اینم قسمت جدید جرک…کسانیکه داستان جرک رو قبلا خوندن میشه بگید دوست دارید چه اتفاقاتی توی فصل دوم بیوفته؟

میخوام ببینم چیزی که توی ذهن من هست با شماها چه فرقی داره!

ممنونم

Start again….

یه ماهی میشد با کای هم خونه ای بودم و باهم کار میکردیم…میشه گفت بعد از اون اتفاقات بهترین روزای زندگیم بود…تنها مشکلی که داشتم…دلتنگی ای بود که شبا میومد سراغم و چشمامو خیس میکرد….دل کندن از خاطراتم به راحتی دلت کردن عکسا نبود…کنار دی او ایستاده بودم و داشتیم حرف میزدیم نوبت کای بود برای عکس برداری…موهاشو خیس کرده بودن…. لباسای خیس پوشیده بود برای تبلیغات…چشام به بدن بنزش خیره مونده بود…اصلا نمیتونستم نگاهمو بچرخونم…هیلکش عالی بود…با دیدن قهوه جلوی چشام چندباری پلک زدموبه شیومین که جلوم وایساده بود نگاه کردم…

شیومین با حالت متلک وپوزخند گفت:اوه…چشات قرمز شده فک کنم مدت زیادی پلک نزدی…

چشامو مالیدم و اومدم جوابشو بدم که دی او همینطور که لباشو به قهوه نزدیک میکرد گفت:محو محو شده بود…

با دهن نیمه باز گفتم:چی میگید شما ها؟محو چی؟

دی او ی ابروشو بالا داد و چیزی نگفت..ولی شیومین چونمو گرفت و سمت کای چرخوند…

شیومین:محو کای..

پوزخندی زدمو گفتم:چی میگید شماها..خخخ…من فقط ی لحظه بهش نگاه کردم…یه خورده جذاب شده…اهم…مگه ن؟

دی او شونه هاشو بالا انداخت و دور شد…شیومینم دستشو به لبش کشید و بهم چشمک زد…بعد بلند خندید و ازم دور شد…

دستمو بین موهام بردم و بهمشون ریختم…اح…سهون خر…حالا اینا فکر میکنن به کای چشم داری..هووووف…عکس برداری تموم شد به کای که نگاه کردم دیدم داره از سرما میلرزه…سریع حوله روی صندلیه کنارم رو برداشتم و رفتم سمتش و انداختم روی سرش.

سهون:موهاتو زود خشک کن..بدو برو لباستو عوض کن الانه که سرما بخوری…

لبای کای بهم میخورد…معلوم بود سرما رو خورده…سرشو به علامت تایید تکون داد و رفت توی اتاق…به رفتنش خیره شدم…امروز افتادی تو خونه کایا مطمئنم…بدجور داشت میلرزید…صدای گوشی ای توجهمو جلب کرد برشگتم و به سمتش نگاه کردم…چن رو دیدم که کلی لباس تو دستشه و داره به در ودیوار میخوره با دیدنم صدام زد

چن:اوه…سهون ..بیا بیاااا کمک…

رفتم سمتش اومدم لباسارو بگیرم که گفت

چن:نه نه اینا رو ولش تو جیبم گوشیه کایه برشدار برو بهش بده…

گوشی رو از جیبش در اوردم مرتب داشت زنگ میخوردم دویدم سمت اتاق و بدون در زدن وارد شدم…با دیدن کای قفل کردم…لخت بود…فقط یه لباس زیر داشت…کای دستشو جلوی خودش گرفت

کای با تعجب:یاااا…طویلس مگه؟

هول شده بودم…هنگ کرده بودم…بدنش خیلی خوش فرم بود…

کای:سهونا…اووووه سهووون…

هنگ کرده بودم … چشامو از بدنش گرفتم و گفتم:هان؟…ها…چیزه…اهاااان گوشیت داره زنگ میخوره….

