بریم ادامه!

بکی با حسرت به مرغ تو دست چانی نگاه کرد
_نامرد…
_اومممم، طعمش عالیه…
_عوضی…
_وای خدا چقد خوشمزس!
_چه جوری از گلوت پایین میره
_به راحتی
بکی یواشکی دستشو برد تا یه تیکه مرغ برداره که چانیول کوبید رو دستش
_حتا یه تیکه ام نمیتونی بخوری
_خیلییییییی بدی!
_خیلی، خیلی!

********

کاى با قیافه ى دو نقطه خط صاف به دیوار رو به روش خیره شده بود و با لیوان آب تو دستش بازى میکرد، بعد ازینکه از دنبال دى او دویدن حوصلش سر رفتع بود، اونجا نشسته بود، تائو با احتیاط جلو رفت
_بازم آب میخواین؟
_نـــــه!
یکم مکث کرد
_تو اون غذاى لعنتیش چى ریخته بود؟!!
_طبق ظرفایى که رو میز آشپزخونه بودن، نمک و فلفل و سرکه به مقدار خیــــلى زیاد، و…
قرمز شده بود
_از غذاى شور متنفــــرم! از غذاى تندم همین طور، از سرکـــه ام… صب کن ببینم… گفتى و؟! و چى؟!
_خب… خیلى خودتونو ناراحت نکنین… فقط، فقط قارچم توش بود
_از قارچم متنفـــــــرم! از دو کیونگسوام همین طـــــور…
بعدم دستشو به دلش زد و براى بار پنجم سمت دستشویى رفت
********
چشماشو مالید و غر غر کرد، صداى ساعت نمیذاشت بخوابه
_یااا… خفش کن…
بعد روشو اونور کرد، ولى ساعت همچنان زنگ میزد
_چانیوللللل خفه کن این ساعتتو
بازم صداى ساعت مث چکشى که تو سرش بکوبن قط نمیشد
از جاش پرید و رو مبل نشست
_مگه با تو نیستممممم؟! دیشب که گشنه خوابیدم کافى نبو…
چشمش به ظرفى که رو میز بود افتاد و خواب از سرش پرید
خودش ساعت دم گوششو قط کرد، یه ظرف پر از بیسکویتاى ریز با شکلاى قشنگ، بکى داشت ذوق مرگ میشد
_میدونستممممم پشیمون میشه ازینکه بهم مرغ نداده
بعد انگشتشو سمت دهنش برد
_ینى ببخشمش؟
بعد دوباره به بیسکویتا نگاه کرد و خندید
_همین یه دفه میبخشمش
اینو گفت و شروع کرد با اشتها بیسکویتا رو خوردن
********
_اوه، سه، هون
لبخند زد
_اوه… سه… هون
از لهجه ى چینى و با نمک لوهان خندش گرفت و چشماشو باز کرد
لوهان رو شکمش نشسته بود و با لبخند نگاش میکرد
_بلند شو تا فرو نرفتم!
_یااا مگه من سنگینم؟
آرنجشو خم کرد و رو تخت نیمه نشست که لوهان نیفته
_از پرم سبک ترى
بعد موهاى لوهانو بهم ریخت
_نکنننن!
_چرا؟ تقصیر خودته که انقد با نمکى
_امروز منو ببر بیرون
_ممم، کجا بریم؟
_سینما!
فورى بلند شد و گوشیشو آورد، کنارش دراز کشید
_ببین
عکس یکى از سینما هاى بزرگ و معروف سئول بود که قسمت VIP دو نفره ام داشت
_به نظر خیلى هیجان انگیز میاد!
_چطوره بریم یه جاى دیگه؟
_سهونا…
_آخه سینما یکم یه جوریه…
_اما من میخوام باهات فیلم ببینممم…
سهون از دیدن قیافه ى لوهان خندش گرفت
_خیل خب…
_هورااااا
********
_دو کیونگسوووووووو
سمت اتاق رفت، کاى رو تختش نشسته بود و به متکاش تکیه داده بود، دست به سینه بهش نگاه میکرد
_فک نکن یادم میره که از دیشب تا الان سر پستت نبودى و از دستوراتم سر پیچى کردى
_در هر صورت من از تو دستور نمیگیر…
_سلام به هر دوتون!
فورا برگشت
_سو… سلام منیجر!
کاى از قیافه ى وحشت زده ى دى او خندش گرفت
_سوهو، من خیلى از این راضى نیستم
_این به درخت میگن
_تو ینجه ام نیستى چه برسه به درخت
_یااا… بسه دیگه، کاى بگو ببینم چیکار کرده مگه؟
_اون به حرفاى من گوش نمیده، اذیتم میکنه،…
_کاى یکم بهش سخت میگ…
_اون تو غذام قارچ ریخت
سوهو دستشو رو دهنش گذاشت و با چشماى گرد به دى او نگاه کرد
_تو چیکار کردى؟!!!
