هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction SCANDAL – 1

عصرتون بخیر!

بالاخره قسمت اول رسوایی رو آوردم

مرسی از اون همه لطفی که تو تیزر بهم داشتین امیدوارم تا آخرش همراهم باشین

http://s8.picofile.com/file/8270950768/Picture2.jpg

 

[فلش بک]

به ساعتش نگاه کرد

پوفی کرد و با بی حوصلگی به صحنه ی فیلم برداری نگاه کرد

از وقتی این سریال شروع شده بود کارش این بود بشینه سر صحنه ها بلکه شخصیت اصلی مرد رو گیر بیاره و باهاش مصاحبه کنه

کنفرانس خبری که قبل از شروع فیلمبرداری شروع شده بود حتا نتونسته بود اونو از نزدیک ببینه، طی یه هفته ای هم که میگذشت فقط میدید عینک مشکیشو میزنه و قبل ازینکه کاری از دست خبرنگارا بر بیاد میره تو ماشین کمپانیش

به خاطر همین آدم بود که از کار و زندگی افتاده بود و این اعصابشو خورد میکرد

تو اون همه سالی که خبر جمع میکرد کسی انقد اذیتش نکرده بود، مگه چی داش که فک میکرد انقد خاصه؟!

حالا دیگه این براش یه مسئله آبرو شده بود که هر جور شده یه خبر داغ و دسته اول از کای پیدا کنه

بالاخره فیلم برداری تموم شد، بدو بدو به سمتشون دوید

_آقای…. آقای کای… یه لحظه، خوهش میکنممم…

بی توجه بهش سمت ماشین میرف، کتشو کشید

_فقط چند لحظه

وایساد، عینکشو یکم پایین داد و بهش نگاه کرد

_من مصاحبه نمیکنم، برو با سهون مصاحبه کن

_این کارم میکنم اما…

قبل از تموم شدن حرفش کای سوار ماشین شده بود و گارد امنیتی جلوشو گرفت

ینی باید دوباره تا کنفرانس خبری صبر میکرد؟!

_متنفرم ازتتتتتتتتتتتت

[پایان فلش بک]

********

رفته بود بیرون تا قدم بزنه

یه سویشرت طوسی تنش بود که با شلوار جذب مشکیش ست شده بود

کلاهشو پایین تر کشید تا کسی نشناستش

باد شدیدی میوزید و خیابونا با چراغای زرد روشن شده بودن

چشمش به روزنامه ای خورد که با باد جا به جا میشد

عکسو تیتر بزرگ صفحه اول توجهش رو جلب کرد

“کای و سهون که به تازگی تو سریال محبوب هممون با هم همکاری میکنن، انگار خیلی بهم نزدیکن”

با اخم روزنامه رو مچاله کرد

با پاش محکم به سنگ گوشه خیابون کوبید

_آییی…

پاشو با دستش گرفت و چن قدم عقب رفت

_تف به این شانس

به سنگه نگاه کرد

_نمیذاری بهت لگد بزنم؟!

باز بهش خیره شد

_هوی با توام، چرا نمیذاری ناراحت باشم واسه خودم؟!

