اینم از جرک بچه ها…

حتی پوستراشم عوض نکردم که مرور خاطرات شه ععععر

با اجیا صحبت کردم تصمیم گرفتم دوباره جرک رو بزارم چون خیلیا سراغشو ازم گرفتن…و اینکه مثل اینکه سبکو مدل نوشتنم برای خیلیا مشکل شده و هضمش نکردن!!

خوب بقیه هم با خوندن جرک اولش هی سوالای مختلف براشون پیش میومد ولی بعدش فهمیدن برای لذت بردن از داستان بود که به جواباشون زود نرسیدن…

این داستانو دوباره میزارم که باهام اشنا بشید ولی توی 20 قسمت طولانی…

ببخشید میدونم خیلیاتون خوندیدنش…یه گوشه ی سایت میزارمش فقط…

اینم لینک کانالم برای اعلام اپ و خبرای دیگه ای که میخوام بهتون بدم..!

https://telegram.me/sepid12fic

 

Ep01.the je-rk

نگاه به دسته گل توی دستم کردم…بالا اوردمش ،چشامو بستم و با تمام وجودم بوییدمش…خیلی حس خوبی بود لبخندرو لبام میاورد…گل رو پایین اوردم و به روبروم نگاه کردم…راهروی دراز وطولانیه بیمارستان رو گذروندم و به پشت در اتاق بکهیون،دوستم، رسیدم…اروم در زدم و وارد شدم…با دیدن صورتش که توی خواب غرق بود لبخندی زدم..این خرس همیشه در هر شرایطی خوابه…گل رو روی میز گذاشتم و براش پیغام گذاشتم و اتاق خارج شدم…اروم در رو بستم و نفس عمیق کشیدم و به راهروی طولانی که باید ازش برمیگشتم نگاهی کردم…یاد عمل خودم افتادم..روزای سخت و دردناکی بود…هوووف…خوب شد ک بالاخره تموم شد…سرمو بالا گرفتم باز به ته راهرو نگاه کردم یه پسر بین راهرو به دیوار تکیه کرده بود…اروم به سمتش رفتم…خیلی ضعیف بنظر میومد…از کنارش داشتم رد میشدم ک دیدم دستشو به صندلی تکیه داد تا بتونه بشینه …سعی کردم بهش اهمیت ندم به هر حال اینجا بیمارستانه قرار نبود چیز دیه ای ببینم…چند قدمی ازش دور نشده بودم ک یاد موقع عمل خودم…موقعی که هیچکس نبود یه لحظه کنارم بشینه افتادم….توی اون لحظه فقط میخواستم یکی ازم بپرسه خوبی؟ یکی ک بهم بگه:نگران نباش…چیز مهمی نیست فقط یه عمله … درد …نداره…حتی به دروغ ولی میخواستم یکی بهم اینار و بگه…انگار یه طناب منو عقب میکشید…نگاهی به پشت سرم انداختم پسر رو نیمکت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود…سرمی ب دستش بود…دستاش لرزش خفیفی داشت…نگاهی به دوروبر کردم…نفسمو بیرون دادم ..به سمتش حرکت کردم کنار نیمکت ایسادم  و لحظه ای رو بهش نگاه کردم …نمیدونستم چرا دارم اینکارو میکنم بخاطر همین نمیدونستم چطوری شروع کنم…بی صدا کنارش نشستم…چند دقیقه ای نگذشته بود که از صدای نفساش میشد فهمید داره گریه میکنه…فقط بهش نگاه میکردم سرش هنوزم پایین بود نمیدونست بهش خیره شدم..یهو سرشو بالا اورد دستو پامو گم کردم گوشیمو ک تو دستم بود رو روشن کردمو شروع کردم مثلاباهاش حرف زدم…پسر بدون حس اینکه یکی کنارشه شروع کرد با خودش حرف زدن…

پسر:احح..چمه من؟مگه بچم…یه عمله ها چرا اینقدر الکی میترسم…حالم از خودم هم میخوره به منم میگن مرد؟جمع کن خودتو کای اح اح…

ماتم زده به چهره ی پسر خیره مونده بودم…جذاب بود…چند بار پلک زدم بازم نگاش کردم…از فکرایی که توی کلم میزد خندم گرفته بود…پسر مدام غر میزد دیگه سرم داشت میرفت…نا خواسته دستمو رو دستش که به موهاش چنگ زده بود گذاشتم…شکه شد با چشایی ک داشت از حدقه بیرون میزد بهم خیره شد…

