هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Night Walk

سلام بچه ها ^^

با یه داستان دو قسمتی اومدم با زوج چانبک

بچه ها خیلی برام مهمه که بخونید و نظرهاتون رو بهم بگید داستان یه کم خاص و متفاوته !

زوج داستان چانبکه امیدوارم لذت ببرید ^^ یه چیزای مهمی هست که میخوام بهتون بگم .

اول اینکه قسمت اول اگه نظر ها بالای هفتاد تا باشه بدون رمز میذارم قسمت بعد رو ، ولی اگه نباشه به کسایی که نظر دادن رمز میدم ، پس لطف کنید یه راه ارتباطی برای رمز بذارید حالا هرچیزی که راحتید . که رمز رو براتون بفرستم^^

………………………………………………………………………………………………….

یه مدتی بود که توی این گروه های مجازی رفته بودم … شب ها وقتی از دانشگاه و گشتن با دوستام برمیگشتم خونه از سر بیکاری چند ساعتی رو توی گروه های لاین با دوستام میگذروندم ! یکی از کسایی که توی گروه بود یه پسر بود که اسمش بیون بکهیون بود که همه اونو بک صدا میزدن … بک خیلی سرزنده بود و همیشه با تیکه های بامزش همه رو دست مینداخت ! البته من تنها کسی بودم که اون هیچ وقت باهاش شوخی نمیکرد . دلیل این کارش رو نمیدونستم …

توی گروه همه عاشق بکی بودن … وقتی نبود همه سراغش رو میگرفتن . برام شده بود یه شخصیت جالب و جذاب دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم هروقت نبود دلم میخواست بیشتر باشه ! وقتایی که چند ساعتی توی چت نبود میرفتم سراغ پروفایلش درسته عکسی از خودش نداشت اما تنها خوندن متن های جالبی که فک کنم خودش مینوشت برام جذاب بود ! عکسی که برای خودش انتخاب کرده بود هم جذابیت خاصی داشت . یه لبخند بود … بکی تو ذهن من یه پسر خوشحال و سرزنده بود که به نظر نمیومد مشکل خاصی داشته باشه توی زندگیش مثلا مثل مشکل من که تنهایی بود … نبودن پدر و مادرم ! 

روز ها میگذشت و من هرروز بیشتر به بکی علاقه پیدا میکردم ، اون روز هم مثل همیشه وقتی رسیدم خونه اولین کاری که بعد از دوش گرفتن و رفتن روی تختم انجام دادم برداشتن گوشیم بود ، سریع رفتم توی گروه ولی برعکس همیشه گروه ساکت بود فقط چند نفری داشتن حرف میزدن … 

چان : چرا خبری از بکی نیست ؟ 

-: پسر خوشحالمون از صبح خبری ازش نیست 

اینو یکی از بچه ها بهم گفت … ینی بکی کجا بود ؟! از اون روزی که میشناختمش معمول نبود که پیداش نشه ، نگرانی عجیبی گرفتم ! سعی کردم بیخیال باشم و به فکر درس های فردای دانشگاهم باشم ولی خب لحظه ای هم فکر بکی از ذهنم بیرون نمیرفت ، پس رفتم پی وی تا بتونم حالش رو بپرسم . سعی کردم ساده ترین و دوستانه ترین جمله رو به کار ببرم 

چان : هی بکی سلام :) معلوم هست کجایی ؟ فقط میخوام باخبر بشم که چرا نیستی بهم خبر بده . 

