شبتون بخیر! همه در حال دعایید ؟ :دی

ما رو هم‌ فراموش نکنین ♡

با اولین وانشات از سری وانشات های غمناک شبای غمگین در خدمت شما هستیم :))) اولین فیک با کاپل چانبک :( ~

خودم سرش خیلی گریه کردم امیدوارم شما هم دوستش داشته باشین! و ضمنا وانشات فردا شب دو تا کاپل پرطرفدار داره ولی رمزیه :( اگه رمز میخواین لطفا یه‌ راه ارتباطی از خودتون بدین! مرسیی :*

ممنون از همه که اینقدرر به من لطف دارین… امیدوارم قلم غمگین نویسیم به اندازه طنز شما رو تحت تاثیر قرار بده ♡

بخونین :دی

 

در اتاق با صدای تق تیزی باز شد که سکوت خفه کننده خونه رو شکست. بکهیون توی حال خونه سرک کشید. وقتی مطمئن شد هیچکس اون دور و اطراف نیست نفس عمیقی کشید و آروم توی هال قدم گذاشت.
پاهاش روی سرامیک سرد حرکت میکردن و این تماس لرزه ای توی بدنش ایجاد میکرد، اما بکهیون بی حس بود.
صداهای دیشب توی گوشش میپیچید. صدای ناله … صدای جیغ … صدای خشک برخورد دو تا بدن توی سکوت خونه … صدای زیر دختری که یه اسم رو صدا میزد … اسمی که قرار بود اون صدا بزنه .. فقط اون .
چشماشو بست و سعی کرد این تصویر رو از ذهنش بیرون کنه، مثل هر شب. مثل هر شب که هر تصویری که دیده بود و هر صدایی که شنیده بود رو پاک میکرد و صبح دوباره لبخند میزد، به امید اینکه هر چی دیده یه خواب باشه.
نفس عمیقی کشید و چشماشو باز کرد. وقتی نگاهش توی دوتا چشم قهوه ای قفل شد، لبخند زد. 《صبح بخیر چانیول.. چای میخوری یا قهوه ؟》
جوابش سکوت بود. باید هم میبود، کی از یه عکس انتظار جواب داره ؟
بکهیون لبخندش رو عمیق تر کرد و به سمت عکس بزرگ چانیول روی دیوار هال رفت و روی موهای قهوه ای حالت دارش دست کشید.  نگاهش چنان با ذوق روی تک تک اجزای صورت عکس میگشت، انگار که یه آدم واقعیه… انگار جون داره، انگار میفهمه. ولی واسه بکهیون همون لبخند پشت شیشه قاب عکس هم کافی بود.
آهی کشید و هجوم اشک توی چشمشو نادیده گرفت. 《کاش همیشه لبخند میزدی…》
×××
به کابینت آشپزخونه تکیه زد. به اطراف آشپزخونه ی کوچیک خیره شد، انگار دنبال یه جواب میگشت.
چی شد ؟ چی شد که همه چیز به اینجا رسید ؟ چی شد که حس میکرد سرما همه ی وجودشو گرفته ؟ سرمایی که میدونست با هیچ پتو و بخاری ای از بین نمیره… یه یخبندون…
با گیجی سرش رو تکون داد. چشماش به ذره ذره اون خونه التماس میکردن که هر چی که زیر سقف این خونه دیدن یه کابوس باشه…
از دیشب دیگه چانیول رو ندیده بود. میخواست که بره پیشش، میخواست که مثل گذشته دستشو بگیره و با ذوق بهش بگه که شب قبل خوابشو دیده.. دستشو بگیره و با خوشحالی بهش بگه که صبح زودتر بیدار شده تا براش صبحانه آماده کنه، کراواتشو براش صاف کنه و کیفشو بده دستش، بهش بگه شب منتظرش میمونه تا با هم شام بخورن…
خیلی چیزا بود که دوست داشت تکرار شن…
آروم لبخند زد. خاطرات نه چندان دور هنوزم شیرین بودن. هنوزم حس لبای گرم چانیول رو روی گردنش یادش میومد وقتی که صبحا میخواست بره سر کار .. هنوزم فکر آغوش گرم چانیول قلبشو گرم میکرد …
دستاش .. چشماش .. گوشاش .. لباس پوشیدنش .. راه رفتنش .. همه چیز واسه بکهیون توی ذهنش تکرار میشد و با یاد آوری هر کدوم ضربه ای توی قلبش حس میکرد.