با لحنی که بتونم ارومشم کنم گفتم:هی…یه عمله…اروم باش…

پسر نگاهی که تمسخر توش بود بهم انداخت و گفت:هه…تو چی میدونی…

دستشو از زیر دستم بیرون کشید و بلند شد ک بره…

سهون:منم قبلا داشتم…

کای از برداشتن قدم بعدی منصرف شد،ولی برنگشت منتظر ادامه ی حرفم شد

سرمو پایین انداختم  گفتم: منم مریض بودم…درد داشتم…باید عمل میشدم…استرس قبل عمل داشت دیوونم میکرد……

کای : تنهایی…فک نمیکردم تنهاباشم قبل از همچین اتفاقی …

سهون:میخوای بشینی کنارم حرف بزنیم؟

کای با امتناع نشست…

سهون:عمل چی داری؟

کای:هوم؟سرم…

سهون:سرت چی شده؟

کای:توی فوتبال ضربه دیده..باید عمل بشه…هووووف

سهون:اوووه منو بگو گفتم چت هس…خخخ

کای اخم کردو بهم نگاه کرد…دلم نیومد اخم روی اون صورت جذابش بیارم…سریع خندمو جمع کرد..

سهون:اهم…ببخشید…

کای:من از عمل نمیترسم…از تنهایی میترسم….

سهون:تنهایی؟

کای با کمی عصبانیت:اره…تنهایی …هه…من اینجا تو بیمارستان دوروز دیه عملمه …بعد اونا اون بیرون دارن خوش میگذرونن…حتی ی زنگم نمیزنن…احح…نامردااا…

خندم گرفته بود … خیلی بچگونه حرف میزد اصلا بهش نمیومد…خندمو بزور کنترل کردم…

سهون:اهمم…حتما سرشون شلوغه…وگرنه من مطمینم یادت هستن… منم تنها بودم،اگه تو میدونن و نمیان من هیچکسو نداشتم که بهش بگم

به صورت اویزونش نگاه کرد…چهره اش….. از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم…ولی این دیه چه حسی بود …دوباره عوضی بودنم گل کرده…اوووف…دستمو بین موهام کردم نفسمو از عصبانیت بیرون دادم…از جام بلند شدم…جلوش ایستادم…

سهون:نگران این چیزا نباش…فعلا سلامتیت مهمه …من مطمینم تا قبل عمل همشون میان پیشت…حالا بلند شو برو استراحت کن ..

کای اهی کشید و گفت:هووووف..نامردا….

دستمو بین موهاش کردم و بهمشون ریختم…بلندشو برو تو اتاقت…خوشحالم ک باهات اشنا شدم…

دستمو جلوش گرفتم و گفتم:من سهونم…اوه سهون…

کای نگاهی به دستم انداخت ،یه نگاهم به خودم انداخت…دستشو توی دستم گذاشت…شیطونی تموم وجودمو گرفته بود باید ازش دور میشدم…نمیخواستم دوباره …

کای:اوم…منم…

پریدم وسط حرفش….

سهون: کای…میدونم …خوب من برم خوشحال شدم دیدمت…

از کنارش گذشتم و رفتم…سنگینیه نگاهشو حس میکردم…بی اعتنا ازش دور شدم…

جلوی تلویزیون نشسته بودم و به صفحه اش خیره مونده بودم…یه لحظه هم چهرش از ذهنم کنار نمیرفت…کف دستمو روی پیشونیم گذاشتم انگشتامو بین موهام کردم و کشیدم…اه…از وقتی باهاش کات کردم…از وقتی از دستش دادم…از وقتی…نفسمو…ضربانمو…انرژیمو…ندارم….

عوضی شدم…با خیلیا بودم…دختر و پسر…ولی بازم از ذهنم بیرون نمیره…هیچکدوم برام اون نمیشن…هه…اون الان با عشق جدیدش داره حال میکنه من اینجا نشستم دارم و…کلافه سرمو به مبل تکیه دادم…باز صدای ویبره گوشیم بلند شد…اووف اححح…یه لحظه هم ول نمیکنه ی ذره گوشیامون استراحت کنه…گوشی رو برداشتم