به چند ثانیه نکشید که بکی جوابم رو داد 

بکی : اوه چان تویی ؟ غافل گیرم کردی ، راستش امروز حالم خوب نبود 

چان : چرا ؟ چیزی شده ؟ 

بکی : نه چیز خاصی نیست 

چان : مریضی ؟ 

دوست داشتم زودتر بفهمم مشکل چیه ، بکی با یه استیکر بهم خندید 

بکی: فقط یه سر درد ساده بود چان 

چان : گفتم شاید با دوست دختره دعوات شده 

بازم بکی خندید انگار حتی وقتی سر درد داشت هم میخندید : من دوست دختر ندارم چان 

چان : خوبه 

“خوبه” کاملا یه واکنش ناخواسته به حرف بکی بود که بعد از فرستادنش پشیمون شدم ، بکی کمی مکث کرد 

بکی : کجاش خوبه ؟ یه چیزایی نذاشت که دوست دختر داشته باشم واگرنه تا الان یدونه خوشگلش رو داشتم 

چان : بک زودتر خوب شو ، شب بخیر 

هم خودم رو هم قطعا بک رو از جوابم شوکه کردم ، من شخصیت بک رو دوست داشتم و بهش علاقه مند شده بودم ، اینجور چیزا تو استایل من نبود هیچ وقت با اینکه پسر تنهایی بودم ولی در حدی نبود که به هرکسی وابسته بشم ولی اینبار واقعا از کنترلم خارج شده بود 

بک : چان اگه ناراحتت کردم ببخشید . شب بخیر 

گوشی رو پرت کردم یه طرف دیگه با همه ی وجودم میخواستم با بک حرف بزنم ولی روم نمیشد ، ینی غرورم اجازه نمیداد. 

فردا وسط کلاس دیگه تحملم تموم شد ته کلاس نشسته بودم به خاطر همین استاد خیلی مشرف نبود ، گوشیم رو بیرون اوردم و به بک پیام دادم 

چان : بک بهتری ؟ سریع تر جوابم رو بده 

بعد از چند دقیقه بک پیغامم رو خوند و سریع بهم جواب داد: سلام چان ، اره خوبم این وقت روز بیکاری ؟ 

چان : نه بکی سر کلاسم دیگه نتونستم تحمل کنم باید زود میفهمیدم خوبی یا نه 

بک : من خوبم چان امشب میام گروه و باهاتون حرف میزنم ، حالا برو و تمرکز کن روی درست بای بای 

چان : هی بکی … 

ولی بک میخوند و جواب نمیداد وسط کلاس بلند شدم و زدم و بیرون : بک جوابم رو بده من کلاسم رو ول کردم 

بازم میخوند و جواب نمیداد داشتم خل میشدم خندیدم سریع وسط حیاط از خودم سلفی گرفتم و براش فرستادم

چان : بک ببین سر کلاس نیستم اگه جوابم رو ندی کار های بدتری هم میکنم 

بک : اومو چانی چرا از کلاس بیرون اومدی ؟ میتونستیم بعد از کلاس حرف بزنیم 

چان : ولی من دلم میخواست همین الان باهات حرف بزنم 

بک : باید جریمه بشی برای این کارت 

چان: هر جریمه ای که تو بگی بک 

بک خندید : یه سلفی دیگه برام بگیر و بفرست 

سریع یه سلفی دیگه گرفتم سعی کردم خیلی خوشتیپ به نظر برسم و براش فرستادم 

بک : وااووو گوشات خیلی گندست چان 

واقعا یهو خوردم تو ذوقم لعنت بهت بکی ینی جور دیگه ای نمیتونستی حرف بزنی ، انتظار داشتم بگه واووو چشمای خیلی نازی داری ولی خب یه جواب دیگه گرفته بودم … انقدر خورده بود توی حالم که کمی طول کشید تا جواب بدم بک دوباره حرف زد 

بک : هوووم به نظر قدت بلند میاد چان ، همینطور چشم های خوشگلی داری ^^ 

خندیدم این همون چیزی بود که میخواستم بگه ایندفه انقد ذوق زده بودم که بازم طول کشید تا بتونم جواب بدم 

بک : نکنه حالا که ازت تعریف کردم برگشتی سر کلاس و داری به درس توجه میکنی 

خندیدم: نه بک دارم با این همه جذابیتم دست و پنجه نرم میکنم و دخترا رو از خودم دور میکنم 

بک : پس بهتره بری و مشغول باشی چان شب باهات حرف میزنم ! 

