هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction SCANDAL – 2

با قسمت دوم فیک رسوایی در خدمتتون هستم

http://s8.picofile.com/file/8270950768/Picture2.jpg

عینک آفتابیشو برداشت تا بتونن چشماشو گریم کنن
_یه آب پرتقال برام بیارین
اینو گفت و با آرامش رو صندلى نشستو چشماشو بست
_مستر کیم! از دیشب گوشیتون در دسترس نیس
با عصبانیت چشماشو باز کرد طورى که دست گریمور خط خورد
_خبرنگار دو، اگه جایگاهت برات مهمه دس از سرم بردار تا مهربونم
_مهربون؟!! تو به خودت میگى مهربون؟!
کاى شونشو بالا انداخت
_حداقل این مهربون ترین چیزیه که ازم میبینى
_در هر صورت، من جایگاهمو دوس دارم ولى اگه میخواى مزاحمت نشم به چار تا دونه سوال به من جواب بده تا اخراج نشم
_اخراج شدن تو به من ربط نداره
دوباره چشماشو بست
_چندش آورى
_ببریدش
گارد امنیتى دى او رو به عقب بردن
_ولم کنید، خودم پا دارم

بازوهاشو محکم کشید تا ازاد شن
با اخم ازونجا دور شد

********

کت قهوه اى سوختشو صاف کرد، شال گردنشو شل کرد و کلاهشو برداشت تا موهاشو مرتب کنه
زنگو زد، در باز شد
جلوش وایساده بود، مثل یه فرشته
تاپ گشاد و نازکى تنش بود و موهاش مثل دفه ى اول ریخته بود تو صورتش، سایه ى باریک و تیره ى پشت چشمش و سفیدى پوستش براش تازگى داشت
_بیا تو
هنوز تو اون هتل مونده بود، خود سهون ازش خواست که بمونه و جاى دیگه اى نره
دکمه هاى کتشو باز میکرد که لوهان شالگردنشو برداشت
_خوش رنگه
_پس سبز تیره دوس دارى
_من سفید دوست دارم
لبخندى زد و کت رو ازش گرفت تا آویزون کنه
_فک نمیکردم بیاى
_آسون نبود!
یکم مکث کرد
_ولى اومدم
میز آماده شده بود، خیلى قشنگ تر از چیزى که انتظارشو داشت
_یه غذاى چینیه، خودم درستش کردم
_اممم، به نظر که خوشمزه میاد، منم حسابى گشنمه
سهون نشست، دستاشو به هم مالید و به ظرفاى روى میز نگاه کرد
بعد با خوشحالى مشغول خوردن شد
لوهان خندش گرفت، سهون به جاى اینکه شبیه یه آیدول معروف باشه شبیه پسربچه اى بود که از توپ بازى برگشته و حسابى گشنشه
سهون ادم سر به هوایی نبود، دنبال درد سر هم نمیگشت، اما یه جایی ته دلش خیلی وقت بود به یه همچین دوستی نیاز داشت، یکی که وقتی کنارشه خودش باشه، میدونست این کار نباید خیلی درست باشه اما تصمیم گرفته بود عقب نکشه

تا جایى که در توانش بود خورد
_به قطعیت میگم که آشپز موفقى میشى!!!
_پس خوشمزه بود!
دست سهونو گرفت، با خودش سمت مبلا برد و کنارش نشست، سرشو رو شونش گذاشت، براى سهون عجیب بود، خیلى عجیب
_خیلى وقته با کسى حرف نزدم
_خیلى وقت بود کسى سرشو جایى غیر از جلوى دوربین رو شونم نگذاشته بود
هر دوشون لبخند زدن
شاید کم کم داشت نظرشو راجب نیاز داشتن به یه “دوست” عوض میکرد

_کلا خیلى وقته چیزاى آرامش بخشى که براى بقیه مردم خیلى کوچیکه از من دورن
لوهان سرشو بالا آورد و حالا فاصله ى لباشون فقط چند میلیمتر بود

به چشمای سهون خیره شد، انگار تا ته ته وجودشو میدید
براى مدتى لباشو به لباى سهون کشید

در واقع سهون کسی بود که عقب نکشید، ترجیح داده بود بذاره لوهان هر کاری که میخواد بکنه و بعد با یه داد و بیداد الکی تمایل خودشو به اون تجربه نقض کنه
_اینو چى؟

_فک کردی داری چیکار میکنی؟!