یکم فک کرد

_سنگی دیگه، نمیفهمی

صدای پا شنید، نه، ینی کسی دیده بودش؟! این یه فاجعه بود

سعی کرد ببینه کسی هست یا نه، چیزی معلوم نبود

یهو یکی محکم خورد بهش

به لباسش چنگ زد

_خواهش… خواهش میکنم کمکم کن

نمیفهمید چه خبره

اما میتونست صدای پای چن نفرو بشنوه که دارن بهش نزدیک میشن

انگار وقتی دیدن کسی غیر از پسر ناشناس اونجاس راهشونو کج کردن و فرار کردن

به سمت کسی که بهش چسبیده بود برگشت

_یااا… نمیخوای ولم کنی

پسر آروم آستینشو ول کرد اما هنوز لباش میلرزید

معلوم بود خیلی به کره ای مسلط نیست

_معذرت میخوام… اونا میخواستن پولامو بدزدن…

راهشو کج کرد و سمت ساختمون کمپانی رفت

پسر فورا دست به کار شد

_ببخشید، اینجا هتلی جایی رو میشناسین؟

بی توجه بهش به حرکتش ادامه داد، حرف زدن با یه فن… منیجر پدرشو در میاورد

_آقا… میشه کمکم کنید؟

نمیدونست چرا اما دلش میخواست به اون صدا کمک کنه

برگشت سمتش و یه نگاه به سر تا پاش انداخت

_مسافری؟

_تازه از چین رسیدم، خیلی ترسناکه… اسمم لوهانه

واقعا هم برای اون قیافه ناز شب توی خیابون و تنها خطرناک بود

_یه هتل چند تا خیابون پایین تره

دوباره روشو برگردوند که بره

گرمای دستی رو رو دستاش حس کرد، برگشت، لوهان دستشو گرفته بود

_میشه تا اونجا منو ببرید؟ من… واقعا میترسم

براش عجیب بود، به نظر میومد اون پسر نمیشناستش

_تو، قیافه من برات آشنا نیس؟

_نه… باید باشه؟ اسمتون چیه؟

_سهون، اوه سهون، نمیشناسی؟!؟!؟

_نه

باورش نمیشد، مگه میشد سهونو نشناسه!

_حالا باهام میای… سهون؟

نباید میرفت، اما دلش میخواست بره، دو دل بود

_خیل خب…

لوهان دستشو محکم تر گرفت

سهون کلاهشو پایین کشید و زیپ سویشرتشو بالاتر

توی تاکسی نشسته بودن، یادش نمیومد آخرین باری که سوار تاکسی شده کی بوده، همیشه با ماشین کمپانی اینور اونور میرفت

یهو سنگینی رو روی شونش حس کرد، لوهان خوابش برده بود

خیلی وقت بود که از همچین زندگی عادی و معمولی ای دست کشیده بود

تقریبا رسیده بودن

_لوهان؟…. لوهان؟!؟!

بیدار نمیشد، حتما خیلی خسته بود، مونده بود چیکار کنه

کلی با خودش کلنجار رفت تا اونو بغل کنه، به هتل بلند رو به روش نگاه کرد و عابرایی که هر لحظه ممکن بود تشخیصش بدن، نفس عمیقی کشید و در شیشه ای رو باز کرد

********

سرشو از پشت ماشین بیرون آورد و دوباره کوچه رو دید زد
کسى بیرون نیومده بود
ساندویچو از تو کولش دراورد و یه گاز بهش زد
همون طور که به در مشکى رنگ و بزرگ خیره بود، یهو کسى رو دید که خارج شد
یه پسر قدبلند با لباس ورزشى سرمه اى شمعى مارکدارى که معلوم بود از کالکشناى جدیدم بوده شروع به دویدن کرد؛ اون قطعا کاى بود
به زور غذاى تو دهنشو قورت داد و فورى شروع به دویدن کرد
تا خود پارکو پشت سرش دوید، دیگه خسته شده بود، دید که کاى وایساده، اونم وایساد و نفس نفس زد، آروم جلو رفت، یه بطرى آب معدنى از کولش دوارد، درشو باز کرد و داد دست کاى
_حتما تشنته…. خسته نباشى
کاى با چشماى گرد بهش نگاه کرد
یکم براندازش کرد

دی او خیلی عادی دستشو رو زانوش گذاشته بود و انگار با دوست صمیمی 10 سالش بیرون رفته باشه نفس نفس میزد

کای با انگشت بهش اشاره کرد
_تو، همون پسرى نیستى که دنبال دسشویى بود؟!
_خب میتونى با مشخصه هاى بهترى منو به یاد بیارى، حالام آبو بخور مصاحبه رو شروع کنیم
کاى به بطرى نگاه کرد و بعدم به چمنا، با آرامش خاطر کل آبو آروم آروم رو چمنا خالى کرد، بعدم بطرى رو داد دست دى او و به راهش ادامه داد
هنوز نمیتونس کارى که کاى کردو هضم کنه
_یاااا کیم جونگین، حتا نمیتونى به محبت آدماهم درس جواب بدى؟!
بهش توجهى نکرد
_بیچارت میکنم، حالا ببین
کاى برگشت
_بیچاره میشى
_ممم… قبلش قطعا از تو یکی انتقام میگیرم، نشر عکسای مستهجن چطوره؟! مزاحم تلفنى؟!
_منیجر پدرتو در میاره، عمرا شمارمو گیر بیارى
_ااااوووو… بازیگر خفنى که با یه خبرنگار بحث میکنه…! اونم کاملا بی ادبانه
کاى اومد داد بزنه
_اوه اوه حواست باشه اینجا دیگه سالن کنفرانس نیست و همه میبینن دارى چه حرکت زشتى انجام میدى
نیشخندى زد
_مصاحبه کنیم؟
کاى دوباره راهشو کج کرد و رفت

دوباره دنبالش دوید، کای برگشت سمتش، تن صداش بلند بود

_نمیخوای ولم کنی؟!