گوشه لبش رو گاز گرفت. خیلی عجیب بود که کوچیکترین چیزای یه رابطه واسه بکهیون یه آرزو شده بود.
از توی راهرو صدای خنده میومد. قلب بکهیون پائین ریخت. صدای خنده چانیول آروم روی قلبش مینشست. واسه اون حتی صدای قدم های چانیول توی راهروی بیرون خونه هم میتونست باعث شه که قلبش دیوانه وار بزنه.
صدای سنگین قدمای چانیول رو میشناخت. صدای خنده های بمش، که این بار هم مثل چند هفته ی گذشته نشون میداد تنها نیست.
سعی کرد قلبشو آروم نگه داره و با نهایت سرعتش به سمت در رفت. بعد از این مدت هنوزم ضربان قلبش با دونستن این که چانیول فقط اندازه یه در باهاش فاصله داره تند میزد.
با شنیدن خنده های آروم چانیول ناخودآگاه لبخندش پررنگ تر میشد. همه احساسات شیرین گذشته توی وجودش رنگ گرفته بودن. شاید بالاخره از این کابوس بیدار میشد ..
مگه میشد لبخند چانیول رو یادش بره ؟ مگه میشد یادش بره که یه روز چانیول بغلش میکرد ؟ مگه میشد که یادش بره که چانیول یه روزی دوستش داشت ؟
همه ی اینا قابل تحمل بود، اگه لبخند میزد. اون لبخند جادویی .. شاید بالاخره چانیول لبخند میزد. لبخند …
مثل همیشه که حضور چانیول رو حس میکرد دستاش میلرزیدن. از فکر اینکه الان چانیول رو میبینه نمیتونست آروم باشه. نفس های کوتاه و مقطع میکشید.
حتی نمیدونست جلو بره و در رو باز کنه. میترسید.
جلوی در ورودی ایستاده بود و به در زل زده بود و میترسید که در رو باز کنه. میترسید که با صحنه های قبلی مواجه بشه. میترسید که دوباره صدای ترک خوردن قلبش رو بشنوه و این بار دیگه نتونه دووم بیاره.
صدای تپش قلبش نمیزاشت صدای خنده ی شادمانه ی چانیول رو درست بشنوه.
نمیخواست اون در باز شه. تقریبا میدونست چی قراره ببینه، ولی بازم امیدوار بود چشماش به چانیولی بیفته که به اون لبخند میزنه… فقط اون.
بین رفتن تو اتاق و موندن و دیدن چانیول گیر کرده بود. ناخودآگاه یه قدم به سمت در رفت. حتی اگر چانیول بهش اخم هم میکرد، دیدن اون چشما میتونست بکهیونو هفته ها امیدوار نگه داره …
صدای چرخش کلید توی سکوت خونه پیچید. بکهیون پشتش رو به در کرد. اگه این بار هم صحنه ای رو میدید که دیگه طاقت نگاه کردنشونو نداشت، شک داشت که قلبش همونجا از کار نیفته.
با صدای باز شدن در، بکهیون سرجاش خشک شد. میخواست بره و شاهد این صحنه نباشه. میخواست بره و خراب شدن رویاهاشو نبینه، ولی نمیتونست. دستای نامرئی راه رفتن رو براش بسته بودن.
با تردید و ترس به سمت در برگشت و چشماش توی چشمای چانیولی قفل شد که لبخند بزرگی روی لبش بود.
خون توی رگای بکهیون جریان پیدا کرد. دیدن اون لبخند … حتی اگر واسه اون نبود، به همه درداش می ارزید.
تا اومد چیزی بگه، لبخند چانیول رو دید که ذره ذره محو شد و جای خودشو به پوزخندی داد. قلبش یه لحظه تپیدن رو فراموش کرد.
نمیدونست باید چیکار کنه، فقط میخواست از اون صحنه بیرون بره. بره و خودشو توی اتاقش حبس کنه و ساعتها گریه کنه. باید میرفت …
دوست نداشت ببینه، اما قبل از هر حرکتی، چشمش به سمت دست چانیول رفت که دور گردن یه دختر حلقه شده بود. دختری که … باعث لبخنداش شده بود.
