هدر سایت
تبلیغات

one shot__saint pauli street

ســــلام جیگرا ^ ^

با یه وان شات متفاوت اومدم

بفرمایید ادامه لطفا 

بازم سلام به همه ی خواننده های گلم

ببخشید چند وقتی نبودم و فیکام نصفه نیمه موند

مسافرت بودم

گفتم اینو بنویسم و بعد برم سراغ بقیه فیکام از فردا

خب ..یکم سبک این کارم متفاوته

بخونید خودتون متوجه میشید

اخرشم هپی اندینگه پس نگران نباشید

داستان هم از زبان بک عه

شخصیت بک هم کاملا متفاوته اینجا پس امیدوارم باهاش همزاد پنداری کنید دی:

لطفا و خواهشا برام نظر بزارید میخوام واقعا بدونم درباره ش چه فکری میکنید

یه نکته دیگه اینکه من واسه ی شما چنل زدم..پس برای چی جوین نمیشید؟

لطفا همه روی لینک زیر بزنید و جوین شید

لینک چنل

بفرمایید واسه ی خوندن وان شات

اسمش :خیابان سینت (سن) پئولی هستش

این پوسترم کار بنفشه ی عزیزمه


Saint pauli street

آدمها رو نمیشه از روی ظاهرشون قضاوت کرد..از روی طرز زندگیشون حتی،از روی سیگاری که دستشونه،یا کتابهایی که میخونن و توی کتابخونشونه..ادم ها رو باید از نوع نگاهشون فهمید..یا لبخندی که روی لبهاشون نقش میبینده!
اونروز که سرد بود و بارونی،من توی پیاده روی خیابون پر رفت و امد سِن پائولی نشسته بودم ..باد میومد و برگهای پاییزی توی هوا پیچ و تاب میخوردن، بعد وقتی باد خسته میشد و کمی اروم میگرفت،برگهای خشکِ رنگی با صدا زمین میخوردن و شاید،کمی هم اونجا استراحت میکردن..
روز بود..شاید دور و بر ساعت ١٢،اما اسمون تاریک بود..إبر های ضخیم و تیره کلِ آبیِ خوش رنگ اسمون رو توی خودش حل کرده بود و خورشید،گم شده بود انگار..
بساطم محکم بود..بخاطر همین باد نمیتونست حتی،ذره ای تکونش بده ..سر و صدا میکرد و غر میزد و میخواست،منو از محدوده ش دور کنه..اما من سرسخت بودم،دلم نمیخواست از خیابون شلوغ مورد علاقه م،فاصله بگیرم و بازنده شم!
به کتابهام نگاه بی حالتی انداختم..ورق میخوردن و بلند تر از زوزه ی خشمگین باد،قصه میخوندن..

