ســــــــلام ^^

http://s8.picofile.com/file/8270950768/Picture2.jpg

آب جوشو باز کرد و خوب نودلا رو هم زد، گذاشتشون تو سینى و رفت پشت در اتاق
_منحرف؟
کسى جواب نداد
_اوى، منحرف!
بازم جوابى نیمد
_با تو
در همون لحظه باز شد
_کارم دارى؟!
بکى جا خورد، چانى با به حوله دور کمرش جلوش وایساده بود و تمام تنس خیس بود
_نهارتو… آوردم، نمیدونستم حموم بودى
_اشکالى نداره الان میام
_نههه نمیخواد بیاى ببر همون تو بخور
_چرااا؟!
بکى سعى میکرد به بدن چانى نگاه نکنه
_برو همونجا بخور دیگه
_یا بکهیون تو چته؟!!
_هیچیم نیس، اینو بگیر انقدم لخت نچرخ تو خونه
_من کى لخت تو خونه چرخیدم؟!!! تو الان میخواى بگى از من خجالت میکشى؟!! از یه پسر؟!
_فقط شعور و ادب دارم همین! برو تووووو
_ما هردومون پسریم چطور ممکنه با اینکه من تیشرت تنم نباشه مشکل داشته باشى
بکى با اخم سینى رو گذاشت رو زمین و رفت اونطرف
چانیم راه افتاد دنبالش
_یوووهووو من لباس تنم نیسسس
بکى سعى کرد بهش توجه نکنه و فقط نشست رو مبل
چانیم اون طرف بالا پایین میپرید و مسخره بازى در میاورد و به بکى خجالتى میخندید
این برنامه ادامه داشت تا وقتى حولش باز شد و افتاد
بکى با چشماى گرد به صحنه ى رو به روش نگاه کرد اما فقط برا چن ثانیه و بعدش از خنده منفجر شد
_یاااااااااااااااا!
چانى با تمام سرعتى که داشت حوله رو جلو خودش گرفت و دوید تو اتاق
_چانیول حالا کى خجالتیههههه
_بسههه
_بابا ما که هردومون پسریمممم! دردت چیهههه!
بکى هر هر میخندید
_٢ به ١ آقا خوشگله!
بکى اینو گفت و با اشتها مشغول خوردن نودل خودش شد

********

شیومین با در خودکارش بازى میکرد
_سهون، کى میخواى درست شى؟!
سهون سرشو پایین انداخته بود
_تمام بدبختیایى که چن سال پیش کشیدیم یادت رفته؟! میخواى داغ دل مردمو تازه کنى؟!!
_من همچین قصدى نداشتم
_پس اون عکس لعنتى چى بوده؟!! فقط میخوام یه سرچ کوچیک بکنى و ببینى اون بیرون چه خبره
_حواسمو جمع میکنم
_امیدوارم اینکارو بکنى چون من حوصله غر غراى جون میونم ندارم اگه دو روز دیگه پشت کاى حرف در بیاد
سهون از کمپانى بیرون رفت
بى حوصله تو خیابون قدم میزد
مثل همون شبى که با لوهان برخورد کرده بود
دستشو تو جیبش کرد و مسیر پیاده رو رو دنبال کرد
از کنار مغازه هاى مختلفى رد میشد
به یه مغازه ى بزرگ و قشنگ رسید، مکثى کرد و واردش شد
به ویتریناى شیشه اى دور تا دور مغازه نگاه میکرد، لبخند زد، حس خوبى داست، به یه شیشه که رسید وایساد
_ببخشید، میتونم اینو ببینم؟