کای نزدیکم اومد…اوه اوه نیا نیا…بدنش داشت حالمو بد میکرد…داشتم تحریک میشدم…اب دهنمو قورت دادم…کای جلوم وایساد…گوشی رو بهش دادم برداشت و شروع کرد به حرف زدن…پشتشو بهم کرد…نگام روی باسنش قفل شد…وای من داشتم به چی فکر میکردم…دستمو جلوی چشام گرفتم وبرگشتم برم که کای صدام کرد..برنگشتم میترسیدم ببینه تحریک شدم…

همینجور که پشتم بهش بود گفتم:هوم؟

کای:خوبی؟

سرمو سمتش چرخوندم و باتعجب گفتم:ها؟اره چرا بد باشم…

کای نزدیکم شد…قلبم داشت تو دهنم میزد بیرون خیلی وقت بود تحریک نشده بودم…قطره های کوچیک عرق رو از دردی که داشتم حس میکردم…یه نگاه به شلوارم انداختم …وااای فاک بر سرم..انگار داشت منفجر میشد…کای دقیقا توی فاصله 10سانتیم بود…دیه پنهون کردن فایده ای نداشت…سمتش برگشتم…دستمو بین موهام کردمو یه لبخند کج زدم…

کای انگشت اشارشو سمت پایین تنم گرفت و گفت:این…چرا اینجوریه؟

هول شده بودم:اهم…چیزه یه دختره رو دیدم اینجا عجب هیکلی داشت…سینه هاش …باسنش…اوووف میخوام برم تورش کنم…دقیقا همون تیپیه که من میخواستم…تازه..

با حس دست کای  روی عضوم …چشام گرد شد…نفسم بزور بیرون میومد…

بزور اسمشو صدا زدم:کا…یا…

با فشار دستش دهنم بسته شد…لبمو گاز گرفتم و چشامو بهم فشار دادم…

لبای کای به گوشم میخورد:مثل اینکه طرف خیلی برات جذاب بوده…

بدتر از قبل تحریک شده بودم…نفساش توی گوشم داغم کرد…دستمو روی دستش گذاشتم… خواستم جداش کنم …لباشو روی لاله ی گوشم گذاشت و اروم مک میزد…

صدای تو گوشم میپیچید:میدونی چند وقته منتظر همچین لحظه ایم؟

نگاهمو توی چشماش دوختم و گفتم:چ…ی؟

جوابی ازش نشنیدم …نگاه خمارم روش مونده بود…صورتش بهم نزدیک میشد…نفساشو روی لبام حس میکردم…لباشو از هم باز کرد و بین لبام گذاشت…اروم لب پایینمو مک میزد و مزه مزه میکرد..خشکم زده بود…نه میتونستم همراهیش کنم نه میتونستم جداشم…دست کای فشار بیشتری به عضوم اورد…نتونستم دیه کنترل کنم…دوطرف صورتشو بین دستام گرفتم و وحشیانه بوسیدمش…دست کای از پاهام بالا اومد و روی سینه هام قرار گرفت…دستم از صورت لیز خورد..کمرشو گرفتم به خودم چسبوندمش…

در یهو باز شد و کای از بغلم بیرون افتاد…نزدیک بود بخوریم زمین …شیومین سرشو بزور از لای در اورد تو..

شیومین با چشمای گرد شده:چرا در باز نمیشد…

نگاهش به ماها که افتاد…چند لحظه ای مکث کرد و گفت:شما…دوتا…ووووات؟

من که ترجیح دادم سکوت کنم…

کای وقتی سکوت منو دید با عصبانیت گفت:ما چی..چی..هیونگ برو ذهنتو یه ذره بشور چقده منحرفی؟