ادم ها از جلوم رد میشدن،گاهی بی تفاوت،گاهی هم با لبخندی که کتاب های چیده شده م ،دلیل اصلیشون بود..گاهی کتابی میخریدن و بعضی اوقات هم متلکی مینداختن..دقیق نمیدونم برای چی،اما اینکارو میکردن و انگار سرگرم کننده ترین کار دنیا رو انجام میدادن..
به پیاده روی تقریبا عریض خیابون سن پائولی عادت کرده بودم..به نگاه های تحقیر أمیز بعضی ادم ها،که روی یه فروشنده ی دوره گردِ خارجی ثابت میشد..به بازیگوشیه بچه هایی که گاهی پوست شکلات بِهِم پرتاب میکردن و گاهی هم،هر چیزی که روی زمین،پیدا میشد..
اون روز اما،توی اون هوای ابری و بارونی…سن پائولی از همیشه خلوت تر شده بود..توی سکوت فرو رفته بود و تنها صدایی که تنهاییم رو تلختر از همیشه میکرد،پُک های طولانی و عمیقی بود که به سیگار لای انگشتام میزدم..
—————-
بابا از صدای قار قار کلاغ متنفر بود..اینو خوب یادمه..چون همیشه در و پنجره های خونه رو میبست و وقتی هم صداشون رو میشنید،دستاش رو محکم روی گوشهاش میفشرد!
یه حالت هیستریک و عصبی که من و هانبین کوچولو رو بدجوری میترسوند..
هیچوقت دلیل واقعی ترسش رو بهمون نمیگفت،به یه چیزایی مثل طالع بد و سرشت شوم ربطش میداد که راستش من حتی با اون سن نسبتا کم هم،اصلا باورش نمیکردم..
..
مامان وقتی داشت هانبین کوچولو رو به دنیا میاورد از دنیا رفت،اون موقع من یه نوجوون ١٢ ساله بودم،یه روز خاکستری بود..یه روز خاکستری دلگیر،که انگار اسمون هم بغض داشت،چون بارون نمیبارید ولی رعد و برق تمام اسمون رو روشن میکرد..اونروز صدای بلند کلاغ ها بدجور آزار دهنده بود..
روز مراسم خاکسپاری..بالاخره بغض اسمون شکسته بود..من چتر همراه داشتم..اما باز هم تمام لباس هام خیس خیس شده بود..قلبم درد میکرد..حالم بد بود و گردنم با یه جفت دست نامرئی فشرده میشد
راستی …گفته بودم اونروز،تمام کلاغ های شهر،توی ارامگاه جمع شده بودن؟
———————-
+من هیچوقت ساعت نمیبندم..
اینو همیشه وقتی یکی ازم ساعت رو میپرسه..با صداقت جواب میدم..بعضی ها فقط با تعجب شونه بالا میندازن و بعضی ها ولی جسارت به خرج میدن و دلیلش رو ازم میخوان:
-چرا؟
منم در جواب فقط یه لبخند بی معنی میزنم و میگم:
-زمان،ارزشش رو نداره!
اونایی که کنجکاو تر هستن،سوالای بیشتری میپرسن..اما من دیگه چیزی نمیگم..خودمو با اسمون و کلاغ های روی درخت مشغول میکنم..بعد مثل بابا،دستام رو روی گوشم میزارم و چشمامو میبندم..چون خودمم به جوابی که دادم اعتقادی ندارم..ولی همیشه یادم میمونه که یه روزی..یه جایی توی یه کاغذ کوچیک مربع شکلِ رنگی نوشته بودم:

“دیگه ساعت نمیبندم..تا بالاخره این روزها بگذرن..عقربه ها سریع تر رد بشن و گذشته رو از من دور و دور تر کنن..
دیگه ساعت نمیبندم…تا فک کنم خیلی گذشته..فک کنم ..دیگه داره تموم میشه”
———
از أواسط پاییز باید یه جورایی از خورشید خداحافظی کنی..به ابرها خوش امد بگی و رگبار ها و باد رو توی قلبت بپذیری..
باید یاد بگیری وقتی از خواب پا میشی و ساعت ٧ صبح توی خیابون های خیس قدم برمیداری..غمگین نشی و احساس خفگی نکنی..باید یادبگیری..