********

دى او مشغول شستن ظرفا بود
زیر لب غر غر میکرد و به زمین و زمان فحش میداد
_هى!
یهو از جاش پرید
یه پسر قدبلند و خوش استایل کنارش وایساده بود
_ترسیدم!
_فهمیدم! اسمم کریسه، خوش اومدى
_خدمتکارى؟!
_از نظر کاى تو این خونه هر کس غیر از خودشو منیجرش باشه خدمتکاره، من در اصل کاراى دیگه اى دارم ولى خب ترجیح میدم پیش کاى و سوهو زندگى کنم
کریس همون طور که اینا رو میگفت ظرفم میشست و این باعث میشد دى او تعجب کنه
_که این طور
_کى فلفل دلمه اى میخورهههه؟
هر دوشون به سمت صدا برگشتن
_اون تائو هستش
تائو فورى دستشو دور دست کریس قلاب کرد
_هى کیونگى منو میشناسه!
_آره اون صبح بهم گفت که کاى گفته همه کارارو من انجام بدمK
_خیلى جدیش نگیر
_دارم همین کارو میکنم
همون لحظه گوشیش زنگ خورد
نگاه کرد، شماره آشنا نبود
_بله؟
_آقاى کیونگسو! من که زنگ میزنم باید وقتى یه بوق میخوره برش دارى
دى او پشت تلفن اداشو دراورد و بعد صداشو صاف کرد و آروم صحبت کرد که کریس و تائو نشنون
_نمیدونستم تویى، وگرنه دیر تر برمیداشتم
_منیجرررر
_هرچقد دلت میخواد منیجرو صدا کن
_همین الان بیا اینجا
_نمیام تا چشت دراد!

بعدم خیلی خوشحال شروع کرد به خشک کردن ظرفا

کریس و تائو هیچی نگفتن ولی ریز ریز میخندیدن

دی او از ابهت خودش بسیار مسرور بود که یکی از پشت گردنشو گرفت

_آی آی آیییییییییییی

_که نمیای نه؟!

چشماش 4 تا شد، کای؟؟!

_کای؟!!

_نه خیر، زیبای خفته! خب کیه پس، پاشو بیا بالا ببینم، مگه با تو نیستم میگم کارت دارم

بعدم دی او رو کشون کشون دنبال خودش کشید

_یه روز خفت میکنممممممممم کیم جونگین!

به اتاق که رسیدن ولش کرد
با اخم پشت گردنشو مالید
_وحشى
_براى چى تماس منو نادیده گرفتى؟!
_تماست که هیچى من کل هیکلتم نادیده میگیرم
با بى تفاوتى رفت اونور
_حالا چیکارم داشتى؟!
نیشخندى زد و جعبه رو از رو زمین برداشت

********

تلفنش زنگ خورد
نگاهى به شماره انداخت و با بى تفاوتى برش داشت
_گزارش کار
_عکس همون طور که باید منتشر شد، فعلا دارن اخبارو سرکوب میکنن، از دستمم ناراحت نیست
_خوبه، و شبش؟
_من مثل همیشه بودم ولى اون مثل بقیه نبود
_اشتباه نکن لوهان، تو باید از همیشت بیشتر جلو برى
_ما قبلا با هم این بحث رو داشتیم نه؟
_براى من مهم نیست چیکار میکنى، فقط میخوام وابستت باشه، همین کافیه… فعلا
گوشى رو کنار گذاشت و دستاشو مشت کرد
[فلش بک]
خیلى مست نبود ولى لنگ میزد
_هى… هى وایسا
از نیمرخ که نگاهش کرد چشماى قشنگى داشت که با سایه تیره جذاب شده بود، لباش برق میزد و موهاى کوتاه تو صورتشو دوس داشت، گوشواره هاى ریز و دستبند ست، اما تیپ اسپرتى که داشت از ظرافت بدنش کم نکرده بود
_با توام، خانوم کوچولو
خودشو بهش رسوند و دستشو رو شونش گذاشت، فورا پسش زد
_گم شو
_چقد بداخلاق، این وقت شب تو خیابون بودن واسه دخ
برگشت سمتشو فکشو فشار داد
_شاید زیادى مستى ولى خوب چشاتو واکن تا ببینى من پسرم
نیشخند زد و سر تا پاى لوهانو براتداز کرد
_اما ظاهرت چیز دیگه اى رو نشون میده، ناز نکن
دستشو سمت پاهاش برد
_ظاهر توام همین طور، به نظر انسانه ولى یه حیوون بیشتر نیستى
دستشو دوباره پس زد
_خیل خوب، دختر یا پسر، با چیزى که من میبینم زیاد تفاوت نداره، بیا جلو نترس
لوهان اخم کرد اما بعد نیشخند زد، سرشو به پسر رو به رو نزدیک کرد و دم گوشش زمزمه کرد
_خیلى حالت بده؟
_ممم
دستشو به گردنش کشید و از قصد نفساشو بلند تر کرد
_دوس دارى کجا بریم؟
پسر به هتلى که تو خیابون اصلى بود اشاره کرد
به نظر میومد از کره اومده باشه پس طبیعى بود تو هتل اتاق داشته باشه
با هم بالا رفتن
تو آسانسور دائم به لوهان دست میزد، اما اون عقب نمیکشید، بهش اجازه داد تا میتونه به کارش برسه
به اتاق رسیدن، به محض بستن در پسر لباى لوهانو تو لباش گرفت و وحشیانه میبوسیدشون، لوهان اونو به سمت خودش کشید و داخل اتاق رفتن، به مبل که رسیدن پسر خودشو روش انداخت و لوهان پاهاشو دو طرفش گذاشت، دکمه شلوارشو باز کرد و دستشو داخل برد
پسر ناله ى آرومى کرد و اجازه داد لوهان ادامه بده
_چطوره؟
_محکم تر
حرکت دستشو تند تر کرد
_دوس دارى نه؟
_هوممم
با دست دیگش از جیب شلوارش یه چاقو رو دراورد و فورا زیر گلوش گذاشت، پسر جا خورد
با دست دیگه چنان فشارى به تنش آورد که ناله ى بلند ترى کنه و بعد یقشو گرفت و چاقو رو یکم فشار داد
_کثافط
مشت محکمى تو صورتش زد و از جاش بلند شد