ناخودآگاه یه قدم عقب رفت. احساسات با هم بهش هجوم آوردن. غم، حسادت، ترس، یکم ناامیدی، عصبانیت، ناامیدی … ناامیدی …
همه چیز اطرافش بی رنگ شده بود و جلوی چشمش چانیول بود که دیگه دوستش نداشت.
صداشو صاف کرد و سعی کرد حرفی بزنه، ولی میترسید با هر کلمه ای که میگه بغضش بشکنه.
همه توانشو جمع کرد و بی توجه به نفس کشیدن که هر هر لحظه براش سخت تر میشد لبخند بی جونی زد. 《یـ .. یولی .. دیر کردی …》.
پوزخند چانیول پررنگ تر شد و جلوتر رفت. حلقه دستش از دور گردن دختر باز شد و روی کمرش قرار گرفت. با پاش در خونه رو بست. 《به تو چه ؟》
بکهیون نفس عمیقی کشید و یه قدم عقب رفت. 《هـ .. هیچی … میخواستم بگم که .. شام آماده کردم .. بخور ..》
چانیول در حالی که کت چرم مشکیشو در میاورد بی تفاوت از کنار بک گذشت. 《خوردم.》
بکهیون سری تکون داد. چشماش روی چانیول میگشت. از شلوار جین تیره ش تا تی شرت سفیدش … از ساعت بند استیل مارکدارش تا موهای قهوه ایش که نامرتب روی صورتش ریخته بود … از چشمای قرمزش که نشون از مشغولیت دیشبش بود تا لب هاش …
لب هایی که پوزخند روشون خودنمایی میکرد … لب هاش .. تا بوی تلخ ادکلنش که توی فضا پخش شده بود. لب هاش …
بکهیون توی قلبش احساس سنگینی میکرد .. دنیای اطرافشو خاکستری میدید. انگار فقط اون بود و چانیول بود و اون نگاه بی تفاوت و سرد و اون پوزخند. انگار زمان متوقف شده بود.
چانیول دختر رو به سمت اتاق مشترکشون با بکهیون برد. یه ضربه ی دیگه …
بکهیون نفس عمیقی کشید و خواست برای اولین بار واکنش نشون بده. میخواست داد بزنه و به چانیول بگه چه حسی داره.
نه .. شایدم نمیخواست چیزی بگه، فقط نمیخواست چیزی که میبینه رو باور کنه. مطمئن بود چانیول توی اتاق مشترکشون کس دیگه ای رو نمیبره، مطمئن بود هر چی شبای گذشته دیده فقط یه شوخی بی مزه بوده. نباید اینو با چشمای خودش میدید.
جلو رفت و مچ دست چانیول رو گرفت. همه احساساتشو کنار گذاشت و ملتمسانه به چانیول خیره شد. 《چانیول .. خواهش میکنم … اونجا نه. باشه ؟ اونجا نه ..》
چانی دست بکهیون رو کنار زد و بدون اینکه نگاهش کنه از کنارش گذشت. 《خفه شو.》
دیگه کنترلی روی رفتارش نداشت. نفسای کوتاه میکشید و اشکاش بدون اختیار از روی گونه ش پائین میومدن. 《یولی …》
چانیول سر جاش متوقف شد و با حرص چشماشو روی هم فشار داد. به دختر نگاه کرد. 《برو تو اتاق. الان میام.》
دختر سری تکون داد و با نگاهی به بک به سمت اتاق رفت.
چانیول فکشو روی هم فشار داد و به سمت بکهیونی که با چشمای ملتمس نگاش میکرد برگشت. 《تو چته ؟ به تو چه ربطی داره من چیکار میکنم ؟ مشکلی داری ؟ برو بیرون ..! کی بهت گفته که بمونی ..؟》
بکهیون این بار چند قدم عقب رفت. ترسیده بود. جلوی چشمش هر لحظه تاریک تر میشد و فقط یه کلمه توی ذهنش میچرخید. “چرا؟”
لحن چانیول طلبکارانه بود. انگار به زور خودشو آروم نگه داشته بود. انگار حوصله بحث نداشت. شایدم حضور بک اینقدر براش غیرقابل تحمل بود که نمیخواست حتی یک کلمه هم باهاش حرف بزنه. 《یـ .. یولی .. ایـ .. اینجوری نباش … خواهش میکنم …》
چانیول بدون اینکه به بکی نگاه کنه به سمت اتاق رفت. 《برو تو اتاقت.》
بکهیون جایی رو نمیدید. انگار دنیا براش تموم شده بود. صدای شکستن قلبش رو میشنید، ولی این از شنیدن مکالمه ی توی اتاق جلوگیری نکرد.
