هدر سایت
تبلیغات

the je-rk.E04

 

سلام سلام

خوب اینم دو قسمت بعدی بچه ها من چند قسمتی میزارم چون نمیشه در هفته بیشتراز دوبار اپ کرد اوکیه؟

خبر جدید اینکه فصل دوم جرک هم تو راهه بستگی به این دوتا فیک جدید م داره اگه استقبال شد حتما بعدی رو میزارممم

ممنون ازتون

برای اخرین بار دور خونه زدم…دستمو زیر چونم گذاشتم….اوووم…چیزی که جا نذاشتم؟…فک نکنم…هعیی…سمت اتاق برگشتم در چمدونمو بستم یه نگاه به ساعتم کردم هنوز چند ساعتی مونده بود به ساعت پرواز…در بالکن رو باز کردم  و وروی بالکن وایسادم…دستامو از هم باز کردم..نگاه به اسمون انداختم و چشامو بستم…نفس عمیق…هوووف..حتی هوای اینجا گرفته اس…دستام اویزون شد … با قیافه ی اویزون به بیرون نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد…هیونا…تعجب کردم از اون موقع که جوابشو ندادم دیگه بهم زنگ نزده بود…گوشی رو جواب دادم

هیونا:الو…اوپا…

سهون:سلام عزیزم خوبی؟

هیونا با سردی گفت:اوپا داری فرار میکنی؟

شکه شدم هیچکس نمیدونست امروز دارم میرم…

سهون:چی؟منظورت چیه؟

هیونا:خوب میدونی منظورم چیه؟میخوام ببینمت قبل رفتن میشه؟این …اخرین خواستمه….

دستمو بین موهام کردم…هوووف…حداقل میتونم این کارو براش بکنم…

سهون:باشه…بیا اینجا…

هیونا:نه اوپا…من از اونجا خاطره ی خوشی ندارم…میشه بیای به ادرسی که بهت میدم؟

سهون:هوم..؟اره..ادرسو بفرست…

هیونا یه ادرس داد..برام عجیب بود ..سعی کردم فکرای چرت نکنم…به ادرسی که داده بودرفتم…هیونا توی ماشینش نشسته بود…ماشینمو پشت ماشینش پارک کردم و از ماشین پیاده شدم…یه نگاه به دورو برم انداختم…نزدیک اداره ای بود که بک توش کار میکرد…شونه هامو بالا انداختم و سوار ماشینش شدم…نشستم روی صندلی کنار هیونا…

سمت کمربند خم شدم تا کمربندو ببندم که…

هیونا:لازم نیست ببندی اوپا همینجا حرف میزنیم…

با تعجب گفتم:اینجا؟ها..؟با…شه…

هیونا گوشیشو توی دستش گرفته بود وفشار میداد…انگار خیلی استرس داشت…

سهون:هیونا خوبی؟چرا رنگت پریده؟

هیونا سریع سرشو چرخوند و نگاهشو ازم گرفت…دستمو روی شونه اش گذاشتم و برشگردوندم…به چشماش خیره شدم…واقعا نگرانش شدم…

سهون:یه چیزی بگو دختر …میخوای ببرمت بیمارستان…

نگاهشو به نگاهم گره زد…دستشو روی دستم گذاشت و دستمو گرفت…دستاش خیلی سرد بود  حس کردم یه برق رد شد از دستم از سردیش…

هیونا با صدای لرزون:اوپا…نرو بمون…پیش من … با من…

سهون:این حرفا رو ول کن..بگو ببینم حالت چرا اینطوریه..