_من… من فقط خواستم…
سوهو فورى دوید سمت کاى
_کایا خوبى؟! جوش که نزدى؟! کهیر چى؟!! سرخ شده جاییت؟!! فردا فیلمبردارى داریـــــم
دى او فورى چن بار تعظیم کرد
_من واقعا معذرت میخوام، واقعا معذرت میخوام، کریس بهم گفته بود قارچ نریزم ولى نمیدونستم دلیلش اینه…
_لطفا قرص ضد حساسیتو به موقع بهش بده و ازش خوب مراقبت کن، اگه صورتش بهم بریزه کارگردان حسابى عصبانى میشه
دى او سرشو تکون داد، کاى تمام این مدت با پوزخند شیطانى خاصى به دى او نگاه میکرد
سوهو طبق معمول با یه تلفن ضرورى از اتاق بیرون رفت
_هه هه، کیونگسوى بیچاره!
_تو یه مارمولک هفت خطه مزخرفه، سیاه سوخته ى…
_آى آى آى، فک کنم به پوستم برخورد، داره کهیر میزنه، آخ آخ آخ
_یاااا!
_فورا ازش معذرت خواهى کن
_عمرا!
_آى آى سرخ شددد
_معذرت میخوام، جناب پوست معذرت میخوام، شما یه لایه ى بسیار لطیف و خوش رنگى
_بیشتر…
_و جذاب و صاف
_ممم بد نیست، حس میکنم سرخیش کم شد
دى او مشتشو بالا آورد تا کاى رو بزنه اما کاى با چشماش بهش اخطار داد و مهارش کرد!
********
اونقدر بیسکویت خورده بود که داشت میترکید
چن تا دونه ى آخرو نگاه کرد و تا اومد برشون داره صداى باز شدن درو شنید
_من اومدم
_چانیولااااا
دوید سمت در
_فک نمیکردم انقد مهربون باشى!
چانى همون طور که جعبه ى بزرگ تو دستشو زمین میذاشت به بکى نگاه کرد
_ها؟!
_با اینکه کار زشتى کرده بودى ولى بخشیدمت
چانى شروع کرد به باز کردن جعبه
_نمیفهمم چى میگى
_بیسکویتا، خیلى خوشمزه بودن!
چانى کارشو متوقف کرد
_بیسکویت؟! کدوم بیسکویت؟! احیانا منظورت؟…
همونایى که رو میز کنار مبل بود!
با دهن باز بهش نگاه کرد
_یااا بیون بکهیون! تو غذاى کندى رو خوردى!
_کندى دیگه کیه؟!
_بابا غذاى سگ خوردى، حالا واقعا خوشمزه بود؟
بکى احساس کرد هرچى خورده رو میخواد بالا بیاره
_من باید برم دسشویى
چانیول جلوى خندشو نگرفت
_یااا بکهیون میخواى ازین به بعد با کندى غذا بخورى؟! انگار ذائقت با حیوونا جورهههه
بعدم دلشو گرفت و همون جا از خنده ولو شد
********
یقه ى کتشو بالا تر آورد، همش نگران بود نکنه کسى تشخیصش بده، به لوهان نگاه کرد، اونم حسابى خودشو با شال و کلاه پیچیده بود تا کسى نبینتش
_اونجاس
لوهان به صندلیاى راحت پایین سالن اشاره کرد، دوتایى رفتن و رو اونا لم دادن، لوهان پف فیلو از دست سهون گرفت و شروع به خوردن کرد
سهون سعى کرد آروم باشه و رو فیلم تمرکز کنه
_شروع شد شروع شد!
لوهان اینو گفت و خوشو ول کرد تو بغل سهون
سهون همچنان سعى میکرد خونسرد باشه
نیم ساعتى از فیلم میگذشت، لوهان با ارنجش به سهون زد
_حوصلم سر رفته
_من که گفتم بریم یه جاى دیگه!
_نه سینما رو دوس دارم، ولى حوصلم سر رفته!
سهون دستشو حلقه کرد دور گردنش
_همش بزن سر نره
_خیلى بى مزه اى!
دست سهونو گرفت و شروع کرد بازى با انگشتاش، سهون میخواست فیلمو ببینه اما لوهان مثل یه بچه کوچولو شیطونى میکرد
صورتشو به گردن سهون میکشید و میخندید
_نکن بچه!