به اخمای سهون نگاه کرد و دوباره جلو رفت

_تمومش کن

_به نظر نمیاد بدت اومده باشه

_احمقانس…

هنوز اخم کرده بود ولی دیگه جوابی نداشت که بده
با بوسه ی دوباره ی لوهان فقط چشماشو بست، با جواب دادن به بوسش بهش فهموند که این رو هم خیلى وقت بود غیر از جلوى دوربین تجربه نکرده بود
بوسه ى عمیقى نبود، اما طولانى بود
وقتى ازش جدا شد خواست بلند شه و سریع بره، اما لوهان دستشو کشید

_تا این حد بدت میاد؟ پس فقط تحملش کن

دست سهونو پایین کشید تا بشینه، سرشو دوباره رو شونش گذاشت و محکمتر از قبل بغلش کرد، سهون هنوز اخم کرده بود

از لوهان خوشش میومد اما هنوز با خودش کنار نیمده بود، گیج شده بود
وقتى بیدار شد صبح شده بود
کت سهون روش بود اما خودش اونجا نبود، اروم کش و قوسی به بدنش داد، نیشخندى زد و از جاش بلند شد، سمت دراور رفت، دستمال مرطوبی رو برداشت تا صورتشو تمیز کنه

********

از کنار کوهى از جعبه کادو رد شد و بالا رفت
_هى پسره، بیا این خرت و پرتارو بریز دور
یه پسر آروم ازون طرف خم شد
_چشم، اسمم تائوعه، اینا رو فناتون آوردن، همشو بریزم دور؟
_چن بار باید بگم؟ وقتى میگم بریز دور ینى همشو
جلو رفت، جعبه هارو با بى میلى نگاه کرد، روشون پر از ابراز علاقه هاى الکى و اسم دختراى مختلف بود، مثل همیشه، اما این بار یه جعبه کوکى رو بقیه بود که توجهشو جلب کرد، نوشته ى روش هم با بقیه متفاوت بود
_اینو میخورم
اونو برداشت و رفت تو اتاقش
ازت متنفرممممم کیم جونگین، از طرف دى او
_دى او؟! اینم اسمه؟… هه
در جعبه رو باز کرد و به جاى بیسکویت با یه یادداشت دیگه رو به رو شد
چى باعث شد فک کنى من بهت کوکى میدم؟! آخه به نظر میاد اونقد رژیم دارى که حتا آب معدنى رو هم رو زمین خالى میکنى
کیونگسو بود، پوست تیرش داشت گر میگرفت
_کیونگسو… بشین تا یه کلمه باهات مصاحبه کنم

********

داشت لباسای خشک شدش رو تا میکرد

زنگو زدن، احتمالا میخواستن اتاقو تمیز کنن

بلند شد، نگاهی کرد، سهون بود، درو آروم باز کرد

_اومدی کتتو ببری؟

سهون خندش گرفت

_ینی به خاطر یه کت، پا شدم تا اینجا اومدم؟!

_اوه یادم نبود سر شما خیلی شلوغه

خندید و عقب رفت

_بیا تو

سهون نفس نفس میزد

_چیزی شده؟

_باید چیزی شده باشه؟

لوهان هنوز متعجب بود

_فقط میخواستم از اونجا فرار کنم

_از کجا؟

_از هرجایی که خودمو یادم بیاره، اینجا تنها جاییه که حواسم به خودم نیس

لوهان مکثی کرد

_بابته اون شب…

_وای چقد خسته اممممم…

خودشو رو مبل انداخت و بدنشو کشید

به کتاب روی تخت نگاه کرد

_تو درس میخونی؟

_اوهوم، کلاس مجازی برداشتم

_ممم خوبه

_یاا.. بدش به من، فردا امتحان دارم، اینجام هنوز مرتب نیس

_امتحان؟ درس خوندی؟!

_نه، داشتم اتاقو مرتب میکردم

_پس بخون، برای من بخون

_برای تو؟

_اوهوم، اینجوری حوصلمم سر نمیره، اتاقم جمع میکنم

لوهان با خنده ای همراه تعجب بهش نگاه کرد

_داری جدی صحبت میکنی؟!