– اوپا ..! اومدی ؟ اون کیه ؟
– ولش کن… دیوونه س.
×××
چانیول با صدای زنگ ساعت چشماشو باز کرد. با گیجی چند لحظه به سقف زل زد، صحنه ای که با باز کردن چشمش باهاش مواجه شده بود.
درد وحشتناکی توی شقیقه ش حس میکرد. زیر لب غری زد. نفس عمیقی کشید و ساعت رو خاموش کرد.
بوی الکل مشامشو پر کرد. ناخودآگاه اخمش رو توی هم کشید. با کلافگی دستشو توی موهاش کرد و بهمشون ریخت.
روی تخت خودشو بالا کشید که بخاطر درد کمرش کار آسونی نبود. به کنارش نگاه کرد. در حالی که با دستش پیشونیشو ماساژ میداد زیرلب گفت :《بکهیون … آب ..!》
اسمی که گفته بود به گوشش آشنا نبود. با گیجی به کنارش نگاه کرد. پیکر کنارش تکونی خورد.
دختری که کنارش بود در حالی که چشماشو میمالید صاف نشست و ملافه ی سفید رو بیشتر دور خودش پیچید. 《اوپا بیدار شدی ..؟!》
چانیول چشماشو بست. خودشم نمیدونست چطور این اسم رو گفته بود. 《تو اینجا چیکار میکنی ؟》
دختر دستشو روی شونه ی چان گذاشت و یکم به سمتش خم شد. توی گوشش گفت :《اوپا .. ما دیشب یه شب رویایی رو داشتیم .. یادت نیست ؟!》
خنده ی ریز دختر سردردشو بیشتر میکرد. با حرص فکشو روی هم فشار داد. دست دختر رو کنار زد و با کلافگی داد زد :《کی به تو اجازه داده دست کثیفتو به من بزنی ؟! کی ؟ تو فقط یه هرزه ای ! هرزه ! هرزه ی بی ارزش ! هــــرزه !》
دختر خودشو جمع و جور کرد و یه گوشه ی تخت نشست. چانیول آه عمیقی کشید. احساسات خودشو درک نمیکرد.
از روی تخت بلند شد و از توی کیف پولش که روی میز کنار تخت بود چند تا اسکناس در آورد و بدون اینکه نگاه کنه روی تخت ریخت.
همونطور که پشتش به دختر بود گفت :《برو گمشو بیرون.》
دختر در حالی که لباساشو از پائین تخت برمیداشت گفت :《چته وحشی ؟ خودمم قصد ندارم اینجا بمونم !》
چانیول بطری سوجویی که غیر ارادی از روی میز کنار تخت برداشته بود رو بدون فکر به سمت دختر پرت کرد. 《برو گمشو ! لعنت بهت ! لعنت به همتون ..!》
دستاشو مشت کرده بود و از عصبانیت میلرزید. با شدت دستشو به صورتش کشید. از خودش بدش میومد، از زندگیش، از این احساسات ضد و نقیضش.
به حرکات شتابزده دختر خیره شد که تند تند لباساشو میپوشید، ولی انگار نمیدیدش.
فکرش پیش به جفت چشن بود که انگار التماس میکردن. انگار از چانیول میخواستن که بگه همه اینا یه شوخیه. که بگه دوباره همه چیز درست میشه.
با حرص لگدی به پایه چوبی تخت زد. چرا ؟ چرا داشت به اون فکر میکرد ؟ 《اون فقط یه احمقه چانیول .. یه احمق ساده لوح ! هه.》
با کلافگی به سمت لباساش که چند متر جلوتر از جایی که ایستاده بود روی زمین افتاده بودن رفت و پوشیدشون.
صدای در اتاق نشون میداد که دختر رفته. نمیدونست چی میخواد، کلافه بود. سمت پنجره رفت و یکم بازش کرد.
هوای سرد زمستون آروم وارد اتاق شد. سرمای مطبوع روی پوست داغش بهش حس خوبی میداد. شاید که این باد سرد میتونست آتیش توی قلبشو خاموش کنه.
خورشید توی آسمون سرد صبح میدرخشید، ولی واسه چانیول همه جا تاریک بود.
دستشو روی سرش گذاشت که با نبض دردناکی بهش میگفت دیشبم مثل چند شب گذشته از خیلی از حد مرزا گذشته.