سهون تمام مدت استرس داشت، تمام مدت
********
با عصبانیت در اتاقو باز کرد
_ایندفه چیه؟!! از وقتى سوهو اومد و اون حرفا رو زد ده بار صدام کردى! یه دفه آب خواستى، یه دفه پشتت میخوارید، یه دفه کتابتو میخواستى، یه بار ژل موت دور بود ازت، دیگه چیههههه؟!
کاى خیلى خونسرد به دى او نگاه کرد و به در حمومش اشاره کرد
_اون تو
_ها؟!
_بشورشون!
دى او با اخم در حمومو باز کرد و با یه سبد زیر پوش و لباس زیر مواجه شد
_من؟! اینا رو؟!!
_پس کى؟!
_ماشین لباسشویى واسه چیه پس؟!!
_میدونى همه ى اینا مارک دار و گرونن؟! با ماشین شسته شن خراب میشن
_کیم جونگین… شوخیه مسخره ایه!
_میتونى اینکارو نکنى! ولى من فردا نمیرم سر فیلمبردارى!
_یاااااااا!
کاى زبون درازى کرد و شونشو بالا انداخت
دى او بیشتر اخم کرد، آستیناسو بالا زد و رفت تو حموم
خنده ى کاى کم کم به تعجب تبدیل شد
_کیونگسو؟!…
صداى باز شدن شیر آبو شنید
_یااا، دو کیونگسو تو که واقعا نمیخواى اینکارو بکنى درسته؟
صداى دى او از تو حموم اومد
_به نظرم لباس زیر قهوه اى اصلا به پوست تیرت نمیاد
کاى سرخ شد
_هى هى بیا بیرون اون به شوخى بود!
_میگم اینا خیلى جنسشون خوب به نظر میادا… شایدم البته تو پسر خوبى هستى
کاى یه درصدم فک نمیکرد دى او اینکارو کرده باشه
_بیااا بیرون از حموم من! فورا!
_آیگوووووو! اینو نگاه کنننن! روش ردپاى هاپو داره!!! عمو چن سالته ازینا پات میکنى؟!
کاى دیگه نمیتونست تحمل کنه، از جاش بلند شد و سمت حموم رفت و درو محکم باز کرد
_تمومش کنننننن!
صحنه اى که باهاش مواجه شد دى او بود که با یه خنده ى گشاد کنار سبد وایساده بود و فقط آبو روشون باز کرده بود
_آخى…! خیلى خجالت کشیدى نه؟!!
_نخیرمممم!
_اشکال نداره بزرگ میشى یادت میره!
_برو بیروووون
رفت تو و دى او رو هل داد بیرون، دى او خیلى منطقى بیرون رفت و تو یه حرکت در و بست و محکم ازین ور فشار داد
_یااا! چیکار میکنى درو باز کن!
_هر وقت کل اون سبدو خودت شستى، در باز میشه!
_دو کیونگسوووووووووو!
_درو باز کن
_یه دفه گفتم…
_درو باز کـــــن
_فکرشم نکن
چن دیقه گذشت، دیگه هیچ صدایى نشنید
_یااا، کیم جونگین، شستیشون؟!
جوابى نیمد
_کایا؟…
بازم هیچى
_یااا حالت خوبه؟!
چن بار به در زد اما بازم جوابى نشنیدپ
ینی به خاطر قارچا غش کرده بود؟
درو با نگرانى باز کرد
_کاى؟…
جلوش که نبود، سمت سبدم نبود، تا روش کرد اونطرف تا ببینه اونجاس یا نه یه سطل آب یخ پاشیده شد تو صورتش
_جونگییییییین
کاى سطلو انداخت اونور
_هزار دفه به سوهو گفتم این سطلو بندازه دور، الان خوشحالم که ننداخته بود
نیشخندى زد و از کنارش رد شد
دى او موهاى خیسشو از تو صورتش کنار زد و آب تو دهنشو تف کرد بیرون
_باید میذاشتم این تو بپوسى
********
_اخبارو دیدى
لوهان به صفحه گوشیش نگاه کرد
_همین الان
_خوبه… میدونستم پسر خوبى هستى…
_فک کنم دیگه بسه
_لوهان… ما با هم حرف زدیم، هنوز خیلى مونده
_اون… اون واقعا عاشق منه، نمیتونم اینکارو باهاش بکنم…
بوآ مشتشو فشار داد
_عاشقته؟! واقعا فک میکنى عاشقته؟! اون فقط به خاطر ظرافت چهره و بدنت جذب تو شده، تازه براش کم دردسرى، فک کردى اون کسیه که عاشق تو بشه؟… بهتره کارى نکنى که کلاهمون بره تو هم…
_بله…
بوا تلفن رو گذاشت و به عکس پوستر فیلمى که تو دستاش بود نگاه کرد…
[فلش بک]
سهون بى حوصله وارد خونش شد
_مستر اوه! چرا انقد بد اخلاق؟!
