هدر سایت
تبلیغات

power of love (قدرت عشق)ep6

سلاااااام.

خیلى ازتون ناراحتم.

بنده آدلاید هستم.

ادامه لطفا:

:power of love ep6

POWER OF LOVE / EP 6

بخاطر این اشتی و بیرون رفتنش با کای بهترین تیپشو زده بود و با بکی داشتن به طرف کافه میرفتن بکهیون پر حرف اون روز به طرز عجیبی ساکت بود…اون روز برای سهون خاص بود سهون ادمی نبود که عاشق بشه اون تو این همه سالی که زندگی کرده بود حتی از ی نفر خوشش هم نیومده بود ولی قضیه درباره کای فرق میکرد کای اونو به سمت خودش جذب کرده بود و سهون تا به خودش اومد دید تو مدت دوماه جذب این ادم شده و کای شده بخش اعظمی از فکر و خیال سهون برای سهونی که همه به اون لقب پسری با قلبی سنگی میدادند این اتفاق عجیبی بود اون بیشتر فکرش شده بود پسره برنزه ای که دوماه پیش به دانشگاهش اومده بود…با ویشگونی که بکهیون از بازوش گرفت متوجه شد که روبروی کافه اس… با بکی وارد کافه شدن از دور کای رو دیدن که پشت میزی نشسته بود و ی پسر قد بلند روبروش بود که پشتش به سهون و بکی و در ورودی بود…داشتم به سمت کای قدم برمی داشتم که متوجه شدم بکهیون نمیاد و جلوی در ایستاده بود و بدون حرکت به اون پسر خیره شده بود…برگشت و رفت پیش بکی : بکی بکی چرا خشکت زده چی شده؟ اونو میشناسی؟

بکی : س…س..سهون..اون..اون خیلی شبیه ..شبیه اونیه که تو کابوسام هست…

سهون : بکی بکی حرف بزن الان حالت بد میشه بکی منو….بکییییییییییییی

جمله اش کامل نشده بود که بکی از حال رفت و بیهوش شد و همزمان با داد اون کای و چان و از پشت میز به سمت اونا دویدن…

Sehun pov :

بکی از حال رفت نمیدونم چرا دوباره بهش حمله دست داد چرا اونجوری شد اصلا اون کابوسا چی بودن که بکی ازشون همیشه سر بسته حرف میزد همزمان با داد من کای و اون پسره خودشونو به اینجا رسوندن… اون پسره تا رسید با عجله بغلش کرد و سوار جت شخصیش کرد…

(نکته : تو اون دنیا بدلیل پیشرفته بودن زیاد از چیزهایی مانند جت برای حمل و نق استفاده میکردند )

منو و کای هم با عجله سوار جت کای شدیم و پشت سر اون پسر به سمت بیمارستان حرکت کردیم….

به بیمارستان رسیدیم و بکیو به اورژانس رسوندیم…

 Chanyeol pov :

بکی من بکی من از حال رفت و من اون موقع هیچ کیو به جز بکیم نمی دیدم… تصور دوباره از دست دادنش دیوونم میکرد سریع به بیمارستان رسوندمش و خوشبختانه دکتر گفت حمله عصبی بوده و برای اطمینان تا فردا بستریش کردن کای و سهون توی راهرو بودن و کای پیش سهون موند از سهون خواهش کردم بزاره تا وقتی بکی بهوش بیاد و چند کلمه باهاش حرف بزنم پیشش بمونم و سهون  بخاطر خواهشام و قبول کرد…

رو صندلی کنار تخت نشسته بودم و به صورتش خیره شده بودم ..اون عمیق خوابیده بود و فرصت خوبی بود که بعد از این همه مدت ی دل سیر نگاش کنم… تمام اجزای صورتشو از نظر گذروندم چشماش ، چشمایی که دنیای من بودن و هستن چشایی که همیشه با نگاه های گاه و بیگاهش بهم میگفت عاشقتم ولی حالا چی؟

لباش ، لبای کوچیک صورتیش که بهترین طعم دنیارو داشت لبایی که خوراکی مورد علاقه ژنرال پارک بود و اگه خر ی ساعت ی بار اون لبای خوشمزه عشقشو نمی بوسید زنده نبود…

با ب یاد اوردن تمام اینا اشک تو چشمام جمع شد و گریه ام گرفت… من کی این همه تحملم زیاد شد که هزار سال از بک بکم دور باشم .. ی چیزیو خوب میدونم اونم اینه که اگه تا الان تحمل به خرج اادم ار این به بعد نمیتونم و باید بکیو به خودم برگردونم… در حال کلنجار با احساسم بودم که احساس کردم بکی داره کابوس میبینه و هزیون میگه.. اول خواستم دکترو صدا بزنم ولی تصمیم گرفتم به هزیوناش گوش کنم با دقت شاید چیزی فهمیدم اما فقط