فقط از ترس آبروم وسط حیاط دانشگاه نمیرقصیدم ، اینکه بک اینجوری حسودی کرده بود رو دوست داشتم . 

روز ها میگذشت منو بکی هرروز باهم حرف میزدیم بیشتر که میگذشت هر روز یک بار شد هرروز دوبار و بعد از اون منو بک هر لحظه باهم حرف میزدیم ، هر لحظه باید میفهمیدم کجاست داره چیکار میکنه ، اگه بهم جواب نمیداد فکر میکردم دارم دیوونه میشم … قبل از خواب باید بهم شب بخیر میگفت تا خوابم ببره و صبح هم وقتی بیدار میشدم بک سحرخیز بهم صبح بخیر گفته بود . 

…………………………

 چان : بک میخوام عکست رو ببینم 

بکی : میشه دست برداری چانی سه روزه گیر دادی ، فک نمیکنی شنیدن صدام کافی باشه ؟ 

چان : نه بک میخوام عکست رو ببینم ، فقط اینجا برای من بفرستش 

بک : پس میذارم روی پروفایلم ببینش 

چان : بک میخوای منو عصبانی کنی ؟ گفتم میخوام فقط خودم ببینمت فقط من بفرست اینجا بکی 

بکی عکسش رو برام فرستاد و از اون موقع روز و شب من شد نگاه کردن عکس بک ، تمام جزئیات صورتش رو دوست داشتم 

 موهای فندقی روشنش عاشقشون بودم … لبای ریزش ، چشم های نازش که بعضی وقت ها خط چشم میکشید و از خودش برام عکس میگرفت . نمیتونستم إنکار کنم که دوست داشتم بب.وسمش دلم میخواست زودتر ببینمش . 

………………………….

چان : بک تمام طول کلاس رو عکست رو تماشا میکردم ~_~ 

بک : چان بهت گفتم لطفا سر کلاس منو فراموش کن -___- 

چان : نمیتونم بک دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی وقتی تو جوابم رو نمیدی ترجیح میدم عکست رو نگاه کنم 

بک : خیلی خب چان میدونم نمیتونم کنترلت کنم ! 

چان : بکی ؟ بکهیون … 

بک : هوم ؟ 

چان :تنها چیزی که الان میخوام اینه که کنارم باشی 

بک : منم دلم میخواد کنارت باشم مخصوصا امروز که کمی حالم خوب نیست دلم میخواد بغلت کنم چان 

چان : بیا فکر کنیم توی بغل منی من اون موهای نازت رو نوازش میکنم خوبه ؟ 

بکی فقط لبخند زد 

چان : دوستت دارم بک ، تو هم بگو بهم ! 

بک : اما چان تو حتی منو ندیدی چطور میتونی اینو بگی ؟ 

چان : این چه اهمیتی داره ؟ من عکست رو دیدم صدای قشنگت رو شنیدم و میخوام زودتر هم ببینمت 

بک : چان خوابم میاد 

چان : چرا هروقت حرف از دیدن میشه حرف رو عوض میکنی ؟ من باید ببینمت واگرنه میمیرم بکی میفهمی مردن ینی چی ؟ 

بک : نمیخوام حرف مردنت رو بشنوم

چان : پس تو هم دوسم داری ؟ 

بک : دوستت دارم چانیئول گوش دراز من ^^ 

خوابم به کل از سرم پرید دلم میخواست وقتی این کلمه رو میگه صداش رو بشنوم 

چان : بذار بهت زنگ بزنم و دوباره اینو تکرار کن میخوام صدات رو وقتی میگی دوستم داری بشنوم 

بک : خخخ تو دیوونه شدی چان ، نمیشه دیگه باید بخوابم یه وقت دیگه پشت تلفن بهت میگم که چقدر دوستت دارم 