هیونا سرشو پایین انداخت و گفت:جونگمین برگشت اوپا…دوستام همه برگشتن…همه ازم معذرت خواستن…

خوشحال شدم به چیزایی که خواسته بود رسیده بود سرشو همنیجور که پایین بود به سینم چسبوندم…دستمو توی موها ش فرو بردم…

سهون:خوشحالم عزیزم…بالاخره به چیزایی که میخواستی رسیدی…همشون رو بدست اوردی…زندگیت دوباره مثل قبل شد…

هیوناسرشو از سینم کند…بالا اورد و بهم نگاه کرد…فاصله صورتمون خیلی کم بود…نفساشو حس میکردم…

هیونا:اوپا…حالا فهمیدم با اینکه همه رو دارم بازم جای بزرگی توی زندگیم خالیه….برام کافی نبود…هنوزم دلم خالیه…

سهون:حتما به خاطر گذشتت باهاشون نمیتونی س قبل رو داشته باشی عزیزم…زمان همچی رو حل میکنه…

شونه هاشو گرفتم و از خودم جداش کردم…

صورتمو روبروش گرفتم با لبخند گفتم:خوشحالم که همچی داره مثل  سابق میشه برات…

هیونا با قیافه ی اویزون گفت:ولی من…یه چیز دیگه میخواستم…

به چشماش خیره شدم و گفتم:…میدونم چی میخوای بگی ولی من نمیتونم باهات باشم…

هیونا با نگاه قاطعانه ای گفت:اوپا…هیچکس مثل من دوست نداره…هیچکس حاضر نیست مثل من برات فدا شه…

لبخندی بهش تحویل دادم و گفتم:اره عزیزم…تو خیلی منو دوست داری …ممنونم…ولی دل لامصب من نمیفهمه…

هیونا دستشو روی دستام گذاشت  و ازشونه هاش کندشون…با تعجب بهش که با عصبانیت بهم خیره شده بود نگاه کردم

هیونا:اگه با من نباشی تنها میشی اوپا…هرکی که بهت از من نزدیکتر باشه نابود میشه…نابودش میکنم…

نگاهم غمگین شد…دلم بحالش میسوخت…دستمو بالا اوردم و پشت دستمو به صورتش کشیدم…

سهون:حیف دختری به زیبایی تو نیست که برای من باشه؟…..

عصبانیت هیونا بیشتر از قبل شد…به صندلی تکیه داد و گفت:منو دسته کم نگیر اوپا..این یه هشدار واقعی بود…

حرف زدن باهاش فایده ای نداشت باید بحثو همینجا تموم میکردم…

سهون:وقتی رفتم زندگیتو از نو بدون من شروع کن…قول میدم دیگه جلوت سبز نشم….

دستمو سمت دستگیره بردم…

سهون:امیدوارم بتونی فراموشم کنی هیونا…خدافظ…

از ماشین پیاده شدم ..سمت ماشین خودم رفتم کلیدشو زدم و در رو با زکردم…با شنیدن صدای بکی به عقب برگشتم…بکی اونور خیابون وایساده بود و داشت برام دست تکون میداد…

بک:سهوووون…ببخشید دیر کردم…دستم بند بود…

چی؟چی میگه؟مگه باهم قراری داشتیم…؟با تعجب بهش که داشت از خیابون رد میشد نگاه کردم…با شنیدن صدا ی جیغ ماشینی از جام کنده شدم…به سمت صدا نگاه کردم…یه ماشین با سرعت بالا داشت سمتشون میومد…یهو یاد بک افتادم …دقیقاوسط خیابون بود..داشت بهش نزدیک میشد…

ترسیده بودم ..داد زدم و صدای بک زدم:بککککک…ماشینو بدوووو…بککک

بک تا اومد بفهمه چه خبره دیر شده بود…سمتش دویدم ولی ….با رد شدن ماشین از جلوی روم ومحو شدم بک…انگار تموم جونم یکجا از تنم بیرون رفت…زانوهام محکم به زمین خورد …همینجور اسم بک رو صدا میزدم…چند ثانیه نگذشته بود که چیزی رو اونور خیابون حس کردم …بک…اون بک….بود…افتاده بود روی یکی…یکی نجاتش داده بود..پاهاش خشک شدمو از زمین کندم..ایستادمو قدم برداشتم و سمتش حرکت کردم…بک شکه روی اونی که نجاتش داده بود افتاده بود…

با صدای خفه و لرزونم صداش زدم:بک…بکهیون…خوبی؟

بک که هنوز توی شک بود…به چشمای طرف خیره بود و جوابمو نمیداد…دستمو روی شونه هاش گذاشت

