هدر سایت
تبلیغات

one shot__ Milestone

سلام عزیزان من

بفرمایید ادامه برای خوندن وان شاته سکای یا همون کایهون ^__^

شبتون بخیر خوشگلا :)

این روزا خیلی فعال شدم مگه نه ؟ دی:

امروز یه وان شات واستون اوردم که اولش مطمئن نبودم بخوام بزارمش سایت

قرار بود بدمش به یه نفر ولی حالا امیدوارم هم خودش بخونه هم شما از خوندنش

لذت ببرین

قرار نیست وان شاته شادی باشه..فضاش خاکستریه..اما بازم امیدوارم بخونیدش

خودم دوسش دارم :)

میدونم منتظر something in the way u move بودین

اما اصلا استقبال از تیزر خوب نبود..به نظر ها هم نگاه کنید خودتون متوجه میشین -_-

انشالا تا فردا وضعش درست بشه و من قسمت اولش رو میزارم

از دستش ندین..از من ب شما نصیحت :))

room88 و marsh mud هم در دست نوشتنه 

یه نکته :

یکی از قشنگترین کلمه های انگلیسی برای من کلمه ی milestone هستش

به معنی نقطه ی عطف زندگی هست..یه مرحله از زندگی که همه چیز عوض میشه

نقطه عطف های زیادی تو زندگی هممون بوده..همیشه اونا رو توی ذهنتون نگه دارید ^_^


Milestone
آدمها وارد زندگیت میشن تا یه روزی برن..اونها یه روز آفتابی،یه بعد از ظهر بارونی و یا حتی یه شب که قراره تا صبح رو برف بباره،سر و کلشون پیدا میشه و وقتی یه چیزایی رو تغییر دادن، وقتی احساسات و عادتهای کوچیکتو که تا قبل از اون بهت چیره شده بودن رو عوض کردن..بالاخره تو غمگین ترین روز دنیا،تو رو برای همیشه ترک میکنن..
یه کسایی هستن که وقتی خلوتت رو ترک برمیدارن،با خودت میگی این همون ادمیه که قراره تا همیشه برات بمونه،قراره زخم هات رو خوب کنه..قراره پیشش اروم و خوشحال باشی و دیگه بعد از اون همه چیز بهترینه
جونگین برای من همچین ادمی بود..اومد و تمام معادلات تنهایی منو بهم ریخت..همه چیز رو خوب کرد و من با اون،خوشحال ترین و خوشبخت ترین آدمِ روی زمین بودم..
اون اومده بود و من فک میکردم اون اینجاست تا تمام زخم ها رو،تمام دردها و تنهایی ها رو از زندگیم دور کنه و یه هویت جدید به من هدیه بده..
اما وقتی همه چیز رنگ و بوی واقعیت رو میگیره تو چشمهات رو باز میکنی و میفهمی که اون هم رفته..کوله بارش رو بسته و برای همیشه ترکت کرده…اون رفته و به جای تمام زخم های محو شده ی گذشته،یه زخم جدید و عمیق رو برات به یادگار گذاشته..
اونموقع ست که صدای آرومش ،پرده ی گوشم رو میلرزونه و باعث میشه به خودم بیام و یه قدم دیگه دربرابر تمام دنیا،به عقب بردارم: 
“هیچ استثنایی وجود نداره سهونا..اینو تا همیشه تو ذهنت نگه دار،آدما وارد زندگیت میشن تا بالاخره،یه روزی برن”
———–
-“م..من که آدم بدی نبودم ج..جونگینا”
+تو بهترین بودی سهون کوچولوی من
کمی روی کلمه ی “من” تردید کرد..اما بالاخره گفتش…لرزش صداش از پشت گوشی تلفن هم حس میشد و یه چیزی رو توی قفسه ی سینه م به سختی میفشرد..
“ب..برگرد..خواهش میکنم..ممن دوست دارم جونگین..نمیشه..بدون تو نمیشه..برگرد ..باهم حلش میکنیم..همه چیزو حل میکنیم”
هق هق میکردم..به یقه ی پیرهنم چنگ میزدم و با صدای بلند ناله میکردم..غرور چه اهمیتی داشت؟وقتی تمامِ من داشت ترکم میکرد..وقتی وجودم،بدون هیچ دلیلی داشت برای همیشه تنهام میگذاشت
+گریه نکن سهون..گریه نکن پسرِخوب
-“تو قول دادی..تو قول دادی که برای همیشه پیشم بمونی..تو قول داده بودی جونگین”