گیج تر و گیج تر شدم …

بکی تو خواب : نههه نهه خوا…خواهش ..میکنم..چرا..چرا اینکارو با..با ما میکنیی…من..من دوسش دارم…نهههههههههههههههههعهههه

همزمان با فریاد کشیدن اخرین کلمه اش از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن…سریع بغلش کردم و شروع کردم به نوازش کردنش … حدوداً ده دقیقه تو بغلم گریه کرد و وقتی اروم تر شد کمک کردم تا دوباره رو تخت دراز کشید … به محض دیدن من تعجب کرد : اون.. اون پسر تو کافه همراه.. کای .. شما بودید استاد پارک؟

-چانیول

بکی : ببخشید؟؟؟

-چانیول صدام کن بک بک…

با شنیدن اسمش به اون حالت سر درد گرفت و من اینو از گرفتن سرش توسط دستاش فهمیدم سردرد بدی گرفته بود …ازت عذز میخوام عشقه من ولی من باید از همین الان شروع کنم به یاد اوری…

-بک بک حالت خوبه میخوای دکتر خبر کنم؟

بکی : آآآآه.. آ ..آره خوبم ..نیازی نیست استاد…

-بک بهت گفتم اسمم چانیوله..

بکی : باشه چانی…

-چییییی؟

شوکه شدم من انقدر ادم بزرگی تو سرزمینم بودم که جز چهار  نفر محدود که شامل بکی و کریس و لوهان و کای  هیچ کس جرات صدا کردن من به اسم مخفف و نداشت و الان اون منو به اسم مخفف صدا کرد این امیدوار کننده اس…

بکی : آ .. ببخشید چانیول از.. از دهنم در رفت بخش ناراحتت کردم…یهو این اسم به ذهنم اومد…

ن ه نه عشقه من  منو از شنیدن اسمم از دهنت مح

روم نکن میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم زندگی من ؟ من شبای زیادیو بخاطر شنیدن صدات اشک ریختم و هق هق زدم…

-نه نه بکی اشتباه نکن من ناراحت نشدم اتفاقا برام خیلی جالب بود لطفا همون چانی صدام کن این اسمو دوست دارم…میتونم ی سواب بپرسم؟

بکی : البته..

-میتونم درباره کابوست بپرسم؟ اون چی بود؟

بکی : خب ..خب.. اون ..اون ی تصویره گنگه ی تصویر ناواضح و تار

که نمیدونم مربوط به چه شخصیه ولی… ولی یکی…یکی از اون پسرا خیلی شبیه منه و پسره دیگه من فقط از پشت در حال جنگ میبینمش.. نمیدونم چرا اینارو دارم به شما میگم در حالی که به عزیز ترین کسانم هم نگفتم ولی امیدوارم بین خودمون بمونه چانی…

-قول میدن بکی منو تو از این به بعد دوستیم…درسته؟

بکی : اره ..راستی بابت کمکت تو کافی شاپ ممنونم که منو به بیمارستان رسوندی…

-قابلتونداشت رفیق…

اخ بکی کاش بدونی چقدر به بودنت محتاجم زندگیه من ولی حیف که هنوز نمیتونم اینارو بهت بگم…من باید اون نامردیو که تورو ار من گرفتو پیدا کنم…

-خب بک بک من برم فلا امیدوارم پس فردا سر کلاس درس سالم و سرحال ببنمت پسر …

بکی : حتما چانی خوشحالم از اشناییت…

از در خارج شدم و خودمو به سهون و کای که به حالت جالبی خواب بودن رسوندم کای نشسته خواب بود و سهون سرش رو سینه کای خوابش برده بود … نمیدونم چرا ولی از وقت دیدن بکی حالم بهتر شده بود و یکم از شیطنتام برگشته بود و به همین دلیل ی عکس از اون حالتشون گرفتم و بیدارشون کردم : به به شما کی انقدر رمانتیک شدین چه حالت ناااازییییی الهیییییی…

کای و سهون سریع خودشونو جمع و جور کردن و بلند شدن …

کای : عهههه چانیول تویی.. چیزه اممم…

سهون : خب ..خب خوابمون برده بود مگه چیه منحر…

که با دیدن من دهنش ی متر باز موند : اس.. استا …استاد پا..پارک ش..شمایید؟؟؟(سه نقطه به معنی مکث بین کلمات )

-به اقارو ی ساعت پیش شمام تازه متوجه شدی ؟

سهون : خب ..خب ینی شما..همون دوست کای هستیید..که میخواست معرفی کنه؟

کای : بله خودشه سهونا اون استاد پارک همین پارک چانیول خل و دیوونه خودمونه…

سهون : امم ببخشید استاد نشناختمتون…

-حق داری نشناسی باو تو سر کلاس همش خواب تشریف

داری خو :/

سهون در حالی که پشت کلشو میخاروند : اممم خب خب میدونید..ببخشیدددد دیگه تکرار نمیشه استاد…