حتا نگاهشم نکرد
_اگه جلوى خبرنگارا حرفى از برنامه ى شام نمیزدى الان اینجا نبودم
_منم جلو اونا حرفشو زدم که مجبور شى بیاى
_بوآ… از من چى میخواى؟
آخرین ظرف رو روى میز گذاشت
_در حال حاضر اینکه بیاى شام بخورى
لباس خیلى بازى تنش بود، با آرایش همیشگیش… حس نفرت برانگیز همیشگیش
_قراره مسموم شم؟ یا دیگه نتونم راه برم؟
با حرص یه تیکه از غذا رو تو دهنش گذاشت
_ببین، زنده ام، پس بیا بخور
تمام مدت غذا سهون با لیوانش بازى کرد و این بوآ رو عصبانى میکرد
براش نوشیدنى ریخت
_سهونا… چرا انقد سعى میکنى سرد به نظر بیاى؟
سهون بى توجه کمى نوشید
_به این فک کن… زندگیت خیلى متنوع تر میشه اگه این یخ دورتو بشکنى…
سهون دیگه حوصله سر میز نشستنو نداشت، بلند شد
_حتا نمیخواى بابت شام تشکر کنى؟
_چیزى نخوردم که بابتش ممنون باشم
فورى رفت سمتش و دستشو گرفت، کمرشو به کمرش چسبوند
_امشب بمون…
سهون ناخودآگاه با قدرت زیادى کنارش زد
_دست از سرم بردار
بوآ همون طور که لباش میلرزید به درى که محکم بسته شد خیره موند
[پایان فلش بک]
********
بکى تمام طول روزو رو مبل دراز کشیده بود و پتو رو پیچیده بود دور خودش
_یا بکهیون… بلند شو دیگه، یه غذاى سگ که این حرفارو نداره!
_برو اونوررر
_خیلى بچه اى…! بیون بکهیوووون!
چانى داشت غر غر میکرد که زنگ درو زدن
_هى! اومد، پاشو دیگه اومد!
_بکى از زیر پتو سرشو تکون داد و مچاله تر شد
چانى در و باز کرد و انگار با یکى پچ پچ میکرد
بکى نمیفهمید چى میگن اما براش مهمم نبود
_بـــــِ کـــــى! پاشو ببین کى اومده
_گفتم ولم ک…
قبل ازینکه جملشو تموم کنه با شنیدن صداى واق واق از جاش پرید، یه سگ کوچولو و سفید جلوى مبل واق واق میکرد
_این… این موجودو ازینجا دور کننننننن!
_چى میگى اون کندیه، الانم گشنس چون تو غذاشو خوردى!
_ببرش اونورررر!
بکى رو مبل وایساده بود و جیغ میزد
_یاااا! عین یه دختر بچه ى ۴ ساله رفتار میکنى! اینکه کاریت نداره!
_از من فاصله بگییییر، تو هیولاى کثییییف
چانى کندى رو بغل کرد و نازش کرد
_اصلا به اون دیوونه توجه نکن، اون خودش یه هیولاس
بعدم رفت سمت آشپزخونه
_چانیولااا تو که نمیخواى بگى اون قراره اینجا بمونه؟!!
_تو که توقع ندارى بیرون در بخوابه؟!
_پارک چانیول یا جاى اون اینجاس یا من!
_جدى؟!! چه بهتر! ممنونم کندى! باعث شدى از شر اون وروجک خلاص شیم!
_یاااا! من که نگفتم میرم!!!
********
هر چى داد زد کسى جوابشو نداد
_واقعا به درد نخوره!