با عصبانیت رفت سمت لباساشو پوشید و از کنارمون رد شد و از اتاق خارج شد…

شیو نگاهی بهم کرد و گفت:یعنی نمیخوای بری دنبالش؟

با گنگی بهش نگاه کردم:هان؟…باش.ه…

سریع دویدم دنبالش…من چیکار کردم…چرا بوسیدمش اخه…مردشورمو ببرن که نمیتونم کنترل کنم این هوسو…بعد از این همه مدت همچیمونو زیر سوال بردم…امیدوارم دوباره ناراحتش نکرده باشم مثل اون دفعه…هرچی گشتم ندیدمش….از اینو اون پرسیدم گفتن که بخاطر حالش برگشته خونه…بخاطر اون که نبود من باید حتما میموندم…نتونستم برم خونه…تا نیمه های شب تقریبا  کار کردیم و عکس گرفتیم…با شیو و چن برگشتیم خونه…توی راه شیو و چن با سوالاشون درمورد چند ساعت پیش دیونم کردن…هیچ جوابی براشون نداشتم…جلوی خونه شیو ترمز کرد قبل از اینکه کچلم کنن دویدم توی خونه…درم بستم…نفس عمیق کشیدم…گوشمو به در چسبوندم…وقتی مطمئن شدم رفتن نوی خونشون از در جدا شدم..برگشتم ب دیدن کای توی فاصله ی چند سانتیم جیغ بلندی کشیدم…مثل روح شده بود…رنگش پریده بود…زیر چشماش سیاه بود…لباش بیرنگ و چروکیده بود…

شونه ها شو گرفتم و تکونش دادم:کایا..کایا…خوبی؟چته پسر..چرا رنگوروت پریده؟

کای بزور چشماشو باز نگه داشته بود لبای خشکیدشو از هم باز کرد و اروم گفت:حا…لم خوب نیست سهو…

قبل از اینکه بتونه جملشو تموم کنه تعادلشو از دست داد…سریع گرفتمش..افتاد تو بغلم…محکم گرفتمش..اروم به صورتش زدم…بیهوش شده بود…تب داشت خیلی داغ بود…دستمو زیر پاهاش گذاشتم رو بردمش توی اتاق…روی تخت خوابوندمش…سریع دویدم توی اشپزخونه..داروی تب بر و یه ظرف اب سرد و دستمال تمیز برداشتم و برگشتم پیشش …نشستم کنارش روی تخت…سرشو روی پام گذاشتم وبالا گرفتمو قرصو بهش دادم…یه ذره ابم بهش دادم…دستمو روی پیشونیش گذاشتم خیلی داغ بودداشت توی تب میسوخت…دستمال رو توی اب زدم و اروم روی پیشونیش گذاشتم..دستمال دیگه رو برداتشم وعرقشو پاک کردم ..دستمال رو روی گردنشو صورتش میکشیدم…بدنش خیلی داغتر از این حرفا بود…دستمو سمت دکه های لباسش بردم و دکمه هاشو یکی یکی باز کردم …سعی کردم ادم باشم…هووووف…لباسشو اروم از تنیش بیرون اوردم…همینجور که سرش روی پام بود…دستمال خیسو به تنش میکشیدم….

مدتی میشید که مرتب داشتم دمای بدنشو پایین میاوردم … شیو و چنم بالا اومده بودن و چند تا دیه قرص براش اوردن و چند تا داروی گیاهی براش درست کردند…نزدیکای صبح بود که اونا برگشتن خونشون و خوابیدن…موندم این دیاو کجا رفته الان چه وقت مسافرت بود…اح…خیلی خسته شده بودم ولی تا حدودی خودمو هم مقصر حالش میدونستم…دستمالیو دوباره تو یای سرد زدمو برگشتم سمتش…چشماش نیمه باز بود…سرشو بین دستام گرفتم…دستمالو کنار صورتشو روی گردنش میکشیدم.

 اروم صداش میکردم:کایا…بیدار شو…کایا…

کای لباشو از هم بالاخره باز کرد…چشماش خستشو بهم خیره کرده بود و گفت:سهونا…

با شنیدن اسمم هول شدم..اره میدونم دوباره گند زدم …نمیخواستم دیگه کای ازم ناراحت باشه …

سهون:من …من…معذرت  میخوام کای..من دوباره گند زدم…من…واقعا….

