وای باورم نمیشه اومدم =))))))

بریم بریم ادامه اونجا مفصل حرف میزنیم.

وااای سلام :”)

وای چقد اخه من شما رو میس کرده بودم :”)

واییی :”)

قبل از هر چیز از همه تون واقعا عذرخواهی میکنم بابت تاخیر طولانی م. میدونم ممکنه دلایلم رو قبول نداشته باشید ولی واقعا به این مدت زمان دوری احتیاج داشتم.

از همه تون ممنونم که نسبت به این فیک لطف داشتید و منتظرش بودید. واقعا خجالت زده م که اینقدر معطل تون کردم.

از کسایی که این مدت لطف کردن و چه با  ایمیل و چه توی تلگرام جویای احوال من بودن تشکر میکنم . واقعا ممنونم.

مخصوصا از زهرای عزیز (نمیدونستم میتونم اسم مستعارت رو بیارم یا نه ) که با ایمیل ش بهترین حس های خوبی که میشد رو بهم داد.

و همینطوررررر از شما خواننده های عزیز وان شاتم

a song for someone

که با نظراتشون واقعا به نوشتن امیدوارم کردن.

خلاصه که خیلی خیلی خیلی از همه تون ممنونم.از ته دل :”)

امروز براتون دانلود قسمت های یک تا سیزده و قسمت جدید که قسمت چهارده میشه رو آوردم.بفرمایین تناول بفرمایین :”)

اوه راستی .با عرض شرمندگی این قسمت رو نظراتتون رو جواب نمیدم که ببینم از بچه های قبلی چقدر تلفات جنگی زنده مونده =))))


ohsehun40-52 (2)

کریس و سهون ، دو خلافکارن که باهم دیگه تو یه باند کار میکنن و با همه ى تنفرى که نسبت به همدیگه نشون میدن ، دوستاى صمیمى همدیگه هستند..

بعد از چند سال کار کردن براى اون باند و جلب اعتماد بقیه ، رییس باند ماموریت مهمى رو که نمیتونست با هرکسى در میون بذاره رو به عهده ى این دو نفر میذاره که انجام بدن.. کیم هیچل از به اون ها دستور میده پسربچه ش رو که همراه مادرش ، جایى به دور از پدر خلافکارش زندگى میکرد رو بدزدن و پیش اون بیارن. 

سهون و کریس ، ماموریتشون رو با موفقیت به إتمام میرسونن اما همه چیز از جایى شروع میشه که وقتى براى بردن اون بچه به عمارت هیچل برمیگردن متوجه میشن که هر موجود زنده اى که اونجا بوده دستگیر شده و تنها کسایى که باقى موندن ، خودشون دو نفر بودن.. به اضافه ى بچه اى که نه میتونستن پیش مادرش برگردونن و نه رهاش کنن .. ماموریت اصلى اون ها تازه شروع شده بود..ماموریتى که توش این دو خلافکار باید به هر قیمتى از بچه ى کیم هیچل مراقبت میکردن…

عنوان فیک : 

Tattoos and Drugs , Milks and Diapers 

تتو و مواد مخدر ، شیر خشک و پوشک 

ژانر : 

کمدى ، درام ، کمى تا قسمتى مافیایى. 

شخصیت ها: 

کریس ، سهون ، شیومین ، لوهان ، تائو ، کاى ، یى شینگ ، بکهیون ، چانیول 

کاپل :

کریسهون ، شیوهان ، چانبک 

تعداد قسمت:

نا تمام. 


Tattoos n Drugs , Milks n Diapers chapter 14

خورشید پرتوهاى قوى و شدیدش رو از بین پنجره ى باز اتاق بى رحمانه روى صورت سهون انداخته بود و تصمیم داشت ذره ذره خواب شیرینش رو براش جهنم کنه.. 

خواب هاى پریشون و بدن دردش باعث شده بودن شب سختى رو بگذرونه و حالا این آفتاب جهنمى داشت همه چیز رو بدتر میکرد .