خنده ی تلخی کرد..نفسی کشید و بعد با صدای زندگی بخشی برام حرف زد:
+من هیچوقت به قولهام اهمیتی نمیدم عزیزکم..آدمها با قولهای خوشرنگ و لعابی سراغت میاد..تو رو أسیر میکنن و بعد پا میزنن به تمام باور ها و ایمانهایی که ساخته بودی..قوی باش سهون..نمیگم همین فردا..اما سعی کن سر پا شی..خیلی زود…ضعیف نمون..مهربونی ها و احساسات بی حد و اندازه ت رو به پای ادمهایی بزار که ارزشت رو دارن..باشه؟بهم قول بده..میدونم که زیر قولت نمیزنی..تو هیچوقت مثل من نبودی!! هیچوقت انقدر بد نبودی و نمیشی..
-ج…جونگین..
کمی مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد..صداش بین خش خش های بی أمان تلفن بی سیم…دور و دورتر میشد:
-منو..میبخشی سهون؟
قطره اشک داغی روی گونه های سردم لغزید و رد سوزناکی از خودش به جا گذاشت:
-دوستت دارم جونگین!
و وقتی بالاخره تلفن با بوق ممتدی توی گوشم به صدا درومد تونستم حرفی که فرصت گفتنش رو از دست داده بودم زمزمه کنم:
“و میبخشمت”
————–
دوران نوجوانیم توی دفترچه ی خاکستری جلد چرمم با دست خط کج و کوله ای نوشته بودم:
آدمهای معمولی ترسناکترینن،اون ها ممکنه یه روز از خوابِ عمیقِ چند سالشون بیدار بشن و بفهمن که باید به تمام گذشته و هویت خودشون پشت پا بزنن،چون فهمیدن چقدر بدرد نخور بودن و حالا باید همه چیز رو زیرورو کنن.من معمولی بودن رو دوست ندارم..معمولی بودن ترسناکه!
حالا سال ها از اون روز میگذشت..من یه پسر ٢۵ ساله بودم که خسته بود و زیادی،خیلی زیادی معمولی بود!
جونگین هم معمولی بود؟معمولی بود که یک روز از خواب پاشده بود و به همه چیز پشت پا زده بود؟من رو تنها گذاشته بود و بی توجه به التماس هام،برای همیشه رفته بود؟
جونگین برای من معمولی نبود…اما ترسناک بود…
پتوی نازک رو دور خودم سفت پیچیدم و به اطرافم نگاه بی حالتی انداختم..کاناپه با تپه ای از لباس های کثیف و تمیز از نظر پنهان شده بود و میز شیشه ایه جلوی روش با انواع ظرف های کثیف و غذاهای نصفه و نیمه دیگه جلوه ی گذشته ی خودش رو از دست داده بود…
٢ ماه میگذشت از رفتن کای ..شاید هم سه ماه؟چه اهمیتی داشت..زمانِ لعنتی چه اهمیتی داشت وقتی اون دیگه رفته بود..انگار روزها از بعد از رفتنش،برام مهم شده بودن…انگار شمردنشون،از توی تقویم خط زدنشون،از بعد از کای برام مفهوم پیدا کرده بودن..
زیر لب با خودم تکرار کردم”کای” و سیگار توی دستم رو پک عمیقی زدم..
فقط یه نفر توی دنیای به این بزرگی..از بین همه ٧ میلیارد نفری که نفس میکشیدن،اون رو کای صدا میکرد..اون کای فقط و فقط مال من بود و دیگه حالا،هیچ چیزش برای من نبود..
مدت ها به پنجره ی نیمه باز،که دونه های برف رو به داخل خونه هدایت میکرد،خیره نگاه کردم..باد صدای عجیبی میداد..صدایی مثل زوزه ی یه گرگِ طرد شده از گله یا گریه ی نوزاد گرسنه،که هیچ شیری برای مک زدن،انتظارش رو نمیکشید..
سرد بود..بند بند وجودم یخ بسته بود..حتی خون توی رگهام..حتی قلبی که این روزها به سختی میتپید..
پلک زدم..نگاهم رو به انگشتهام دادم..از کی سیگار داشت دستم رو میسوزوند؟ با دقت بیشتر نگاهش کردم ..چرا چیزی احساس نمیکردم؟
گوشه ی چشمام چین خورد..اصلا از کی سیگاری شدم؟از وقتی رفت؟اصلا کِی رفت؟چرا هیچ چیزو به یاد نمیارم..چرا هیچ دردی حسم نمیکنم…چرا همه چیز انقدر پوچه..انقدر مبهمه!!
———
