میگم اگه خیلی زود اومدم برم؟! :))

کاى موهاشو بهم ریخت و پوفى کرد
_لعنت به این زندگى
از رو وزنه پایین اوند و درباره رفت روش
_اهههه، سه کیلو، میفهمى سه کیلو اضافه کردم!
کریس درحالى که خمیازه میکشید کاى رو تایید کرد
_همش تقصیر این پسره ى بدرد نخوره، هر چى هیچى بهش نمیگم پررو ترم میشه
کریس بازم خمیازه کشید
_تو چته؟! مگه نخوابیدى؟!
_با منین؟! نه خیر من اتاقم با تائو مشترکه دیشب رام نداد تو، منم فقط تو تخت خودم خوابم میبره
کاى نیشخندى زد اما وقتى دوباره یاد وزنش افتاد اخم کرد
_آقاى کیم نظرتون راجع به یه رژیم ورزشى چیه؟
کاى یکم فک کرد و بعد لباشو غنچه کرد
_برو به اون کیونگسو بگو فورا بیاد بالا
********
_اما من مطمئنم اونا باطله بودن
لباشو آویزون کرده بود و پاهاشو تکون میداد
حوله رو روى موهاش کشید تا آبشون گرفته شه
صداى چانیو میشنید که تو اتاق با منشیش دعوا میکرد که چرا بکى رو بیرون نمیکنن
کندى اومد جلو پاش و یکم واق واق کرد
_هى… توام حوصلت سر رفته؟
کندى بالا پایین میپرید و بکى با بى حوصلگى نگاه میکرد
_یاااا، تو، پاشو از خونم برو بیرون مهم نیس دادگاه چه زرى میزنه
بکى عصبى شد
_هزار دفه، اینجا خونه منم هسسس
_تو فقط کارامو خراب میکنى
_مجبور نیستى از من بخواى انجامشون بدم
_میدونى برگه هایى که سوزوندى چى بودن؟!
_هرچى… منم تمام تلاشمو کردم چیزى نسوزه چرا نمیفهمى؟!!!
بعد سمت اتاق رفت و درو رو خودش بست، سعى کرد گریه نکنه
چانیول با اخم سمت کمدش رفت، کیف کوچیک پیانوشو دراورد و گذاشت رو زمین، زیپ کاور مشکیشو باز کرد، وقتى درش آورد چن تا برگه زیرش بود
خوب که نگاشون کرد نت هاى اصلیش بودن
حق با بکى بود، فقط چرکنویساش بودن که سوختن
براى به لحظه واقعا از رفتارش پشیمون شد
یاد صحنه اى افتاد که بکى سمت اتاق میرفت، انگار پاش زخم بود، حتما واقعا تمام تلاششو کرده بود چیزى نسوزه، جعبه کمک هاى اولیه رو برداشت و رفت سمت اتاق، در زد
_بکهیونا… من… زیاده روى کردم، درو باز کن
جوابشو نداد
_بکى… باز کن دیگه
دستگیره رو فشار داد، در باز بود
رفت کنار بکى که مثل بچه هاى ناراحت خودشو یه گوشه مچاله کرده بود نشست
_یااا! قیافشو نگا کن! چى شده انگار!
_خیلى بدى، خیلى بداخلاقى
چرا انقد دوس داشتنى بود؟! چانى ناخواسته به چشماش خیره میشد
_قبول دارم، اون لحظه ناراحت بودم، ولى برگه هام پیدا شد، دیگه مهم نیس، خب؟
بکى سرشو تکون داد
_پات زخم شده… بده ببینم
بکى پاشو جمع کرد ولى خود چانى گرفتش، تاولاى کوچیکى زده بود
آروم به زخمش از محلول میزد و بکى کم کم به سوزشش عادت کرد
کندى دوباره کنارش اومده بود و خودشو براى بکى لوس میکرد
_باهات جور شده ها
_اوهوم… ولى من با اون نه!
همون طور که چانى کارشو انجام میداد بکى با کندى مشغول بود
لبشو غنچه میکرد و جلو میبرد و تا کندى میومد بوسش کنه عقب میکشید
چانیول حس عجیبى داشت… حسه… حسه… حسادت به سگ؟! نهههه!
_یااا بکى بسه، کندى مریض میشه
_کاریش ندارم که!
_انقد راحت همه رو از لب بوس میکنى؟!
_این چه سوال مسخره ایه؟! تو لپ حیوونا رو بوس میکنى؟!
_واقعا که… فک میکردم فقط غذاى حیوونا رو میخورى اما انگار بوسشونم میکنى!!!
بعدم خندید
_یاااا!
_مگه دروغ میگم؟! یادم نمیاد منو با این همه ناز بوس کرده باشى!
_چون من تا حالا تو رو بوس نکردم!
_آهااا فقط سگا رو بوس میکنى!!!
بکى حسابى عصبانى شده بود
صورت چانى رو محکم تو دستاش نگه داشت و یه بوس پر سر و صدا از لباش گرفت
_حالا دیدى که غیر از سگا خرارو هم بوس میکنممم!!!