سهون با تخسى غلتى زد تا سرش رو توى بالشتش فرو از نور آزاردهنده ى خورشید فرار کنه اما به جاى سطح نرم و ابریشمى بالشت ، با جسم سفت و گرمى بر خورد کرد.. با عصبانیت چشم هاش رو باز و سرش رو بلند کرد تا ببینه بعد از نور خورشید که چاره براش نداشت چه چیزى مزاحم خوابش شده که سینه ى پهن و خالکوبى شده ى کریس رو دید. چند لحظه به پوست صاف و پر نقش و نگار کریس خیره موند و به سختى جلوى آنگشت هاش رو گرفت تا خط هاى تیره اى که پوست کریس رو پوشونده بودن رو لمس و دنبال نکنه…با همه ى غرورش با خودش فکر کرد طرح اختصاصى این اژدها که کار خود کریس بود جز خودش مناسب کس دیگه اى نیست..

زیاد موافق همچین تفکرى نبود اما با استعداد طراحى کریس و خالکوبى سهون ، اون دو تا زوج هنرى خوبى رو تشکیل میدادن .. اگر زندگى شون اینقدر پیچیده نبود و مسیرشون توى تاریکى خلاف و گناه گم نشده بود، میتونستن یه کار کوچیک و جمع و جور باهم راه بندازن… 

سهون چشم هاش رو با انگشت هاى کشیده ش ماساژ داد و از سینه ى کریس فاصله گرفت..در هر صورت فکر کردن به کارى که هیچوقت نمیتونستن داشته باشن براى اول صبح هاى سهون زیادى سنگین بود…باید زودتر به فکر خریدن یه تخت دیگه میفتاد.. تحمل خوابیدن و بیدار شدن کنار کریس هم ، اونم هر روز از اعصاب ضعیف سهون دور بود  ..آهى کشید و قبل از اینکه حرصش رو سر کریس خالى کنه و با لگد محکمى توى پهلوش اون رو از تخت بیرون بندازه ، باز غلت زد و به کمر روى تخت خوابید و به سقف خیره شد..کریس هم خسته بود و حالا که نور خورشید نتونسته بود بیدارش کنه، سهون ترجیح میداد بذاره اون با خوش شانسى ش خوش باشه و بخوابه .

کم کم چشم هاى خسته ش توانایى باز نگه داشتن پلک هاشو از دست دادن و پلک هاى ورم کرده ى ش با خستگى  روى هم افتادن ..با این حال هر چقدر سعى میکرد نمیتونست بخوابه .. خواب از چشم هاش رفته بود..مخصوصا با وجود دردى که پایین کمرش احساس میکرد و بر خلاف تصورش از بین نرفته بود .. وقتى با اون درد بیدار شد فکر میکرد به خاطر بد خوابیدن ، ستون فقراتش  اول صبح داشتن با اون درد اعتراض میکردن اما اینطور نبود.. کم کم ابرو هاى کم پشتش به هم نزدیک تر شدن و اخم ش عمیق و عمیق تر شد .

-چى…

اتفاقات شب گذشته به سرعت از جلوى چشم هاش گذشتن و جدا از چشم هاى گشاد شده ش ، دهانش رو هم با تعجب باز کردن.

-خداى من! حرو/زاده ى آشغال! با من چیکار کردى! 

همزمان با فریاد بلندش لگد محکمى نثار پهلوى کریس کرد و اون رو از تخت پایین انداخت. سهون دستش رو به لبه ى تخت گرفت و به سختى بلند شد . لحاف نازک رو دور خودش پیچید و نفس ش رو با ناباورى حبس کرد و به کریس که با چشم هاى خواب آلود و گیجش بهش خیره بود زل زد:

فکر نمیکردم اینقدر پست باشى! باورم نمیشه! 

با ترس و نا باورى به اطرافش نگاه کرد ..هر تکه از لباس هاشون یه گوشه افتاده بود و بویى که توى اتاق پیچیده بود به خاطرات مبهم شب گذشته ى سهون مهر تایید میزد.. سهون دست ازادش رو بالا برد و به موهاى بهم ریخته ش چنگ زد.

-چطور تونستى..واى خدایا ! باورم نمیشه! لعنت! 

کریس بعد از اینکه اخم غلیظى تحویل سهون داد ، بلند شد و همونطور که آرنج ضرب دیده ش رو ماساژ میداد دنبال لباس زیرش گشت و زیر لب زمزمه وار گفت:

چى میگى! من چیکار کردم! آه.. دیوانه! قلبم هنوز داره تند تند میزنه! فکر کردم چى شده.