با نگاه جذابی که از یه آیدول توقع میرفت بهش نگاه کرد

_شبیه کساییم که شوخی دارن؟

نمیدونست چن ساعت، ولی هنوزم داشت برای سهون درساشو توضیح میداد

هر از چند گاهی همون طور که درسو میگفت سرشو بلند میکرد و به صورت با نشاطش خیره میشد

اون آدم ساده و خوبی بود، چیزی که فکرشو نمیکرد، کارش خیلی راحت بود

سهون با اشتیاق خاصی اتاقو جمع میکرد

حسی که داشت عجیب بود، میخواست تا ابد به حرفای لوهان گوش کنه، تا ابد

********

تو دفتر مجله نشسته بود، زیپ جلیقه قهوه ایشو پایین کشید و پوفى کرد
_هى چته؟
با بى حوصلگى به بکى نگاه کرد
_چمه؟! میخواد اخراجم کنه، اون ذغال لعنتیم دو کلمه بام مصاحبه نمیکنه
_تقصیر خودته، مدیر مجله کسى نبود که باهاش در بیفتى
_تو روى من میگه تو نمیتونى از کاى مصاحبه بگیرى توقع داشتى بگم حق با توعه؟!
_نه اما مجبور نبودى شرط ببندى تا آخر این ماه ازش مصاحبه میگیرى

خیلی وقت بود با هم دوس بودن، از وقتی یادش میومد، بکی همیشه کنارش بود
به تقویم رو میز نگاه کرد و اخم کرد
از جاش بلند شد، دستی تو موهای کیونگ سو کشید و بهش خندید

_راستی، داشتم میومدم بالا یکی اینو بهم داد تا بدم به تو
یه پاکت سفید بود با بى میلى بازش کرد
چشماش گرد شد
دو کیونگ سوى عزیز، ازینکه تو تمام این مدت اذیتت کردم واقعا ناراحتم، براى همین تو برگه اى که ضمیمه این نامس برات جواب ١٠ تا سوالو راجع به خودم نوشتم

چشمای کیونگسو طوری که انگار با پرگار کشیده باشنشون گرد شدن
_بکیییییى چرا زودتر ندادیشششش؟!!
_چى شده؟!
_مدیرو ضایهههه کردم، هاهاها… میدونستم بالاخره آدم میشه

قیافه ی پیروز مندانه ای به خودش گرفت و یه موج آروم به کمرش داد
فورى برگه دوم رو دراورد و باز کرد
چى باعث شد فک کنى من باهات مصاحبه میکنم؟! آخه اونقد احمقى که فک میکنی میتونی از من مصاحبه بگیری، راستى، کوکى ها خوشمزه بودن
سرخ شده بود
_چى شد؟!
برگه رو پاره کرد و چن بار زیر پاش اونو لگد کرد
_میخوام خفش کنم، با دستاى خودممممم
بکى فقط به دى او که داش منفجر میشد نگاه کرد
_اگه نصف میزانى که تا الان باهام بحث کرده وقت میذاشت و به سوالام جواب میداد انقد بدبختى نمیکشیدم، فقط کافى بود
_کافى بود چى؟
_یکم اطلاعات بهم بده
اینو آروم تر گفت و بشکن زد
_خودت خواستى ذغال

********

_چه جورى بش بگیم؟
_هیچ ایده اى ندارم
با اخم جذابش از اتاق بیرون اومد و به دوتاشون خیره شد
_چى پچ پچ میکنین؟
تائو زد به پهلوى کریس، کریسم با ترس یه قدم جلو رفت
_خب… یه نگاهى به آخرین اخبارى که ازتون منتشر شده بندازید
کاى گوشیشو دراورد
_ینى میخواید نندازید، خودم به منیجر میگم حلش کنه
کاى با اخم سرچ کرد
اصلا سر تیتر خبرا توجهشو جلب نکرد، اسمى توجهشو جلب کرد که یه پست ازش به تازگى منتشر شده بود؛ “دى او
چند واقعیت در مورد کاى، آیدول محبوب:
کاى اونقدررر به هیکلش اهمیت میده که آبم نمیخوره، البته این امکانم هست که اونقدر به محیط زیست اهمیت بده که آبو بریزه تو چمنا، چه مهربون
کاى اونقد مودبه که حتا اگه براش جعبه خالى بیسکویتم بفرستید ازتون تشکر میکنه و براتون نامه میفرسته، یا شایدم اونقدر توهم داره که فک میکنه اون تو واقعا بیسکویته و میگه خوشمزه ان!
کاى به شما جواب میده! کافیه شمارشو گیر بیارینو بهش زنگ بزنین اون قطعا برمیداره، با اینکه ممکنه دور از شان یک آیدول صحبت کنه ولى بازم خودش کلیه!”
_این اکانت مال کدوم ساسنگ مزخرفیه؟
_اسمش دى اوعه، یه نقطه بینشون، از وقتى این پستو گذاشته ١٢۶۴ تا فالور جدید داشته
کاى سعى کرد به اعصابش مسلط باشه
_نمیخوام تا ۵ دیقه دیگه این پست تو نت باشه
اینو گفت و برگشت به اتاق، درو با شدت بست
_تا حالا دیده بودى به این جور پستا اهمیت بده؟!
_اگه قرار بود اینکارو بکنه تا الان ١٠ بار سکته کرده بود
_چش شد پس؟
کریس شونشو بالا انداخت
_اصلا خبر اصلى که منظورت بودو نگاه کرد؟!!
_فک نمیکنم
کریس دوباره به تیترى که منظورش بود و کاى ندید نگاه کرد