********

دى او با احتیاط رفت تو
_میترسى بیاى جلو نه؟! نکنه کار بدى انجام دادى؟!!
_من؟!! نههه! مگه چیزى شده؟!
_ینى عکسى که الان تو اینترنته
_از لباس زیرت؟!
کاى سرخ شد
_فورا پاکش کننن!
_چرا؟! میدونى تا الان چه قیمتایى سرش بهم پیشنهاد شده!!!
کاى سعى کرد به اعصابش مسلط باشه
_ولش کن… کار دیگه اى باهات داشتم
صداشو صاف کرد
_آقاى دو کیونگسو، از وقتى شما آشپزى غذا رو بر عهده گرفتى، من سه کــــیلو چاق شدم!
_میخواستى عین خرس نخورى!
_میخواستى کم تر غذا درست کنى!
_میخواستى جلو شکمتو بگیرى!
یه لحظه انگار یادش رفت باید جوابشو بده، آخه قلبش خیلى تند میزد
_در هر صورت الان خودت یه فکرى به حال بازیگر نقش اول سریال بکن که اینجورى نمیتونه بره جلو دوربین
یه نگاه مسخره بهش انداخت
_حالا انگار چه هیکلى داشته که الان خراب شده!
کاى با اخم لباسشو زد بالا
_یااا، ببین ابزم داره خراب میشه
جلو رفت و لباسشو کشید پایین
_اینو واسه خودت نگه دار، بعدم هیکل تو به من ربط نداره
دستشو گرفت
_هى… تند نرو، اگه مجبور نبودم به تو نمیگفتم، اگه منیجر بفهمه میکشتم… نباید وزنم بهم بخوره
دى او یکم فک کرد

_کای اگه بخوام جدا از شوخی بهت بگم تو به اندازه کافی کشیده و لاغر هستی که این سه کیلو باعث بهتر شدن هیکلتم بشه

_اما من برای این فیلم هیکل قبلیمو لازم دارم
تو این مدت کاى به صورتش خیره بود و میدید که قلبش داره منفجر میشه، ینى دلیل تپش قلبش
_ اگه از من میپرسى باید چیکار کنیم، باید به برنامه لاغری بذاریم
_هااا؟!
_دراز نشست، شنا، طناب، دو، همین که گفتم، حرفى هس میرم به منیجر میگم گند زدى به هیکلت
_واقعا بى انصافى
_همینه که هست، وزن و سایزتم مینویسم که بعدا جر نزنى
کاى اداشو دوارد
_دستاتو ببر بالا میخوام دور کمرتو بگیرم
_نمیبرم!
کاى مثل بچه ها لج کرده بود و نمیذاشت دى او مترو بندازه دورش
در حال کشمکش بودن که دى او حس کرد خیلى محکم به کاى چسبیده، نه نه، حس کرد به کاى چسبونده شده، نه نه، کاى اونو بغل کرده بود
میتونست گرماى تنشو حس کنه و این یه جوریش میکرد
_امممم
فورى خودشو عقب کشید
_فک نکن تو بردى
دى او با عجله بیرون رفت
کاى نیشخند زد، رو تخت نشست و موهاشو بالا داد، قلبش داست در میومد و تنش آتیش میگرفت
_این آدم