سهون:هوم؟

هیونا:اوپا کجایی؟

سهون:خونم عزیزم…

صدای جیغش گوشمو کرد :وااااای اوپا عاشقتممم…یبار دیه بگو عزیزم بگو…

سهون:هه…بگو جیگر…کارت چیه ؟گوشیم از دستت داغ کرده

هیونا:اوپاااا فردا شب ک یادت نرفته باید بریم …جونگمینم اونجاست…

سهون:ن یادم نرفته…هیونا اینکار فقط برا ی مدت کوتاه…نمیخوام بیشتر از این نقش دوست پسرتو بازی کنم…

چند ثانیه ای سکوت کرد…صدای میلرزید…

هیونا:اوپا…کاش میشد…هیچی هیچی…

میدونستم هیونا داره وابستم میشه منو جایگزین جونگمین کرده بود…ولی بعد از اون چندباری که باهاش خوابیدم تنها کاری میتونم بکنم همین بود…

سهون:هیونا…این بازی فردا شب تمومه مگه ن؟تو برنده میشی…واقعا خوشحالم ک این مدت شاد بودی تونستی از اون افسردگی بیرون بیای

هیونا:اوم…همش بخاطر تو بود…فقط تو کنارم موندی همشون ولم کردن…دوستام …عشقم…

سهون:اوم…منم دوستتم یه دوست صمیمی…

هیونا اهی کشید و گفت:من … باختم

سهون:منظورت چیه ؟تو به همشون نشون دادی قوی هستی …نشون دادی بیدی نیستی ک با این بادا بلرزی…

هیونا:اوپا…هنوزم منتظرشی ن…؟

از سوال ناگهانیش شکه شدم…

سهون:اوم…

هیونا:ولی من دوست دارم …عاشقتم….

کف دستام عرق کرد…بدنم از عصبانیت داغ کرده بود…

سهون:هیونا….

هیونا:میدونم میدونم …هیچی نگو…تو بهم از اولش گفتی یکیو داری که دوسش داری…گفتی دلت برا اونه…گفتی مراقب احساسم باشم…ولی نتونستم جلو خودمو بگیرم…من عاشقت شدم…سعی کن با من از نو شروع کنی…به هرحال اون که دیگه برنمیگرده پیشت اون یکیو داره …

نمیخواستم صداشو بشنوم…لرزش دستام شروع شده بود دوباره…

سهون:فردا شب میبینمت هیونا…خدافظ

گوشیو قطع کردم به صفحه گوشی نگاه کردم …عکسش هنوز زمینه ی گوشیم بود…هنوزم میخوامش…چرا نمیخوام قبول کنم که اون الان با یکی دیگس…دوسش داره …عاشقشه…منو نیمخواااد…اححح بفهم …اوه سهون اون دیه نمیخوادتتت…فراموشت کرده …تو اره تو اوه سهون…عشقتو ول کردی…تو تنهاش گذاشتی…تنهایی که تو بوجود اوردی براش باعث شد دلشو ازت بگیرنش…بفهم بفهممممم…تقصیر تو بود…گوشیو بردم بالا…با تموم توانم توی دیوار خوردش کردم…نفسام بزور بیرون میومد…داد زدم …فریاد زدم…گلدون روی میز برداشتم وسط صفحه تلویزیون خورد کردم…بدنم شل شد افتادم روی مبل…چرا تموم نمیشه…چرا نمیتونم احساسمو تموم کنم…با حس سوزش دستم به خودم اومدم…چشمامو چند ثانیه ای از درد بهم فشار دادم…از گوشه چشمم به دستم نگاه کردم…با مشت به میز کوبیده بودم…اروم دستمو بین شیشه ها بیرون کشیدم…دستم سوراخ سوراخ شده بود…میلرزیدم…خیلی درد داشت…ولی دردش بیشتر درد قلبم نبود…چند تا تیکه ی بزرگو بیرون اوردم…ولی تیکه های ریز زیادی توی دستم فرو رفته بود…خون تموم دستمو گرفته بود نمیتونستم درست ببینمش…از جام بلند شدم…کتمو با دست سالمم برداشتم و از خونه بیرون رفتم…سوار ماشینم شدم و یه دستی تا بیمارستان رانندگی کردم…

روی تخت نشسته بودم و پرستار داشتم اروم دستمو تمیز میکردو شیشه ها رو بیرون میاورد…از درد به خودم میپیچیدم…بعد از تموم شدن پانسمان از اتاق بیرون رفتم …همینجور که به سمت در خروجی میرفتم پسری که داشت میدوید محکم بهم خورد…همینو کم داشتم عصابم کم خورد بود …بلند سرش داد زدم…ولی اون فقط سرشو تکون داد و به صحبتش ادامه داد