“آدمهای معمولی گاهی،شجاعترینن”
این رو وقتی توی بالکن تا نیمه ی کمر،خم شده بودم..با خودم زمزمه کردم..تصمیم گرفتم بعدها بنویسمش رو یه کاغذ و با خودم فکر کنم که ادم معمولی شجاعی بودم یا نه؟؟!!
جونگین..اون عاشق ریسک کردن بود اکثر جاهای دنیا رو سر زده بود و بیشتر کارهای هیجان انگیز رو تنهایی،امتحان کرده بود..
یه روز موهاش رو تا ته تراشیده بود..برخلاف مخالفت شدید پدر و مادرش یه خالکوبی بزرگ روی بازوش طراحی کرده بود و یک بار توی استخر حیاط خونه ی استاد فیزیکش که دل خوشی ازش نداشت،بچه تمساح های کوچیک و بزرگ انداخته بود..
اما من..ادم شجاعی نبودم..از همه ی چیزهایِ جدید میترسیدم و ترجیح میدادم روتین زندگیم رو حفظ کنم..زیادی احساساتی بودم و جونگین این رو دوست داشت..جونگینِ منطقی از احساسات من حرص میخورد..اخم میکرد و میگفت :
-یه روز باید انقدر درد بکشی،اسیب ببینی که دیگه احساسات برات کمرنگ و کمرنگ تر بشه تا بالاخره یه روز کاملا به همه چیز و همه کس بی تفاوت بشی..
من خندیده بودم و گفته بودم:
-حتی نسبت به تو؟
کمی مکث کرد ..بعد لیوان رو به لبهای خوش فرم و گوشتیش فشار داد و گفت:
-من با همه فرق میکنم سهونا!!
به إبر های تیره و زمخت توی اسمون خیره شدم..دوباره تا کمر روی میله های فلزی و سرد بدنم رو خم کردم و به جواب جونگین که ماه ها پیش قلب بی قرارم رو اروم کرده بود پوزخند زدم
“اما من برای تو هیچ فرقی نداشتم کیم کای”
ریه های خشک شده م رو از هوای تازه پر کردم..اون ازم خواسته بود قوی باشم،سر پا شم و راه خودم رو برم..اون ازم میخواست ادم معمولیِ شجاعی باشم…این اخرین خواسته ی اون بود؟پس باشه..من همیشه به خواسته هاش احترام میگذاشتم..
————–
یه کوله پشتی برداشتم،توی انتخاب لباس ها وسواس به خرج ندادم..دفترچمه و خودکار مشکی،یه ادکلن مردونه ی سرد با یه دستمال گردن،که جونگین بهم داده بودش..اون همیشه عادت داشت شالگردن رو خودش دور گردنم بپیچه،یا بند کفش ها رو با روش خودش گره بزنه..حالا مدت ها گذشته بود و من فکر میکردم دیگه بستن شال گردن و گره زدن کفش های ورزشی،از یادم رفته…
کمی اطراف خونه رو گشتم و هر وسیله ای که از جونگین توی خونه باقی مونده بود داخل کارتون ریختم..ظرف های کثیف رو شستم..سینک و گاز رو کار رو تمیز کردم و سراغ تمام لباس های روی کاناپه رفتم..تمامشون رو توی یه پلاستیک بزرگ چپوندم و یه کاغذ نوت روی قسمت بالاتر چسبوندم:
من وقتی برای شستنشون نداشتم..متاسفم..لطفا مطمئن بشید همشون شسته میشن..
بغض کرده بودم..اما نه میتونستم قورتش بدم و یا حتی اشک هام رو رها کنم..
از جا بلند شدم و مقصد بعدی،سرویس بهداشتی بود..چشمام رو چرخوندم و روی مسواک ها متوقف شدم..چرخیده بودن و برس هاشون به هم برخورد کرده بود…مسواک های منو جونگین،هنوز هم همو دوست داشتن..
نزدیک تر رفتم و برای برداشتنشون تردید کردم..اینکه توی سرویس بهداشتی فقط یه مسواک باشه خیلی ترسناکه..خیلی دلگیره..من نمیخواستم مسواکم هم تنها بشه!
صورتم رو که نمیدونستم کِی انقدر خیس شده بود رو با پشت دست پاک کردم..بدون مسواک ها از حمام بیرون اومدم و به خودم قول دادم که دو تا مسواکِ جدید برای خودم بخرم..