********

نفس نفس میزد
نمیتونست تکون بخوره و هنوز تو همون حالت با دستاش تکیه داده بود به تخت
پیرهن سفید سهون تا زیر شونش پایین اومده بود و دکمه هاش نصفه باز بود
عرق از پیشونیش پایین میومد و درد داشت، دردى که نمیخواست از بین بره تا هیچوقت اشتباه بزرگشو فراموش نکنه… درد داشت
آخرین بارى بود که سهون رو دیده بود، آخرین بار بود که به چشماى عاشقش خیره شده بود و عذاب وجدان تمام تنشو گرفته بود، حالا اجازه داشت تو تنهایى خودش اعتراف کنه
_سهونا… دوست دارم
فقط تونست چن تا قرص آرامبخشو تو دهنش بذاره و بعد بخوابه

********

درو پشتش بست اما سمت خونه ى خودش نرفت، راهشو به سمت دیگه اى کج کرد
همون طور که از اول میدونست لوهان داشت کارى میکرد زندگى رو جایى غیر از جلوى دوربینم تجربه کنه، حالا هم بعد اونهمه سال داشت گریه میکرد، نه جلوى دوربین، تو خیابون، چون واقعا ناراحت بود، اشکاش پایین میریخت چون از زبون کسى که حاضر بود زندگیشو براش بده همچین چیزى شنیده بود
سخت نبود حدس زدن اینکه رفتار لوهان طبیعى نیست، اما باورش سخت بود
کاش هیچوقت بهش نگفته بود تا بتونه بازم کنارش باشه، کاش
به یه نیمکت خالى رسید، ساعت ٣ نصفه شب بود و خیابون خلوت
نشست، گوشیش و دراورد و خواست آهنگى رو بذاره که دید یه ترک ناآشنا بازه، پلى کرد، یه ویس رکورد از لوهان بود
اوه سهون… نمیدونم الان که اینو میشنوى جرعت کردم همه چى رو بهت بگم یا نه، ولى من در حق تو کار خیلى بدى کردم
نمیخوام اشتباهمو بپوشونم، فقط دلم میخواد حتا شده خیلى کم درکم کنى
من یه دانشجوى ساده توى چین بودم، زندگى عادیمو داشتم، تا اینکه کابوس زندگیم شروع شد، آدماى مستى که بعد از یه ماه کار کردن تو بار دیگه دست از سرم بر نمیداشتن، شاید ظرفیت من کم بود اما تحملشون براى یه ماه تمام آرامشمو ازم گرفت، دلم میخواست از تک تکشون انتقام بگیرم، مهم نیست کى و چه جورى اما بوآ به من گفت تو یکى ازونایى، چیزى که فهمیدم کاملا اشتباهه، تو پاک ترین آدم تو زندگى من بودى و محبتتو اینجورى جبران کردم
نمیخواستم تا اینجا پیش برم، نمیدونستم اینطورى میشه، تا اینجا که فقط ازت سو استفاده کردم، حتا میخوام براى از بین بردن عذاب وجدان خودم براى آخرین بار امشب ازت سو استفاده کنم… هه… منو ببخش، واقعا پشیمونم، واقعا، واقعا، واقعا… بخاطر همه چى…”
گوش کرد و گوش کرد و گوش کرد
لوهان بیشتر از تمام لحظه هایى که از اول آشناییشون با سهون حرف زده بود تو اون ترک باهاش درد و دل کرده بود، تو اوج گریه خندید، شاید خیلى احمق بوده که هیچ وقت اینطورى پاى حرفاش نشسته
شاید خیلى احمقه که هنوزم صداى لوهان قلبشو میلرزونه

********

جلوى آینه وایساد و به خودش نگاه کرد
_یا پارک چانیول، به خودت بیا!
با چشماى گرد به خودش تو آینه نگاه کرد
_احمق… اون یه احمقه!
چن بار آبو پاشید تو صورتش، سرشو بالا آورد و لب پایینشو مکید
_پس من چرا اینجورى شدمممم
با خودش کلنجار میرفت که بکى به در کوبید
_یااا بیا بیرون دارم منفجر میشم
_الان میام الان میام
یه بار دیگه به خودش نگاه کرد
_فایده نداره… من بازم… من بازم میخوام!