********

گوشیشو برداشت و رو مبل لم داد

_امتحانتو چیکار کردی؟

فوری جواب اس ام اس سهونو داد

_فک کنم خوب دادم

_خوبه… آماده شو

_ینی چی؟

دیگه سهون جوابشو نداد، به جاش زنگ زد

_ینی وسایلتو جم کن!

_خب چرا؟… باید از هتل برم؟

_اوهوم

_خب حق داری… تو این مدتم خیلی پررو بودم که موندم… واقعا معذرت میخوام

_سریعتر جم کن یکم دیگه میرسم

_باشه

اینو با لحن ناراحتی گفت اما بعد ازین که قط کرد قیافش به حالت عادی برگشت

قبل ازینکه حتا از جاش بلند شه تیشرتشو عوض کرد و بعد شلوارشو و تازه سراغ چمدون رفت

عطرشو زد، موهاشو مرتب کرد

زنگ درو شنید، بازش کرد

_آماده ای؟

_آماده ام… فعلا خداحافظ، به خاطر همه چی

اومد از کنار سهون رد شه که سهون دستشو کشید

_یه چیزی یادت نرفته؟

لوهان یکم مکث کرد

_راس میگی

دستاشو محکم پشت سهون حلقه کرد و خودشو بهش فشار داد، آروم دم گوشش گفت

_ممنونم

سهون تپش قلب گرفته بود، سعی کرد آروم باشه

_منظورم این بود یادت رفت بپرسی کجا قراره بریم

_بریم؟!! یا برم؟!

_بریم

_کجا قراره بریم؟

سهون شونشو بالا انداخت

_من که نگفتم جواب میدم!

********

دی او روی صندلیش نشسته بود و ادای کای رو در میاورد

چشماشو خمار کرد و پاشو باز تر کرد و بیشتر لم داد، دستشو زیر چونش زد و صداشو کلفت کرد

_من خیلی باحال و خفنم، با هیشکی مصاحبه نمیکنم

از جاش بلند شد، دستشو به کمرش زد، دوباره چشماشو خمار کرد و این دفه موهاشم بهم ریخت و صداشو کلفت کرد

_خبر نگار دو، اگه به فکر موقعیتتی دس از سرم بردار

بعد دستشو لای موهاش برد و مرتبشون کرد

_اههههههههههه….

_چیکار میکنی آقای دو؟

با ترس برگشت و سعی کرد نشون نده چقد جا خورده

_فقط… فقط داشتم رو روش هام کار میکردم

_با شکلک دراوردن؟

_خب اونا… معذرت میخوام در هر صورت

_اطلاع داری فقط چن روز به پایان ماه مونده؟

لبخند زورکی زد

_البته

_خوبه… چون طبق برناممون اگه مصاحبه با جونگ این که تا حالا هیچ کدوم از خبرنگارای ما نتونستن بگیرنش رو تحویل ندی اخراج میشی

خیلی به غرورش برخورد، سرشو بالا گرفت

_نیازی نیست نگران باشین، اگه اینکارو نکنم خودم استعفا میدم

_جدا؟

_قطعا!

_هر طور راحتی! امیدوارم پشیمون نشی

_نمیشم

بعد ازینکه رئیسش ازون جا رفت فوری تلفن رو برداشت

_بکی…. بکی تو رو خدا یه کاری کن

_چیکار کنم؟! از تو جیبم کای درارم؟

_به مدیر گفتم پیداش نکنم خودم استعفا میدم

_کیونگسووووو، تو کله ی تو مغزه یا سیب زمینی؟!! آخه واسه چی لج میکنی؟! یه کلمه میگفتی اشتباه کردم

_تو چرا نمیفهمی پای آبرو و اعتبار من در میونه؟!