-بیرون دانشگاه من دوست شما چانیولم نه استاد پارک…اوکی؟

سهون : باسه ..باشه چانی..چانیول …

 -آفرین خوبه…سهون من تو جت منتظرتم…

از در خارج شدم و اون دوتا رو با هم تنها گزاشتم…

Kai pov :

بعد از اون حالته خوابیدن با سهون وقتی که چانی اون حرفارو دربارمون میزد صدای تپش های قلبم داشت کر کننده میشد … نمیدونم این تپش ها بخاطر چی بودن .. بعد از “اون” من یچیزیو خوب یاد گرفتم و اون اینه که از سنگ باشه و دیگه عاشق نشم.. و خب این اتفاق هم افتاد و من صد ها سال عشق رو دیگه تجربه نکردم … و اما الان نمیدونم چه بلایی داره سر قلبم میاد . بعد مدت ها این تپش ها برام حس جدید و نویی رو به وجود میاره ی حس خاص و جدید…هر چی که هست باید متوقف بشه اینا اصلا چیزای خوبی برای من نیستن..

سهون : کااای کاییی کجایی؟ انگار تو دنیای دیگه ای هستی؟

– نه نه هستم فقط داشتم فکر میکردم…

سهون : اوکی..من میرم پیش بکی تو هم برو چانیول منتظرته…

– باشه پس من برم فلا بهت  پیام میدم..

از در خارج شدم و سوار شدم.. چانی منتظرم بود …

-بکی چطور بود؟ چیزی فهمیدی دربارش؟

چان : اتفاقا چرا ی چیزایی دستگیرم شد .. مثلا یکیش اینکه اون کابوساش درباره خودش و منه… و اینکه امیدوارم بتونم همه چیو براش یاداوری کنم…

-این خیلی خوبه چانی…

چان : و اما درباره تو و سهون کای …

– درباره منو و سهون چی؟

چانیول خودشو به سمت من برگردوند و روبروی من قرار گرفت..

چان : کای تا حالا حالات خودتو در مقابل اون پسر دیدی؟ تا حالا صدای قلبتو شنیدی؟ کای تو داری چی میشی؟ کاب تو همون ژنرال بزرگ سرزمینمون هستی متوجه ای؟ اینا همونایین که

خانوادت و اونو ازت گرفتن متوجه ای؟

از حرفاش شوکه شدم ولی باید براش دلایلمو توضیح بدم…

– اما چان تو از خیلی چیزا درباره سهون خبر نداری اون پسر با تمام آراتا هایی که تا بحال دیدم متفاوته و چانی من حس میکنم اون پسر خیلی مظلوم و بی گناهه نمیدونم چجوری بگم ولی اینکه ی حسایی دارم…

چان : کریس چی درباره اینا بهت گفت؟ کاای به خودت بیا اراتا ها خانودتو کشتن میفهمییی؟

رفتم تو فکر حرفاش..داشت درست میگفت ولی من باید همه چیو درباره اون پسر بفهمم..

***********************

مهم مهم مهم مهم

خیلى مهم.

دوستان اوه سحرم حالتون خوبه؟؟؟/

منم دوستون دارم بوس بوس.

خب خانوما یچیزى اومدم بگم،

دوس جونیا گوش کنید،

این فیک آینده ى فوق العاده اى داره و از نظرم ام بخواید اینقد بهش کم لطفى کنید واقعا در حق خودتون ظلم کردید.

این فیک همه چیزش جدیده

 هیچ کدوم از اتفاقاش حتى دنیتیى ک ساخته شده،تخیل ذهن نویسندس….

بخر حال،نویسنده ى فیک خیلىىىىىى دلخووووره خیلللللى.

بچه ها من با هزار زور و بدبختى مجبورش کردم اپ کنه.

ولى واقعا دیگه نمى تونم.

بچه ها موافقین واسه اونایى ک نظر مى دن چنل خصوصى بزنیم ؟؟؟؟؟

اینجورى بهتره.

نظراتونو اعلام کنید.

منظرتونیم.

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 7 نظر 12 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sahar
مهمان

من این ادامه این فیکو موخاااااام عرررررر ادلاید جوووونم کوجاییی تازه دانلود قسمتای یک تا چهارش مشکل داره ولی با همین دوقسمتم من عاشق این فیک شدم

zodiac
مهمان

چرا دیگه ادامش نمیدی? خیلی قشنگه

coupon codes avis car rental
مهمان

Howdy are using WordPress for your site platform? I’m new to the blog world but I’m trying to get started and create my own. Do you require any coding knowledge to make your own blog? Any help would be really appreciated!|

Elena
مهمان

راستی این فیک چرا به امان خدا رها شده؟؟؟ من تازه دیدمش. بزن دوتا پس گردن خواننده ها نظر بزارن دیگه. :qorqor:

LILIA
مهمان

چان کلا تو حال گیری از این دوتا استاده…
بک رو هم که تازه پیدا کرده.حالا خدا می دونه چیکارش داره…
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

wpDiscuz