دی او:اره کریس…کای الان تو اتاق عمله…بلند شو بیا دیه اححح…

با شنیدن اسم کای سر جام خشک شد…یعنی امروز کای عملشه؟

دست پسره رو گرفتم…

سهون:اتاق عمل؟کجاست؟حالش چطوره الان؟

دی او نگاهی پر از تعجب بهم انداخت…

دی او:شما کای رو میشناسید؟

سهون :هاع؟..اره میشناسمش…

دی او:اهان…والا هنوز چیزی معلوم نیست توی اتاق عمله حالا دیگه باید بیرون بیاد…اگه میخواید میتونید منتظر بمونید

منتظر بمونم؟نمیدونم چرا ولی قبول کردم که منتظرش بمونم…پشت در اتاق با دوست کای منتظرش نشسته بودیم…بالاخره دکتر بیرون اومد دی او سمتش دوید

دی او:دکتر چی شد؟

دکتر:بدنش خیلی ضعیفه کارمون رو خیلی سخت کرد ولی هیچ مشکلی نداره..الانم خوبه باید منتظر باشیم بهوش بیاد…

دی او تعظیک 90 درجه کرد و گفت:ممنونم …واقعا ممنونم…

دکتر ازمون دور شد…چنددقیقه بعدش کای رو از اتاق عمل بیرون اوردن پشت سر تختش اروم قدم برمیداشتم…هنگ بودم دلیل کارامو نمیدونستم…پشت در به صورت بی رنگ و سفیدش خیره شدم…با شنیدن صدای دی او به سمتش برگشتم

دی او:اوم ببخشید میشه ی سوال بپرسم؟

سهون:اره چرا که نه؟

دی او:احتمالا…شما همون پسر راهرویی نیستی؟

ابرومو بالا انداختم و گفتم:پسر چی چی؟

دی او همینجور که سرشو میخاروند گفت:هاع؟شاید اشتباه گرفتم ولی ظاهرا شبیه همونید که بهم گفته

سهون:چی گفته؟

دی او:بهم گفته اون شبی که هیچکدوممون نتوستیم بیایم…بابت اون شب ازش معذرت خواستیم…انتظار داشتیم کای خیلی ازمون ناراحت و عصبانی باشه…ولی با لبخند بهمون گفت  یکی پیشش بوده که ارومش کرده…

دی او نگاهی به سرتا پام انداخت  و ادامه داد

دی او:گفت که خوشتیپ…سرد…خشک بوده…همیشه یه تک خنده گوشه لبشه وقتی حرف میزنه…

من؟منو میگفت ؟هه شوخیش گرفته این پسر برا اینکه جلو دوستاش قوی نشون بده گفته…سرمو پایین انداختم و باز تک خندم اومد گوشه لبم…نگاهی به دستم انداختم … هه…کای … باید بهت یه اخطار میدادم  ک بهم نزدیک نشی…

سهون:اره منم…

دی او لبخندی زد و گفت:اوه..پ خودتون بودید…

دی او توی فکر رفت…معلوم بود بهم حس خوبی نداره…بهش نزدیک شدم دستمو روی شونش گذاشتم چرخیدم ک روی صندلی بشینم  صورتم که نزدیک گوشش رسید اروم گفتم…باهام راحت باش…لرزش خفیف بدنشو حس کردم…همینجوری گوشه لبم خنده ی نیمه  ای بود…کارام از کنترلم خارج شده بود…به دستم خیره شدم…از این به بعد اینقدر با اینو اون میرم تا سنگ بشم…هه…قوی شم…لبخندم محو شد…سرمو به دیوار تکیه دادم و چشامو بستم…باز چهرش برام تجسم شد…توی اون تاریکی به صورتش که توی ذهنم به تصویر اومده بود خیره شدم…

 

The je-rk.Ep02

 

بعد از دوش اب سردی ک گرفتم حوله رو پوشیدم و بیرون اومدم…پیغام گیر تلفن خونمو روشن کردم..قهوه ای برای خودم ریختم…لب پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم…بکو هیونا چندین بار زنگ زده بودن و قرار امشبو یاد اوری کردن…لیوانو نزدیک لبم کردم و کمی از قهوه رو خوردم با شنیدن صدای بعدی…یاد دلیلم برای ول کردن عشقم افتادم…