سهون:بک…جواب بده پسر حالت خوبه…

بک تازه به خودش اومد خودشو از روی اون پسر جمع کرد و نشست روی اسفالت خیابون…بهش نگاه کردم جز زانوش که خراش برداشته بود ظاهرا چیز دیگش نشده بود….به صدای اخی که از پسری که بک رو نجات داده بود تازه یادم اومد اونم هس…

رفتم بالا سرش:خوبی؟چیزیت شده؟میتونی حرکت کنی؟

پسر یه تکونی بده خودش داد …اه و نالش هوا رفت…بک هول شد…

بک:سهون…سهون …باید ببریمش بیمارستان…

یه نگاه به ساعتم کردم…وقتی نداشتم تا پرواز…یه نگاه به ماشین هیونا انداختم…همش زیر سر خودش بود..تهدیدش رو میخواست عملی کنه با گرفتن بکهیون ازم…

با عصبانیت به بک نگاه کردم:بک تو با ماشین من ببرش بیمارستان..من اینجا یکاری دارم…

بک:ها؟چی میگی؟الان اینجا چیکار داری…بیا باهم بریم…

سر پسر رو بلند کردم و روی دستم گذاشتم دست دیگمو زیر پاش…بلندش کردم و سمت ماشینم بردمش …گذاشتمش روی صندلی عقب…به بک که هنوز لود نشده بود نگاه کردم…دستمو روی شونه هاش گذاشتم و تکونش دادم…

سهون:بک الان وقت هنگ کردن نیس پسر..ببرش بیمارستان فهمیدی؟

بک سرشو بالا و پایین کرد و برای تایید…در ماشین رو باز کردم و بک رو نشوندم توی ماشین…صورتشو گرفتم به چشماش نگاه کردم…

سهون:بک…به من نگاه کن..میری بیمارستان …خودتم چک کن…من…من باید برم یجایی…بعدا میبینمت هیونگ…مراقب خودت باش تا برگردم…باشه؟

بک:ها؟کجا…

سوییچ ماشین رو براش چرخوندم و سرمو از ماشین بیرون اوردم..در ماشین رو بستم…بهش اشاره کردم برو…بک پاشو روی گاز فشار داد و دور شد…به ماشین که داشت هر لحظه دور میشد نگاه کردم…خدافظ هیونگ…دیه از شرم خلاص میشی…

چشام به یه میله ی گوشه خیابون افتاد …با عصبانیت سمتش رفتم و برش داشتم با چشمام که خون جلوشو گرفته بود به میله نگاه کردم وبعد نگاهمو سمت ماشین هیونا چرخوندم…سمتش رفتم..میله رو بالا بردم و روی صندوق عقبش کوبیدم…

با فریاد گفتم:اینجوری میخواستی منو بدست بیااااااریییییییییییی؟اره؟

هیونا از ماشین پیاده شد..اونم از عصبانیت قرمز شده بود…

سر میله رو سمت صورتش گرفتم:بگوووو…دلیل این گوه خوردنت چی بود اشغال؟

هیونا با پوزخندی وحشتناکی گفت:نمیزارم هیچکس دورت بمونه…

میله روبروش صورتش بالا بردم و توی شیشه های ماشین فرود اوردم…و داد میزدم…نمیتونستم بلایی سرش بیارم ولی داشت منفجر میشدم…

هیونا ترسیده بود ولی سعی میکرد نشون نده…

هیونا با داد:حالا که چی…مگه مرد؟هه…

به میله ای که تو ی شیشه های ماشین مونده بودنگاه کردم و گفتم:دیگه حق نداری اسم منو صدا بزنی هیونا…برو…فقط برو از جلو چشااااااااااام…نمیخوام دیه ببینمت…

هیونا : فک کردی با اینکارا ولت میکنم…

از کوره در رفتم..این دختره دیونه شده…

با صدایی که از بلندیش خودمم تعجب کردم گفتم:هیوناااااااا…گمشو …گمشووووو…میفهمی چی میگم یا میخوای همینجا بکشمت؟

