یس یس ای ام هیر ویتتتت جرک :///////

بعلهههه شوتم خودتونید

اینم دو قسمت بعدیه جرک….پوسترم کار قبلنای خودمه:/

اوم….بابت حرفاتون ممنون بچه ها..این روزا همش دلم به این حرفای شماها خوشه…خاطراتتون از جرک….از همچی…ممنون

اینم برای مرور و دوستای جدیدم..بدوید

بازی ای که من شروع کردم…پایانش چی میشه…تقاصم چیه…ادمایی که باهاشون بازی میکنم حقشونه یا نه …باید از اخرش بترسم؟..هه…نمیدونم چرا وجدانم ساکته….هیچی حس نمیکنم…دلم به حال هیچکدومشون نمیسوزه…

افکارم با باز شدن در از هم پاشید …به کای که نفس نفس میزد نگاه کردم

سهون:چقدر دیر کردی…

کای:اوه سهونا ببخخخخشید…استاد رقص این جلسه نیومده بود من باید بجاش با بچه ها کار میکردم…

ماشینو روشن کردم

سهون:هنوز جای عملت خوب نشده … هوووف…من میدونم این کلاس رقص اخرش کار دستت میده…نمیخوای تمومش کنی؟

کای سعی کرد بحثو عوض کنه…

کای:واو…عجب هواییه امروز…سهونا میای امشب بریم خونه ی دوستم یه مهمونیه کوچیکه جمع همه جمعه..

یه ابرومو بالا انداختمو گفتم:نه کای..حتما جو خیلی صمیمیه…من  اونجا راحت نیستم …

کای دستاشو تند تندبه دو طرف تکون داد وگفت:نه نه…بقیه هم دوس…تاشونو میارن…دی او هم هست هیونگ

دستمو بین موهام بردم و گفتم:کایا بیخیال هوم؟

کای خودشو روی صندلی ول کرد… با قیافه اویزون به دستاش نگاه کرد..

سهون:ببخشید…حالا کمربنتو ببند باید راه بیافتیم…

جوابی ازش نشنیدم …خودشو تکون نداد…از رفتار بچگونش خندم گرفته بود…خم شدم روش…کای شکه شد…دلم شیطونی خواست…سرمو نزدیک صورتش بردم…دستمو سمت کمربند دراز کردم این باعث شد بین بدنم گیر کنه…فاصلمون خیلی کم بود…خیلی بهش نزدیک شده بودم در حدی که نفساشو روی لبام حس میکرد…چشماش داشت از حدقه بیرون میزد…تقریبا فاصله بین لبامون داشت تموم میشد که کای اروم چشماشو بست…هنوز زود بود…صورتمو کج کردم…گردنم روی ریو صورتش قرار گرفت…اومدم به عقب برگردم که لباش رو روی گردنم حس کردم…برقی از بدنم انگار رد شد..سریع خودمو عقب کشیدم…سعی کردم خودمو طوری نشون بدم که همچی اتفاقی بوده…کمربندو قفل کردم و بدون زدن حرفی راه افتادم…به یه کافی شاپی رفتیم و باهم قهوه خوردیم…هردو خودمون رو به راه دیه زدیم …کای از دوستای قدیمش میگفت…منم فقط سکوت کرده بودم بهش نگاه میکردم…پسر با نمکی بود دلم میخواست برام حرف بزنه..یجورایی وقتی پیشش بودم تنها وقتی بود که از فکرای الکی ازاد بودم…یه لحظه هم نمیذاشت ذهنم جای  دیگه بره…بعد از اون کای رو گذاشتم خونش و برگشتم …

خیلی خسته بودم…با همون لباسام خودمو روی تخت انداختم…چشمام اروم روی هم افتاد و بسته شد…

با حس دستی روی سینم چشمامو باز کردم …با دیدن صورت خندونش…لبام از هم باز شد و بهش لبخند زدم….دستمو زیر سرش جابجا کردم تا راحتتر باشه… هر لمسم باعث میشد ارامش خاصی رو حس کنم… پشت دستمو به صورتش کشیدم…به محض خوردن دستم به صورتش چشماشو بست…اونم مثل من داشت لذت میبرد از کنار هم بودنمون…با برداشتن دستم چشماشو باز کرد…