سهون که کم کم از شوک در اومده بود و با حالت عصبى یى  نفس هاى تند و کوتاه میکشید به کریس خیره شد و با داد گفت:

چى میگم؟ لعنتى تو از من سواستفاده کردى! میپرسى چى شده؟

کریس که خم شده بود تا لباس زیرش رو بالا بکشه با تعجب سرش رو به سمت سهون کج کرد و پرسید:

سواستفاده ؟ من؟ 

سهون فریاد بلند ترى کشید و بالشت ش رو از روى تخت برداشت و به سمت کریس پرتاب کرد:

آره خود تو! توى لعنتى ! دیدى من تو چه وضعیتیم! دیدى حالم سر جاش نیست ازم سو استفاده کردى! ح/شرى حرو/زاده! 

کریس بالشت رو توى هوا گرفت و با اخم غلیظى اون رو به کنارى پرت کرد و با داد گفت:

حرف دهنت رو بفهم! مگه مریضم با تو همچین کارى کنم! اگه بخوام فقط برا ث/ک/ث با کسى باشم که آدمش ریخته! 

سهون که دیگه از اطرافش درک درستى نداشت با خنده ى هیستریکى گفت : 

اگه میخواستى آدمش بود ! آره ! من بدبخت! منى که اینقدر احمق بودم که توى بدترین حالتم اجازه دادم تو کنارم باشى و آرومم کنى! اون وقت تو چیکار کردى؟ از من سو استفاده کردى! تو میدونستى من با مرد ها نمیخوابم عوضى! میدونستى و باز این کارو کردى ! خداى من! حتى نمیتونى حدس بزنى الان چقدر منزجر کننده اى! 

سهون آخرین کلمه ش رو که گفت با تنفر آب دهنش رو به بیرون تف کرد و با زمزمه گفت:

اصلا نمیدونم چرا از توقع نداشتم .. تو که کارت همینه! 

بدون اینکه اجازه بده کریس که سر جاش خشک شده بود حرفى به زبون بیاره ، لباس هاش رو از روى زمین جمع کرد و از اتاق بیرون رفت.. 

فضاى خونه با اتفاقى که اول براى شیومین و بعد براى خودش افتاده بود ، براش خفقان آور شده بود و نفسش رو بند میاورد.. باید هر چه زود تر از اونجا میرفت..وقتى براى فکر کردن نداشت، حس خجالت ، ناراحتى و خیانتى که داشت تنها فرمانى که به مغزش میداد فرار و فرار و فرار بود… 

****

کریس روى تخت نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود.. رو تختى بهم ریخته پایین تنه ش رو پوشونده بود و انگشت هاى بلندش بین موهاش حرکت میکرد… کلافه و سردرگم بین افکار بى انتهاش میچرخید و دنبال راه حلى میگشت اما همه ى منطق و قدرت تصمیم گیریش با تهمت هاى سهون خاموش شده بود..آه دیگه اى کشید و سرش رو چرخوند تا جاى خالى سهون رو باز ببینه… بعد از شب رویایى و فوق العاده اى که با سهون گذرونده بود حتى به ذهنش هم خطور نمیکرد که صبح روز بعدش سهون اینطور رفتار کنه… 

کریس بدن خسته ش رو روى تخت انداخت و دست هاش رو به چشم هاى خسته ترش فشار داد.. صداى سهون توى گوشش زنگ میزد و کلماتى که به زبون اورده بود دوباره و دوباره توى ذهنش تکرار میشد..

سواستفاده ؟!؟

کریس واقعا سواستفاده کرده بود؟؟ نکرده بود… اون لحظه واقعا دلش میخواست سهون رو در آغوش بگیره و هرطور که شده آرومش کنه..نگاه بى اعتماد و ترسیده ى سهون پشت پلک هاى بسته ش نقش بست و کریس با ناراحتى و خجالت چشم هاش رو باز کرد تا از شر اون تصویر خلاص بشه..

شاید زیاده روى کرده بود؟!