پیغام گیر:سلام اقای اوه سهون …من منشی اقای دکتر سوهو!! هستم…ایشون ازتون خواستن حتما به این ملاقتشون بیاید …نگرانتونن…وقتتونو برای فردا صبح تنظیم کردم…لطفا بیاید…خداحافظ

به درختای بیرون خیره بودم…از موهای جلوی چشام قطره های اب میچکید…اگه بخاطر اون عمل ازش دور نشده بودم الان برای من بود…اگه ازش خواسته بودم کنارم باشه بجای اینکه از خودم دورش کنم تا نبینتم …

لیوان رو لب پنجره گذاشتمو اماده شدم به بیمارستان رفتم…به دیدن دی او توی راهرو لبخند زدم ولی اون خیلی نگران بنظر میرسید..دستاشو توی هم قفل کرده بودو فشار میداد..لبشو میجوید …قدم هامو بلندتر و سریعتر کردم..با رسیدن بهش قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم صدای داد کای باعث شد به سمت اتاقش نگاه کنم…کای بهوش اومده بود ولی از درد سرش فریاد میزد ،شکه شده بودم…با چشمای گرد شده ب کای ک سرشو تند تند به دو طرفت تکون میداد و مسکن میخواست خیره شدم

دی او:بهش مسکن نمیدن میگن اگه بخوره و خوابش ببره امکان بیدار شدنش کمه..بدنش خیلی ضعیفه…

نمیتونستم اینجوری ببینمش وارد اتاقش شدم..دی او خواست جلومو بگیره ولی دیر شده بود…کای اصلا متوجه من نشده بود فقط داد میزدو گریه میکرد…کنار تختش وایسادم به دونه های عرق روی پیشونیش که از درد نشسته بود نگاه کردم…خم  شدم سمتش…سرشو بین دستام گرفتم…نگاهمون بهم گره خورد…چشماش میلرزید…دونه دونه ی اشکاش رو بالش زیر سرش میافتاد…

اروم صداش کردم:کا…ی…

کای دستشو روی دستم گذاشت و فشار داد…

کای:درد داره…سهون..درد داره…اخخخ…نجاتم بده…بهشون بگو بهم مسکن بدن..تروخدا بگو…نمیتونم دیه تحمل کنم…

نگاهی به پرستارایی که وایساده بودن فقط نگاه میکردن کردم…با صدایی بلندتر از فریاد کای گفتم

سهون:اگه نمیتونید کاری کنید پ واسه چی اینجایید؟به چی زل زدددیددد؟گمشید بیرون…

همه از ترسم بیرون رفتند در رو بستن…به کای ک هنوزم داشت بی تابی میکرد نگاه کردم…نمیتونستم کاری کنم…نمیتونستم حرفی بزنم …دستاش هنوز  روی دستام فشار میاورد…سرمو بهش نزدیک زدم با چشمام بهش التماس کردم…

سهون :کایا اروم باش…تحمل کن تموم میشه …ی ذره تحمل کن..

کای اصلا به صدام و نمیشنید …کنترلمو از دست دادم…

سهون:کااااایاااااا به من نگاه کن…

کای از صدای من شکه شد…به چشمام زل زده بود…اشکاش یکی پشت سر یکی دیه پایین  میچکید…لبامو به پیشونیش چسبوندم و فشار دادم…کای شکه شده بود…تکون نمیخورد…اروم لبامو جدا کردم  و پایین تر بردم و بوسه ی ریزی به نوک بینیش زدم…جدا شدم پایینتر رفتمو بوسه رو به لباش زدم…دستاش از روی دستم تا روی صورتم کشیده شد…لباش تکون نمیخورد..خواستم ازش جدا شم که حرکت لبای کای رو حس کردم شکه شدم…بوسمون کوتاه بود ولی بوسه بود…من اینکارو کردم فقط برا اینکه برای چند لحظه هم  ک شده کای رو به خودش بیارمو ذهنشو منحرف کنم…ولی کای…اون چرا…؟

سرمو اروم عقب اوردم،به چشماش نگاه کرد…خجالت کشیده بود…سعی کردم  جو رو عوض کنم..

سهون:اهم…یه ذره دیه تحمل کنی دردت برا همیشه تمومه…

کای چشماشو از درد که میکشید بهم فشار داد :اوهوم….

