لونی پس از هفته ها با یه وانشات خاص کامبک داده..بخونین خوشحال میشم نظراتتونو بدونم ^^

12 می 1995

میتونم مجسم کنم که صدای ناله های گوشخراش مادر توی اتاق پیچیده بود…هر لحظه جو اتاق سنگین تر و محافظا بیشتر میشد ؛ چشم های ده ها دکتر از فرط نگرانی به هم دیگه دوخته شده بودن ، انگار هیچکدومشون نمیدونستن چیکار باید بکنن چون هر حرکت اشتباه مساوی بود با از دست دادن جونشون توسط نخست وزیر!
مادرم علی رغم نظر دکترا تمام توانشو به کار گرفته بود تا بچه اشو با زایمان طبیعی به دنیا بیاره اما بدن نحیف و لاغرش از چند ساعت قبل فقط اجازه ی زنده موندن یکیشونو صادر کرده بود…بچه!

17آگست 2000

میتونم به یاد بیارم که روز تولد مادرم بود ، مادربزرگم چشم دیدن منو نداشت و مدام زبونش به ناله و نفرین باز میشد ، مدام گریه زاری می کرد و با فریاد های سرسام آوری که عمارتو میلرزوند منو متهم میکرد : ” تو مادرتو کشتی! “
منِ کوچیکِ پنج ساله اما..خودم و بین اسباب بازی های رنگ و وارنگ اتاقم مخفی می کردم..دستای کوچیک و لرزونمو روی گوشام میذاشتم و سعی میکردم نشنوم : ” سه تا خرس مهربون ، توی یه خونه زندگی میکنن..پدر و مادر و بچه خرسه! “
اما دیوار دست هام اونقدر نازک بود که در برابر فریاد های اون پیرزن داغ دار فرو میریخت و مایع گرم و قطره قطره ای به نام اشک رو روی صورتم جاری می کرد!

21 نوامبر 2002

یادمه اون روزا انقدر بهم سخت میگذشت که با تمام وجود حس می کردم مستحق مرگم….
اما پدر هیچ متوجه حال خرابم نبود ؛ معلم های خصوصی یک در میون میومدن و شانسشونو برای درس دادن به من امتحان میکردن..اما من انگار از لجبازی به مادرم کشیده بودم..نمیخواستم حتی کلمه ای رو به زبون بیارم!
اما اون روز وقتی کنار پنجره ی اتاقم خودمو مثل یه بچه گربه بی پناه جمع کرده بودم ، یه زن متفاوت رو دیدم!
همه ی معلم هایی که تا الآن اومده بودن مجرد ، تحصیل کرده و به طرز آشکاری شیک پوش بودن تا شاید بتونن دل پدرم رو بدست بیارن.. اما اون زن لباسی ساده پوشیده بود ، موهای بلندشو فقط اسیر یه گیره ی کوچیک کرده بود و دست پسر بچه ی چشم درشتی رو گرفته بود..
آره…درست حدس زدی ، اون روز اولین باری بود که تو رو دیدم!

7 آوریل 2005

سه سال از زمانی که مادرت شانسو امتحان کرده بود و فقط بخاطر داشتن موجود کوچولو و خواستنی به نام تو موفق شده بود ، میگذشت!
من بعد از سالها سکوت زبون باز کرده بودم و حرف میزدم…انگار با وجود تو مادرت برای من بهترین معلم دنیا بود!
با هم صمیمی شده بودیم و روزای تاریک و پر از تنهایی من جاهاشونو به لحظه هایی پر از خنده و شیطنت داده بودن!
یواشکی وارد باغ ممنوع می شدیم و زنگ تفریح هایی رو که با اصرار از مادرت می گرفتیم توی کلبه ی کوچیکی که کشف کرده بودیم میگذروندیم…
وقتی به اون روزا فکر میکنم لبخند آشنایی روی لبم میشینه ؛ مجبورم کرده بودی که بخاطر چند سال تفاوت سنی هیونگ صدات کنم ، انقدر به جای مادر نداشتم و پدر بی تفاوتم بهم محبت کرده بودی که ذره ای باهات مخالفت نکردم اما با تمام بچگیم میدونستم ، احساس من به تو یه حس عادی نیست!