پشت میز تحریر MDF نشستم و بی معطلی روی کاغذ روبروم شروع به نوشتن کردم..لوهان چند وقت پیش زنگ زده بود و خبر داده بود که جونگین توی بالأشهر سئول یه خونه أجاره کرده و به نظر میاد که راضی و خوشحاله..ادرسش رو بهم گفته بود و بعد هم قطع کرده بود..پس میدونستم کجا سراغش برم..میدونستم مقصد بعدیم کجاست..
“جونگینِ عزیز
من متنفر شدن رو بلد نبودم اما تو یه روز اون رو بهم یاد دادی..
من کینه داشتن رو هم بلد نبودم اما باز هم تو کسی بودی که اونو بهم یاد دادی..
با این وجود،تو بعد از تمام اینها..بعد از تمام خوبی ها و بدی هات،ازم پرسیدی که میتونی منو ببخشی؟و من گفته بودم “میبخشمت” حالا اون روز گذشته و من فک میکنم واقعا میتونم ببخشمت؟!و همه چیز رو مثل یه خاطره ی کهنه و دوست داشتنی،توی کنج ذهنم نگه دارمش؟!و خب..الان واقعا نمیدونم..نمیدونم بتونم ببخشمت یا نه جونگینا..
تو خیلی عجیب سر و کله ت توی زندگیم پیدا شد..و خیلی عجیب تر یدفعه از زندگیم،که حالا تغییرات زیادی کرده بود،محو شدی..
من خندیده بودم..چیزهایِ زیادی ازت یادگرفته بودم و خوشبخت بودم …خوشحالم که یه زمانی رو با من سپری کردی..نمیخوام باور کنم تمامش یه بازی بوده..نمیخوام دوست داشتنتو زیر سوال ببرم..مثل کاری که تو با من کردی..من مثل تو نیستم،ما هیچوقت مثل هم نبودیم..اینو یادت هست؟!
به هر حال تو الان داری زندگی خوبی رو میگذرونی..شاید اصلا هم به من فکر نکنی..اونی که دلش تنگ شده بود و به همه ی دنیا پشت کرده بود..منِ ضعیفِ معمولی بودم!!
این اخرین باره که چیزی از من میبینی..اخرین چیزی که برای خودِ خودِ توعه..
دوست داشتم..و شاید بازهم دوستت داشته باشم..
تو “نقطه ی عطف”زندگی من بودی..اومدی همه چیز رو زیر و رو کردی و دوباره با رفتنت خیلی چیز ها رو تغییر دادی..
خوشحال باش و زندگی خوبی برای خودت دست و پا کن
منم قول میدم بعد از تو خوشحال و خوشبخت زندگی کنم..
مراقب خودت باش و زیاد هم سیگار نکش
اوه سهون” 
توی خیابون های خلوت سئول با یه کوله پشتی سنگین و کارتونی که از وسایل جونگین پر شده بود پیاده راه میرفتم..اما به طرز عجیبی احساس سبکی میکردم و چیزی روی قلبم فشار نمی اورد..
پلاستیک لباس ها رو با کلید خونه به نگهبان سپرده بودم و بهش گفته بودم که لباس ها رو به یه پرورشگاه یا هر جایی ک بدردشون بخوره اهدا کنه..درباره خونه ازش خواسته بودم که تا یکسال اینده أجاره ش بده و و یه درصدی هم برای خودش برداره..
باهاش خداحافظی کردم و امیدوارش کردم که تا سال بعد،همه چیز بهتر میشه..
بالاخره رسیدم..اپارتمانش خیلی دور بود و پاهام از درد ذُق ذُق (؟) میکرد..
کارتون رو جلوی در خونه ی جونگین گذاشتم و پاکت نامه و شالگردن بافتنی رو هم روش قرار دادم..
لبخند تلخی زدم و دکمه ی ایفون رو فشار دادم:
-کیه؟
“لعنتی..لعنتی..صدای ظریف یه دختر میومد..با کسی بود؟به همین زودی؟
بغض مثل یه خنجر گلوم رو خراش داد و زخمش کرد”
-کسی اونجا هست؟
-سلام..خانم..
-بفرمایید
اب دهانم رو قورت دادم..مطمئن نبودم بتونم حرف بزنم یا نه!
-یه بسته برای اقای کیم دارید
-یه بسته؟اوه الان میام پایین..لطفا چند دقیقه صبر کنید!
و گوشی رو سر جاش گذاشت..
نفس عمیقی کشیدم..وقت اشک ریختن نبود..وقت فکر کردن هم..
پس عقب گرد کردم و به سمت یه مقصد نامعلوم قدم برداشتم..
باید میرفتم..میرفتم یه جای خیلی خیلی دور که هیچکس رو نشناسم..باید میرفتم و یه زندگی جدید رو میساختم..یه زندگی که داخلش هیچکدوم از زخمهام دردی نداشته باشه..