تموم اجزای صورت هیونا از عصبانیت قرمز شده بود…میلرزید…دندوناشو بهم فشار میداد…با حرص در ماشینشو باز کرد وسوار شد  و…بالاخره….رفت…

بعد از رفتنش…سرجام خشکم زد…میله از دستم شل و روی زمین غلط خوردم تا به جدول خورد…با خوردم قطره های بارون به صورتم …حس متفاوتی کردم…پاهای بی جونمو تکون دادم پیاده سمت خونم راه افتادم…خیس خیس شدم…ولی هیچ حسی نداشتم…پاهامو روی زمین میکشیدم…وزنم برام خیل سنگین بود…جلوی در خونه که رسیدم دستمو توی جیبم کردم و کلیدامو بیرون اوردم…چشام درست نمیدید…نمیتونستم کلید رو پیدا کنم از بین کلیدای دیگه …دیه نتونستم روی پاهام وایسم…همونجا دم در روی پله ها نشستم…سرمو به در تکیه دادم…خسته بودم…خیلی…مدتی میشد که پشت در نشسته بودم…یاد هواپیمام افتادم…تن بی جونمو تکون دادمو بالاخره کلید رو پیدا کردم و رفتم توی خونم…رفتم توی اتاقم و لباسامو بیرون اوردم وانداختم گوشه ی اتاق  و لباس خشک پوشیدم…زنگ به اژانس زدم و چمدونم رو برداشتم ورفتم دم در منتظر ماشین وایسادم…نگاهی به خونم و اطراف انداختم…اهی کشیدم …و تو فکر فرو رفتم تمو م خاطراتم توی ذهنم رد شد…حالم اصلا خوب نبود…نفسم انگار بزور بیرون میومد…با اومدن ماشین سوارش شدم سمت فرودگاه رفتم…توی راه توی ذهنم از تموم شهر عکسی توی ذهنم ثبت کردم…بعد از رسیدن به فرودگاه وانجام کارام ..سوار هواپیما شدم…نشستم روی صندلیم برای اخرین بار گوشیمو برداشتم و بهش نگاه کردم…به عکس لوهان که هنوز زمینه ی گوشیم بود خیره شدم…دلم …براش…تنگ …بود…اهی از افسوس کشیدم و شماره بکی رو گرفتم…گوشی رو برداشت حال خودشو اون پسره رو پرسیدم…خدارو شکر حال هردوتاشون خوب بود هیچ اسیبی ندیده بودن جز پسره که کمی کوفتگی داشته…نمیخواستم تلفن رو قطع کنم…بک تنها کسی بود که هیچوقت منو تنها نذاشته بود…بهش خیلی وابسته بودم…تنها دلیلی که تونسته بودم بعد از رفتن لوهان خودمو زنده نگه دارم بک بود…ولی بسه…دیه کافیه …نمیخوام بهش تکیه کنم…اونم باید میرفت دنبال زندگیه خودش تا کی باید دنبال من میومد…بهش گفتم با کای دارم میرم مسافرت…اونم هیچی نگفت…شاید فهمیده بود دارم دروغ میگم…ولی بازم سکوت کرد انگار اونم با رفتنم مخالفتی نداشت…گوشی رو بعد از خدافظی قطع کردم…حالم اصلا خوب نبود…سرم داغ بود..دستام سرد…مدام سرفه میکردم..صدام بزور بیرون میومد…فک کنم بدجور سرماخورده بودم…سرمو به صندلی تکیه دادم خوابیدم…

مدتی که میگذشت که خواب بودم…با شنیدن صدای خلبان که اعلام میکرد داریم میرسیم ..چشام باز شد..سرم روی چیزی بود….مث شونه ی یکی….با فکر اینکه افتادم روی بغلیم سریع سرمو بلند کردم…تا اومدم معذرت خواهی کنم با دیدن چهرش …زبونم بند اومد…اون…اینجا چیکار میکرد…با شنیدن صدایی که پخش میشد فهمیدم به چین رسیدیم…مات و مبهوت به صورتش خیره شده بودم………………………………………………………