نمیتونستم اونجا بایستم … نمیتونستم بهش نگاه کنم… قدم هامو به سمت در برداشتم …دستمو روی دستگیره گذاشتم ولی با صدای کای از باز کردنش منصرف شدم

کای:سهون…

بدون ابنکه به سمتش برگردم گفتم:بله؟

کای:پیشم میمونی؟

لرزش پاهام بهم همچیو نشون داد…با صدایی که بزور بیرون میومد گفتم:ا..ره …هستم

در رو باز کردم بهش فرصت ندادم سوال بعدیشو بپرسه…دی او با چشمای از حدقه بیرون اومده بهم داشت نگاه میکرد

دی او:تو…چطوری…چیکار

حال گوش دادن به حرفاشو نداشتم…

سهون:من میرم بیرون و میام…

دی او:هاع؟

راهمو به سمت حیاط گرفتم…پاهام شل بود ولی تند تند قدم برداشتم…به بیرون ک رسیدم روی پله ها نزدیک بود زمین بخورم که نرده هارو گرفتم…دوباره این سرگیجه ی لعنتی اومد سراغم…با چشمام دنبال بوفه ی بیمارستان گشتم…سریع سیگار خریدم..همونجا روشنش کردم و نفس عمیقی باهاش کشیدم…دودشو سریع بیرون دادمو نفس بعدی و بعدی و بعدی…سیگار اول…دوم…سومی برداشتم بهش نگاه کردم…من هنوز باید زنده بمونم…باید بمونم تا تقاص بدم…گذاشتم سرجاش و برگشتم داخل…

شب شده بود باید میرفتم به مهمونی ای ک قولشو به هیونا و بک داده بودم…به کای ک بالاخره خواب رفته بود نگاه کردم…از جام بلند شدم…بهش خیره شدم…تک تک اجزای صورتشو برا خودم ثبت کردم…اروم ته دلم گفتم…کایا نمیزارم له بشی…ولی… قول نمیدم ضربه نبینی…

به دی او ک گوشه ای نشسته بود و کتاب میخوند اشاره کردم ک دارم میرم…اونم سرشو تکون داد و با دستش ازم خدافظی کرد…

سوار ماشینم شدم…سیگارمو روی تک خنده ی همیشگیم گذاشتمو نفسمو کشیدم تو ریه هام…ماشینمو کمی عقبتر از در ورودی پارک کردم…از ماشین پیاده شدم و توی شیشه ماشینم به خودم نگاهی انداختم…نگاهی به ظاهرم کردم بازم تک خندم زیر سیگارم نقش بست…خوشم میاد هرچیم داغون باشم زیر این چهره ی سردم پنهون میمونه و نمیذاره کسی بفهمه…

یکی دستامو توی جیبم کردم و کتمو درست کردم و راه افتادم چند قدمی جلو نرفته بودم که دو جفت پا جلوم ایستاد…سرمو بالا اوردم به جونگمین دوست پسر هیونا که جلو وایساده بود نگاه انداختم…سیگارمو بین دوانگشتم گرفتم دودشو تو صورتش فوت کردم و راهمو کج کردم  سمت در…

جونگمین همینطور دودارو از جلو صورتش کنار میزد گفت:اوه سهون…پاتو بکش کنار…

سرجام وایسادم بالاخره به چیزی ک هیونا میخواست رسیدیم…ولی دیر شده بود…هیونا دیه نمیخواستش…

سرمو به عقب کج کردم و گفتم:دیر اومدی…

جونگمین از پشت بازومو گرفت به عقب کشوندم…

جونگمین:یااا بیخیالش شو …اون مال منه…بکش کنار…

دستمو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم با عصبانیت تمام بهش خیره شدم

سهون:هه…باشه ولش میکنم …ولی جایی برات نذاشتم…

قدم هامو تند برداشتمو وارد بار شدم….به محض داخل شدن هیونا رو کنار بک دیدم..با دیدنم هردوتاشون به سمتم اومدن…هیونا خودشو توی بغلم انداخت دستاشو رو گردنم حلقه کرد صورتشو بهم نزدیک کرد و بوسه نرمی به لبام زد…بیحس …بی حس بودم…دستمو رو گودی کمرش کشیدمو اروم از خودم جداش کردم و دستشو توی بازم حلقه کردم….