دوستش داشتین؟^_^

لطفا نظرتونو حتما برام بنویسید

خیلی ناراحت میشم وقتی اینطور وقت و انرژی میزارم ولی شما برام نظرتونو نمینویسین

پس لطفا بیشتر از این ناراحتم نکنید :(

امیدوارم اون شخص مهم هم وان شاتمو خونده باشه و ازش خوشش بیاد:)

The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)

Mar Mar 43 نظر 18 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sara
مهمان

سلام
من کلا از نویسنده هایی که به جزئیات اهمیت میدن خوشم میاد
اون پارت مسواک ها عالی بود و جای تامل داشت
این واقعیته که همه ما از تنهایی میترسیم اما بعضی هامون یاد میگیرم با ترس زندگی کنیم بعضی ها هم دنبال یک شروع جدیدن
من لذت بردم موفق باشی دوست من

golabad
مهمان

واااای عاالی بوددد… خسته نباشی… خیلی غم انگیز بود… :cry: :cry: :cry:
دوستش داشتم.. دستت درد نکنههععع..

Kaira
مهمان

چقدر درناک بود اخه….T-T
واقعا خسته نباشی…❤

امنه
مهمان

نمی دونم چرا اشکم دراومد
خیلی قشنگ بود یعنی عالی بود :yehet:
خیلی دوستش داشتم :heartme:
ممممنون :rose:

Fafa
مهمان

میتونم بگم بهترین وان شاتی بود که خوندم :smile: به شکل خیلی عجیبی تونسته بودی همه ی حس های مختلفو توش بیاری به شکلی که خواننده ها هم بتونن حسش کنن به نظرم اصلا پایانش غمگین نبود یه شروع دوباره و شاید هم روشن داشت