_فقط یه مصاحبه باهام کن؛ میمیری؟

_نمیخوام، اصن از تو خوشم نمیاد

بعدم زبون درازی کرد و روشو برگردوند

********

اخماش تو هم رفت اما چشماشو باز نکرد
صدا قط نمیشد، دستشو سمت میز برد، سعى کرد ساعتو پیدا کنه تا زنگشو قط کنه، اما صداى ساعت نبود، یکم دیگه دستشو اینور اونور کرد، گوشیش بود، برش داشت و به زور یکى از چشماشو باز کرد
_بله؟
_صبحتون بخیر، از هتل تماس میگیرم، شما چند شب پیش یه اتاق وزرو کرده بودین؟
سرشو خاروند و خمیازه اى کشید

یکم فک کرد تا همه چی یادش بیاد
_بله
_میشه لطف کنید چند لحظه تشریف بیارید اینجا؟ با تشکر
قط کرد و دوباره خودشو رو تخت انداخت
کى حوصله داشت پاشه…
اما چن لحظه بعد دوباره بلند شد و نشست، یاد اون پسر افتاد، به تمام اتفاقات اون شب فک کرد
قوسى به کمرش داد و از جاش بلند شد تا آماده شه

]فلش بک[
همین طور که پسر تو بغلش خوابیده بود وارد شد و سمت پیشخوان رفت، مسئول هتل تعظیمى کرد
_خیلى خوش اومدید
_یه اتاق میخواستم، فعلا براى دو سه روز
_چه منظره اى و چن تخته؟
یکم فک کرد
_بهترین اتاقتونو
مرد یه کارت کلید بهش داد و فرمى رو جلوش گذاشت تا پر کنه
از تمام اطلاعات خواسته شده فقط اسم لوهانو میدونست، نه ازش کارت شناسایى چیزى داشت، نه شماره تماسشو، و نه هیچ چیز دیگه
تو دلش لعنتى به خودش فرستاد و با مشخصات شخصیش اتاقو رزرو کرد، تا حدی که به عنوان بازیگر ملی و محبوب کره لو نره
کوله اى که از همون اول روى دوش لوهان بود رو دراورد و به پیشخدمت داد، خودشم لوهانو تا طبقه بالا برد، طبقه ۵ اتاق ۵٣۵
کارتو زد، در باز شد، آروم رفت داخل، تن ظریفى که رو دستاش خوابیده بود و روى تخت گذاشت
با تردید در کولشو باز کرد
باید مطمئن میشد لوهان ساسنگ یا جاسوسى چیزى نیس، دو دست لباس، یه کیف کوچیک لوازم اولیه، یه سرى خرت و پرت دیگه و یه دفترچه
بازش کرد، چیز زیادى توش نبود، چن تا عکس از لوهان و دوستاش، چن تا خاطره، برگاى خشک و در نوشابه هایى که معلوم بود یادگاریای لوهانن
لبخندى زد، پس بعید نبود واقعا سهونو نشناسه، به نظر یه آدم عادى میومد، چیزى که خودش نبود
قبل ازینکه بره به صورتش خیره شد، چشماش… لباش… حس عجیبى ته دلش داشت
دستشو با احتیاط رو صورتش کشید و به لباش رسوند، لمسشون کرد
انگار به خودش اومد، بلند شد و بدون هیچ مکثى تا خونه رو پیاده رفت و دایم با خودش زمزمه کرد

_اوه سهون چت شده، احمق احمق احمق
]پایان فلش بک[

درو باز کرد، نماى داخلى هتل تو روز و شب خیلى فرق داشت، سمت میز رفت
_باهام تماس گرفتین براى اتاق ۵٣۵…
_اوه بله، باید مبلغشو پرداخت کنید
چک پولاشو دراورد و میزانى که بایدو روى میز گذاشت، نمیتونست از کارت بانکیش استفاده کنه
_کسى که تو اتاق بود… رفته؟
_نه، ما هنوز کارت رو دریافت نکردیم
خوشحال شد، البته از پشت عینک و کلاه و شالو اون همه بند و بساط قطعا کسى خندشو نمیدید، کارت دست خودش بود
با آسانسور بالا رفت، به اتاق رسید، کارتو زد و وارد شد
دور و برشو نگاه کرد، کسى نبود اما در بالکن باز بود، جلو رفت
کنارش وایساد
_اومدى؟
_منتظرم بودى؟
_فک کردم زندانیم کردى، کارت پیشم نبود…
سهون صداشو صاف کرد
_خب… فقط بخاطر امنیت… کافى بود به پایین زنگ بزنى
_قطعا همین کارو کردم
لوهان لبخندى زد و به رو به رو نگاه کرد
_سئول قشنگه
یکم بعد اضافه کرد
_و میشه حدس زد این اتاق عالى با این ویو گرون بوده…
_نگران نباش، براى من چیزى نیس
_اینطوره؟
_اوهوم، میتونى تا هروقت میخواى اینجا باشى
یکم مکث کرد
_چرا بهم نگفتى بازیگرى؟
جا خورد، حتما تو سریال تلویزیون دیدتش، لعنتی
_فک نکردم لازم باشه
_من… نباید مزاحمت میشد، حتما تا الانم خیلى برات بد شده
_نه…
به سهون نگاه کرد
_چرا انقد خودتو پوشوندى…
آروم کلاهشو، بعد شالشوو بعد کاپشنشو دراورد