حس میکرد یه چیزی رو گم کرده، ولی هر چی نگاه میکرد همه تیکه های پازل زندگیشو کنار هم میدید.
آروم به سمت در رفت. باید قرص میخورد تا از اون سردرد لعنتی خلاص میشد. باید میرفت سرکار.
به سمت در اتاق رفت و بازش کرد. دوست داشت واسه همیشه از اون خونه بره. حس میکرد اون خونه واسه ش کوچیکه، داره بهش فشار میاره، راه نفسشو بسته ..!
با دست پشت گردنشو مالید. حس میکرد کل بدنش درد میکنه. میخواست به سمت آشپزخونه بره که چشمش به پیکری افتاد که توی کنج دیوار بین در اتاق مشترکشون و دیوار خودشو جا داده بود. پیکری که زانوهاشو بغل کرده بود و سرشو روی زانوهاش گذاشته بود.
نگاهش از موهای قهوه ایش روی بدن ظریفش گشت، روی بدن ظریف پسری که روی سرامیک سرد نشسته بود و از سرما میلرزید.
چانیول ناخودآگاه اخم کرد. دست خودش نبود، خشم درونش زبونه میکشید. به سمت پسر رفت و بالای سرش ایستاد. از بین دندونای فشرده ش گفت :《یاا ! بلند شو !》
دوست نداشت اون پسر رو ببینه. از چشمای مظلومش متنفر بود. از رفتار عاشقونه ش، از اینکه خسته نمیشد، از اینکه همیشه تحمل میکرد.
از بس فکش رو روی هم فشار داده بود، درد سرش بیشتر شده بود. با مشت محکم به دیوار بالای سر پسر کوبید. 《بلند شو ! گفتم بلند شو و گورتو گم کن ! نمیخوام ببینمت ! نــمیـــــخوام ..!》
نمیخواست نگاهش به اون پسر بیفته که با چشمای گرد شده از جا پریده بود و در حالی که نفس نفس میزد بهش نگاه میکرد.
به وضوح ترس رو توی رفتار بکهیون حس میکرد. ترس، غم، ناباوری…
نمیخواست بفهمه ! نمیخواست ببینه ! پشتش رو به بکی کرد و میخواست به سمت آشپزخونه بره، شاید چون میخواست از زیر اون نگاه دلخور فرار کنه. خودشم نمیدونست …
دستای بکی رو دور کمرش حس کرد. خیسی گرم اشکاش، و نفساش که هنوز به خاطر شکی که بهش وارد شده بود نامنظم بود.
چانیول همونطور سرجاش ایستاد و اخم کرد. شاید منتظر بود که بکهیون بهش بگه که دیگه تحمل نداره، که میخواد بره.
– یولی … دوستت دارم …
چشمای چانیول بی احساس به رو به رو خیره بودن، ولی دست بکی لحظه به لحظه با شدت گرفتن احساسش دور کمر چانیول محکم تر میشد.
دوباره اون خشم درونش شعله ور شد. دست بکی رو از دور کمرش باز کرد و با خشونت به سمتش برگشت. با همه ی خشم وجودش داد زد :《کی به تو اجازه میده که به من دست بزنی ؟ کی به تو اجازه میده که به من بگی یولی ؟ تو واسه من هیچی نیستی … پس سعی نکن اینو عوض کنی ..!》
بکهیون بدون هیچ حرفی فقط به صورت برافروخته چانیول زل زده بود و اشکاش دیدش رو تار کرده بودن. کم کم داشت باورش میشد که دیگه چانیول بهش حسی نداره.
شاید امید داشتن دیگه غلط بود، ولی میخواست یه بار دیگه امتحان کنه. شاید میتونست همه چیز رو عوض کنه، شاید با همین یه تلاش همه چیز مثل قبل میشد.
هر دو نفر بی هیچ حرفی به هم نگاه میکردن. هردو توی دنیای خودشون. چانیول پر از عصبانیت، شایدم یکم حرص. بکهیون پر از التماس و قلبی که هنوز شعله های امیدش خاموش نشده بود.
آروم روی زانوهاش جلوی چانیول نشست و سرش رو پائین انداخت. نمیخواست به چانیول نگاه کنه، چون نمیتونست رفتنشو ببینه.