********

صداشو صاف کرد و خیلى مودبانه در زد
_هوانگ زى تائو؟
به فاصله ى ٢ ثانیه از حالت مودبانش خارج شد
_یاااا تائو درو وا کن دلم برات تنگ شده
عین جلبک وا رفته خودشو رو در سر داد و نشست زمین
_خب تو که میدونى تو رو از همه بیشتر دوست دارم دیگه چرا حسودى میکنى آخه؟
یکم مکث کرد
_تائویا… باز کن درو دیگه
برگشت تا یه جمله دیگه بگه که در آروم باز شد از لاش صورت پانداشو دید که مثل خودش رو زمین نشسته بود
_واقعا؟
خندید
_معلومه که واقعا
درو بیشتر باز کرد
_دلم براى این صورت خوشگل تنگ شده بود
تائو خندید
_منم همین طور
کریسو محکم بغل کرد، بعد چن ثانیه بوسه هاى همیشگیشون شروع شد و هر لحظه عمیق تر شد
کریس آروم دستشو زیر لباس تائو برد
_چطورى دلت اومد شب رام ندى
_خودم خوابم نبرد
دوباره خندیدن و اومدن دوباره بوسه هاشونو شروع کنن که صداى پایه ى میز متوقفشون کرد
با دیدن کاى مثل برق گرفته ها سیخ شدن
تائو که کلا لکنت گرفته بود و کریس به زور حرف میزد
_من، واقعا معذرت میخوام… وا.. واقعا حواسمون نبود… مطمئن… مطمئنا دیگه تکرار نمیشه
کاى حالت معنوى خاصى داشت و انگار اصن حرفاى کریسو نمیفهمید
_خیلى حس خوبیه نه؟
_بله؟!
_بغلش خیلى گرمه… تازه نفساشم میخوره به گردنت
کریس سرخ شد
_هااا؟!!
_یکم که میگذره دلت میخواد قورتش بدى نه؟
_آ… آقاى کیم حالتون خوبه؟!!
_به کارتون برسید، به کار خودتون، بقیه کاراى خونه رو بذارید بمونه
بعدم در حالى که سوت میزد رفت
کریس و تائو با دهن باز به کاى که واسه خودش بال بال میزد و بالا پایین میپرید نگاه میکردن
_چن تا پیک به نظرت؟
_به نظرم این فقط کار روانگردان میتونه باشه
_ینى خوب میشه؟
_به نظرم این دیگه کامل از دست رفته
_منیجرو چیکار کنیم؟
تائو مثل کسایى که زخم شمشیر خوردن لبشو گاز گرفت
_بمیرم براش، حتما خیلى بیچاره میشه
_باید یه کارى بکنیم
_موافقم

********

چشماشو آروم باز کرد
دردش بهتر بود و آب ولرمى رو حس میکرد، انگار تو وان حموم باشه
سایه ى یه آدمو میدید، تار میدیدش ولى شبیه سهونش بود
_سهو… آه
هنوزم درد داشت، کسى که میدیدش آروم داشت تنشو میشست و ماساژش میداد، دردشو آروم تر میکرد
خواب میدید، یه خواب قشنگ
یه خواب که توش سهون مهربون بود، ینى تعبیر این خواب کم شدن درداى کل زندگیشم بود؟
کسى که کنارش نشسته بود از توى وان بلندش کرد، بغلش کرد و به خودش چسبوندش، گرماى بدنش بغل خود سهون بود، این خوابو دوست داشت، آخه بعد ازینکه بیدار میشد حتما خیلى دلتنگ سهون بود
سهون توى خوابش اونو آروم روى تخت نشوند، بعد ازینکه تنشو کامل با حوله خشک کرد
کمکش کرد روى تخت دراز بکشه و بهش اجازه داد محکم بغلش کنه و بخوابه، دعا میکرد هیچوقت ازین خوابش بیدار نشه چون دیگه سهونى نداشت