اما اینطور نبود..احساسى که اون لحظه داشت رو فقط اونطور میتونست بروز بده… با بوسه هایى که بدن سهون رو پر میکرد.. با جملات کوتاهى که کریس براى زدنشون غرورش رو زیر پا میذاشت.. یا فشار گاه و بى گاه انگشت هاش بین انگشت هاى سهون.. اون لحظه ، توى اون حالى که جفت شون داشتن تنها کارى که از دست کریس براى نشون دادن احساسش بر میومد همین بود.. 

براى بار هزارم نفس حبس شده ش رو با آه عمیقى بیرون داد و بلند شد.. بدون اینکه دوش بگیره و یا خودش رو تمیز کنه شلوار راحتى ش رو پوشید و به دنبال گوشى ش از اتاق بیرون رفت.. 

بیرون اتاق ایستاد و به اطرافش خیره شد.. اسباب بازى شیومین روى زمین ریخته بود و لباس هاش که تازه از روى بند لباسى جمع شده بودن ، مرتب و تا شده گوشه ى مبل بودن… میتونست صداى قهقهه هاى بچگانه و پر از انرژى شیومین رو توى خونه بشنوه اما اثرى از خودش نبود… پسر بیچاره به جاى بودن توى بغل اون ، حالا روى تخت بیمارستان خوابیده بود و معلوم نبود چه بلایى ممکنه سرش بیاد.. آهى کشید و پاشنه ى دستش رو روى سینه برهنه ش گذاشت و فشار داد تا کمى دردش رو آروم کنه.. قلبش با حس ناراحتى عمیقى تیر میکشید و اشک رو به چشم هاش میاورد .. کریس سرش رو با شدت تکون داد و گوشى ش رو از روى میز برداشت.. روى زمین نشست و کمر خسته ش رو به مبل تکیه داد و بین تک و توک شماره اى که توى گوشیش سیو بود ، دنبال شماره ى تائو گشت.. 

از فکر اینکه مجبوره از کسى مثل تائو کمک بخواد دندون هاش از حرص بهم کشیده میشدن ولى چاره ى دیگه اى نداشت .. با بى میلى شماره ى تائو رو گرفت و منتظر شد جواب بده.

-کریس.

کریس چشم هاش رو بست و با حالت عصبى شقیقه ش رو فشار داد:

به کمکت احتیاج دارم.

-کمک من؟؟

صداى تائو مملو از تعجب بود.. اما بر عکس اون ، کریس بى صبر تر و عصبى تر از همیشه بود.

-اره ، اولین باره کسى ازت کمک میخواد؟؟ 

-اینکه وو یى فان ازم کمک میخواد اره، اولین باره.

-نمیخواد مزه بریزى . میتونى کمک کنى یا نه؟!

صداى خنده ى آروم و ترسناک تائو توى گوشى پیچید:

اوهوم.. کمک میکنم.. ولى فکر نکن مجانى اینکارو میکنم.. بعدا باید جبران کنى.

کریس سرش رو پایین انداخت و به موهاش چنگ زد:

خیلى خب .. جبران هم میکنم. 

-خب بگو چیکار دارى ، چه کمکى از دستم بر میاد ؟؟

کریس سرش رو کمى بالا آورد و به پستونک آبى رنگ شیومین وسط پذیرایى زل زد و با مکث گفت:

اون بسته هایى که باید برات میاوردم ، یه مشکلى براشون پیش اومده.

-همین؟! خودت که میدونى اونا چیزى نیست براى من.. فقط باید خسارتشون رو بدى، همین.

لبخند مصنوعى و اعصاب خورد کن تائو حتى از پشت تلفن هم معلوم بود.. کریس دستش رو مشت کرد و ادامه داد:

یه بچه توى خونه بود، اون مواد ها رو اشتباهى خورد و حالش بد شد..

-اووه…. خب؟؟ 

کریس بازدمش رو با شدت رها کرد و گفت:

وقتى بردمش بیمارستان متوجه شدن چه اتفاقى افتاده… حالا مجبورم توى اداره ى پلیس پرونده باز کنم.

-خب… چه کارى از دست من بر میاد؟؟

-من گفتم اون بچه با یه پرستار تنها بوده.. از سهل انگارى اون این اتفاق افتاده!