سهون:نفسم…حالش چطوره؟

…:عالیم…زندگیه من چطوره؟

از طرز حرف زدنش خندم گرفت…اون نفس من بود و من زندگیه اون…لبخندم یه احظه هم محو نمیشد…

…:عه..میخندی واسه چی؟

لباشو اویزون کرد وبهم گفت:سهونا….من عشقتم…؟یعنی واقعا عاشق منی؟

ار حرفش شکه شدم..حاصر نبودم یه لحظه ناراحتیشو ببینم…چونه اش رو گرفتم و سرشو بالا اوردم…

سهون:منظورت چیه فداتشم…؟معلومه…نکنه بهم شک کردی…

چشماش پر از اشک شد…لباش شروع کرد به لرزیدن:پس هیچوقت حق نداری تنهام بزاری؟من بدون تونمیتونم سهونا…

پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم…نفسای تندشو حس میکردم

سهون:هیچوقت تنهات نمیزارم لوهانم…هیچوقت…

لبامو به لبش چسبوندم و با لذت شروع به بوسیدنش کردم..دستمو رو بدن لختش میکشیدمو با تمام وجود لباشو میمکیدم….دستشو روی سینم حس کردم..انگار شکه شده بود…سرشو سریع ازم جدا کرد…به دستاش نگاه کرد…چیزی که داشتم میدیدم رو نمیتونستم باور کنم…دستای لوهانم با خون قرمز شده بود…دستشو گرفتم…

سهون:لو…هان..چی شده ..چه بلایی سرت اومده عشقم…

لوهان با سینه ی من خیره شده بودو گفت:سهون…قلبت…

سرمو پایین انداختم و سینم نگاه کردم جای قلبم سوراخ بود…تموم بدنم .. تخت..بدن لوهان به خون من رنگی شده بود…

با وحشت از خواب پریدم…تموم بدنم خیس عرق شده بود…در اتاق باز شد با دیدن بکهیون توی چار چوب شکه شدم…دهنم باز بود…نفس نفس میزدم…بک دوید سمتم…دستشو روی شونه هام گذاشت وتکونم میداد…

بک:سهونا…سهون….حالت خوبه پسر؟چت شده؟

نمیتونستم حرفی بزنم…هرچی سعی کردم کلماتو به زبون بیارم نمیشد…دستام رو خواستم بیارم بالا نمیشد…عرق سرد از پیشونیم میچکید…بک ترسیده بود…منو تو بغلش کشید و محکم بغلم کرد…دستشو به کمرم میکشید…

بک:هیششش…اروم باش …من اینجام…تموم شد…یه خواب بود…تموم شد..

دستمو بالا اوردم و روی سینم گذاشتم…همچی عادی بود ولی قلبم داشت سینمو سوراخ میکرد…نفسام کم کم منظم شد…خودمو از بغل بک کشیدم بیرون…سرمو پایین انداختم…

بک دستشو روی شونم گذاشت و گفت:بلند شو یه دوش بگیر منتظرتم…

سهون:اوم…

از جام بلند شدم به سمت حموم برم که…

بک:سهونا…امشب باید بریم خونه ی کریس مهمونی..هزار بار خودشو لوهان بهم زنگ زدن..میدونم  نمیخوای بیای و…

پریدم وسط حرفش…

سهون:میام …

بک از تعجب دهنش باز مونده بود…رفتم توی حموم و دوش رو باز کردم…بعد از یه دوش کوتا بیرون اومدم…موهامو خشک کردم…جلوس ایینه ایستادم و موهامو بالا زدم…به چهره ی سردم خیره شدم…

سهون:هه…هنوزم داری نفس میکشی…حیف هوا…

سمت کمد لباسم رفتم…لباس مشکی براق چسبونم رو بیرون اوردم و پوشیدم…شلوار جینم رو پوشیدم و داشتم کمربندمو  تنظیم میکردم که بک وارد اتاق شد…