چن تا لگد بهش زد و بعد دستاشو با چندش به لباس تنش کشید
صداى دستى که شنید سر جاش میخکوبش کرد
_براوو
چراغا خاموش بود و جایى رو نمیدید، با روشن شدنشون، یه زن نسبتا جوون رو دید که به سمتش میرفت
_فک نمیکردم انقد تو کارت ماهر باشى… هنرى یکى از بهترین آدماى منه
سمت هنرى رفت و دستمالى بهش داد تا لبشو که خون میومد پاک کنه
_لوهان
_تو… کى هستى؟
نیشخند تلخى زد
_مدتى نگذشته که کارمو ول کردم، این که منو نشناسى ناامید کنندس
_گفتم تو کى هستى؟!!
_بوآ… اسممو به خاطرت بسپار چون ازین به بعد با هم زیاد کار داریم
_من با تو کارى ندارم
_اما من دارم
لوهان خواست بره که حرفاى بوآ متوقفش کرد
_از همشون بدت میاد نه؟ مرداى هوسبازى که به خاطر زیباییت اذیت میکنن
صداى پاشنه هاى بلندش تو اتاق هتل میپیچید
_آدماى مستى که دائم بهت دس میزنن و براشون مث یه بازیچه اى
_تو اینا رو از کجا میدونى؟!
_چطوره ازشون انتقام بگیرى؟
لوهان دستاشو مشت کرد
_روزى هزار بار آرزو میکنى با دستاى خودت تک تکشونو خفه کنى، غیر از اینه؟
_از من چى میخواى؟
_بیا با هم انتقام بگیریم
[پایان فلش بک]

********

پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومد، اینور اونورو نگاه کرد، به نظر نبود
همون طور آروم سمت در رفت، با خوشحالى کفششو پوشید و اومد در و باز کنه که
_کجااااا؟
از جاش پرید، به معناى واقعى کلمه
_یاااا، یه بع بعى چیزى بکن قبلش
_بحثو نپیچون، کجا؟!
_واسه بیرون رفتنم باید جواب پس بدم؟!
_واسه چى یواشکى میرفتى؟! ازم خجالت میکشى؟!
گوشاش قرمز شد
_من؟ از تو؟! نه خیرم، داشتم.. داشتم میرفتم شام بگیرم
_آها… چون از خجالت نودل نخوردى
_یاااا
_در هر صورت منم مرغ سوخارى میخوام
_کى گفته من باید برات بگیرم
_خب منم بهت ناهار دادم، اصن ازین به بعد ناهار با من شام با تو
_خونه رو هم جارو کن
اینو گفت و رفت
_پارک چانیوللللل، واسه چى من؟!!