-هنوز نمیفهمم باید چیکار کنم.

-میخوام آدرس یکى از بنگاه هاى کاریابى ت رو به پلیس بدم… اونایى که قانونى کار میکنن.. فقط تو باید یه نفر رو به عنوان اون پرستار معرفى کنى.

چند لحظه سکوت بین ها دو طرف حاکم شد.. کریس با همه ى آرامش ظاهرى که صداش داشت ، از اضطراب عرق کرده بود و مشتش هر لحظه محکم تر میشد..بعد از چند دقیقه سکوت عذاب آور تائو بالاخره به حرف اومد:

اینطورى لطف خیلى بزرگى در حقت میکنم .

-منم به موقعش همینطور جبران میکنم .

-خیلى خب..قبل از اینکه  برى پیش پلیس بیا اینجا . بالاخره باید اون پرستار بچه رو توجیح کنى.

کریس سرش رو تکون داد و آروم گفت:

خیلى خب.. الان حرکت میکنم.

-خوبه ، منتظرتم.

-تائو؟؟

– بله؟؟

-ممنونم…

تائو باز سکوت کرد.. نمیدونست قضیه دقیقا چیه و حرفاى کاى تا چه حد راسته ولى مطمئن بود اون بچه هر کى که هست براى کریس خیلى عزیزه و این میتونست یه پوئن مثبت براى ضربه زدن به اون باشه..

-بعدا قراره جبران کنى، پس لازم نیست تشکر کنى.

-در هر صورت.. میبینمت.

-اوهوم، فعلا.

کریس با خیالى که حالا آروم تر شده بود گوشى رو قطع کرد و با خستگى از روى زمین بلند شد.. آهسته به سمت آشپزخونه حرکت میکرد و پاهاى خسته ش رو روى زمین میکشید.. میخواست قبل از رفتن سراغ تائو کمى شکم گرسنه ش رو آروم کنه اما قبل از رسیدن به آشپزخونه ، صداى زنگ در بلند شد..با فکر به این موضوع که شاید سهون پشیمون شده و برگشته هیجان بدنش رو فرا گرفت و بدون پوشیدن لباس ،  به سمت در رفت و اون رو باز کرد:

سهو-….اوه.. یى شینگ؟ اینجا چیکار میکنى؟

پشت در یى شینگ به همراه بکهیون ایستاده بود و طبق قرار هر روزه شون ، به دنبال شیومین اومده بود …

با باز شدن در ، یى شینگ که پشت به اون ایستاده بود و داشت با بکهیون صحبت میکرد، چرخید تا با کریس رو به رو بشه .. اما تنها چیزى که توقعش رو نداشت ، دیدن بالاتنه ى بر/هنه ى کریس بود.. با چشم هاى گرد شده و گونه هاى قرمزش به رو به روش ، جایى که سینه پهن و عضلانى کریس، چیزى که چند بار با خجالت بعد از دیدن تى شرت هاى تنگ کریس تصورشون کرده بود، قرار داشت زل زده و زبونش براى زدن هر حرفى بند اومده بود..حتى براى چند لحظه نفس کشیدن رو فراموش کرد و با دهان نیمه باز همونطور به خیره نگاه کردن ادامه داد.. کریس اخمى کرد و با کلافگى بدن کشیده ش رو به چهارچوب در تکیه داد.وقتى دید یی شینگ حرفى نمیزنه نگاهش رو به دوستش ، بکهیون ، که پشت سرش ایستاده بود داد و با مودب ترین حالتى که عصبانیتش اجازه میداد از اون پرسید:

بله؟ بفرمایید ؟ 

بکهیون که دست کمى از یى شینگ نداشت با لحن خجالت زده و آرومى گفت: 

اومدیم..اومم.. دنبال ..دنبال شیومین.. 

اخم کریس بلافاصله باز شد و ناراحتى جاش رو گرفت:

اون اینجا نیست..امروز نمیتونه بیاد.. یعنى فعلا نه.

یى شینگ بالاخره سرش رو بالا برد و با نگرانى پرسید:

چیزى شده کریس گِه؟ اتفاقى براى شیومین افتاده ؟ 

کریس آهى کشید و دستش رو بین موهاى کوتاهش کشید:

اون فعلا نمیتونه بیاد یى شینگ. هر موقع حالش بهتر شد خودم میارمش پیشت.