بک:اووووووه…ببینم این کیه؟مستر اوه سهون دیس ایز یو(حال انگلیسی نبود…خسته بودم خسته=/)

برگشتم سمت بک…یه ژست خفن براش گرفتم…

سهون :بک گواوی فرام می…

بک یه ابروشو بالا انداخت و گفت:گمشو باو…ریدن به…اهم…دهن منوباز نکن شتر خوشتیپ کونی…

بعد از شنیدن جمله ی بک تنها کاری کردم..تند تند پلک زدن بود…

بک:خخخخخ…هنوز این خوبشه…بدو بریم دیر شد…

پشت در خونه ی کریس بک زد رو ترمز…از ماشین پیاده شدم ته سیگارمو انداختم  زیر پام و لهش کردم…

بک:سهون…مطمئنی میخوای بریم ؟اگه نظر عوض شدبرمیگردیما…

سهون:2ساعت تا اینجا رانندگی کردی…حالا برگردیم؟

بک با حالت نگرانی بهم نگاه میکرد…زنگ در رو زدیم…بک دستشو روی شونم گذاشت..چهره ی سرد و خشمگینم رو بهش دوختم…قطره های کوچیک عرق سرد رو پیشونیم داشت مینشست…صدای خنده های لوهان شنیده میشد…بدنم قفل کرد…بک از نگاهم همچیو خوند…

بک:سهون میخوای برگ…

با باز شدن در دیدن لوهان تو چار چوب در بک حرفشو خورد…لوهان به صورتم خیره بود حرفی نمیزد…صورت زیباش جلوم بود..تشنم شده بود…انگار چندین ساله اب بهم نرسیده…میخواستمش…هردو سر جامون ایستاده بودیم و بهم خیره شده بودیم…نباید بزارم سمت ادم عوضی ای مثل من بیاد…بک خواست بینمون بیاد  وقتی دستای لوهان رو طرفم دید شکه شد هیچ حرکتی نکرد…خیلی سرد به صورت لوهانم…لوهانی که مال من بود نگاه میکردم…نمیخواستم چیزی از درونم براش فاش بشه…سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم…انگشتای لوهان قطره های عرق رو پیشونیم رو لمس کرد و محوشون کرد…لو رفتم….صدای اهنگ که توی خونه پخش میشد ناگهان زیاد شد…هردومونو از جا کند…لوهان مثل کسی که تازه به خودش اومده هول کرد…دستشو به کتش مالید و سعی داشت فرار کنه ازم … نمیخواستم بزارم بره…مچ دستشو گرفتمو برشگردوندم…بهم نگاه نمیکرد…فقط سعی میکرد دستشو بیرون بیاره ….

اروم اسم قشنگشو صدا زدم:لوهان…

لوهان لحظه ای مکث کرد…نگاهشو سمتم چرخوند…نگاه خیسش به من بود…اره به من بود…اومدم حرفمو بهش بزنم …بگم برگرد پیشم…بگم غلط کردم …بگم عاشقتم…بگم میخوامت…ولی با گذاشته شدن اون دستش روی دستم…حرفمو خوردم…با فشار کمی ازم خواست تا دستشو ول کنم…ناخواسته دستم شل شد…دستشو بیرون کشید …دستمو خالی وسط هوا و زمین ول کرد…لوهان قدمشو پشت سرهم برداشت ازم  دور شد…گوشم صدای وحشتناکی کرد…دستمو رو گوشم گذاشتم …

سهون:اآآآه…

بک بازوهامو گرفت:سهونا…سهونا…چت شد؟

زانو هام خم شد…بک سرمو روی سینش گذاشت…چونه اش رو روی سرم…

بک:اخه چرا…چرا اینکارو با خودت میکنی…

چند دقیقه ای که گذشت حالم بهتر شد…از جام بلند شدم…بک به چشمای قرمزم خیره شده بود…

بک:میخوای …برگردیم؟

نفسمو بیرون دادم…صاف سر جام ایستادم..انگار ن انگار همین الان داشتم از درد میمردم…