پاییز هیچوقت فصل مورد علاقه ی من نبود..اما باهاش مدارا میکردم..تا وقتی زیاد سرد نمیشد و کتابهام رو با بارونش خیس
نمیکرد..باهاش مشکلی نداشتم..
تا وقتی هر گرگ و میش چشم باز میکردم و مامورهای امنیتی رو بالای سرم،توی اموال مخروبه ی اقای پیِرز نمیدیدم،یه جورایی حتی،دوستش داشتم..
جایی که من میخوابیدم..زمانی یکی از دارایی های باارزش اقای پیرز و برادرهاش محسوب میشد..اون مُرد و بعد یه روز معلوم شد،تمام ثروتش رو از یه اختلاس نسبتا بزرگ توی یه بانک خصوصی کوچیک،به دست اورده..پس دولت یه روز ریخته بود و تمام دارایی هاش رو به خرابه های متروکه،تبدیل کرده بود..
اره..باید یاد گرفت با پاییز،دوست بود!
———-
خیابون دوست داشتنی م،دوباره شلوغ شده بود..خورشید پایین میرفت و رنگ قرمزش،مورد علاقه ی من بود..
بدنم درد میکرد و کمرم..بخاطر خمیده نشستنم،دردناک شده بود..
زیر سایه بان مغازه ی گل فروشی بساطم رو پهن کرده بودم و به فروشنده ی جدیدی که با سلیقه تر از پسرِ گل فروش قبلی،دسته گل های سفارشی رو تزیین میکرد نگاه میکردم..
لبهاش حالت خاصی داشت و وقتی لبخند میزد،حتی زیباتر هم میشد..چشمهاش میدرخشید و امید،توش به خوبی جریان داشت..از دیدنش ناخوداگاه چهره م باز میشد..اون بهم یه انرژی قشنگ میداد که دوستش داشتم!
گفته بودم ملاکم برای درک شخصیت آدمها چی هست؟!!
——–
وقتی ١۵-١۶ ساله بودم..وضع روحی بابا بدتر شده بود..چند سال از مرگ مامان میگذشت و اون هنوز هم غمگین و افسرده بود..وسط شام بی دلیل گریه میکرد و توی مهمونی ول میکرد و میرفت..
من رسما مسئولیت هانبین کوچولو رو به عهده داشتم و پدر انگار علاقه ی چندانی به وجودش نداشت..مدرسه رو ول کرده بودم و این هم اصلا برای پدر مهم نبود..
همه چیز برام خیلی سخت و ناراحت کننده بود..
اونقدر که وقتی داشتم به هانبین کمک میکردم تا چاپستیکش رو چطور توی دستهای کوچیکش نگه داره،به گریه افتاده بودم و اشکهام مابین رشته های دراز نودل فرو رفته بود
هق هق های کوتاه و نفس های نصفه و نیمم هانبین رو ترسونده بود..چون اون هم لبهاش رو اویزون کرد و وقتی چشمهای درشتش خیس شد..با صدای بلند جیغ کشید و گریه کرد..
—————–
پسر گلفروش،بی توجه به شلوار کتون مشکی رنگش،روی زمینِ خاکی پیاده رو نشسته بود و با دقت به کتاب هایی که با وسواس خاصی اونها رو چیده بودم،نگاه میکرد..
سرش پایین بود و نورِ زرد رنگ تیر چراغ برق،صورتش رو روشن تر میکرد..سایه ی موهای بلوطی رنگش،روی چشماش رو پوشونده بود و نمیزاشت تا درخشش،دوباره محسورم کنه!
این اولین بار بود که از منطقه ی امنش،یعنی اون مغازه ی کوچیک گلفروشی بیرون اومده بود و من اونو رو در رو،نه از پشت شیشه تماشا میکردم..
سیگار ما بین انگشتام میسوخت و خاکسترش،با حوصله کنار کفش های زهوار در رفته م مینشست
-کتاب زیاد میخونی…؟
مکث کرد..حدس زدم منتظر چی میتونه باشه..اخم کردم..مدت ها بود با کسی مکالمه ای نداشتم و یه جورایی واسم سخت شده بود..سیگار رو دوباره مابین لبهام..که انگار به یه جای ابدی واسش تبدیل شده بود،گذاشتم و چشمهای سرخم رو به روبرو دادم:
-بکهیونم..بیون بکهیون
زیر چشمی میدیدم که سرش رو بالا اورده و چطور به نیمرخم خیره شده:
-خوشبختم بکهیون..منم جونگده ام..نگفتی..کتاب زیاد میخونی؟
چشمامو ریز کردم و کمی گردنم رو سمتش چرخوندم..لبخند میزد..یکی از زیباترین لبخند های زندگیم..صاف و ساده و کاملا..خالصانه:
-میخوندم..قبلا..۵٩ تا کتاب خوندم
اینو گفتم و بعد نمیدونم چرا با دست راستم عدد ۵ رو نشون دادم..
ابروش رو بالا انداخت و کمی توی جاش جا به جا شد.،.انگار که برای ادامه ی مکالمه مشتاق تر شده بود..شاید هم بیکار بود و کسی جز من،سرگرمش نمیکرد:
-59 تا عدد نسبتا زیادیه..
سرمو تکون دادم:
-بعضی هاشون خسته کننده بودن..اما میخوندم..چون همش با خودم میگفتم قرار بهتر بشه..قراره اخرش یه چیزی بهم یاد بده!!
شونه بالا انداختم و یه پک سبک از سیگار گرفتم:
-اما هیچوقت اونطوری که میخواستم نشد..همیشه فک میکردم ادمایی که یه کتاباخونه توی خونشون دارن خوشبختترن..منم ۵٩ تا کتاب خریدم و همشونو توی کتابخونه کوچیکم چیدم..اما هیچ اتفاقی نیوفتاد..من خوشبخت نشدم..
جونگده با صبر و حوصله به حرفهام گوش میداد و به نظر میرسید داره تمام کلماتی که از دهانم در میاد رو با ذهنش میبلعه:
-پس دیگه هیچوقت کتابی نخوندی؟واسه همینه که به ۶٠ نرسوندیش؟
لبخند زدم..فکرم رو میخوند؟اینو دوست داشتم..
———–
اونموقع ها یه دوست جدید پیدا کرده بودم..اون هانبین کوچولو رو دوست داشت و میزاشت وقتی سر ساعت ۶ جلوی پارک محله باهاش قرار داشتم،هانبین رو هم با خودم ببرم..باهاش بازی میکرد و میزاشت تا اون با کف کفش های کثیفش،شلوارش
رو خاکی کنه…شیومین از من بزرگتر بود..ولی بهم اهمیت میداد..وقتش رو با من میگذروند و مثل بقیه با تمسخر بهم نگاه نمیکرد..
اون و خانواده ش به تازگی به محله ی ما نقل مکان کرده بودن ولی با این حال توی این مدت کم،کاملا باهاش اُخت شده بودم..