LA7
مهمان

به تو چی بگمم؟؟گفته بودم سد اند دوست ندارم ولی این پایان زیاد هم تاریک نبود
سکایه منو جدا کردی به کنار -_-
خیای احساس داشت نوشته خیلی خیلی :heartme: عالی بود
میدونی که من عاشق قلمتم

nasim
مهمان

به نظر من داستانت نصفه بود درست نفهمیدم چی شد :qorqor: :huh:
الان سهون رفت که خود کشی کنه؟؟؟؟ یا رفت که یه زندگی دیگه بسازه؟؟؟
یا کای اصلا قصدش چی بوده ؟؟ برای چی سهونو ترک کرده ؟؟ :wooo:
هرجور که فیک تو می خونم می بینم که نصفه است :smile: :mazlum:

mahi
مهمان

واقعا قشنگ بود کاش شخص مورد نظر من هم اینو میخوند…خیلی حرف میتونه پشت تک تک این کلمات باشه….خسته نباشی دوسش داشتم :rose:

melikai
مهمان

خیلی قشنگ و احساسی بود اما چرا کای رفت؟چرا سهون فکر میکنه بی دلیل بوده؟شاید دلیل داشته که سهون نمیدونه
حرفای کای چرا انقدر بیرحمانه بود؟کای چرا اینکارو کرد
شاید برگرده
حالا که سهون رفته اگه کای برگرده چجوری بیداش کنه
چرا از کای چیز زیادی نگفتی؟چجور ادمی بود؟
خیلی گریه کردم باهاش اشکام همینجوری با خوندنش میریخت
خیلی خوب نوشته شده بود خیلی غمگین بود
مرسی خسته نباشی

فاطی
مهمان

زندگی واقعی دقیقا همینه! هیچ وقت نمیشه به صدای قلب کسی که فکر میکنی تا آخرش باهاته اعتماد کرد… به این یه دیقه دیگه آیا بازم با شنیدن ضربانش آروم میشی… یعنی اصلا هست که نادانسته آرومت کنه؟
هوووووووف بعضی وقتا دلم میخواد توی دنیا تنها زندگی کنم تا قلبم مجبور نشه احمقانه به آدما اعتماد کنه…
متشکر فکر کنم اینکه تونستم بخشی از حسامو بریزم بیرون یعنی اینکه زیبا نوشتی دیگه قبول داری؟

Helium
مهمان
زمانی فک میکردم کسی که رها میشه منم .شاید دست خودم نبود زخمام انقد عفونی شده بود که شاید تمام قلبمو گرفته بود .من کارایایرو کردم که بقیه باهم کردن… خوشحالم که با یاد آوری دردناکی بالاخره به یاد آوردم .یاد آوری برای آدما متفاوته بعضی ها بالاخره حتی اگه. دردناک باشه به یاد میارن و بعضی های دیگه نه…! تاثییر یه زخم همیشه میتونه باشه فقط شاید با گذشت سالها کم رنگ تر شه. زمانی که چشمامو بالاخره باز کردم و دیدم کجام وچطورم من خیلی کارها کرده بودم .همیشه اونی نیستیم که فکرشو میکنیم ….نه؟! دوستم خیلی وقتا… Read more »
Maryhan
مهمان

فوق العاده بود….
دقیقا برعکس هرچیزی که تاحالا خونده بودم….
یه قسمتی از داستان زندگی روزمره آدما که همیشه جاش تو تمام نوشته ها و داستانا خالی بود….
فیکا و کتابای رمان و فیلما معمولا چند حالت بیشتر ندارن
یا تمام وقایع حول محور همین نقطه ی عطف اتفاق میوفته
یا قبل از اونو نشون میده و با رسیدن به این نقطه تموم میشه
یا بعد از اینو نشون میده و شروع دوباره اغراق آمیز…..
بازه ی زمانی خیلی نابیو انتخاب کردی….
کاملا رئالیست
فوق العاده بود
خسته نباشی

sepid
مهمان

به قول خودت فضاش خیلی خاکستری بود عوضش احساسی و قشنگ بود عرررر من عاشق همچین فضای سدی ام :aaar: :aaar: :aaar:

wpDiscuz