سهون:نه…باید یجایی بالاخره تمومش کنم…تا کی ازش فرار کنم…

بک:اما..ارزش نداره سهونا…تو به هر حال داری میری…

مکث کردم…به لوهان که دست تو دست کریس ایستاده بود و با بقیه حرف میزد خیره شدم…

سهون:امشب … از دلم بیرونش میکنم و برای همیشه میرم…میدمش به کریس…

هردومون میدونستیم اینکار شدنی نیست ولی باید تلاشمو میکردم…چون اون دیه مال من نیست…حس میکردم ا زچشام داره اتیش بیرون میزنه ولی بازم مثل همیشه سردیه چهرم احساسمو پنهون کرد…یه دستمو توی جیبم فرو کردم…دست دیگه امو بین موهام کردم و منظمشون کردم…بک کنارم میومد…مرتب پشت سرهم نفسشو با حرص بیرون میداد…به جمعشون ملحق شدم…دوستای چینیمون اومده بودن…سمت تائو رفتم و دستمو رو شونش گذاشتم..

تائو یهو برگشت با دیدنم دهنش نیمه باز بود…رابطه ی منو لوهان برای هیچکس پنهان نبود …و همچنین اینکه من لوهان رو ول کردم هم برای هیچکس پنهون نبود…

تائو:سهونا..تو …اینجا؟وای پسر خیلی خوشحالم که دیدمت…

لبخندی بهش تحویل دادم و گفتم:می تو بیبی…

با شنیدن صدای لی به اونی که کنار تائو ایستاده بود نگاه کردم…

لی:کم پیدایی دونسنگ…

با شوق گفتم:اوه..هیونگ..توهم اینجایی؟واو…خیلی وقت بود ندیده بودمت…

لی سعی میکرد باهام سرد باشه…

ریز خندیدم  و گفتم:هیونگ برام یه لبخند چالدار بده بینم…

لی:گمشو سهونا…

جدی شدم…دستمو از روی شونه تائو برداشتم و راهمو سمت در گرفتم…که یهو کریس اومد جلوم وایساد…بهش نگاهمو دوختم…بهش چشمک زدم…کریس شده بود…

کریس:چته؟…کوجا  داری میری؟

صدامو بلند کردم که لی بفهمه:دارم میرممم..گمشششم…

لی با حرص اومد سمتم…اب دهنمو قورت دادم…

سهون:یاااااا خودش…اومممد….

لی پرید و دستشو انداخت دور گردنم…سرمو چرخوند کشیدش زیر بغلش…

سهون:اوه…هیونگ…خفه شدم…هیوننننگگگ

لی اروم چندتا زد توی سرم و گفت:تووو.توووو…چرا ادم نمیشییییی….ادم شووووو….

سهون:هیونگ مگه چمههه…

بالاخره بک دهنشو باز کرد ولی این بشر کلا باز نکنه بهتره…

بک همنیجوری که مشتشو به سینش میزد گفت:هیونگ ولش نکن بزن بکشش من راحت شم…

لی با دیدن بک دستاشو شل کرد منم از فرصت استفاده کردم و از دستش فرار کردم…

لی خنده ی چالداری کردو گفت:اوه…بک….

بک دستشو بالا اوردو گفت:های های هیونگای و دونسنگای گرامی…خخخ

لی:امشب چه شبیه…هممون بعد از یه مدت طولانی دوباره دور هم جمع شدیم…هعییی…خیلی وقت بود …

تائو :هیونگ بیخیال  گذشته مهم الانه …

بک بلند خندید:تائو تو هنوز لحجت ضایع است که پسر…خخخخخ

تائو با اخم:تو هم که هنوز خوشت میاد منو اذیییییت کنننننی

بک قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:کی؟…با کیه این…

تائو لبخندی زدو گفت:حالا که فکرش میکنم …دلم برات خیلی تنگ شده بود بک…

بک سمت میز رفت دوتا بطری ویسکی برداشت …یکیشو جلوی تائو گرفت…

بک:بخور دونسنگی…امشب باید بترکونیم بعد از این همه مدت…بازم کنار همیم و داریم میخندیم…