 

به قهوه ای جلوم روی میز گذاشته شد نگاهی انداختم …خم شدم وانگتمو لبه فنجون میکشیدم ….سکوت بینمون نمیشکست…حرفی برای گفتن نداشتم…به صندلیش تکیه داده بود و یه دستش روی میز بود…نوک اشتاشو روی میز اروم میکوبید و  صدا اینجاد میکرد…اصلا حوصله ی بحث باهاشو نداشتم…سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم…نگاهش عوض شده بود…فکر نمیکردم اون کارم اینقدر روش تاثیر بزاره…نفسمو بیرون دادم و به چمدونم نگاه کردم و میخواستم برم که…بالاخره به حرف اومد…

کای:کجا میخوای بری؟

سهون:حرفی برای گفتن نداریم…بهتره دیگه همو نبینیم…

کای:مثل اینکه من بدهکارم شدم بهت…هه…

کلافه خودمو روی صندلی ول کردم و گفتم:کایا…من ازت معذرت خواستم چطوره بیخیال شی دیه…من اصلا حوصله ی ادامه دادن به اون بحث رو ندارم…

کای با خونسردی:اخرش…کم اوردی و فرار کردی؟

نگاهم روی لباش خشک شده بود…

دندونامو بهم فشار دادم و با صدایی که بزور در میومد گفتم:منظور؟

کای:خرابکاری کردی…نه؟

نگاهمو ازش گرفتم و به بیرون دوختم و با حرص گفتم:تو هیچی نمیدونی پس سعی نکن قضاوت کنی با حرف اضافه بزنی…

دیگه دلیل برای موندن اونجا نداشتم از جام بلند شدم و گفتم:خوب….دوستیه جالبی باهم داشتیم…ولی من دلیلی برای ادامه دادنش نمیبینم…

جوابی ازش نشنیدم…دسته چمدون رو گرفتم و تا اومدن حرکت دیگه ای کنم …

کای:بیا…باهم…

سرمو سمتش چرخوندم و گفتم:باهم ؟

کای:تو اینجا غریبی و  کسی رو نداری…منم تازه اومدم اینجا ولی قراره بمونم …دوستای زیادی دارم…نظرت چیه که باهم …زندگی کنیم…

از حرفش تعجب کرده بود…این پسر تا دیروز بهم ازم نفرت داشت…الانم که داشت خوردم میکرد…حالا ازم میخواد هم خونه ایش بشم؟…توی سکوت بهش خیره مونده بودم…راستشو بخوای خندم گرفته بود….کای که حالتمو دید خودشو جمع کرد و بلند شد ایستاد…دستشو بین موهای فرو برد و

با کلافگی گفت:راستش من اینجا مدلم…دی او هم همینطور…میخوام باهامون همکاری کنی…به خاطر خودت نمیگم بخاطر هیکل و اندام و چهرته…

من واقعا بدون هیچ فکری اینجا اومدم…پس اندازمم به حدی نبود که بتونم اینجا بگذرونم…توی فکر فرو رفتم فکر خوبی بود…ولی کای…

کای وقتی دید که توی فکر رفتم گفت:سهونا…من بابت اون شب میبخشمت ..منم تند رفتم واقعا کار اونقدرا بزرگ نبود…نمیدونم چرا اون عکسالعملو نشون دادم…

دستشو سمتم دراز کرد و گفت:بیا  اینجا…از نو همچی رو شروع کنیم..من همچیمو دور ریختم و اینجا اومدم…تو هم  همینطور بنظر میاد…

به دستش نگاه کردم…از نو؟…یک جای دیگه …با ادمای دیگه…من برای همین اینجا اومده بودم مگه ن؟…ولی کای؟….نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم…هوووف…نمیدونم چی شدولی قبول کردم دستمو توی دستش گذاشتم…

کای با لبخند:بیا گذشته رو فراموش کنیم اوم؟

نفسمو دادم بیرون وگفتم:این بهترین پیشنهادی بود که میتونستی بدی…امیدوارم اومدن به اینجا برای هردومون خوب باشه…