_خب الان چیکار کنم؟

لحن دی او آرون تر شد

_نمیدونم… داری چیکار میکنی؟

_خوب شد گفتی! باورت نمیشهههه! یه خونه پیدا کردم بالاخره!

_چقد خوب…! از شر اون صاحب خونه بی اعصابت راحت میشی، حالا خیلی کوچیکه؟

_کوچیک؟! قصره! بی نظیره! خیلی یهویی پیداش کردم ولی بهترین گزینه ای بود که میشد باشه! یه خونه عالی و بزرگ در حد خونه این آدمای خفنی که میری باهاشون مصاحبه میکنی، تازه با وسایلش… قیمتشم عاااااالی بود با اینکه هر چی داشتمو دادممم! ولی می ارزید!

_تو چیکار کردی؟! آخه ابله الان چه جوری میخوای زندگی کنی وقتی همه پولتو دادی؟!

_بالاخره میگذرونم یه جوری! من دیگه برم الان فوتبال شرو میشههه!

_برو باشه، خدافظ

با بی حوصلگی گوشی رو گذاشت

_یکیم مث این کلا خوشه

********

با آسانسور بالا رفتن، طبقه ی سوم

سهون رمز درو زد و بازش کرد

_خونته؟

_نه، خونته

_خونمه؟!!

_اوهوم، چطوره؟

لوهان اصلا نمیتونست به خونه نگاه کنه و فقط با چشمای گرد به سهون خیره بود

_خونمههه؟!؟!؟

_خب گفته بودی جایی رو تو سئول نداری… نمیخواستی که تا ابد تو هتل بمونی؟!

لوهان به خونه نگاه کرد

دوید توش و شروع کرد به بررسی همه جا

_این محشرههههههههههههههههههههه!

سهون از خوشحالی لوهان خندش گرفته بود، لوهان برگشت پیشش

_اما من نمیتونم اینو قبول کنم، خیلی زیاده

_فقط توش زندگی کن، تا هر وقت که میخوای

_سهونا

سهون سمت پنجره ی بزرگ ته خونه رفت که کل اون دیوارو میگرفت

_اون خونه رو به رویی رو میبینی؟

_خب؟

_طبقه ی سومش که رو به روی خونته

_خب؟

_من اونجاام، فقط کافیه از پشت پنجره بهم نگاه کنی

لوهان فقط به چشمای سهون خیره شده بود و نمیدونست چی بگه

سهون اونو تو بغل خودش کشید

آروم زمزمه کرد

_یادت نره ها… وگرنه این منم که دلم تنگ میشه

یکم مکث کرد

_خوشحالم که هستی

بعد ازش جدا شد و سمت در رفت

_من دیگه میرم

سهون یکم به اتفاقات چند لحظه پیش فکر کرد، هر دوی اونا به طرز غیر قابل باوری انگار… انگار شبیه یه زوج برخود میکردن، اما سهون با آگاهی داشت اینکارو میکرد، ولی… ولی چرا لوهان از ابراز احساسات حریصانه ی سهون جا نمیخورد؟

وقتی در بسته شد لوهان به خونه ای نگاه کرد که با رنگ سبز تیره و سفید یه دکور بی نظیر داشت

یه پرده اشک جلوی چشماشو گرفت

_من… من اینطوری نمیتونم

یه قطره اشک از چشماش پایین ریخت… اما فوری پاکش کرد

چن بار به صورت خودش زد تا بهش یادآوری شه اون نباید همچین فکری رو بکنه، از جاش بلند شد و سمت اتاقش رفت

********

یه کوچه ی دراز و پهن، با درختای بلندی دورش، خونه های ویلایی و قشنگ توش، یه منطقه ی عالی تو سئول

یه بنز سفید و براق، یه پسر قد بلند با عینک آفتابی رو چشماش یه دستی فرمون رو گرفته بود

ماشینو نگه داشت، آهنگ بلندی که ممکن بود هر لحظه ضبط رو از جا بکنه قط کرد، به برگه ی تو دستش نگاه کرد و بعد به پلاک خونه ها، دنده عقب گرفت و یکم عقب تر وایساد