کای اروم طوری که بزور شنیده میشدوسط حرفم پرید و گفت:دوست دارم…..

هنگ کرده بودم…صورتم روبروی صورتش بود خیره بهش نگاه میکردم نمیدونستم چی بهش بگم…از شک حتی پلکم نیمزدم…دستای کای رو روی صورتم حس کردم…اروم انگشتاش روی صورتم کشیده میشد…

بالاخره یخم باز شد و گفتم:کایا…من…

انگشت اشاره ی کای روی لبم قرار گرفت به معنی سکوت…با قطره اشکی داغی که از کنار چشمای خستش چکید مهرو به دهنم زدم…دستمو کنار گردنش گذاشتم و صورتمو بهش نزدیک کردم …لبمو به پیشونیش چسبوندم و بوسه ی طولانی ای بهش زدم…

لبمو جدا کردم و پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و گفتم:بخواب….هنوز حالت بده …من  اینجام…مراقبتم….چشماتو به خیال راحت ببند…

نگاه نگرانی بهم کرد…بهم اعتماد نداشت که کنارش میمونم…کامل اومدم روی تخت و کنارش دراز کشیدم…یه دستمو زیر سرش گذاشتم و با دست دیگم دستشو گرفتم..انگشت شصتم رو پشت دستش میکشیدم…کای سرشو بالا اوردو بهم نگاه کرد تو جوابش بهش یه لبخند واقعی دادم…واقعا تحمل مریض دیدنشو نداشتم….چرا نداشتم..چرا دارم سعی میکنم ارومش کنم.خیالشو تخت کنم…چرا…

کای سرشو به سینم چسبوند…نفسای داغش به سینم میخوردن…دستمو بین موهای پشت سرش بردمو نوازشش کردم…چند دقیقه بعد  کای خواب رفت…از لای پرده ها نور خورشید اتاق رو روشن کرد و صبح رو نشون داد…

 

 

دوروز از مریضی کای گذشته بود حالش نقریبا خوب شده ..تموم سعیمو کردم که بهش کمک کنم…شاید خودم توی این دوروز کمتر از 10 ساعت خوابیده باشم…فرنی رو برداشتم ورفتم توی اتاق بالای سرش، خواب بود…رنگ وروش خوب شده بود…فقط یه ذره دیه باید استراحت میکرد تا حالش خوب شه…خواستم بیدارش کنم ولی دلم نیومد…برگشتم و دستگیره ی در رو گرفتم که در و ببندم که

کای:سهونا…

برگشتم و بهش نگاه کردم:ببخشید بیدارت کردم؟

کای سرشو به دو طرف تکون داد و به علامت منفی…دستمو بالا اوردم و گفتم :ّبرات فرنی درست کردم…اولین کسی هستی که فرنیه منو میخوره…بلند شو بدوبدو…فرنی رو روی میز کنار تخت گذاشتم و کمکش کردم که بشینه این دوروز فقط خواب بود…نشوندمش و به تخت تکیش دادم…فرنی رو روی پاهاش گذاشتم..

ابرویی براش بالا انداختم و گفتم:بخور ببین چی درست کردم…فقط بپا انگشتاتو نخوری…

کای:اوه…اینجوری که تو میگی باید خوشمزه  باشه …

کای با لبخند قاشق رو برداشت و شروع کردبه خوردن…کنارش نشستم…سرمو به دیوار تکیه دادم..دیدنش که اینجوری داشت با اشتها میخورد جالب بود…چند دقیقه نگذشته بود که چشام سنگین شد و روی هم افتادو خواب رفتم….