کای توی جوابم دستمو توی دستش فشار داد…منم لبخند محوی بهش زدم…

از اونجا یه راست رفتیم خونه ای کای پیدا کرده بود…کل راه دلشوره داشتم..مرتب نفسمو بیرون میفرستادم…اینجا توی شهر غریب..چرا کاری کردم که کارم به اینجا بکشه؟..چرا عاشق شدم..چرا خورد کردم…چرا مثل ادم زندگیمو نکردم….با حس دست کای رو شونم نگاهمو سمتش چرخوندم…

کای با لبخند:رسیدیم بپر پایین…

از ماشین پیاده شدم به خونه نگاهی انداختم..خونه چند طبقه ی جمعو جوری بود…کای چمدونامون رو از ماشین بیرون اورد ،پول تاکسی رو حساب کرد…کنارم ایستاد و به خونه نگاه کرد

کای:اخخخیشششش…خونه…از این به بعد قراره منو اینجا باهم زندگی کنیم…البته چندتا دیگه از دوستام اینجان…بعدا باهاشون اشنات میکنم…

با چشمای گرد شده گفتم:چند نفر؟

کای خندش گرفته بود:بابا توی طبقه های دیگن…منوتو فقط باهمیم…چن و شیومین هیونگ با همن..دی او هم میخواست تنها باشه…وگرنه من با اون بد اخلاق میرفتم…

به لبای اویزونش نگاهی کردم و گفتم:نکنه پشیمونی از با من بودن…

نگاهشو از خونه گرفت و به صورت سردم نگاه کرد…معنی نگاهشو نفهمیدم…

کای:خواهشا چرت نگو…بیا بریم تو…نمیخوای تا صبح که اینجا بمونیم؟

رفتیم داخل خونه … کفشامونو بیرون اوردیم و وارد شدیم…اوووممم…اشپزخونش بد نبود برای ما دوتا کافی بود…دوتا اتاق داشت….کای پرید توی اولیش و خودشو انداخت روی تخت..

کای:اینجا مال من؟

از کار بچگونش خندم گرفته بود…گفتم:اره باشه مال تو…من برم اتاق بعدی…

در اتاق رو باز کردم…همچیه اتاق قهوه ای کرم بود…چمدونو کنار اتاق گذاشتم و رفتم لب پنجره پرده ها رو با دوتا دستم گرفتم و از هم بازشون کردم…نور چشمامو زد…بستمشون  وقتی بازش کردم شکه شدم…یه رودخونه ی بزرگی جلوم بود که از کنارش کلی ادم رد میشدن…خیلی قشنگ بود…درختاش خیلی بلند و مرتب بود…لبخندی روی لبام اومد…دستگیره ی پنجره رو چرخوندم و بازش کردم..باد خنکی اومد توی اتاق…چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم…حس خیلی خوبی داشتم…باد صورتمو نوازش میکرد و موهامو بهم میریخت…برای چند لحظه  به هیچی فکر نکردم…بالاخره دل کندم و چشامو باز کردم…برگشتم …با دیدن کای توی چارچوب در شکه شدم…

با تعجب ازش پرسیدم:به چی خیره شدی؟

کای:سهونا من خیلی خوشحالم از اینکه …اینجا…پیشمی…

لبخند محوی زدم و گفتم:منم خوشحالم که بالاخره بخشیدیم…

کای دستاشو بهم زد و کف دستشو بهم مالید و گفت:بیا باهم اینجا بترکونیم….