تائو بطری رو گرفت و به بطری بک زد و گفت:ب افتخار امشب…

همه جام و بطریشو نو برداشتند…با دیدن جام شراب قرمزی جلوم به صاحب دست نگاه کردم…لوهان با لبخندجلوم ایستاده بود…

لوهان:ممنون که برگشتی تو جمعمون…خیلی وقت بود چهره هاشون اینجوری نبود…

جامو ازش گرفتم و بدون جوابی سمت بقیه رفتم…

کریس جام خودشو بالا گرفت  و گفت:به افتخااارش…همه جامو بطریهامونو بهم زدیم و کمی نوشیدیم…

کریس و لوهان کنار هم نشسته بودن و داشتند حرف میزدند…لبخند از روی لبای کریس کنار نمیرفت..نگاهمو ازشون گرفتم…دنبال بک گشتم با دیدنش کنار لی و تائو که بازم داشت شیطونی میکرد خندم گرفت…نگاهی ب دورو برم کردم…حیاط به سبک اروم و شیکی تزیین شده بود….اهنگ ملایمی داشت پخش میشد…کفشموروی سر چمن ها میکشیدم…خیلی دلم سیگار میخواست ولی تموم سعیمو داشتم میکردم که جلوی هیونگام خودمو مثل سابق نشون بدم…جامی که لوهان بهم داده بود هنوز توی دستم بود…کمی از ش خوردم…با شنیدن صدای اشنا خشکم زد….کای رو دیدم که وارد شد با چند نفر دیگه که یکیشون دی او بود…از جام بلند شدم…کای با دیدنم شکه شد…جلوم ایستاد

کای:سهونا…تو اینجا چیکار میکنی؟

سهون:ها؟من…

کریس کنار کای ایستادو بهم گفت:سهونا تو باکای اشنایی؟

نگاهمو ا زکریس گرفتم…دستمو سمت دست کای دراز کردم…دستشو  گرفتم…انگشت شصتمو پشت دستش مالیدم و به چشماش نگاه کردم و گفت:اره…صاحب دلو روحمه…

کای و کریس هردو چشماشون گرد شده بود…دی او پشت کای بهمون خیره شده بود…بک،تائو،لی،پشت سر همه لوهان بهمون نزدیک شدن…هیچکس انتظار شنیدن این حرفو نداشت…

 

 

 

بک:سهونا…منظورت چیه؟

کنار کای ایستادم،دستمو پشت کای گذاشتم رو ب بقیه وایسادم…

سهون:کای…ایشون دوستای منن عشقم…بچه ها اینم کای…عشق من…

کای شکه بهم نگاه میکرد…خیره شده بود …پلکم نمیزد..جرات نمیکردم به چشماش نگاه کنم …

سکوت همه جا رو گرفته بود تا ابنکه دی او شکستش… جلو اومد دستشو روی شونه ی کای گذاشت…

دی او:دونسنگ تبریک میگم بهت….

کای لبخد زورکی زد و گفت:او…م….ممنون هیونگ

بازوی کای رو توی دستم فشارمیدادم و سرمو پایین انداخته بودم…نمیدونم این چکاری بود من کردم…

لوهان بچه ها رو کنار زد و جلو اومد:اووه سهونا…تبریک میگم … کای؟درسته؟

کای هنوز هنگ بود به لو با ماتم نگاه میکرد:ها؟…اره کای…

لوهان با لبخند:خوشبختم کایا…من لوهانم…یکی از دوستای قدیمیه لوهان …

کریس نزدیک لوهان شد وروب کای گفت:قبلا در مورد لوهان باهات حرف زدم…

کای که انگار تازه داشت لود میشد با لبخند مصنوعی ای گفت:ها؟…اههههاااان اخ ببخشید من یه ذره گیج میزنم…

لی همینجور که بهم نگاه میکرد گفت:هرکی جای تو بود همینجور هنگ میکرد…مگه ن سهونا؟

لی هیونگ همیشه میتونه دروغامو بفهمه…ولی برام مهم نبود… به چشمای که با نگاه سردی بهم خیره شده بود نگاه کردم و گفت:اره…