مدتی که گذشت حس کردم بدنم داره تکون میخوره ولی اینقدر خسته بودم که نمیتونستم چشامو باز کنم…بعد حس گرمیه خاصی کردم…جابجا شدم گرماشو دوسن داشتم میخواستم تمام بدنمو گرم کنم…یه حس قدیمی رو برام تازه کرد…این گرما رو وقتی لوهان بغلم میکرد داشتم…نمیخواستم از خواب بیدار شم…به این حس نیاز داشتم..انگار تک تک سلولهای بدن داشت جون میگرفت…اروم چشممو باز کردم…چشام روی دکمه ی لباسی که روبروم بود خیره موند…دستی بین موهای پشت سرم بود وباهاشون بازی میکرد…لوهانم…برگشتی…قطره ی داغ اشکی ناخواسته از چشمم چکید…نفس عمیق کشیدم …با صدای کای جا خوردم…

کای:سهونا…بیداری؟

کای بود…پ لوهان کو…نمیخواستم حالمو ببینه چشامو بستمو خودمو بخواب زدم…چندبار دیگه اروم صدام زد ولی جوابی بهش ندادم…با حس نفسایی که روی لبام میخورد شکه شدم نمیتونستم کاری کنم فقط بیحرکت موندم…لبای نرم و گوشتیه کای روی لبام نشست…وسریع جدا شد…سرمو به سینش چسبوند….خندشو میتونستم حس کنم… سعی کردم به هیچی فکر نکنم چشامو بستم و خوابیدم….

مدتی توی همون حالت هردومون خواب بودیم که اب صدای زنگ در خونه کای از جاش بلند شد و رفت در رو باز کرد ..با شنیدن صدا فهمیدم دی او از مسافرت برگشته…باهم از خونه بیرون رفتند و در روبستند…منم چشامو با خیال راحت بستم و سعی کردم به چیزی فک نکنم…

بعد از ظهر از خواب بیدار که شدم کای رو توی اتاق ندیدم کنجکاو نشدم حتما پایین پیش هیونگا بود،رفتم حموم و ی دوش گرفتمو بیرون اومدم…حوله رو دور کمرم بستم  وارد اشپزخونه شدم و طبق عادتم برا ی خودم یه قهوه ریختم…قطره های اب ری شونه هام میافتاد و میلزید…لیوانو برداشتم که به اتاق برگردم با پریدن کای تو خونه شکه شدم ،نزدیک بود قهوه رو بریزم..

سهون:یا چرا اینجوری میپری توی خونه؟

کای همون جلوی در خشکش زده بود،نگاهی بهش انداختم و گوشه لبم لبخند کجی دوید

سهون:تمومش کردی کایا!

کای با شنیدن این حرف سهون به خودش اومد..سرشو پایین انداخت و تکون داد

کای:آآآآم…من …میخواستم بگم که بچه ها میخوان برن بار چون هم دی او برگشته و هم من خوب شدم..میای بریم؟

حوله رو از دورم جدا کردمو روی سرم انداختم

سهون:الان؟

کای با دیدن عضو سهون اینقدر معذب شده بود که نمیتونست باید چی جواب بده..برگشت طرف در نفسشوحبس کرده بود بزور گفت:پایین منتظریم

کای از در بیرون رفت و با همون  لبخند کجم به اتاق رفتم و اماده شدم،در کمد رو باز کردم و به لباسام نگاهی کردم..اوووم..خوب..نمیدونم چرا ولی امشب شیطونیم گل کرده بود…لباس ست مشکی چسبونی پوشیدم و جلوی ایینه به خودم نگاهی انداختم …دستمو روی لبه ی یقم گذاشتم و درستش کردم…موهامو بالا زدم …و عطر خوشبومو که خیلی وقت بود ازش استفاده نکرده بودم و زدم…از خونه بیرون اومدم..کای رو دیدم که به ماشینم تکیه داده و و نوک پاشو زمین میکوبه خیلی تو فکر بود اصلا منتوجه اومدنم نشد ..

صداش زدم:کایا…اوه…ببخشید خیلی منتظر موندی؟

کای تکیه شو از ماشین کند بهم نگاه کرد…چند لحظه ای خیره موندولی سریع خودشو جمع کرد

کای:نه…خیلی وقت نسیت که اینجام..