********

صورتشو خاروند و خمیازه اى کشید
رو دست چپش احساس سنگینى میکرد، به همون سمت قلت زد و بغلش کرد
محکمتر بغلش کرد
محکمتر بغلش کرد؟
بغلش کرد؟!!!…
چى رو؟! یا اگه بهتر حسش میکرد، کى رو؟!!!
چشماشو باز کرد و قبل ازینکه داد بزنه بکى رو دید
خوشبختانه داد نزد
یکم نگاهش کرد، بکى تو بغلش بود، اون الان دقیقا تو بغلش بود و لباش تو فاصله ى چند سانتى متریش، طورى که نفساشو حس میکرد
لبخند شیطان گونه اى رو لباش نشست
بیشتر بهش خیره شد، اینا همونایى بودن که از دفه ى قبلى که طعمشونو چشیده بود بازم دلش میخواست، و اون لحظه… بهترین فرصت بود!
اروم لباشو چسبوند به لباى بکى، حس میکرد داره پرواز میکنه، فشارشو بیشتر کرد و بهم کشیدشون… چشماش کم کم داشت بسته میشد که با قیافه ى بهت زده ى بکى رو به رو شد
به حدى بهت زده که نمیتونست حتا سرشو عقب بکشه
اوپس
حالا چشاى خودشم گرد شده بود و تو یه لحظه کل خونه از صداشون پر شد
_اااااااااااااا