لبخندم بزرگ شد…

سهون:اره…بیا بترکونیم…

کای جلو اومد و روبروم وایساد…

کای:سهونا …لبخندت…اولین باره میبینم…

شکه شدم…خندم محو شد…کای جلوتر اومد … دستشو روی شونم گذاشت….دستمو خواستم بالا بیارم و روی دستش بزارم که یهو کای دستشو دور گردنم حلقه کردو بغلم کرد…دستم رو هوا موند…

کای:سهونا نمیدونی  الان چه حسی دارم…خیلی خیلی خوشحالم…

از گذشته ی کای چیزی نمیدونستم ووواین خوشحالیشم…راستش برام قابل درک نبود…دستمو روی کمرش گذاشتم و بغلش کردم…و چیزی برای جوابش نداشتم که بگم…

بعد از رفتن کای گوشیم رو برداشتم…به عکس لوهان خیره شدم…من باید فراموشت کنم عشقم…بابت کاری که باهات کردم منو میبخشی نه؟…بغضمو فرو دادم…دلم برات خیلی تنگ شده لوهان…چرا چرا تو پیشم نیستی…مجبورم از این لحظه به بعد از زندگیم پاکت کنم…امیدوارم بازم منو ببخشی…بهت قول داده بودم تا اخرین لحظه ی عمرم دوست داشته باشم…گفته بودم این قلب و روح مال توعه…منو میبخشی نه؟…قطره اشکی از گونم چکید…سرمو بالا گرفتم من حتی حق ندارم برا دلتنگیت گریه کنم…سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم ولی بدتر شد…نباید.. . این احساست برای من ممنوعه…نگاه سردمو روی گوشی انداختم…گالریمو باز کردم و دونه دونه عکسارو پاک کردم…برای هرکدومش اشک ریختم…اخه چرا…چراهای زیادی توی ذهنم میرفت و میومد…جواب همشونم این بود که مقصر خودتی…به گالریه خالیم نگاه کردم…حتی دلم برای عکسام تنگ شده بود…با دیدن اسم بکی روی گوشیم سریع سیمکارتو بیرون اوردم و انداختم توی کمد…تمومش کردم….حالا باید از نو شروع کنم…اوم…از نو…اوه سهون…برو

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 37 نظر 15 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
shi jung
مهمان

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~왜 چطور شد که این شد؟ الان چرا بکی رو فراموش کردی اون بدبخت چه گناهی داشت یه حسی میگه (میگم یه حسی یعنی همه حسای بدنم خخخ) اون پسره چانیه 100 درصد اطمینان میدم ضمانت دوروزه خخخخخخ عاقا همه میگم مرسی عالی بود قشنگ بود یه جمله جدید بیارید به بازار گوگولی بابا چه دوست داری بعد از خوندن هر پارت از فیک هات بهت بگم؟ بگو همش همونو بگم به جز اونایی که بالا گفتم یه جمله جدید و خاص باشه اجی جون؟ خود دانی تصمیم با خودته لاو یا

mahi
مهمان

راجع به فصل دوم هم اینکه خیلیییییییییی عااالیه حتما حاتما بذارش 0_0 *_* ^_^

mahi
مهمان

آخ چه حس خوبیه باز بخونمش ولی خب از اونجاییکه خیلی حافظم خوبه تهشو یادم نمیاد واسه همینکه هر قسمتشو میخونم یه حس آشنایی بهم میده ^_^ مرسی خسته نیاشی نویسنده ی گل وعزیز

Alice
مهمان

مرسی خیلی قشنگ بود ، حتما فصل دوم رو هم بزار

zari
مهمان

یهتتتتتت اوهورات دیس ایز مای استایل دتس رایت مای تایپ! 😄😄😄😄😄😄جرک دوووووووووو خدایا از اینکه این سعادتو به ما دادی ممنونم! مدیونی فک کنی الان خر کیفما! یه چیزی اونورترم!
اجی فقط یه خوهش کوشولو. میشه لیدری هم توش باشه?!البته داستان خودته ها! به ن چه! من که به هر حال میخونمش! مرسی که بسی خوشحالمان کردی!