18 دسامبر 209

هنوزم دقیقه به دقیقه اون روز شوم یادمه!
تولد پدر بود…اولین تولدش که من اجازه ی حضور توش رو پیدا کرده بودم ؛ چون بالاخره آموزش دیده بودم که چطوری رفتار کنم تا آبروشو نبرم!
پوزخندی رو لبم میشینه..مادرم هیچوقت نفهمید از لحظه ای که مرد و منه یه روزه رو توی این دنیا تنها گذاشت ، چقدر بهم سخت گذشت..
علاقه ای برای شرکت توی اون جشن نداشتم اما خب کی جرئت سرپیچی از دستور نخست وزیر رو داشت؟!
خیلی پکر و گرفته بودم از اینکه که حتی نمیتونستم کراواتمو درست ببندم… با به یاد آوردنش قطره های اشک حبس شده ی توی چشمام با پلک زدنِ آرومی راه خودشونو پیدا میکنن..آخه میدونی ، اون موقع وظیفه ی یه “مادر” بود که این تشریفات رو به پسرش یاد بده!
اما تو درست مثل همیشه ، مثل یه فرشته ی نجات ظاهر شدی..
هنوزم صدای آرامش بخشت توی گوشم میپیچه : “دو گره یا سه گره؟!”
نیمچه لبخند کمرنگ اما شیرینت منو وادار به لبخند زدن کرد و با سردرگمی شونه بالا انداختم : ” نمیدونم…تا حالا کراوات نبستم! “
به قیافه ی گیج شده ام خندیدی و لب هات به شکل قلب کوچیکی در اومدن…درست مثل همیشه!
وارد سالن شدم و با دیدن اون جمعیتِ باکلاس و اشراف زاده برای یه لحظه دست و پامو گم کردم..اما تو از طبقه ی بالا نگاه پر افتخاری بهم انداختی و سرتو تکون دادی…
همین کافی بود ، فقط نگاه تو برای به دست آوردن دوباره ی اعتماد بنفسم کفایت می کرد!
اما افسوس که اون شادی ای که پنهانی توی دلم رخنه کرده بود ، فقط تا آخر شب دووم آورد..!
” دیگه آموزشات کامل شده و با رفتار امشب ثابت کردی که میتونی از پس خودت بر بیای ، پس دیگه به خانوم دو نیاز نیست…من اون و پسرشو چند ساعت پیش به شهرشون فرستادم! “
آخرین حرفی بود که از اون پیرمرد که انتظار داشت بابا خطابش کنم شنیدم!
هنوزم مثل زنگ مزخرف ساعت رومیزی توی گوشم می پیچه…
و دیگه به جز سیاهی هیچی یادم نمیاد…!

و اما امروز….
23 اکتبر 2015

به گمونم شش سال از آخرین باری که از این اتاق بیرون اومدم میگذره ، از اخرین باری که چهره اتو دیدم!
میدونی هیونگ ، بزرگتر شدم..خیلی وقته که فهمیدم اسم حسی که با دیدن لب های به شکل قلب در اومده ات و چشم های متعجبت توی دلم میپیچید عشقه!
کف پاهام از تماس با سردی زمین بی حس میشن اما من هر روز مقاومت میکنم و سعی میکنم راه برم..
هیونگ ، یادمه بهم می گفتی با اینکه پوستم سفیده اما سفید خیلی بهم میاد ، میدونی…این روزا همش سفید میپوشم!
درسته لباس بیمارستانه اما خب ، خوشحالم که رنگ مورد علاقه اتو میپوشم…
حتما کنجکاوی که چرا بیمارستان؟!
میدونی بعد رفتنت من دیگه اون بکهیون سابق نشدم..اون شبی که فهمیدم بدون خداحافظی از من رفتی شکستم ، تیکه های خرد شده ی قلبم توی خون غوطه ور شدن و از درون منو سوراخ سوراخ کردن!
میخواستم اونو بکشم..هه ، باورت میشه؟!
بکهیون آروم و شیطونت که حتی سد راه کفشدوزک کوچیکی که جلوی پاش مینشست هم نمیشد ، اقدام به قتل کرده..!
قتل تنها کسی که مسئول ویرانی بیش از حد زندگیشه…نخست وزیر بیون ؛ کسی که حتی لیاقت واژه ی پدر رو هم نداره!
بیمارستان روانی تنها جایی که برام باقی مونده…جاییه که شش سال آزگاره به خونه ی من تبدیل شده..من دیوونه نیستم اما یه جورایی از بودن تو اینجا لذت میبرم!
ببخشید بخاطر اینکه چند تا از کلمه هایی که نوشتم جوهر پس دادن..آخه میدونی کنترل اشکام دیگه از دستم خارج شدن..!!
هیونگ ، گاهی وقت ها فکر میکنم شاید حس تو هم نسبت به من بیشتر از یه دوستی ساده بود..یعنی توئم عاشقم بودی؟؟
یعنی هر وقت منو میدیدی قلبت یه جور عجیبی میشد و حس میکردی نفست بند میاد؟؟
چی میشد همه ی این حدس و گمان هایی که من هر روز با پوزخند روشون ضربدر میزنم واقعی بود..
میخواستم این نامه حتماً یه جوری به دستت برسه ، برای همین از منشی لی خواستم اینو بهت برسونه..
دو کیونگسو ، حتی اگه هیچوقت دوباره نبینمت و با عشق توی قلبم از این دنیا برم..همیشه به این باور داشته باش ، تا آخرین نفسم هیچکس نمیتونه جای تو رو توی قلبم بگیره!
اینم از سرگذشت من و چیزایی که میخواستم تنها عشق زندگیم بدونه…