بدون زدن حرف دیگه ای لبخندی زدمو سوار ماشین شدم…کایم نشست کنارم…همینطور که کمربندمو میبستم به کای نگاهی کردم…لباس بیش از حد نازک بود…ناخواسته دیدم ابروهام توی هم رفت و اخم کردم…کای وقتی دید حرکت نکردم نگاهشو سمتم چرخوند با دیدن چهره ی توی هم رفتم  شکه شد

کای:سهونا؟

نگاهشو ازش گرفتم و بدون اینکه بهش جوابی بدم ماشین روروشن کردم وراه افتادم…چند دقیقه ای که گذشت بالاخره سکوت رو شکستم…

سهون:فک  نمیکنی لباست خیلی نازکه؟

کای از شنیدن حرفم تعجب کرد نگاه به خودش کرد و به لباسش دست زد…

کای:چشه؟اونقدرا هم نازک نیست …

پوزخند یزدمو گفتم:ب قدر هست که نوک سینه هات پیداس..

کای از دقت سهون تعحب کرد ،هیچوقت براش مهم نبود که کای چی میپوشه و کجا میره..

کای با تردید : چرا برات مهمه؟

چرا…برام مهمه؟..چی..اینکه کای لباس نازک پوشیده ..چرا بدنش پیداست…هول شده بودم خودمم نمیدونستم چرا از این بابت عصبانی ام…

خواستم قضیه رو جمع  کنم سریع گفتم:یا خوب …خوب تو تازه سرماخوردگیت بهتر شده..

کای از شنیدن جوابم حس خوبی پیدا نکرد..

کای:به هرحال داشتیم میرفتیم بار توقع داشتی چی بپوشم…خودتو ببین لباس تنگتر از این نبود بپوشی….

خوشم نمیومد با یکی کل کل کنم..ترجیح دادم سکوت کنم…چون خودمم با فکرای مثبتی این لباسار و نپوشیده بودم…نزدیک ورودی باز ترمز زدم به محض متوقف شدن ماشین ای از ماشین پیاده شد و در ماشین بهم کوبید..با تعجب به رفتنش خیره شدم..پوزخندی گوشه لبم اومد و بی اهمیت از ماشینم پیاده شدم  وبه سمت داخل رفتم…تپ …تپ…تتپ…تن اروم موسیقی که پخش میشد با قدم هام هماهنگ بود…همه مجبور به سکوت کرده بود انگار در گوشت داشت زمزمه میکرد…دنبال نوازنده گشتم..پسر جوونی بود که همه رو مسخ  خودش کرده ..صورتش پیدا نبود پشتش به جمعیت بود..حتی کساییکه  در حال رقص بودن رو بی حرکت کرده بود توی همون حالت خشکشون زده بود… انگار هممون انتظار یه چیز خاصی از ش داشتیم … دو قدم دیگه رو برداشتم و به ستون رسیدم…شونمو بهش تکیه دادم و بهش خیره شدم که داشت با پشت گیتارش اهنگ عجیبی رو مینواخت…تنها چیزی بود سکوت را میشکست…نور های دیگه ای پشتش یکی یکی روشن شد و گروهشو نشون داد و با روشن شدن هرکدوم به اهنگ چیز دیگه ای اضافه میکرد …هر لحظه دلنشین تر میشد تا اینکه..پسری که گیتار دستش بود بلند شد وبه سمتون چرخید و گیتارشو روی هوا چرخوند..همزمان با این حرکتش  اهنگ شاد و بلندی پخش شد …جو از ارومی رسید به اوج…همه با خوشحالی بالا و پایین میپریدن…به جمعیت مستی که با خوشحالی میرقصیدند نگاهی کردم و پوزخند گوشه لبم پررنگتر شد…ولی چیزی که برای من جالب شده بود…اون پسر بود بنظر اشنا میومد … بهش خیره شده بودم … با حس دستی روی شونه هام از افکارم بیرون اومد به دست نگاهی کردم  و به شیومین که کنار م وایساده بود برخوردم

سهون:اوه…هیونگ

شیومین:تو هم حسابی مسخش شده بودیا..