خب…اون کسی بود که بهم “گُل” رو معرفی کرد..چون شرایط سخت زندگیم رو فهمیده و تشخیص داده بود فقط “گُل” میتونه درد و غم هام رو توی خودش حل کنه..جوری که کاملا ناپدید بشه!
اون درست میگفت..با “گُل” حالم خیلی بهتر بود..
———–
من همیشه تاریکی شب رو بیشتر از روشنایی روز دوست داشتم..حتی ماه هم برام،دوست داشتنی تر از خورشید پر نور و گرم بود..وقتی هانبین ازم میپرسید چرا و بعد با چشمای درشت و کنجکاوش بهم خیره میشد،من به ناچار دنبال ساده ترین و بچگانه ترین جواب براش میگشتم..بعد موهای نرم و مشکی رنگش رو نوازش میکردم و میگفتم:
-ماه رو میبینی؟ستاره های دورش رو چی؟
هانبین نگاهش رو از من میگرفت و به جاش به اسمون زُل میزد..بعد سرش رو تکون میداد و منتظر ادامه ی حرفم میشد.
-ماه خیلی مهربونه هانبین..به خاطر همین ستاره ها رو دور خودش داره..اون هیچوقت تنها نیست..اما خورشید خیلی گرم و بداخلاقه ..هر کی نزدیکش میشه رو میسوزونه..بخاطر همین هم همیشه تنهاست و هیچ دوستی نداره…حالا فهمیدی چرا ماه برام دوست داشتنی تره!؟