با صدایی که به زور در میومد گفت :《یولی … اینجوری نباش. بزار درستش کنیم. چانیول من دلم واسه بــوسـ.ـه هات تنگ شده، ازت خواهش میکنم.》
چانیول صورت بکی رو نمیدید، فقط اشکایی رو تشخیص میداد که جلوی پاش روی زمین میفتادن.
چان نفسای سنگین میکشید، از شدت خشم نمیتونست حرف بزنه. از بین دندونای بهم فشرده ش گفت :《بـ .. بلند شو.》
بکهیون به خودش جرئت داد و سرشو بلند کرد. خودش رو برای همه چیز آماده کرده بود، مطمئن که حالش از اینی که هست بدتر نمیشه.
از جاش بلند شد و به سمت چانیول رفت و جلوش ایستاد. شاید میدونست هیچ چیز درست نمیشه.
چانیول هنوز هم یه حس عجیب درونش حس میکرد. نگاهش همچنان خیره به رو به رو بود، بی هیچ حسی.
بکهیون دستشو دور صورت چانیول قاب کرد و صورتشو به سمت خودش برگردوند. توی چشماش خیره شد، ولی پرده اشک نمیزاشت نگاه عصبی چانی رو ببینه.
قلبش توی سینه ش میکوبید. انگشتاش روی صورت چانیول حرکت میکرد، حس آشنای لمس چانیول.
انگار قلبش بعد یه وقفه دوباره تپیدن رو یادش اومده باشه. نفساش با ریتم حرکت انگشتاش تنظیم میشد. دلش بیشتر میخواست. نمیتونست دلتنگیشو انکار کنه. نمیتونست اشتیاقشو واسه داشتن چانیول نادیده بگیره.
نگاهش روی تک تک اجزای صورت چانیول میگشت. دلش واسه دیدن این چشما تنگ شده بود، این لبا، این حس. 《یولی .. دلم برات تنگ شده … مهم نیست این چند وقته چجوری بودی، بزار درستش کنیم. من هنوزم عاشقتم، باشه ..؟》
بکهیون حس میکرد حرکت بعدی چان قلبشو میشکنه، میدونست، ولی نمیتونست نگاه مشتاقشو از چشمای کسی برداره که سالها عاشقش بود.
به وضوح اخم چانی رو میدید، تیره شدن چشماشو، منقبض شدن فکش رو … میدونست اینا نشونه ی خوبی نیست، ولی نمیتونست کاری بکنه.
چانیول دست بکهیون رو از صورتش جدا کرد و محکم به عقب هلش داد. 《منو یولی صدا نکن ! خفه شو و برگرد تو اتاقت ! این حرفای تو هیچی رو عوض نمیکنه. رابطه ما مرده … تو برام مردی …》
با این حرف بیخیال قرص شد و به سمت اتاق برگشت و بکهیون رو پشت سرش تنها گذاشت که دوباره روی زمین افتاده بود و در حالی که چشماشو بسته بود اشکاش روی صورتش میلغزیدن. به هیچ چیز نمیتونست فکر کنه، فقط یه واژه طبق معمول همه ی این روزا جلوی چشمش بود… “چرا؟”
آهی کشید. دوباره اشتباه کرده بود. حالش به وضوح افتضاح تر از قبل بود. دیگه همه چیز تموم شده بود، همه چیز.
×××
– میشه شب یکم زودتر بیای ؟
– نه. دارم با دوستام میرم بیرون.
– یعنی هیچ راهی نداره ؟ میشه منم باهات بیام حداقل ؟
– هه با تو ؟ خفه شو.
آهی کشید و موهاشو بهم ریخت. از آخرین باری که چانیول رو دیده بود سه روز میگذشت، از اون حرفای وحشتناک سه روز گذشته بود.
ولی نمیتونست دوباره باهاش رو به رو شه. نه اینکه دوست نداشته باشه، فقط نمیخواست چانیول رو ناراحت کنه. نمیخواست با حضورش باعث شه چانیول عصبی بشه.
توی این سه روز فقط وقتی از در اتاق بیرون اومده بود که مطمئن شده بود رفته. ولی اون صبح تصمیم گرفته رود باهاش حرف بزنه.
این دیگه واقعا آخرین امیدش بود و نمیخواست اونو از دست بده. از ته قلبش آرزو میکرد چانیول اون روز رو یادش باشه .. اون روز مهم.