-م-مریضه؟ 

کریس در جواب ، با بى صبرى سر تکون داد و گفت:

اوهوم ، من باید برم. 

و بدون منتظر موندن براى شنیدن جواب اون دو نوجوون ، در رو روشون بست.. با یادآورى دوباره ، اشتهاش رو کاملا از دست داده بود و میخواست بعد از پوشیدن لباس مناسبى ، سریع تر به دیدن تائو بره.

****

-بک… 

-اوه لعنتى! عجب چیزى بود! 

-بکهیون تو هم …اونا رو دیدى؟ 

بکهیون با خنده دستش رو دور گردن یى شینگ انداخت و همونطور که اون رو سمت خونه شون میکشید گفت:

معلومه که دیدم! معذرت میخوام شینگ اما فکر کنم به جاى دیدن فیلم هاى…. اهم ! همم ، همونا که خودت میدونى بتونم کر-…

یى شینگ سرش رو بلند کرد و با نگاه غمگینى گفت:

اون رد هاى قرمز و خراش هاى روى بدنش رو میگم..

بکهیون دستش رو آروم از دور گردن یى شینگ برداشت و گفت:

پس تو هم دیدى.. 

یى شینگ سرش رو پایین انداخت و همونطور که با انگشت هاش بازى میکرد زمزمه وار گفت: 

بکهیونا… فکر میکنى اون کسى رو … داره که ..عاشقشه؟ 

بکهیون اخمى کرد و مشتى به شونه یى شینگ زد و با تشر گفت:

جمع کن خودتو ببینم! اگر داشته باشه چى میشه؟ تو واقعا فکر میکردى بودن با یه مرد که یه بچه داره و از زنش طلاق گرفته ، کسى که معلوم نیست از کجا اومده و چیکاره ست فکر خوبیه که حالا این قیافه رو به خودت گرفتى؟ 

یى شینگ با اخم دست بکهیون رو پس زد و سرش رو تکون داد و با دلخورى گفت:

من بیشتر از تو به این چیزا فکر کردم اما این احساس لعنتى م درک نمیکنه! فکر نکن با بچه طرفى بک. حالا هم میتونى برى خونه. خودم تنها میتونم لوهان رو ببرم مهدکودک! 

بکهیون آهى کشید و دوست ش رو که در شرف گریه کردن بود توى آغوش گرفت و آروم توى گوشش زمزمه کرد:

متاسفم یى شینگ.. تند رفتم.. لوهان رو بسپر به من، خودم میبرمش مهد. تو بمون خونه و استراحت کن.

یى شینگ با نفس عمیقى بغضش رو پایین داد و خودش رو توى آغوش بکهیون رها کرد:

ممنونم بکهیون . واقعا ممنونم.

****

سهون رو به روى پنجره ى بزرگ اتاق مراقبت هاى ویژه ایستاده بود و با صورتى که بیشتر از هر وقت دیگه اى رنگ پریده بود ، به شیومین  خیره شده بود.. بعد از خروجش خونه ، تنها جایى که به ذهنش رسیده بود و احساس میکرد میتونه کمى از بهم ریختگى ش رو کم کنه اینجا بود.. جایى که میتونست پسر دوست داشتنى ش رو ببینه و از زنده و سالم بودنش مطمئن بشه.. 

گرچه دکتر شیومین حرف قاطع و صریحى در مورد وضعیت شیومین نداده بود اما سهون با خوش خیالى فکر میکرد که اون روز ، با همه ى سیم ها و لوله هایى که دورشیومین رو گرفته بودن ، با همه ى ضعفى که از بدن کوچیک و بى دفاع شیومین احساس میشد، حال شیومین بهتره…