حالا سال ها از اون موقع ها میگذشت و من امشب که توی خیابون های خلوت و نیمه روشن و تاریک شهر،با جونگده پیاده راه میرفتم..به این فکر میکردم که هانبین الان چطور پسری شده..قدش چقدر بلند تر از منه و حالا..ماه رو بیشتر دوست داره یا خورشید رو؟اره حتی به این هم فکر میکردم و با خوشبینانه ترین حالت ممکن امیدوار بودم که اون هم علایقی مثل برادرش رو داشته باشه با این تفاوت که “گُل” هیچ جایگاهی تو زندگیش باز نکنه!
—————–
اونروز صبح وقتی به بابا در مورد کلاس های ورزشی باشگاه سر چهارراه، گفته بودم..اون بی توجه به من و حرفهام..از پشت میز بلند شده و فقط گفته بود”بعدا”
من اونروز حال خوبی نداشتم..شیومین بعد از سه روز سر و کله ش پیدا شده بود و تازه بهم یه مقدار کم”گُل”رسونده بود
هیجان زده شده بودم و برای حس دوباره ی اون توی رگهام بی قرار..بابا خونه نبود و هانبین کوچولو هم طبقه ی بالا،توی تختش خواب بود..پس من با خیال راحت به اتاقم پناه بردم و برای فرار از تمام علایق سرکوب شدم “گُل” رو انتخاب کردم..

اونروز به بد ترین روز زندگی من تبدیل شد..
هانبین که یک ساعت تمام گریه میکرد و من متوجهش نشده بودم،از پله ها افتاد و بابا هم که تازه از راه رسیده بود،”گُل” رو توی دستام دیده بود…

به سر هانبین ضربه ی بدی خورد و تا چند روز چشماش رو باز نکرد..بابا هم که برای همیشه من رو از خودش رونده بود،از خونه بیرونم کرد…
————
خیلی طول کشید اما جونگده بالاخره تونست منو راضی کنه تا امروز جلوی اون مرکز درمانی بایستم و سرمو بالا بگیرم..
خیلی طول کشید اما جونگده همه چیزو از زندگی من فهمید..
خیلی طول کشید اما اون تنها دوستم شد.شاید حتی بیشتر از اون..
بهم قول داده بود و گفته بود:
-ترک کردن زیاد هم سخت نیست،تو از پسش برمیای بک
دستهاش رو روی شونه هام گذاشته بود و با اون لبخندی که قلبم رو گرم میکرد بهم اطمینان داده بود که بعد از تمام این روزها،میتونم دوباره پیش هانبین و پدرم برگردم..
اون گفته بود همه چیز خوب میشه و یه زندگی بهتر،بعد از یکماه انتظارم رو میکشه..
اون لبخند زده بود و بعد..لبهام رو به نرمی بوسیده بود..
—————–
———-
شاید تو،الان ادمی شده باشی که با عکس های ۶ سال قبل،خیلی زیاد متفاوت باشی..
شاید لبخند های بزرگت،حالا فقط یه خط باریک و محو باشه
چشمهات کم فروغ تر و انگار که خاموش شده باشه..
تو به گذشته وصلی و وقتی با خودت فکر میکنی که چی شده؟! فقط افسوس میخوری و میگردی دنبال تمام دلیل هایی که تو رو،به اینجا رسونده..
توی روزهای سختی که داخل مرکز درمانی سپری میشد..به تمام اینها فکر کردم..اول سعی داشتم بابا رو مقصر بدونم..اما بعد یادم اومد تا وقتی مامان زنده بود،اون بهترین پدر کل کهکشان محسوب میشد…
پس بیخیال شده بودم و رفته بودم سراغ گزینه های دیگه و به این نتیجه رسیده بودم که مقصر خداست و دلیلش ناعدالتیِ بزرگش..
تا چند روزی خودم رو با همین،سرگرم کرده بودم..فقط یه مقصر برای از بین رفتن خوشبختی وجود داشت و اون هم فقط خدایی بود که ناعادلانه مامان رو از بین ما برده بود
اما بعد یه روز نسبتا گرم،یه جمله از یکی ازهمون ۵٩ تا کتابی که خوندم بودم و اتفاقا مورد علاقه م هم بود،پیش چشمام تازه شد:
“عدالت زندگی و مرگ را تعیین نمیکند،اگر اینطور بود هیچ ادم خوبی جوانمرگ نمیشد”

نمیدونم چرا،اما اونروز رو تا شب گریه کردم..برای مادری که بهش نیاز داشتم و نبود..برای پدری که براش اهمیتی نداشتم و برادری که دلتنگش بودم..
اونروز رو ساعت ها اشک ریختم و برای موادی که بند بند وجودم برای خواستنش تقلا میکرد،فریاد زدم..مشتمو به دیوار کوبیدم و به هر کسی که میدیدم،التماس میکردم..