میدونست دوست دارم این کلمه رو بشنوم و مدام برام تکرارش میکرد و من توی اسمون ها بودم ~_~ میدونستم وقتی میگه میخوام بخوابم نمیتونم مخالفت کنم واسه همین بهش شب بخیر گفتم ، بک خوابید ولی من خواب از سرم پریده بود . کاش میتونستم زودتر ببینمش دیگه تحملم تموم شده بود … ولی هروقت حرفش رو میزدم بک بحث رو عوض میکرد کاش میدونستم چرا ! انقدر عکسش رو نگاه کردم که دوباره دلم براش تنگ شد -__- میدونستم ممکنه الان فحشم بده ولی به احتمال زیاد خواب بود و نمیدید پس دوباره بهش پیام دادم 

**چانی : من نمیتونم بخوابم و دارم ارزو میکنم کاش نزدیک تر زندگی میکردی ، اونوقت میتونستیم بریم پیاده روی شبونه و ستاره هارو تماشا کنیم **

برخلاف انتظارم بک جوابم رو داد 

بک : منم همین ارزو رو دارم چان … 

بک: اما من نمیتونم راه برم ! 

چان : چرا عزیزم ؟ 

کمی مکث کرد نمیدونم داشت به چی فکر میکرد 

بک : فکر کنم بغل تو بهتر از راه رفتن باشه چان ، همین که تو باشی من به راه رفتن هم احتیاج ندارم . 

چان : ولی من باتو همه چیز رو دوست دارم ، اگه تو باشی راه رفتن و دیدن ستاره هارو ، شب رو دوست دارم ! بک ؟ 

بک:هوم ؟ 

چان : بذار ببینمت ازت خواهش میکنم 

ولی دیگه جوابی از بک نگرفتم انقد منتظر چشم هام رو باز نگه داشتم و به صفحه گوشیم خیره شدم که نمیدونم کی خوابم برد ، صبح وقتی از خواب بیدار شدم از بک پیغام داشتم سریع بازش کردم 

بک : باشه چانی بیا همدیگرو ببینم 

انقد ذوق کردم که اصلا حواسم به ساعتی که بک پیام رو داده بود نبود ، بعد از کلی ذوق کردن دیدم که بک ساعت ۵ صبح جوابم رو داده … ینی برای جواب من تا اون وقت بیدار بود ؟؟ 

چان : تا اون وقت صبح برای چی بیدار بودی ؟ 

بک : خوابم نبرد 

چان : چرا ؟ با کسی حرف میزدی؟ 

بک : چان لطفا دوباره شروع نکن من جز تو باکسی حرف نمیزنم !! داشتم به تو فکر میکردم 

چان : خوبه همیشه به من فکر کن ! کی ببینمت بک ؟

بک :هروقتی که تو بگی فقط… امم … چان اگه منو نخوای و ولم کنی من بهت حق میدم چان : ولی من به تو دل بستم و ولت نمیکنم !

بک : دوستت دارم چان

………………………….

با بک قرار گذاشتیم تا روز بعدش تو یه پارک توی مرکز شهر همدیگرو ببینیم جایی که به هردومون نزدیک باشه مخصوصا به بک که میگفت نمیتونه جاهای خیلی دور بیاد کل صبح رو توی یکی از مرکز خرید ها میگشتم تا بالاخره تونستم یه لباسی انتخاب کنم که به نظرم میومد از همش بهتره و بک خوشش میاد ، همیشه میگفت منو با لباس های اسپرت خیلی دوست داره پس منم همینکار رو کردم و یه لباس اسپرت انتخاب کردم . یه دسته گل رز سفید و ابی براش خریدم و رفتم سمت قرارمون نمیدونم چرا شدیدا بی قرار بودم … قلبم تند میزد و نفسام سخت شده بود یه هیجان عجیبی برای دیدن بک داشتم … هوا سرد بود انگار که قرار بود برف بباره ! قرار عاشقانه من با بک و باریدن برف چیزی بود که همیشه دوستش داشتم . بعد از دو ماه دوستی حالا قرار بود ببینمش بهش زنگ زدم تا بدونم دقیقا کجای پارکه