نگاهمو از شیومین گرفتم و باز به پسر خیره شدمو گفتم:راستش…برام خیلی اشناست ..

گوشه لبمو به دهنم گرفتم و ادامه دیدم:اووووم…کجا دیدمش…؟

شیومین:بیا بریم پیش بچه ها کم کم با اینم اشنا میشی…

ابرومو بالا انداختم ونگاهمو بزور ازش برداشتم  و دنبال شیومین راه افتادم..

به میزی که بچه ها دورش بودند رسیدیم…سری برای چن و دی او تکون دادم و دنبال جایی برای نشستن گشتم …فقط کنار کای میشد نشست…بهش نگاه کردم..ارنجشو روی زانوهاش گذاشته بود و مشتشو تکیه گاه چونش..به جمعیت خیره شده بود…کنجکاو شدم …همینجور که نگاهشو دنبال میکردم نشستم..به دختری رسیدم که وسط داشت خیلی زیبا خودنمایی میکرد پسرای زیادی دوروبرش بودن ولی همه رو رد میکرد…لبخندمو بزور کنترل کردم…دستمو پشت کای گذاشتم و به مبل تکیه دادم  واز پشتش بهش خیره شده بودم..از نگاهش شیطونی میبارید معلوم بود داره براش نقشه میکشه…

سهون:اوی…هه…خوردیش لامصب

کای بدون اینکه نگاهشو از دختر بگیره گفت:به خوردنشم میرسم…

لحظه ای سکوت کردم ابرو هام بهم گره خورد…دوست نداشتم کای …که کای این فکرارو بکنه…من از این حرف کای خوشم نیومده بود…خواستم اخممو باز کنم یه ابرومو بالا دادم و نگاهمو بدون هیچ حرفی ازش گرفتم به محض چرخوندن سرم  پسر قد بلندی جلوم  ایستاد..سرمو بالا اوردم و بالاخره به صورتش رسیدم….همون پسره گیتاری بود…اونجا بود یادم اومد یهو…اره این خودشه همونیه که اون روز بک رو نجات داده بود…با تعجب و دهن نیمه بازم بهش خیره شدم…از لبخندش معلوم بود اونم منو شناخته…از جام بلند شدم روبرو ایستادم

سهون:تو…تو..

پسر خنده ای کرد و گفت:سلام….خوبه منو شناختید … جالبه که اینجا میبینمت…

شیومین بطری ویسکیشو روی میز گذاشت و روبهم گفت:سهونا…با همکار جدیدمون اشنایی پس…

سهون:همکار؟

شیومین:اوم…قراره با ما کار کنه  به دعوت اون امشب اینجاییم

نگاهشمو از شیومین گرفتم به پسر دادم که دیدم دستشو جلو اورد

چانی:من چانی ام…پارک چانیول…از دیدن دوبارت خوشحالم…

لبخند کوچیکی زدمو دستشو توی دستم فشردم…با چانی به گوشه ی از بار رفتم…نزدیک به بچه ها بودیم…در کمال تعجبم دیدم چانی با اون همه جذبش یهو به یه پسر پرحرفو با نمک تبدیل شد…هرچی بیشتر حرف میزدو از دوستاشو کارش اینجا میگفت میدیدم بیشتر شبیه بکیه…دلم براش تنگ شده بود…یکی از دوستای چانی بالاخرهبه دادم رسید و چند دقیقه ای مشغولش کرد و من فرصت پیدا کردم به دوروبرمم نگاهی بندازم…با دیدن کای که با عصبانیت بهم خیره شده بود شکه شده بودم…با نگاهی سوالی و تعجبی بهش نگاه کردم ولی جوابی نگرفتم…با شنیدن اسم بک سریع حواسم پرت شد و به سمت چانی برگشتم تا ببینم چی میخواد بگه…