اشک تمام مدت توى چشم هاش حلقه زده بود و سهون مصمم جلوى جارى شدنش رو گرفته بود .. سر انگشت هاى سهون روى شیشه کشیده میشدن و با تصور اینکه به جاى شیشه ى سرد و سفت ، صورت نرم و گرد شیومین رو لمس میکنن ، درد طاقت فرساى وجدانش رو آروم تر میکردن .. پرستار که دلش براى این جوون بهم ریخته سوخته بود چند بار پیشنهاد کرد که میتونه براى چند لحظه داخل بره و شیومین رو از نزدیک ببینه ، اما سهون با بى میلى ، پیشنهاد سخاوت مندانه ش رو رد کرده بود.. از نزدیک شدن به شیومین میترسید.. از دیدن شیومین توى اون وضعیت و درک کردن اینکه همه چیز همینقدر واقعى و دردناک بود که از پشت شیشه میدید میترسید… ترجیح میداد از همونجا و از فاصله و با نگاه ملتمسش مراقب شیومین باشه و از خدایى که سال ها بود که گوشه ى ذهنش فراموش شده بود ، با خجالت براى سلامتیش خواهش کنه..

نمیدونست چند لحظه ، چند دقیقه و یا چند ساعت بود که بى حرکت ، با دست هایى که توى جیب شلوارش مشت شده بود جلوى شیشه اتاق ایستاده بود ، اما وقتى به خودش اومد که دستى روى شونه ش نشست .. با خودش فکر کرد که اگر صاحب اون دست کریس بود ، مشتى توى صورتش میکاره و بعد هم از اونجا میره تا قیافه ى نحسش رو نبینه .. اما بر خلاف تصورش ، کسى که پشت سرش ایستاده بود کریس ، دکتر و یا حتى پرستار شیومین هم نبود .. کاى با قیافه ى خواب آلود و لباس هاى شب گذشته ش پشت سر سهون ایستاده بود و اخم عمیقى بین ابرو هاش داشت: 

بالاخره اومدى.

-کاى..

کاى آه خسته اى کشید و چند قدم از سهون فاصله گرفت .. بدن کوفته ش رو روى صندلى انداخت و سرش رو به دیوار تکیه داد.

-از دیشب اینجا منتظرم لعنتى.حتى نتونستم تو این سر و صدا درست بخوابم!

سهون با شَک به کاى خیره شد و کمرش رو صاف کرد . نگاه درمــونده و نگرانش فراموش شده و ماسک بى تفاوتى ش روى صورتش نشسته بود.

-مجبور نبودى.

کاى چشم هاش رو باز کرد و با اخم گفت :

مجبور نبودم؟ لعنتى با اون وضعیت از پارک بیرون زدى و تموم راه رو تا اینجا دویدى! حتى کسایى که توى خیابون بودن هم فهمیدن مسئله مرگ و زندگیه! 

-اینا به تو چه ربطى داره! 

کاى از سرجاش بلند شد و رو به روى سهون ایستاد. صورتش خشمگین و نگاهش طلبکار بود..دهانش رو براى زدن حرفى باز کرد اما خیلى زود پشیمون شد و به جاش سرش رو تکون داد. 

-مهم نیست.. خدا رو شکر که اتفاقى برات نیفتاده.. امیدوارم اون کوچولو هم زود تر خوب بشه.

لبخند کوچیک اما مهربانى روى لب هاش نشست و براى چند لحظه ى کوتاه سهون رو در آغوش کشید:

نگران نباش. همه چیز درست میشه . 

سهون که از نظر روانى به تکیه گاه و آرامش احتیاج داشت چشم هاش رو بست و اجازه داد آغوش موقت کاى ، براى چند لحظه هم که شده مسکن ش بشه..

-هنوز هم میگم لازم نبود بیاى.. یا حتى بمونى.

کاى که مطمئن بود سهون چهره ش رو نمى بینه، دیگه زحمتى براى نقش بازى کردن به خودش نداد.. برق شیطانى نگاهش برگشته و تمام خستگى ظاهرى ش تو یه پلک زدن از بین رفته بود.. آروم کمر سهون رو نوازش کرد و با بدجنسى نیشخندى زد و زمزمه کرد: 

سهونا… مطمئن باش که از موندنم پشیمون نیستم.. 


4chsmu1

The following two tabs change content below.

XiuXoi

زهره هستم ~ ١٩ سالمه و كنار توت فرنگى و نقاشى، شيومين رو خيلى دوست دارم 🌸🍃ايدى تلگرامم براى هرگونه نظر و صحبتى: @kaihua