همه بهمون تبریک شدن و یکی یکی ازم دور شدن ..همونجا کلید جداییمو از دوستام زدم…منوکای هنوز سر جامون وایساده بودیم…وقتی همه سرشون گرم شد و بیخیال ما شدن…کای دستمو از شونش کند و با خشم بهم خیره شد…

کای:مگه نگفتی نمیای؟چرا بهم نگفتی تو هم دعوتی؟

دستمو توی جیبم کرد و گفتم:اصلا نمیدونستم تو هم  به مهمنیه کریس دعوتی…همچی اتفاقی شد کایا…

کای:عشقم؟

سرمو بالا اوردم با تعجب بهش نگاه کردم…

پوزخندی گوشه ی لبش اومد و گفت:هه…فکر کردی من خرم؟..منو چی فرض کردی…

هول شدم…نگاهش خیلی سرد بود…نمیخواستم ازم ناراحت باشه..:ببین کایا من واست توضیح میدم…ازت معذرت میخوام…من….

کای با فریاد:بسه…سهون…بسههه…نمیخوام صداتو بشنوم…میفهمی نمیخوام…واقعا فکر نمیکردم همچین ادمی باشی…

از عکس العملش… از فریاداش شکه شده بودم…مدام دستشو بین موهاش میکرد…

سهون:اروم باش کایا…هوم؟

کای از کنارم با عصبانیت و بدون جواب رد شد…دنبالش راه افتادم..چندبار صداش زدم ولی جوابی نداد…دویدم…دستشو گرفتم و برشگردوندم….

کای:ولم کن سهوووون…ولم کنننن…اح….

از فریادش شکه شدم نتونستم بفهمم چرا اینقدر عصبانیه اینقدرا هم کارم وحشتناک نبود…دستشو محکم از دستم کشید….

کای:برو…دیه نمیخوام دورم ببینمت…

شکه بهش خیره شدم….ازم دور شد خواستم سمتش برم ک دی او اومد جلوم…

دی او:سهون…ولش کن…امشب من مراقبشم…

سهون:ها….؟

دی او:برو به مهمونیت برس…فردا باهاش حرف بزن…بای…

دی او دوید دنبال کای و از خونه ی کریس رفتند…من همون وسط هوا و زمین مونده بودم…دستمو بین موهام فرو بردم و نفسمو فوت کردم بیرون….هوووف…رفتم توی باغ گوشه ی خونه…اصلا حوصله بقیه رو نداشتم…بین درختا قدم میزدم…دستمو بهشون میکشیدم…اعصابم واقعا بهم ریخته بود…مشتمو محکم به یکی از درختا کوبیدم…پیشونیمو روش گذاشتم…میخواستم داد بزنم زجه بزنم…گریه کنم…ولی ن…من اوه سهونم حق ندارم…تحمل اون جو رو نداشتم ترجیح دادم  برم خونه…پیشونیمو از درخت کندم…اومدم برم که صدای شنیدم…صدای اه و ناله بود…پوزخندی به اون سرخوشایی که توی شب به این گندی دارن حال میکنن زدم وقدم دیگمو برداشتم…

لوهان:آآآه..کریس…اروم باش…

قفل کردم…اون…اون صدای لوهان من بود….جرات برگشتن به عقبو نداشتم…

کریس:هیششش…نمیتونم وقتی کنارتم اروم باشم عشقم…

اون دوتا پشت سرم بودن…داشتن…بدنم ناخوداگاه به عقب برگشت…مردمک چشام شروع به لرزش کرد…کریس لوهان رو بین خودشو یکی از درختا گیر انداخته بود…داشت گردنشو میمکید، لوهان…تحریک شده بود ..دستشو پشت کریس میکشید و کتشو چنگ میزد…کریس کمی فاصله گرفت کمر لوهان رو گرفت..بلندش کرد ..لوهان پاهاشو دورش حلقه کرد …دستشودور گردن کریس انداخت و لباشو رو لباش گذاشت…لوهان…اون مال من،لوهان من…خاطرات گذشتم از جلو چشمام مثل برق گذشت…