********

_اونورتر
دى او دستشو اونور تر برد
_نه نه منظورم راست بود
_…
_نه همون جاى قبلى بهتر بود
_…
_ببرش بالا
_کیم جونگیننننن
صورت دى او قرمز شده بود
_تو یک ساعت گذشته ما فقط سه تا تابلو رو زدیم به دیوار در حالى که من میتونستم کل این جعبه ى لعنتى رو تو نیم ساعت آویزون کنم
_به جاى نق زدن جاشو درست کن
_میتونم بپرسم چى باعث شد تصمیم بگیرى دیوار اتاق مهمانتو از بالا تا پایین تابلو بچسبونى؟!
_همین جورى
دى او پتانسیل اینو داشت که همه ى اون تابلو ها رو تو سر کاى خراب کنه
_خیل خب، من میرم، تو خودت تا شب همشو بزن به دیوار، با همین زاویه، اگه خراب شه من میدونم و تو
کاى رفت بیرون
دى او فورا اداشو دراورد
_من میدونم و تو… ایکبیرى
_با من بودى؟!
_نه خیر، برو بابا

********

به اطرافش نگاه کرد

_خیلی قشنگه

سهون لبخند زد

_باید زود تر از این دعوتت میکردم ولی خب وقت نشده بود

_مهم نیست

رو مبل نشست

_بابت… بابت اون عکس واقعا معذرت میخوام… نمیخواستم تو دردسر بیف

انگشتشو جلوی دهن لوهان گرفت

_راجع بهش حرف نزن… منم باید معذرت خوهی کنم ازت، به خاطر دستبندت… میشه دیگه اونو نندازی؟

دستشو سمت جیبش برد و یه جعبه کوچیکو بیرون آورد

_به جاش اینو بنداز

در جعبه رو باز کرد، دو تا دستبند فلزی و براق، ساده و شیک

_س… سهونا! داری باهام شوخی میکنی؟!

_شبیه شوخیه؟!

خودشو تو بغل سهون انداخت، خوشحال نبود

_چرا به من اعتماد کردی؟

_هوم؟!

_من برای تو کاملا یه غریبه بودم، حتا میتونم هنوزم باشم، اما تو خیلی سریع، خیلی سریع به من اطمینان کردی

_تا حالا شده تو قلبت، یه چیز سنگین حس کنی؟

_یه چیز سنگین؟

دست لوهانو گرفت تو دستش و گذاشت روی قلبش

تند میزد

_قبل ازینکه بفهمم جایی واسه موندن نداری، قبل ازینکه وقتی خوابی بالا سرت بشینم، ازم بخوای بهت کمک کنم، همون لحظه ای که تو چشمام نگاه کردی، قلبم ازون روز این طوری میزنه، انگار یه چیز سنگین توشه

_احمقانس… این ینی تو به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟!

_میدونی چیه؟ نمیتونم بگم من به عشق در نگاه اول اعتقاد دارم، فقط میتونم بگم وقتی چیزی رو از ته دلم میخوام، سعی میکنم از تک تک لحظاتی که میتونم کنارش باشم استفاده کنم، چه چند لحظه ی کوتاه باشه، چه چندین و چند سال… در هر صورت هر ثانیه ای که از دست بدم بعدا پشیمون میشم

_اما اگه چیزی که میخوای چیز خوبی نباشه؟

_میدونی، اگه صادقانه بخوام بگم، وقتی چیزی رو میخوام برام مهم نیست خوبه یا بد، فقط میخوامش

لوهان محکم تر بغلش کرد، این بار نه به خاطر اینکه مجبور بود یا میخواست دستش بندازه، چون حس میکرد واقعا میخواد اون لحظه سهونو بغل کنه

********

در و باز کرد و رفت تو، در حال خمیازه کشیدن بود، کیسه مرغ سوخاری رو گذاشت کنار تا کفششو دراره

به محض بالا آوردن سرش همون جا سنگکوب کرد

_ب… بک… بکهیون

بکهیون با لپای سرخ جلوش وایساده بود

_بیون.. بیون بکهیون این یه شوخیه نه؟!

_من فقط… اومدم جارو کنم!