اون چند هفته اونقدر قلبش درد گرفته بود که دیگه هیچی حس نمیکرد. میدونست شاید این آخرین نقطه ی این رابطه باشه، میدونست ممکنه همه چیز هنون شب تموم بشه، ولی هنوزم امیدوار بود.
چند دقیقه بود که جلوی عکس چانیول توی هال ایستاده بود و متفکر به چشمای خندونش نگاه میکرد. 《ازم متنفری نه ؟ میتونی بهم بگی چرا ؟ کدوم کارم اونقدر اشتباه بوده که دیگه حتی نمیخوای منو ببینی ؟》
میدونست هیچ جوابی از اون عکس نمیگیره، ولی نمیتونست به قلبش حالی کنه که از فکر حرف زدن با چانیول خیالی دیوونه نشه.
آهی کشید. 《کاش میومدی…》
توی این سه روز اینقدر گریه کرده بود که حس میکرد سهمگین ترین ضربه ها هم نمیتونه اشکشو در بیاره.
آروم جلو رفت و لباشو روی لبای عکس گذاشت. 《دلم برات تنگ میشه …》
آروم، بدون هیچ حرف دیگه ای چمدونشو پشت سرش کشید و از در بیرون رفت. با صدای بلند بسته شدن در خونه توی سکوت مطلق و تلخی فرو رفت.
×××
چانیول در رو باز کرد و توی فضای سرد خونه قدم گذاشت. خونه تاریک بود و سرد، عجیب بود.
چراغ رو روشن کرد و با تردید توی خونه سرک کشید. 《بـ .. بکهیون ..؟》
جوابش سکوت غیر عادی خونه بود. روی اجاق گاز توی آشپزخونه هیچ ظرفی نبود، هیچ بوی غذایی نپیچیده بود. هیچ گلی روی پیشخوان آشپزخونه توی گلدون نبود. شومینه گوشه ی سالن جوری خاموش بود که انگار سالهاست که بی استفاده مونده.
صدای آروم خوندن یه آهنگ قدیمی توی خونه نپیچیده بود، صدای ریز خنده های هیچکس اتاق رو پر نمیکرد. هیچکس به سمتش ندوید تا از گردنش آویزون شه. هیچکس تند تند صورتشو غرق بوسـ..ـه های ریز نمیکرد. هیچکس با لحن کودکانه ش توی گوشش نمیگفت چقدر دوستش داره.
خونه روح نداشت. اون خونه دیگه خونه نبود.
چانیول آب دهنش رو با دودلی قورت داد. 《بـ.. بکی؟》
صداش انگار توی اون خونه میپیچید. اون خونه جوری خالی بود که انگار هیچوقت رنگ پسری با موی قهوه ای و نگاه عاشق و خنده های سرمست رو ندیده.
چانیول به سرعت به سمت اتاق مشترکشون رفت و در رو باز کرد. میدونست بکی از این خونه نمیره. میدونست میمونه. اون نمیتونست بره. نباید بره. نباید چانیول رو ترک کنه.
ناامید از پیدا کردن بکهیون توی اتاق مشترک، چانیول تک تک اتاقا رو به سرعت میگشت. نمیخواست باور کنه.
قلبش به سرعت میکوبید. بعد هفته ها، حس میکرد دلش میخواد گریه کنه. مثل پسر بچه سردرگمی بود که به دنبال مادری که گم کرده به همه جا سرک میکشه.
آخرین مقصد و آخرین امیدش آشپزخونه بود. 《نه بیون بکهیون .. تو نرفتی .. تو منو دوست داری .. تو نمیری ..》
با رسیدن به آشپزخونه کمی مکث کرد. روی میز آشپزخونه یه کیک کوچیک دید که شمعای روش ذوب شده بودن و به طرز بدی روی کیک پخش شده بودن. کنارش یه جعبه ی قرمز رنگ دید.
حس کرد قلبش توی سینه ش جا به جا شده. به سرعت جلو رفت و به کیک روی میز نگاه کرد. به شمعا. به امیدی که همراه با شمعا آب شده بودن.
گوشه لبش رو گاز گرفت. نمیخواست فکر کنه که شاید اون کیک و اون جعبه، آخرین اثری بود که از شریک پنج ساله زندگیش میدید.