تو این مدت لوهان عادی بهش نگاه میکرد
_مرسى بابت اون شب و این چن روز، دیگه مزاحمت نمیشم
_نیستى
نگاش کرد
_جدى میگم
_بیا تو یه قهوه بخور
پشت سرش رفت تو
همون طور که قهوه رو آماده میکرد نگاهش کرد، همون لباس چن شب پیش تنش بود، یه تیشرت سبز تیره با نوشته هاى تو هم تو هم و شلوار مشکى که… اون شب متوجه نشده بود انقد تنگه
_خیلى با این شلوار بیرون نرو، حق داشتن بیان دنبالت
به خودش نگاه کرد
_خیلى بده؟
قهوه رو داد دست سهونو خودشم یکم خورد
_براى خودت گفتم…

_غیر ازین چیزی دم دستم نبود
به سهون نزدیک شد
_کیفمو بیرون ریخته بودى؟
_باید مطمئن میشدم
_که خبرنگار نباشم؟
خندید
_مهم نیس، حق داشتى
دستشو گرفت
_خوشحالم که تو رو تو کره دارم، و خوشحالم قبل ازینکه موقعیتتو بدونم پیدات کردم
ناخودآگاه لبخند زد
_پس همین جا بمون
با صداى آرومى حرف میزد
_بازم میاى پیشم؟…
حس میکرد قلبش تند میزنه، تمام قوانینو داشت نقض میکرد

_البته خیلی احمقم که اینو گفتم حتما کلی کار…
_سر میزنم
احمقانه بود، خودشم میدونست، چطور انقد سریع به یه غریبه اعتماد کرد؟ اما… اما اصلا بهش نمیومد، خیلى صادقانه میگف، گیج شده بود
به چشماش نگاه کرد
_شبیه آهویى
چشماش درشت تر شد

باید همون لحظه اون جا رو ترک میکد بیشتر از این نمیتونست
سهون کاپشنشو برداشت
_میرى؟…
_آره
_بذار براى تشکر شام مهمونت کنم
به طرفش برگشت
_من… نمیتون…
_نمیتونى بیاى؟
یکم مکث کرد
_نمیتونم دعوتتو رد کنم، اما یه شب دیگه
لوهان خندید و براش دست تکون داد
بیرون در تو راهرو وایساده بود، چن بار به صورت خودش زد
_سهون دارى چیکار میکنى؟
بدو بدو پایین رفت

********

کمربند حولشو گره زد و سرشو با کلاه حوله خشک کرد، از پله هاى سنگى و سفید خونش بالا رفت و به طبقه ى دوم رسید، یه خونه ى بزرگ و شیک که در حد انتخاباى لوکس خودش بود، روى صندلى ماساژور نشست و ویبره ملایمو انتخاب کرد، کنترلو از روى دسته صندلى برداشت، ضبط بزرگشو روشن کرد و آهنگ آرومى کل فضاى خونه رو پر کرد
زیر لب با خواننده ى انگلیسى همواهى میکرد، چشماشو بسته بود و به خودش استراحت میداد
همه چى باب میلش بود که صداى زنگ گوشیش همه چى رو خراب کرد
شماره ناآشنا بود، گوشى رو دم گوشش گذاشت اما چیزى نگفت تا تشخیص بده کیه، اما طرف مقابلم چیزى نمیگفت، این اعصابشو خورد میکرد
_الو؟!
صدایى نیمد
_هوى؟!
بازم جوابى نشنید
_بهتره حرف بزنى تا نزدم…
_ممم… کیم جونگین، فک نمیکنى اگه صدات تو رسانه هاى اجتماعى پخش شه برات بد میشه؟!
اخماش تو هم رف، دهنش قفل شده بود
_هاهاهاها، “دوگیونگسو، هه” این جمله یادت میاد؟!
_کیونگ سوووووو
_خواستم مطمئن شم شمارتو درس گیر آوردم، به ادامه کارى که میکردى برس، حتما از حموم اومده بودى و با آهنگ ملایمى ریلکس کرده بودى نه؟!
چشاى کاى چارتا شد
_یاااا، ازت شکایت میکنم، کجاى خونه من دوربین گذاشتى؟! منو دید میزنى؟!
_فک کردى اونقد بیکارم که تو رو دید بزنم؟! این کارا رو همتون انجام میدین، مسخره ها
بعدم گوشى رو قط کرد
کاى بهت زده به گوشى نگاه میکرد
_این آدمه یا روحى چیزى؟!
اخماش بیشتر تو هم میرفت، صداشو برد بالا
_تو پسره، برو به سوهو بگو چه غلطى میکنه که شماره من افتاده دست خبرنگارا
پسرى از پله ها بالا اومد اما قبل ازینکه بگه چشم، سوهو از پشتش پیدا شد، کت چرم مشکیش هنوزم تنش بود و معلوم بود وقت نکرده عوضش کنه
_صد دفه بهت گفتم منو سوهو صدا نزن، منیجر، منیجر، منیجر
کاى چش غره اى بهش رفت و صداى آهنگو کم کرد
_خب منیجر… فک نمیکنى باید به این موضوع رسیدگى کنى؟!
_نمیدونم از کجا گیرش آوردن ولى مهم نیس، خططو عوض میکنیم، الانم کار دارم باید برم، انقد از آدماى من کار نکش
_آدماى تو خدمتکاراى منن
_نه، آدماى من آدماى منن
قبل ازینکه فرصت کنه جواب بده گوشی سوهو زنگ خورد و از پله ها پایین رفت