نگاهی به بک انداختم که داشت با افسوس بهم نگاه میکرد بدون گفتن چیزی از کنارش رد شدم…روی یکی از مبل ها نشستم…دست هیونا رو گرفتم چرخوندمشو روی پام گذاشتمش…هیونا دستشو دور گردنم گذاشت با خوشحالی به چشمام خیره بود…نگاه سردمو بهش دوختم…انگشتمو زیر چونش گذاشتموبه خودم نزدیکش کردم…لبامو روی لبش گذاشتم و شروع کردم به مکیدن لباش…پایین….بالا …زبونمو بین خط لباش کشیدم…

همینطور که لبام به لبش میخورد گفتم:تشنمه…

هیونا با خنده ای از ته دل گفت:خوب زودتر میگفتی عشقم…

از روی پاهام بلند شد به سمت پیشخون رفت…به پام ،همونجایی که نشسته بود نگاه کردم  و کف دستمو اونجا گذاشتم و تکوندمش…

بک  روبروم نشسته بود با دیدن این صحنه بهم پوزخند زد…

بک:هه…تا این حد این دخترو کثیف میدونی …پس چطور اونجوری میبوسیش؟

انگشت شصتمو روی لبم کشیدم…به انگشتم ک قرمز شده بود نگاه کرد…به دستمای که زیر جام بود مالیدمش…

سهون:بهتره بهم توجه نکنی بک..

بک با عصبانیت:چطور توجه نکنم…اوون از مریضیت…اونم از افسردگی بعد از ول کردنش…حالا هم که…هه…یه عوضیه خالص…

سرمو سمت جمعیتی که داشتن جلوم بدناشونو تکون میدادن انداختم. و گفتم:چیه از دیدن اوه سهون جدید خوشت نمیاد؟

بک :اوه سهون جدید؟خندم ننداز تو فقط یه اوه سهون بدبختو ضعیفی…

از شنیدن حرف بک شکه شدم…من بدبختم…بک از جاش بلند شد سمتم اومد…یقمو توی دستش گرفت…از مبل کندمو سمت خودش کشیدم…

بک:این حرف اخرمه بهت…بازی با اینو اون تقاص داره اوه سهون

هلم داد و به مبل کوبیدم…با عصبانیت از جام بلند شدم…با دیدن کسی که پشت سر بک وایساده بود خشکم زد…چشمام شروع کرد به لرزیدن…دستامو مشت کردم…نفسم بیرون نمیومد…بک وقتی حالمو دید به پشت سرش نگاه کرد…سریع نگاهشو بهم دوخت

بک:سهون بیا بریم ….نباید دوباره حالت بد بشه…بیا بریم

دستمو گرفت تا دورم کنه ولی تکون نخوردم ،سرجام مخکوب شده بودم….سعی کردم اروم باشم…

سهون:مهم نیست … من به هیونا قول دادم …امشب باید باهاش باشم…

بک:سهونا ….اون لوهانه کوری؟بیا بریم تروخدا حالت الانشم خوب نیست…

بحثمون با اومدن هیونا قطع شد…

هیونا:اوپا چرا وایسادی…بک جایی میری؟

بک نگاهی بهم انداخت و گفت:نه …مثل اینکه نمیتونم برم…

نشستم سرجام ،بکم نشست روبروم بهم خیره بود به تک تک حرکاتم…هیونا کنارم نشستو ویسکی رو توی جام ریخت…دستمو سمت جامم بردم  ولی با دست هیونا ک روی سینم قرار گرفت دستم وسط راه نگه داشتم و بهش نگاه کردم…اروم به عقب هلم داد…جام کنار لبش گذاشت و کمی از ویسکی رو تو دهنش ریخت…لباشو بهم نزدیک کردو روی لبم گذاشت  و ویسکی رو توی دهنم ریخت…دستش از روی سینم لغزید روی شلوارم…دستمو روی دستش گذاشتم و نذاشتم ادامه بده…لباشو مک زدم تا قطره اخر ویسکی رو خوردم…چشام از کنار صورتش به لوهان خیره مونده بود…لوهان کمی جلوتر کنار کریس نشسته بود و بهم نگاه میکرد….کریس رد نگاهشو دنبال کرد تا بهم رسید چشامو بستم …زبون هیونا با زبونم باز میکرد…دستمو کنار صورتش گذاشتمو عقب کشیدمش….با انگشت شصتم صورتشو لمس کرد

سهون:فعلا تا همینجا کافیه…

با شنیدن صدای اشنایی هیونا کنار رفت…

کریس:اوه…سهون؟

 

 

 

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)