با دستای لرزون جعبه رو برداشت. با روبان سفید تزئین شده بود. آروم بازش کرد. وقتی پازل یه هزار تیکه رو توی جعبه دید، قطره اشکی که روی گونه ش افتاده بود رو با خنده ی بی حالی پشت دست پاک کرد. 《دیوونه ی خنگ… آدم کادوی ولنتاین پازل میده ؟》
میخواست بره و به جستوجو واسه بکهیون ادامه بده، مطمئن بود که همون اطرافه و هیچوقت از اون خونه نرفته، که چشمش به یه نامه افتاد.
لرزشی رو توی قلبش حس کرد. شاید کم کم داشت باورش میشد که بکهیون رفته.
با ترس نامه رو برداشت و بازش کرد. با خوندن هر خط، اشکاش بی وقفه روی کاغذ نامه میریختن.
– چانیولم … سلام. حالت چطوره ؟ خوبی ؟ نمیدونم وقتی که داری این نامه رو میخونی من کجام … اگه داری این نامه رو میخونی یعنی کیلومترها از هم دوریم. ولنتاینت مبارک یولی … خوشحالم که روز ولنتاینت رو با اونی که دوستش داشتی گذروندی، نه یکی مثل من. واسه ت کیک پخته بودم، ولی با یکی از اون دوستات بخور. میدونم واسه ت سخت و خجالت آور بود که منو به دوستات نشون بدی. میدونم مایه خجالت و سرافکندگیت بودم، پس خواهش میکنم منو ببخش. من فکر میکردم لیاقت تورو دارم، ولی میدونم نتونستم اونی باشم که تو میخوای. غذا خوردی ؟ لطفا از غذاهات نزن، باشه ؟ زیاد هم مـ..ـسـ..ـت نکن، چون من نیستم که برات قرص بزارم کنار تختت. لطفا خوب بخواب یولی، زیر چشمات گود افتاده ! به فکر خودت باش. چانیولی .. بیرون برف اومده، خودتو خوب بپوشون. خب .. ببخشید که برات کم بودم، ببخشید که باعث شدم جلوی دوستات خجالت بکشی … “گـ..ـی” بودن چیزی نیست که بهش افتخار کنی، نه ؟ ولی کنار تو بودن باعث افتخار من بود. میخوام بدونی که از ته ته ته ته ته ته قلبم عاشقتم. میخوام بدونی که دلم واسه لمس دستات تنگ میشه. همه ی عشقتو واسه کسی که دوستش داری خرج کن؛ باشه ؟ لطفا همیشه لبخند بزن، به کسی که دوستش داری لبخند بزن. تو از معجزه ی لبخندات خبر نداری. یولی .. یه وقت فکر نکنی خسته شدمااا … من رفتم که تو خوشحال باشی. بدون که خیلی دوستت دارم، تا ابد. ولنتاین خوبی داشته باشی …
عاشق همیشگی تو … بکی ♡
چانیول نفس نفس میزد. نمیدونست باید چیکار کنه. 《نه .. نه بکی .. نرفتی .. بکی ..!》
مثل دیوونه ها توی خونه میدوید و داد میزد. 《بکی شوخی قشنگی نیست. بکی .. بکی من از داشتن تو شرمنده نیستم ..! بکهیون .. بکهیون منم عاشقتم، لطفا بگو کجا قایم شدی .. بکی ..》
پاش به لبه دیوار گیر کرد و روی زمین افتاد. خودشو گوشه یه دیوار کشید و بهش تکیه زد. کنترلی روی اشکاش نداشت. نامه رو به سینه ش چسبوند. 《بکی .. بکی .. این یه سوء تفاهمه .. لطفا برگرد .. خواهش میکنم ..》
میدونست که دیره … میدونست دیگه واسه جبران همه چیز دیر شده. به بکی حق میداد که رفته باشه …
آروم نامه رو بلند کرد و بوسـ..ـه ای بهش زد. 《بیون بکهیون … پس تیکه ی گمشده ی پازل زندگی من تو بودی …》

 
تو این شبای غمگین نویسنده های سایت رو هم فراموش نکنین :دی
شبتون بخیر… ♡
The following two tabs change content below.

Raha

× رها × ۱۸ و اَندی :| × پیرو مکتب اگزیستیالیسم و پلورالیسم =))) × فلاف‌ نویس قهار × بُز نویس قدیمیی × طنزپرداز مسخره نویس :دی × بُزکوهی را ارج نهیم :دی × کایسو ایز لایف × بکسو ایز بایِس رِکِر :دی ×

Latest posts by Raha (see all)