بعضی جاها،تو انتظار یه سری رفتار ها رو از خودت نداری..اما به خودت میای و میبینی،تمام اون کار ها رو کردی و اصلا ازشون پشیمون نیستی..
واسه همین وقتی برای “گُل” مورد علاقه م به پای جونگده که گاهی به ملاقاتم میومد می افتادم..اصلا پشیمون به نظر نمی اومدم..
اون بهم گفته بود زیاد سخت نمیگذره..قول داده بود همه چیز بهتر میشه…اما روزهایی که پیشم میومد و من از درد براش گریه میکردم..انگار که پشیمونی از داخل چشماش سرازیر میشد و جبران حرفهای نگفته ش رو برام میکرد..
گاهی که اروم تر بودم،ازم میپرسید:
-انقدر این مواد لعنتی برات ارزش داره؟
و بعد منی که بی حال و از تقلا خسته بودم فقط میگفتم:
-تو نمیفهمی..!
بعد اون باز هم بغلم میکرد و لبخند های معروفش رو روی لبهاش مینشوند:
-همه چیز درست میشه بک..تو خوب میشی و بعدش که از اینجا رفتی،با سربلندی پیش خانواده ت برمیگردی..
هانبین الان خیلی بزرگ شده..چاپستیک رو خودش توی دستش میگیره و وقتی میخنده،تمام دندوناش معلوم میشه..فکر کنم چند سال دیگه درست عین خودت میشه بک..اون یه نسخه ی کوچیک از خود خود توعه
بعد دستاش رو دو طرف صورتم میزاشت و وقتی چشمهای خیسم رو میدید با مهربونی میگفت:
-اتاقت هنوز هم مرتبه..پدرت هر هفته میره و تمیزش میکنه..اون بیشتر از قبل دوست داره و بهت اهمیت میده!
-تو…تو رفتی پیششون؟
سرش رو تکون میداد و مثل تمام بار های قبلی که همین سوالو ازش میپرسیدم،میگفت:
-اونا منتظرتن بک..فقط ..زود خوب شو!
یه نگاه دلگرم کننده ی دیگه از جونگده و لبخند امیدوارانه ای که بالاخره..روی لبهام نشست!


خوشتون اومددددد؟دوست داشتنین؟لطفا نظرتونو بگید ^ ^

The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)

Mar Mar 30 نظر 15 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Tetania
نویسنده
… اینکه چنین داستان متفاوتی رو میخونم خوشحالم میکنه. از ابتدای داستان علاقمند توصیفات شدم ، باید بگم در تصویرسازی و بردن خواننده به اون فضا واقعا موفق عمل کردین اولش فکر نمیکردم شکست زمانی وجود داشته باشه ولی وقتی فهمیدم همه چیز از دید واحد یک شخص اجرا میشه واقعا برام جالب و دلنشین بود. استفاده از تمثیل گل واقعا هوشمندانه و جذاب بود. و البته شیوه ای که مطرحش کرده بودین همچنین کاربرد شخصیت های اطراف بکهیون و دیدگاهش از اونها واقعا دوست داشتنی بود اینکه بکهیون چطور دیگران رو قضاوت میکرد قطعا متفاوت بود؛ این موضوع که… Read more »
오로라❄工匚ㄚ
مهمان
ویییییییییییید چه بلای خانمان سوزی اصن… ولی جدا از شوخی .‌. اینقدر که حرص خوردم سر اینکه جونگده رو نذار الان اصن نفهمیدم بک یا چن کین کجان … به قولی نمیشد اسمشو گذاشت فیک..یه داستان بود که جای شخصیتاش اونلرو گذاشته بودی…تیکه های اول احساسشون خیلی خوب منتقل میشد.‌.اونجا که ۵۹ تا کتاب خوند عالی بود همینطور اونجا که داشت روز خاکسپاری و مرگ مادرشو توصیف میکرد.‌‌.. و  داستان در کل خیلییییی خوب بود ..‌ و به جرات میتونم بگم از تمام نوشته های قبلیت بهتر بود … قلمت یجورایی پخته تر شده و نوشتت دل تشین تر ..احتمالا… Read more »
نفس بارون
مهمان