جلوی یه خونه ی بزرگ که به نظر نوساز میومد

گوشی که تو گوش راستش  بود رو روشن کرد

_من رسیدم، وسایلم رسیده؟

_بله قربان، چن روز پیش همه چیده شدن، همه چی آمادس

_رمز؟

_فعلا 1234 تا خودتون تغییرش بدید

پیاده شد، با قدمای کشیدش سمت در رفت، عینکشو برداشت و رمزو زد

باز نشد، یه بار دیگه، بازم باز نشد

زیر لب غر غر کرد و رفت از داشبورد ماشین کلید رو دراورد و درو با کلید باز کرد

هنوز کامل وارد نشده بود که صداهایی که میومد متوقفش کرد، با اخم شروع کرد به گوش کردن

بعد وارد شد، سمت چپش رو مبلای قشنگ و گرونش یه پسر ریزه میزه نشسته بود و همه جا رو پر پف فیل کرده بود

_گلللللللللللللللل گللللللللللللللللللللللللل

اخماش توهم رفت و باصدای بلند داد زد

_تو اینجا چیکار میکنی؟

بکی چششو از تلویزیون نگرفت و یه مشت پف فیل تو دهنش گذاشت

_تو کی ای؟

_پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟!

بکی به سمتش برگشت و با اخم بهش نگاه کرد

_تو کی هستی؟! خودت اینجا چیکار میکنی؟!

_من تو خونمم

_خب منم همین طور!

* * * * * *

خب! اینکه آپ بعدی کی میشه بستگی به نظرای شما داره، هر چی اکتیو ریدر بیشتر باشه منم زودتر میذارم

برای گرگای کثیفم یه جوری نظر نمیدین انگار جنگه :|

بریم تا قسمت بعد!

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |
Arcane 92 نظر 24 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
bbh
مهمان

جووووووووووووووووووووووووون چانبکککککککککککککککک

thxli
مهمان

جونززززززززززززززززززززززززززز.ممنون اونی.

Fatho
مهمان

واو کایسو جذابه😂هونهان رمنسه😊چانبک حدس میزنم عالییی😉
مررررررررسی❤

Hanieh
مهمان

عاغااااااااااا من عاشقه فیکت شدم رفتتتتتتتت ㄟ(≧◇≦)ㄏ

niloofar
مهمان

واییییی اخر عاقبت این کایسو چی میشه ؟
اقااا بگو کِ لوهان نمیخواد از سهون سواستفاده کنه
حتما چانبک هم یه خونه رو خریدن
چه هیجانیییی

parya123
مهمان

هورا چانبک وارد میشود…
آقا این کل کل های دیو و کای خیلی باحالن
لوهان هم که مشکوک میزنه
مرسی عزیزم

زهرا
مهمان

با این که کایسو دوست ندارم ولی فیک باحالیه مرسی

..........fa
مهمان

چی کارکنم ازتوجیبم کای درارم؟عاشق این جمله شدم
اخ جون چانبک

parham
مهمان

من این فیکو بسیار دوست!!!!
هونهان
نازی!!!!

rijina
مهمان

دستتتتتت شما درد نکنه ……و بازهم این قسمت حماسه آفریدی با این قللم عالی..بابا یکم تند تند آپ کننننننننننن…خسته نباشییی

غزاله81
مهمان

وایییییییی دهنت سرویس لوهان خیلی ازین جور ادما بدم میاد!سهون بچم چ زود وا داد!جلوما هم اینجوری وا بده که خیلی خوب میشه!عععععععععععععععععرررررررررر تهششششششششش عالیی بود

♦Ari Exo-l♦
مهمان

واییییی پاچیدم عرررررر
عالی بود مرسی♥♥
ببخشید من خیلی وخته خوندم ولی چون نتونسم نظر بذارم (درس داشتم) دیر اومدم
بازم ببخشید♥

s.s
مهمان

وای خدا چانبک😂😂😂یادم نمیره چطور اولین بار سرش از خنده ریسه میرفتم.بخدا لبامو گاز میگرفتم صدام درنیاد😂😂😂خدا اصن کایسو و چانبک این فیک یکه یککککک😂😂😂خیلی خوبه.واقعا منتظرم اونجاهایی که نخوندم رو بخونم😋دونه دونه صحنه های فیک یادمه سوهو و تاعو و کریس…خدا سولی😂😂😂نمیخوام تو کامنتا چیزی بگم چون نمیخوام از هیجانش واسه بقیه کم کنم.مرسی الی! (تا حالا با این اسم صدات نزده بودم از این به بعد arcane میگم😅)

wpDiscuz