Baekla
مهمان

آخه دلم خیلی برای سهون سوخت خیلی سخته که بخوای همه چی رو فراموش کنی و از اول شروع کنیT_T•﹏•
خیلی دوست دارم کایو سهون فقط دوتا دوست معمولی ولی صمیمی بمونن و باهم روزای خوشی رو رقم بزنن💜😍(>_<)⊙﹏⊙
ممنون عالی بود🌹❤

monir
مهمان

منو بگو با خودم گفتم شر هیونا کنده شد
دیدم نخیر این بشر چسب تر از این حرفاس
مث بختک افتاده رو زندگی سهون بیچاره
اون پسره که بکو نجات داد احتمالا در اینده چانیول نمیشه؟
کای و سهونم که هم خونه ای شدن و قراره باهم کار کنن وووووو……
هیچی دیگه سکای ایز ریل ^ ^

Narsis69
مهمان

وای، هیونا عوضی، دختره ی چسب! کنه! اییییییش. اگه بمی چیزیش میشد خودم هیونا رو تیکه تیکه میکردم. سهون خوبش کرد. دلم خنک. باید یه سیلی هم بهش میزد.
وای. اون پسری که بک و نجات داد کی بوووووود؟
چقد جالب! دروغ سهون، راست دراومد. کای؟ چطور همسفر سهون شد؟ وااااای. من به این قضیه مشکوکم!
سهون چطوری انقد راحت به کای اعتماد کرد؟ نمیدونم چرا حس میکنم که کای قراره یه بلایی سر سهون بیاره!
عرررررر. سهون نامرد. چرا جواب بکی و نداد؟
عخی، ژیوچن هم داریم؟ جوووونم.
خیلی خوب بود. مرررررسی.
خسته نباشی فرزندم.
فایتینگ

zodiac
مهمان

هی ببین کی اینجاس:) یه حدسایی از کارای کای میزنم ولی بهتره ببینم چی پیش میاد…پوسترت قشنگه مرسی

zodiac
مهمان
flourish
مهمان

به به…ببین کی اینجاس…
هعی…جرک…چه کارا که با ما نکردی…با روحم بازی کردی با جرک…
چرا فصل دو رو گفتی آخه؟؟؟-_- خداوندا منو بکشششششششششش
خدایا تو شاهد باش منو چه طوری در تنگنا قرار میده-_-
کم بیارم خودت میدونی
حالا هی بهم استرس وارد کن-_-
قبلا کامنتامو در مورد جرک دادم ، لازمه بازم بگم آیا؟
عاااااااااغااااااااا ایموجی نداره اینجا…
لاو یو آجی سپید اند لاو یور فیک!

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

چقد هیونا رو مخه ها!!!!! عبضی
عررررررررررر سکایم 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
مرسی عزیزم واقعن قلمت عالیه👍👍👍👍👍👍

هانا
مهمان
اوه سهون
مهمان

سپیده جونمممممممممممممممممممممم
مثل اینکه واقعا قصد کشتن منو داری نه؟؟؟؟؟؟
چراااااااااااا؟؟؟؟؟
پوسترات دیوونم میکنن😍😍😍😍😍😍
فیکات دیوونم میکنن😍😍😍😍😍😍😍
قلمت دیوونم میکنن😍😍😍😍😍😍😍
اسم زیبات دیوونم میکنه😍😍😍😍😍
خدایی خیلی اسمتو دوس دارم و در کل دیوونه شدم دیگه الانم مامانم داره زنگ میزنه تیمارستان بیان منو ببرن برا جامعه خطرناکم😜
بعنوان اخرین مکالمه ام اگر زنده بیرون امدم ادامه ی فیکاتو میخونم😚😚😚😆.
منتظر قسمت های بعدی جرک و سیاه و سفید همینطور کلا بقیه کاراتم اسم خوشگلهههههه😘😘

flourish
مهمان

با اجازه آجی سپید
منم کاملاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا موافقم با شما. با تک تک جملاتتون.
پوستراش خیلی خوبهههههههههه خیلی احساس توشههههههه
فیکاشو قلمشم که دیگه نگوووووووو
اسمشم خیلی قشنگهههههههههههههههههههه
منم میام تیمارستان. منم ببر با خودت.

Ariel
مهمان

عررررر فصل دو😨😨😨دقیقا مثل فصل یک تنها چیزی که تو دوران سیاه زندگیم منو سرپا نگه داشت😭😭😭سپید حتما بزارش من تنها دلخوشیم اینه الان😭😭

wpDiscuz