لوهان رو به در اتاق کوبیدم…دستمو دو طرف سرش گذاشتم…با چشمای خمارم تک تک صورتشو تجزیه کردم…لوهان ریز میخندید…صورتمو به لبای خندونش نزدیک کردم..لبام مماس لباش بود که سرشو عقب کشید با پوکری بهش نگاه کردم ولی اون بلند میخندید…صدای خندش هنوز تو گوشمه …دستشو دور گردنم انداخت و پرید بالا و پاهاشو دورم حلقه کرد…از کارش خندم گرفته بود..دستمو به باسن و پاهاش گرفتم و به در تکیش دادم تا راحتتر باشیم…لبخندم با لباش قفل شد…

به سمتش حرکت کردم… لوهانم…میلرزیدم…دستمو مشت کردم..فشاری که انگشتام به کف دستم میاورد رو حس میکرد ولی نگاهم روشون خشک شده بود…پام به یه سنگ گیر کرد محکم زمین خوردم…ولی صداش اونقدر بلند نبود که بهشون برسه…پام به شدت کوفته شد…نمیتونستم بلند شم…سرمو بالا اوردم و بهشون نگاه کردم…من…من داشتم کجا میرفتم…میخواستم چیکار کنم…نگاه خیسو لرزونمو بهشون دوختم…دست کریس داشت میرفت زیر لباس لوهان…لوهان من…تن لشمو از زمین بلند کردم…پشتمو بهشون کردم و شروع کردم به قدم برداشتند…باید میرفتم…نمیتونم…دیه تحمل اینو ندارم…هنوز چند قدمی برنداشته بودم که از دردی توی پاهام پیچید دوباره زمین خوردم…دستام وسط یه بوته ی خار اومد روی زمین…دستمو بلند کردم..از درد و سوزشش به خودم پیچیدم…به دستام که سوراخ سوراخ شده بود نگاه کردم…صداشون..هنوزم میشنیدم…تند تند خارارو از دستم بیرون کشیدم به درخت کنارم تکیه دادم بلند شم…درخت به درخت تکیه میکردم و دور شدم…رد خونم ..روی درختا کشیده میشد…اح..چرا این باغ تموم نمیشه…اشکام….اشکام دارن میریزن…باورم نمیشه…بازم دارم گریه میکنم…بالاخره به ته این باغ جهنمی رسیدم…سعی کردم پنهون از دید بقیه از خونه برم بیرون…بدون اینکه بدونم یکی هست که تمام لحظه هایی که داشتم زجر میکشیدم رو میدیده…و باعثشون بوده…

جلوی در خونم زدم روی ترمز…سرمو روی فرمون ماشین گذاشتم…نفسم بیرون نمیومد…کراواتمو توی مشت گرفتم و شلش کردم..صدای پیام گوشیم بلند شد…گوشی رو از روی صندلی بغلیم برداشتم … کای بود…

کای:خیلی اشغالی…

سرمو از فرمون جدا کردم به صندلی تکیه دادم…با دستای خونیم گوشی رو توی دستم گرفتم و جوابش دادم…

سهون:من اصلا نمیفهمم دلیل اینکاراتو کایا…

کای:تو..حق نداشتی…

سهون:حالا یکی ندونه فکر میکنه چه بلایی سرت اوردم…

کای:دروغگو…

سهون:اره من دروغگوام…عوضی ام…اشغالم…

کای:من عوضیترم…

سهون:هه….اوکی…بای

انگشتمو روی کلید خاموشیه گوشیم نگه داشتم…به صفحه ی گوشی که رد انگشتای  خونیم روش بود نگاهی انداختم و از ماشین پیاده شدم…وارد خونه شدم گوشیو کتمو بیرون اوردم انداختم روی کاناپه رو رفتم توی حموم…دوش اب رو باز کردم…با لباسام رفتم زیرش…پام خیلی درد میکرد…خسته بودم…زانو هامو خم کردم و زیر دوش نشستم…به دیوار زیر دوش تکیه کردم…دستمو روی زانو هام گذاشتم و به رد قرمزی که ازش راه افتاده بود خیره شده بودم…دیگه اینجا جای من نیست…دیگه هیچی مثل قبل نمیشه…دیگه لوهان برای من نمیشه…باید میرفتم…

 

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)