بلند شد و شروع کرد گشتن کل خونه
_آقاى دووووو
پایین که نبود، از پله ها بالا رفت
_دو گیونگسوووو
اونجام نبود، رفت سمت اتاق خوابا
_دوکیونگسو فقط سه شماره بهت وقت میدم،… ١،… ٢،…
قبل ازینکه سه رو بگه دید در اتاق دى او بازه، آروم جلو رفت و بدون اینکه در بزنه بازش کرد
منتظر بود کسى جیغ بزنه یا به چیزى بیفته رو کلش، ولى فقط با یه دى اوى خسته که افتاده بود رو تخت مواجه شد
آروم جلو رفت، چند بار دستشو جلوى سر دى او تکون داد، انگار واقعا خواب بود
نیشخندى زد، رو دو تا زانوش نشست و دستشو دم دهنش برد تا یه داد گنده بزنه و از خواب بیدارش کنه
تا نفس گرفت، چشمش به قیافه ى دى او افتاد، آروم دستاشو پایین آورد و به صورتش خیره شد…
موهاى خیسى که تا زیر ابروهاش میومدن، چشماى بستش، گونش، لبش… براى چند لحظه فقط به صورتش خیره بود، لبخند زد، دستشو آروم به گونش کشید
_اجازه میدم بخوابى…
بلند شد و از اتاق بیرون رفت، به راهرو نرسیده بود که توجهش به ضربان شدید قلبش جلب شد
_هى هى من چم شده؟! وو یى فاااان، یه سرى قرص برام بیار
********
گوشی رو برداشت
یکم فک کرد و بعد با اطمینان رو کانتکتش زد
صدای بوق بیشتر عصبیش میکرد تا وقتی سهون گوشیشو برداشت
_جانم؟… لوهان من خوبه؟ کارم داری؟
میتونست کاملا حس کنه سعی داره خودشو عادی نشون بده
_همه چی مرتبه؟
_مم… اره چطور مگه؟
لوهان به صفحه اخبار نگاه کرد
“اوه سهون امروز با یه پسر رفته سینما، انگار خیلیم صمیمی بودن!”
_اتفاقی که نیفتاده؟…
در همین حال کامنتای زیرشو میخوند
“کایه دیگه!”، “سکای… من این زوجو ساپورت میکنم!”، “اوه سهون… واقعا چطور میتونی؟…”، “بوآ! خیلی حیف بود…!”
_نه نه.. یکم… یکم اخبار چرت و پرت اومده دارم حلشون میگنم، اگه کاری نداری بعدا زنگ بزنم
_نه کاری ندارم… فقط، فقط یه چیز میخواستم بهت بگم
_چی؟
نفسشو حبس کرد… بالاخره که میفهمید لوهان کیه، بهتر بود خودش بگه
_اوه سهون من…
_خب؟
_هیچی، میخواستم بگم، بگم داری میای حواست باشه سرما نخوری، هوا خیلی سرده
_توام مراقب خودت باش
گوشی رو قط کرد، به پنجره ی خونه ی رو به روش خیره شد، نتونست بگه، هیچی رو نتونست بگه
[فلش بک]
یکم این پا و اون پا کرد اما بالاخره رفت بالا
خونه ای که میدید مثل یه قصر بود، یه قصر بزرگ و قشنگ، اما انرژی منفی زیادی توش بود، یه حس خیلی بد
_میدونستم میای
اون زن بهش لبخند زد
_باید چیکار کنم؟
_از یه آدم بد انتقام منو بگیری… یکی که مثل همه ی اون آدمای کثیفی که دنبالتن با من بازی کرد…
لوهان سرشو پایین انداخت و به فکر فرو رفت
_سهون… اوه سهون، یه آیدول فوق معروف کره ای که همه ی فنا دیوونشن… به عنوان یکی از سلبریتیای خیلی مهربون و پاک شناخته میشه
خندید
_مسخرس!… وقتی منو مثل یه دستمال کاغذی دور انداخت، همه طرف اونو گرفتن
_چطوری باید بهت اعتماد کنم
_برو ببین، تو با اولین پرواز میری کره، طبق نقشه ای که بهت میگم، میبینی که چطور جذبت میشه و مثل عروسکش بهت نگاه میکنه، کافیه قبول کنی…
فکراشو کرده بود، از آدمای اطرافش خسته بود، از آشغالای مستی که هر شب سر به سرش میذاشتن… از خیابونای ناامنی که نمیتونست ازشون رد شه… مهم تر از همه، چیزی برای از دست دادن نداشت
_قبوله
اونموقع فکر نکرد چرا اون قرارداد رو امضا میکنه، چرا میخواد از کسی که نمیشناسه انتقام بگیره، چرا حاضره ادامه ی دانشگاهشو غیر حضوری بگذرونه اما این کار احمقانه رو بکنه و فکر نکرد…
[پایان فلش بک]
از خودش بدش میومد، به خاطر بدی که در حق سهون میکرد.. کسی که واقعا آدم بدی نبود… کسی که برای اولین بار به خاطر خودش دوسش داشت…
* * * * * *

میدونم میخواین منو بزنین ولى واقعا نتونستم زود تر بیام ^^

ازین به بعد فیک رو ثابت اخر هفته ها آپ میکنم

قسمت بعدیم رمزیه ^^ منتظر نظراتون هستممم

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |

Latest posts by Arcane (see all)