با بهت به جمله هایی که با حوصله و روون نوشته شده بودن خیره شدم…این…این از طرف بکهیون من بود؟!
نفسم بند اومد و برای اینکه تعادلمو از دست ندم دستمو به کناره دیوار گرفتم…
همه چیز دور سرم میچرخید…بیمارستان روانی..شش سال جدایی..اقدام به قتل!!
” دکتر؟؟ دکتر حالتون خوبه؟؟ “
با صدای وحشت زده ی پرستار سرمو بالا آوردم و سرمو به زحمت تکون دادم..حرف های منشی لی توی گوشم زنگ زد!
” این از طرف یه بیمار روانیه ؛ بیون بکهیون ، دوست دوران بچگیتون که شش ساله تو بیمارستان میونگسه بستری شده…به یاد دارینش؟”
دستمو جلوی دهنم گرفتم و به اشکام اجازه دادم راه خودشو برای جاری شدن باز کنن..
بکهیونِ من..شش ساله تو بیمارستان منه و من نمیدونستم…
لبام لرزید ، بکهیونِ بیست ساله ی بی گناه من!
به سختی از جام بلند شدم و اشک هامو با پشت دستم پس زدم..
” بفرمایید آقای دکتر ، چیزی شده؟!”
پرستار با نگرانی به حالم نگاه کرد و زیر لب گفت
“شماره اتاق یه مریض رو میخواستم ، بیون بکهیون..بیست ساله!”
در حالی که صدام میلرزید زمزمه کردم…
پرستار لیست بیمارایی که توی سیستم ثبت شده بود زیر و رو کرد و سرشو بالا آورد
“همونی که اسکیزوفرنی داره؟!”
دهنم خشک شد و شوک زده به پرستار نگاه کردم…
ب…بکهیونِ من؟؟..اسکیزوفرنی؟؟
پرستار مشکوک به حال خرابم نگاه کرد
“اتاق 213…فقط..اون پسر سالهاست که اینجاست و نمیخواد کسی رو حتی دکترا رو ببینه ، باهاش چیکار دارین؟!”
لب پایینیمو گاز گرفتم و از پرستار به آرومی تشکر کردم..
هیچوقت اون شبی که اون خونه رو ترک کردم از یادم نرفته!
حتی وقت نکردم با کسی که چندین سال دلخوشی دنیای کوچیکم شده بود خداحافظی کنم…
بغضمو قورت دادم ، من باید قوی باشم..
دستمو به سمت دستگیره در بردم و به سمت پایین کشیدمش..
صدای خوش آهنگش با لحن بی حوصله ای توی اتاق پخش شد :
” گفته بودم که نیخوام کسی رو ببینم..! “
پشتش به من بود و از بیرون به پنجره زل زده بود ، درست مثل وقتایی که بچه بود و منتظر من میموند…
بین اشک هایی که بی وقفه از چشمام پایین میریختن لبخند زدم..
صدای تق تق ناشی از قدم های سریعم توی اتاق پیچید و باعث شد به سمتم برگرده!
چشماش روی صورتم سرخورد و با بهت بهم خیره موند!
خنده ی شیرینی به سرعت اشکهای جاری شده اشو کنار زد و روی صورتش نشست..
” میدونستم میای..”
زانوهام سست شد و بغض گلومو گرفت…
” متاسفم…متاسفم که دیرکردم..”
دستشو به سمتم دراز کرد..
” میدونی…میدونی که دیگه…دیگه نمیتونم بهت بگم هیونگ! چون احساس من…”
بهش نزدیکتر شدم و دستشو گرفتم..
” من همه چی رو میدونم پسره ی خنگ…”
دستهامو دور کمرش حلقه کردم و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم…
بلند زدم زیر گریه و موهاشو نوازش کردم..
” دو کیونگسو..از اولین باری که دیدمت ، میدونستم هیچکس بجز تو نمیتونه قلب بی قرارمو بعد از اونهمه تاریکی به روشنایی بکشونه! “
با لحن پر آرامشی گفت و انگشت هاشو تو انگشتام قفل کرد..

*تقدیم به برف آذر عزیزم و همه ی خواننده های گلم*

The following two tabs change content below.

Latest posts by (see all)