سهون:ها؟چی گفتی؟

چانی لحظه ای مکث کرد و ادامه داد:اون روز که بکهیون منو به بیمارستان رسوند…

نگاه چانی ناگهان غمگین شدو انگار بدنش براش سنگینی کرد به مبل تکیه داد و هیمنجور که بهم خیره بود ادامه داد …

چانی:شب که بکی متوجه رفتن تو شده بود…حالش خیلی بد شده بود…نمیتونست منو توی بیمارستان همینجوری کنه و نمیتونست ارم اونجا بشینه…مدام با تلفن داشت حرف میزد…تا اینکه فهمیدند از کشور خارج شدی..اونم بی خبر …حتی بک که تا اونجایی که من میدونم خیلی صمیمی بودید…بک داغون شده بود من اون چند روز با چشمای  خودم داغون شدن بک رو دیدم…سعی کردم…تنها کاری که تونستم براش بکنم این بود که  سعی کردم ارومش کنم…شب اخر شروع کردبرام از تو گفتن از روز اولی که دیده بودت تا همون روزی که برای اولین بار من دیدمت واخرین بار بک…بک…بخاطر اونجوری رفتنت واقعا له و نابود شده سهونا…

به وضوح داشتم عصبانیت چانی رو حس میکرد ولی اون چرا باید عصبانی میشد ااون که چیزی نمیدونست…نگاه از نگاه عصبیش گرفتمو به زمین خیره شدم

سهون:تو…چیزی نمیدونی چانیولا…

چانیول اهی کشید و گفت:اره…تنها دلیلی که اینجا نشستم و دارم باهات حرف میزنم و میخندم اینه که امیدوارم دلیل خوبی برای کارت داشته باشی…دلیل که حداقل برای دردی که  بکهیون کشید قانع کننده باشه…

پوزخندی گوشه لبم رو گرفت … بطری ویسکی رو از جلوم برداشتم  کمی ازش نوشیدم…بطری نیمه رو توی دستم میچرخوندم …

سهون:باید از یسری چیزا فرار میکردم…دیگه نمیتونستم تقاص اشتباهمو تحمل کنم..مجبور شدم و ترو خشک رو با هم بسوزونم و از اونجا بدون خبر برم..اگه بک از رفتنم باخبر میشد حتما نگهم میداشت…ولی توی این چند ماه من سعی کرده بودم و خود بک هم فهمیده بود که نمیتونه برام کاری کنه….همین که نمیتونست براش خیلی عذاب اوربود…از ی طرفی ب وضوح میدیدم روز بروز دارم بدتر میشم …

با دیدن کای که به سمت جمعیت رفت و شروع به رقصیدن کرد لحظه ای مکث کردم و تکیمو به مبل دادم…

چانی وقتی سکوت ناگهانی من رو دید گفت:خوب؟ اینجا…

نذاشتم حرفشو ادامه بده …همینجور که تک تک حرکات کای رو زیر نظر داشتم  گفتم:اومدم اینجا …ادمای مختلفی رو دیدم …از صفر شروع کردم … دلمو شستم …چشامو…سعی کردم لبامو با لبخند اشنا کنم…

با دیدن کای  که موفق شد دختر رو مال خودش کنه  لبخندی زدم…

ادامه دادم:اینجا که بیدار میشم…میخوام یکی رو ببینم…برم سر کار …نفس بکشم…خیلی چیزا رو میخوام…

دستاش کای از موهای دختر ب گودیه کمرش لیز خورد…دستمو زیر چونم گذاشتم و بهش نگاه میکردم که داشت صورتشو به صورت دختر نزدیک میکرد…یهو یاد لبای داغ دیشب افتادم که توی خواب لبامو نوازش میکرد…خودمو از مبل کندمو سمتش رفتم…

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)