشت و هر گلی رو نمیپذیرفت ولی این‌ یکی از همیشه عجیبتر بود “میخوام خیلی خاص باشه، باشه هیمی؟ ببین اون پسر معمولی نیست، هرچیزی راضیش نمیکنه، خیلی سخت گیره و اگه چیزی باب میلش نباشه میگیره تا میخوری میزنتت، از چیزای شلوغ و عجیب غریب بدش میاد، چیزای ساده رو ترجیح میده، غافلگیرم کن باشه؟” هیمی دقیقا سلیقه کای رو میشناخت و با چیزایی که پشت تلفن شنیده بود چندتا نکته رو مد نظر قرار داد 1. این ادم خیلی برای کیم کای خاصه پس بهتره دقت کنه 2.این آدم یه روح وحشی و آزاد داره پس گلای وحشی بهترینن 3. از چیزای شلوغ بدش میاد پس یه دسته گل ساده در عین حال جذاب و در آخر 4. اون یه پسره پس دسته گل بنفش* بهترینه
—————————————-
هوا تاریک شده بود و کای برای 1000 امین بار هدیه هاش رو چک کرد

دست گل: چک

حلقه: اونم چک

البته عروسک خوشکلش

حلقه رو توی شاخ عروسک انداخت و مطمئن شد گیر کرده و بعد با یه نفس عمیق از ماشین پیاده شد، لوهان با لباسای پسرونه دم در کلاب داشت مردای جوون رو متقاعد میکرد برن داخل
همین که کای با دسته گل قشنگی توی دستش از دور دیده شد دخترا با شور شروع کردن باهم سروصدا کردن، کای با لبخند سری تکون داد و از کنارشون رد شد
دقیقا جلو لوهان ایستاد، لوهان بی تفاوت نگاهی به سر و وضعش انداخت ولی همین که امد حرفی بزنه کای دسته گل رو سمتش گرفت “میدونم ولنتاین امسالت بازم بخاطر خنگیه من تنها گذشت ولی اگه اینو قبول کنی قول میدم سال بعد و سال بعدش و همه سا‌لای بعدترش نذارم تنها بمونی” لوهان به دسته گلی که با احترام جلوش گرفته شده بود خیره شد “چی داری برا خودت ور ور میکنی؟”
کای خوب میدونست لوهان آدمی نیست که راحت به دست بیاد ولی خودشم ادمی نبود که کوتاه بیاد برای همین با پررویی گفت “دارم خیلی رسمی ازت میخوام دوست پسرم باشی قبول میکنی؟” با صدای سوت پسرا و چندتایی دختر که برای دیدن این صحنه ایستاده بودن لوهان خواست یه تیکه اساسی به کای بندازه ولی باز کای پررویی کرد “میدونم الان یه چیزی میخوای بگی با خاک کف یکسان شم ولی هم من هم تو هردومون میدونیم چی میخوایم پس یه فرصت دیگه بهم بده، اولین فرصتی که به جفتمون دادی نتیجه اش شد آزادی من واقعا کنجکاو نیستی نتیجه این یکی رو بدونی؟” این مطمئنا رومانتیک ترین درخواست دوستی توی روز ولنتاین نبود ولی یکی از موفقیت آمیزها بود چون لوهان با یه نگاه برزخی گل رو از توی دست کای قاپید و خواست به کسایی که اونجا ایستاده بودن چیزی بگه ولی بازم توسط اون موجود پررو متوقف شد
لبخند روی صورت کای مثل لبخند برنده مدال طلای المپیک پر از غرور بود، رو به یکی از دخترا کرد “هی می می به رئیس lee بگو حساب کتاب لوهان رو بکنه لوهان فردا میاد وسایلشو میبره” و بدون دادن اجازه اعتراض به لوهان اونو دنبال خودش کشید
همین که هر دوشون توی ماشین قرار گرفتن لوهان محکم توی سرش زد “معلومه چه مرگته؟ همه توی این محله منو میشناسن این چه طرز درخواست کردنه؟ تو ادم نمیشی نه؟ حقت بود میذاشتم بمیری یه جماعتی از شرت راحت شن” کای بدون توجه به غرغرا لوهان از صندلی عقب جعبه متوسطی جلو کشید “ولنتاین مبارک امیدوارم سا‌ل‌های سال با بهترین مرد روی زمین خوشبخت زندگی کنی” کای دوباره برگشته بود به همون کای احمق، لوس و نازپرورده با این تفاوت که اینبار لوس بازی‌هاش اصلا لوهان رو اذیت نمیکرد
یه تای ابروی لوهان بالا رفت و نگاه عاقل اندر سفیهی به کای در جعبه رو باز کرد، همین که گوزن شاخ داره توی جعبه رو دید چشماش برق زد، مطمئن شد اشتباه نکرده کای دقیقا میدونست اون چی دوست داره و از چی بدش میاد، این توی انتخاب گل و هدیه اش کاملا معلوم بود، لبخند زد، لبخندی که کای تا بحال به عمرش از لوهان ندیده بود “ممنون خیلی خوشکله”
کای با غرور و افتخار سرشو بالا گرفت “همه چیزشو دوست داری؟ دقت کن گفتم اگه دوستش نداشته باشی پس میارما” لوهان سری تکون داد و گوزن توی دستشو رو تکون داد خواست بگه خیلی خوشکله ولی متوجه تکون خوردن چیزی پشت گوش گوزن شد، چیزی که توی نگاه اول فکر کرده بود جز تزئینات خوده گوزنه حالا میدید که یه حلقه اس “کای؟ این چیه؟” کای لبخندی زد و حلقه رو از توی شاخ گوزن بیرون کشید “نشونه اینکه تو تو ماله منی و هرکی بهت دست بزنه گردنشو میشکنم” لوهان نمیدونست بخنده یا به چهره پسر بچه روبروش خیره بشه
بعد از اینکه حلقه رو توی انگشت لوهان کرد هر دوتا دستش رو به نشونه درخواست جلو صورت پسر روبروش گرفت “ماله من؟ هدیه ولنتاین من…. حتی فکرشم نکن از زیرش در بری اونم اولین ولنتاین زوجیمون”
لوهان با نگرانی سری تکون داد، مطمئنا چیزی نداشت که به کای بده، کای با خیره شدن به چهره نگران لوهان خنده اش گرفت “د میگم بده، بغل من کو پس؟” با شنیدن کلمه بغل دو زاری لوهان خیلی سریع افتاد و یاده اونشب افتاد کای اونشب گفته بود بغل کسی که از ته قلبت دوستش داری بهترین هدیه اس، همینکه پیشته و دوستت داره بهترینه ولی متاسفانه هنوز کسی رو پیدا نکرده که ازش اونو بخواد، شاید حق با کای بود این بهترین هدیه ولنتاین برای این زوج بود آغوشی که فقط برای دیگری گرم بود نه هیچ کسی دیگه.

—————————————————————————–

استریپ تیتس یه مکانه که روی استیج دخترا و گاها پسرا به صورت بی لباس برای مشتری میرقصن و پول میگیرن، البته یه کار کاملا قانونیه مگر اینکه با س.ک.س بار همراه بشه تحت اون شرایط تجارت سیاه میشه و غیر قانونیه.
رنگ بنفش نماد گ.ی لاوه و معمولا رنگیه که پسر و دختر هر دو میپسندن ترکیبی از زنانگی و لطافت صورتی و مردانگی و استحکام آبی

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست اما نظراتی که فقط برای رسوندن نظرتون بهم هست موردی نداره خوشحال میشم در صورت عدم دسترسی به بخش نظرات فرستاده بشن

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