_ااااااااا
_دارى چه غلطى میکنیییى؟
چانیول هول کرد
_خودت چه غلطى میکنى؟!!
_من یا تو؟!!
فورا از بغلش بیرون اومد و محکم لبشو پاک کرد
_تو اومدى تو تخت من!
_تو به چه حقى منو بغل کردى و اون لباى مسخرتو… لباى نازنینممم، اه اه اه
_دفه ى اول خودت این کارو کردیییى، اصن کى گفته من بغلت کردم، تو اومدى تو بغل من، به چه حقى؟!!
_یاااا تو میدونى من به خاطر کندى رو زمین نمیخوابم، اون مبل مزخرفتم پر کردى از کاغذات که آدم میترسه بهشون دس بزنه، گفتم میام رو تخت اینورت میخوابم، نمیدونستم تو واقعا یه منحرفیییى
_منحرف خودتى من چرا باید حرفتو باور کنم؟!! معلوم نیست واقعا با چه فکرى اومدى اینجا!
بکى داشت منفجر میشد، با متکا کوبید تو سرش
_کى لختهههه؟
چانى فورا تیشرتشو گرفت جلوى بدنش
_خب من لخت میخوابمممم، از کجا بدونم تو قراره بیاى بچسبى بهممم؟!
_منحرففف، شرط میبندم میخواستى یه غلطى بکنى
_ببین چى میگه!!! تو خودتو بکشى منو جذب کنیم من جذب تو نمیشم، حتا حاضر نیستم بهت دست بزنم!
_هه، نکنه فک کردى من میشم؟! تو جذاب ترین ادم رو زمینم باشى حال منو بهم میزنى
_جدا؟! خیلى مطمئنى!
_نکنه تو شک دارى، بیا، بیا شرط ببندیم ببینیم کى زودتر کم میاره
بکى دستشو برد جلو
چانیول گیج شده بود، واقعیت این بود که اون به راحتى جدب بکى میشد، ولى چاره اى نداشت، باهاش دست داد
_قبوله
********
به ظرف جلوش نگاه کرد
_دارى باهام شوخى میکنى دیگه؟!
_اگه سیر نشدى آب بخور
کاى اول به دى او که با رضایت به ظرف نگاه میکرد و بعدم به غذاى توى ظرف نگاه کرد
دو تا پر کلم با چن تا دونه نخود و یه نصفه هویج
_کجاى دنیا این جورى رژیم میگیرن؟!! مگه چقد اضافه کردم که اینهمه بدبختى بکشم؟!!
_منیجررررر
_یااا اداى منو در نیاررر!
_هرجور راحتى، پس همینو بخور غر نزن
بعدم رفت سمت اتاق خودش
کاى به ظرف رو به روش با بى میلى نگاه کرد و یکم با نخودا بازى کرد
اگه این غذاشه بوى خوشمزه اى که میاد واسه چیه!
چشماش برق زد، بلند شد و پاورچین پاورچین رفت تو آشپزخونه، چرت و پرتاى تو ظرفشو خالى کرد و سمت گاز رفت
_مممم
از بوى خوب غذا آب دهنش راه افتاده بود، اومد در قابلمه رو باز کنه و براى خودش بریزه
_آیییییى
دستشو عقب کشید و مالیدش
_چته وحشى؟!
_واسه چى اینجایى؟!
_اومدم به آشپزخونه ى خونم نظارت داشته باشم اشکالى داره؟!!
_ینى باید باور کنم که نمیخواستى ازین غذا بخورى؟!
_بله… غذاى خودمو خوردم
_آها… خیل خب پس درین صورت میتونى برى به ورزشات برسى
کاى دست از پا دراز تر بیرون رفت و زیر لب کلى به خودش فحش داد که چرا لااقل همون چن تا پر کلمو نخورد!
_کیم جونگین
برگشت سمتش
_من… امروز میرم مرخصى
کاى جا خورد
_کى بهت مرخصى داده؟! حق ندارى برى
_من از منیجر اجازه دارم الکى قلدر نشو! دارم میرم براى مصاحبه کارى، شاید از دستم خلاص شى
حس کرد پاهاش شل شده اما به روى خودش نیاورد
_آها… امیدوارم حتما قبولت کنن
********
چشماشو مالید و بدنشو صاف کرد
نور خورشید تو صورتش بود، جلوى صورتشو گرفت و سر جاش نشست
لباس بافتنى سهون که همیشه ازش کش میرفت تنش بود، بوی سهونو میداد، به صورتش چسبوند
_این دم دست بود
جا خورد، سهون تو چارچوب در وایساده بود
_سهون؟
_براى نهار چى میخورى؟
اشک تو چشماش جمع شده بود
_اوه سهون
رفت و کنارش نشست
قبل ازینکه کارى کنه لوهان محکم بغلش کرد و لباسشو تو مشتش گرفت، لباسى که از قطره هاى اشکش خیس میشد
_معذرت میخوام
سهون لبخند زد
_گریه نکن دیگه… بیا صبحونه بخوریم
به ساعتش نگاه کرد، ٧ شب بود
_البته الان دیگه وقت شامه!
لوهان سرشو تو گردن سهون قایم کرد
سهون فقط به یه دلیل برگشته بود
به خاطر جمله ى آخر لوهان توى وویس
اما اینو بدون… به هر طریقى بهت خیانت کرده باشم، به عشقت خیانت نکردم… و نمیکنم… مراقب خودت باش… دوست دارم… واقعا دوست دارم

* * * * * *

خب، چون من قسمتای فیکو کم کردم (خودشو نه، فقط تعداد قسمتاشو) قسمتای رمزی افتاده پشت سر هم (قبلا انقد رمزی نداش!) و قسمت بعدی و بعدیش رمزی هستن، رمز عمومی نخواهد بود پس لطفا -فقط- ایمیلتونو -تو متن نظرتون- بذارین و اینم بگم که رمزا به کسایی داده میشه که برای قسمت قبل، این قسمت و قسمت بعد کامنت میذارن (به عبارتی خواننده های ثابت)

ممنونم، وقتتون بخیر

 

 

The following two tabs change content below.

Arcane

| Aluminium Alien, Arcane | Humans' World | Scandal | Dirty Wolves |

Latest posts by Arcane (see all)