به جرئت میگم بهترین بهترین بهترین وان شاتی بود ک خوندم
بکی انگار خود من بود
کاملا عادی معمولی و زخم خورده
و چنی که منبع آرامش بود
معرکه بود ممنون نویسنده ی توانا :heartme:

ghazal
مهمان

خیلی عالیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بود
من اشکم در اومد :cry:
جونگده گلفروش بود .. “گل” زندگی بک رو خراب کرد…

#######
مهمان
ممنون فوق العاده قشنگ بود یعنی دقیقا از داستان های مورد علاقه من بود بدون ک با هر کلمه و جملش حال کردم…توصیفاتت خیلی قشنگ بود من شخصا ب شخصیت بکهیون، به تفکراتش و ب احساساتش پی بردم یعنی کاملا درکش کردم و فهمیدمش…و دلیل اصلیش توصیفات و تصویرسازیه خوبت و… بود راستش احساس کردم اون منم…بخشی از وجودم ک گاهی هست و گاهی نیست…شایدم ن ولی جالب بدونی من عاشق کلاغ ها هستم…عاشق زوزه باد…عاشق هوای گرفته و ابری نمیدونم چرا با وجود تضادها باز احساس کردم ک اونم…ازش دلم نگرفت…شاید چون خودم بودم با اینک من نبودم…شاید یجور… Read more »
#######
مهمان

خدای من چقدر زیاد شد
فکر نمی کردم اینقدنوشته باشم
امیدوارم سر کسی درد نیاد

Bhr.iam
مهمان

Vaghean az khundanesh lezat bordam ba hameye chizayi ke khunde budam fargh dasht, mc khaste nabashi

sorour
مهمان

عالی بود :like: من که خیلی خوشم اومد :myheart:

حورا
مهمان

عالی بود من ک خیلی خوشم اومد متفاوت و جدید بود موضوعش :smile:
:like: :like: :like:
:heartme: :heartme:
:rose: :rose: :rose:

Sama
مهمان

خیلی باحال بود
خیلی دوسش داشتم
ممنون
خسته نباشی :rose: :myheart: :myheart:

فرناز
مهمان

مرسی عزیزم کارت حرف نداشت
قلمتو دوست داشتم :heartme:

Mehrnoosh
مهمان

چرا اینقدر قشنگ بود اخه😭😭😭😭

narsis69
مهمان

واااااااو. خییییییلی خووووب، جااااالب و جدید بوووود. مررررسی. :like: :myheart:
خسته نباشی. :rose:
حسی که از توصیفات چوپونه و حرفاس به ادم دست میداد، خییییییلی قشنگ و خوووب بووووود. :yeees:
الهی، بکی خیلی متفاوت بوووود. بنظرم رنگش، خاکستری تیره بوووود. جونگده که وارد داستان شد، رنگ بکی هم روشنتر شد. خاکستری روشن! :smile:
چقد خوب که جونگده پا به پای بکی، کمکش کرد. خیلی دوستیشون خوشگل بود. :yehetohorat: :like:
خسته نباشی.
مررررسی.
منتظر بقیه ی داستانات هستم. :byebye:
فایتینگ :heartme: :yehet:

narsis69
مهمان

:becharkh: فا*ک٬!
من معذرت میخواااام :becharkh:
بخدا کیبردم واسه خودش کلمات و عوض میکنه :aaar:
کیبرد لعنتی! ابرومو بردی :qorqor: :cry:
جونگده، منظورم جونگده بود! چوپونه نه! :daqun:
حلوای من! :becharkh:
فایتینگ :myheart:

wpDiscuz