********

کای بلند شد و رفت سمت اتاق، دوباره گوشیش زنگ خورد، برداشت اما چیزی نگفت

_خواستم شب بخیر بگم

قبل ازینکه قط کنه خود کیونگ سو قطش کرد

دوباره زنگ خورد

_شب بخیر کایا، امیدوا…

ایندفه خودش قط کرد

گوشی دوباره زنگ خورد

_اههههههههههههههههه

باطریشو دراورد و پرتش کرد اونور

_ببین چیکارت میکنم دو کیونگسوووووو…

* *  * *  * *

امیدوارم دوسش داشته باشین، قسمت بعد میفته هفته بعد، منتظر نظراتون هستم یه کفی برای تعدادشون تو هر آپ در نظر میگیرم  بعد پست میذارم، قسمتا رو هم واقعا سعی میکنم کمتر باشه از 33 تای اصلی ببینیم چی میشه

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |

Latest posts by Arcane (see all)

Arcane 108 نظر 17 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
bbh
مهمان

واااااااااای کیونگی محشرههههههههههههههههه مرسی

thxli
مهمان

جونزززززززززززززززززززززززز.ممنون اونی عالی بود.

Fatho
مهمان

عاقا من تازه شروع به خوندنش کردم دوسش دارم!هونهانش معرکه اش😚البته کایسو هنو شروع نشده😉مرررررررررسی🙄

Hanieh
مهمان

واااااااای عاشقه کایسوشم عررررررر 😂😂😂❤

niloofar
مهمان

خخخخ دی او مثل کَنه میمونه خو یه مصاحبه میکردی دیگِ ایششش
اخجون هونهان دوست

Zhr
مهمان

من خواننده جدیدم…خیلییی خوبه…دمت گرم…عابی

Maryam_Drv
مهمان

عالی بوووود عالی

کلی خندیدم

کیونگ کرم داره..چه کل کلی ای بشه این رسوایی

hana
مهمان

ژوووونز کای
ژووووونز سهوننن
واااهاهاهای
از همی جا معلومه که فیکت پایه خندس
واقعا دمت گرم

12Parisa88
مهمان

In awli mn ashghsh shdm😍😍😍😍😍kheili khobe khr keyfm

..........fa
مهمان

به نظرفیک جالبی میادچقدردی او این توباحاله

parham
مهمان

ااااا من تازه این فیکو شروع کردم موضوعش ک خوبه
ادامه میدم^^

monir
مهمان

وای لوهانی مظلوووومممم عخخخخخخه بچم غریبه تو سعول
ماشالا دی او چقدر سیریشه ول نمیکنه کای بدبختو

Baekla
مهمان

عالی بود تیزرو نخوندم اما واقعا فیک جالبی به نظر میرسه ممنون🌹💗💋

مائده
مهمان

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااشقششششششششششششششممممممممممم
من همیشه این فیکتو میخوام دنبالللللللللل کنم من کایسووووووووووو دووووووووووستتتتت

lulu
مهمان

سلام اخی سهون چقدر صادقانه عاشقه لوهان شد ممنون جیگر

wpDiscuz