_آخههههه اومدی جارو کنییییییی یا بیشتر گند بزنی به خونهههههه؟!

دوید سمت مبلای سفیدش که الان بیشتر به دودی میخوردن

_مبلای نازنینم که برام از

_حالا نمیخواد واسه من

_ببند! ببین چیکار کردییییییی با وسایلمممم!

_به من چه… فقط حواسم نبود محفظه جارو برقی پره، برعکس وصل کردمش ترکید، همین

تمام درو دیوار رو گرد و خاک و آشغال گرفته بود

_یا خودت جمع میکنی، یا خودم جمع میکنم تورم همراه آشغالا میذارم دم در

_الان که فک میکنم… چه کاریه خب خودم جمع میکنم

بعدم یه لبخند گشاد به چانیول زد و دوید سمت کیسه

_وای خدا دارم از گشنگی میمیرم

_شام بی شام

_ها؟!

_بشین تا بهت ازینا بدم، تازه سوجوام خریده بودم باهاش بخوریم

_چانیولاااا… خواش میکنممم

_تو خواب ببینی ازینا بخوری

********

_دی اویاااا، بهم مرغ نمیدهههه

_بکی من الان کار دارم بیا بعدا حرف بزنیم

_من گشنمهههههه

_دارم برا کای شام میپذم

_به درککک، من گشنمه

_هی کیونگسو کای غذاشو میخواد

_پوووف… بکی بعدا بهت زنگ میزنم

گوشی رو کنار گذاشت و با پشت دست پیشونیشو پاک کرد

_فقط یه کار دیگه پیدا کنم، حتا اگه مجبور شم کف دستشویی کمپانی رم با دستمال تمیز کنم از اینجا بهتره

_دوووو کیونگسوووووووووووو 10 دقیقهههههه تاخیرررررر

_تو روحت… تو روحتتتتت

فورا همه چی رو رو هم ریخت تو ظرف و خوب هم زد

_میدونم باهات چیکار کنم

ظرف ادویه هارم برداشت و با یه لبخند غلیظ به غذا همه چی اضافه کرد

_اومدممممممم

کای عین طلبکارا سر میز نشسته بود

_واقعا برات متاسفم

_معذرت میخوام

ظرفو جلوی کای گذاشت و آروم گفت

_جبران میشه

بعدم نیشخندی زد و عقب وایساد

کای با یه عالمه افاده یه تیکه از غذا رو برداشت

_نه نه نه این غذا رو باید یه جا بخوری، ینی یه میزان زیادیشو یه جا بذاری دهنت

کای چپ چپ نگاهش کرد، مقدار بیشتری برداشت و بهش نگاه کرد

_کریس و تائو میگفتن دستپختت خوبه

_همین طوره

کای با اشتها دهنشو باز کرد و… هنوز کامل غذا رو نجوییده بود که یهو صورتش سیاه شد

_آقای کیم… اتفاقی افتاده

شروع کرد به سرفه، با دست به دی او اشاره کرد تا براش آب بریزه

دی او با کمترین سرعتی که داشت کار میکرد و کای نزدیک بود کل غذایی که تو هفته قبل خورده بودو برگردونه

به حدی گلوش میسوخت که نمیتونست سر جاش بشینه، از جاش بلند شده بود و به خودش میپیچید، به زور قورتش داد و همچنان با داد و هوار دور اتاق میچرخید

بالاخره دی او یه لیوان آب داد دستش داد ولی کای کل پارچ رو گرفت و فورا سر کشید

_دو… دو کیونگسو… فقط دعا کن دستم بهت نرسههههههههه

با تمام سرعتی که داشت شروع کرد به دویدن و دی او هم ثابت واینستاد

دی او میدوید و کایم دنبالش، تائو و کریس با تعجب وسط اتاق وایساده بودن و اون دوتا رو نگاه میکردن

_به نظرت خوب میشه؟

_من امیدی ندارم؟!

_ینی از هم بدشون میاد؟!

_به نظر نمیاد، دوس دارن همو؟

_آخه اینم به نظر نمیاد!

_بهتره ببینیم نهایتا چی میشه

_میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |

Latest posts by Arcane (see all)