چان : بک دقیقا کجایی عشقم ؟

بک : چان منو بین مردم اینجوری صدا نکن … بعد از در اصلی زیر اون تونل پر از درخت

چان : دارم میام

بک : چان

چان : جونم عشقم …

بک : من واقعا متاسفم

حرفاش رو نمیفهمیدم الان دقیقا برای چی متاسف بود چرا ؟

چان : منظورت چیه بک؟

ولی بک قطع کرده بود دویدم سمت جایی که گفته یه لحظه احساس کردم پشیمون شده و میخواد بره با تموم سرعتم دویدم سمت تونل وقتی به اولش رسیدم بک اونجا نبود و اولین دونه برف روی سرم ریخت … و با اون دونه قلب منم ریخت پس کجا بود ؟

چشمم افتاد به یه پسر که …

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 114 نظر 27 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
NANA
مهمان
Shahrzad yeol
مهمان
الی
مهمان

اوخی مطمینم بک تو تصادف فلج شده.
همیشه همینه

byun sahar
مهمان

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود من حالا خوندمش ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووی خیلی غم انگیره
عشقم فلجه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

KRIS
مهمان

چقدر قشنگ بود
برم قسمت بعدیو بخونم

f.l
مهمان

عررررر بکی فلجه؟چه قدر ناراحت کنندهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

farfar
مهمان

بکی بنظرم فلج ه…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
اما فکر نکنم برای چانی مهم باشه…بنظر خیلی عاشقشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

Monti
مهمان

اهییییی خیلیییییی خووووب بوووووددد
واااای الهیییییی بگرررردم چقد خوب بود
جدید بودسبکش و مورد پسندohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifخیلی خووووب بودددددددد

فریبا
مهمان

سلام آجی خیلیقفشنگ بود فقد امیدوارم آخرش مث این عشقای امروزی نشه که تو مجازی همو میبینن:| آخرم یکیشون نره گله منو گوش بده:|
نمیدونم قسمت بعد رمزی میشه یا نه ولی این ایدی تلگراممه ممنون میشم رمزو بدی^^ @xofrbaexo

KRISTINA
مهمان

جیییییییییغ…..من چانبک شدیدا دوستohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
خیلی قشنگ و نازه لطفا زودتر ادامشو بذار
الهییییی واسه بچم بکی بمیییییرررممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
لطفا اگه رمزی شد رمز رو برام ایمیل میکنی….کومائووو اوننی جونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

angel
مهمان

kheili qashang bud…age ramzi shod lotfan ramzo be emailam befrest…mamnoon

parnia
مهمان

عاغا قسمت بعدیشو کی میزاری؟؟؟

parnia
مهمان

واااااای خدااااااااا خعلی عالییی بودددد دیگ الان میخوام خودمو بکشممم خیلی قشنگ بیدددددد ??

fj-baeky
مهمان

وای خیلی قشنگ بود هرچقدر دوست دارم از چانبک بگذرم و کمی هم با سبک و کایبک حال کنم ولی این زوج دیونه ای منتظر قسمت بعد هستم خسته نباشی بوووووووس راستی اگه خواستی رمزیش کنی این ایمیل منه ممنون میشم رمزو برای من هم بفرستی [email protected]
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

M.A
مهمان

الهی بگردم بک فلجه؟! مگه نه ؟
خیلی قشنگ بود مرسی لطفا ادامه شو بذار

saba
مهمان

arrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr……edooome mokhaaamohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifmochakeramohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Negin
مهمان

آخی من میدونم چان بکو ول نمیکنه.داستان درعین سادگی قشنگی که داشت به نظر من واقعا هیجانی بود من خیلی دوسش داشتم.منتظر قسمت بعد بی صبرانهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

wpDiscuz