هدر سایت
تبلیغات

the je-rk.E06

گایز من افسردگی گرفتم فک کنم….

دیشب نشستم قسمت بعدی بلک اند وایت رو بنویسم از 9 شروع کردم یهو دیدم ساعت 12 شده…

بعد گفتم بیام بزارم برا این همه سایلنت ریدر..

ن اینکه شماها خوب نباشید ولی نشستم حساب کردم…بلک اندر وایتم میشه حدود40 قسمت هرقسمت حداقل 2ساعت وقت بگیره میشه؟80ساعت 

گذاشتنش اینجا و دردسرای خودش جدا…

دلم خواست بزارم برم…عععر

خوب غر  بسه برید ادامه 

کنار کای ایستادم دوتا انگشتامو روی لب کای که داشت روی لبای دختر قرار میگرفت گذاشتم…کای اخمی بهم کردو سرشو عقب کشید

کای:معلومه داری چیکار میکنی؟

خونسرد بدون توجه بهش دستشو از کمر دختر برداشتم…

رو به دختره کردمو گفتم:ببخشید زدم وسط حال کردنتون ولی …این لبا  ی مدتی میشه صاحب پیدا کرده نمیتونم به این راحتی بدمشون بهت…

پوزخندی زدمو دست کای گرفتمو سمت جای قبلیمون حرکت کردم…چند قدمی نگذشته بود که کای با عصبانیت دستشو بیرون کشید

کای:سهون…مسخره بازیاتو تموم کن…اون چرتو پرتا چیه میگی…

پوزخند گوشه لبم پررنگتر شد:فک کردی نفمیدم که توی خواب بوسیدیم؟

انگشت شصتمو رو لبم کشیدم و ادامه دادم:خودت اونا رو بهم دادی…

کای با حرص دستشو مشت کرد و گفت:هه…من…میدونی من…اون موقع…

نفسشو بیرون داد و ادامه داد:اره بوسیدمت…از علاقه نبود از رو شهوت بود..حالا بیخیالم شو بزار به کارم برسم….

از حرفش خوشم نیومد ولی شاید…منم جاش بودم شونه خالی میکردم ..توی سکوت بهش خیره شدم…اهنگ جدیدی شروع به پخش شد..همه ریختن وسط و شروع به رقصیدن کردن دورمون حلقه زدن ولی هردومون بی توجه به اطراف بهم خیره شده بودیم ولی وقتی کای دید من حرفی نمیزنم با یه …هه…بهم پشت کرد و خواست بین جمعیت رد بشه … دست خودم نبود نمیخواستم بزارم بره…سمتش حرکت کردم…بهش رسیدم…از پشت دستمو دور گردنش حلقه کردم و دست دیگمو روی بازوش گذاشتم و متوقفش کردم…کای شکه سرجاش چند لحظه ای ایستاد خواست حرکت کنه و ازم جدا بشه که دستمو از بازوش لیز دادمو انگشتامو بین انگشتاش بردمو قفل کردم…دم گوشش طوری که نفسام قلقلکش میداد گفتم:چند مین…فقط چند مین…

چشامو بستم…چونمو روی شونش گذاشتم…حلقه رو تنگتر کردمو به خودم چسبوندمش…چند لحظه ای که گذشت گرمیه دستاشو روی حلقه ی دستم حس کردم…کم کم انگشتاش بین انگشتام جابجا شد و باهاشون بازی میکرد…

بعد از گذشت چند دقیقه…سینمو از کمرش کندم….حلقه ی دستامو شل کردم..کای دستمو گرفت به سمتم برگشت…

کای : سهونا…

انگشتمو باز روی لباش گذاشتم همینجوری که به لباش خیره بودم گفتم:هیششش…خرابش نکن…

لبای کای جمع شد و بوسه ای به انگشتم زد…دستم شل شد…پایین اوردمش…دستمو مشت کردم..انگار که اینجوری میتونم حسی که روی نوک انگشتام رو حس میکنم رو حبس کنم…کای جلو اومد…بهش خیره بودم…نزدیکتر شد…سینش به سینم چسبید…نفساش رو لبم میخورد وداغشون میکرد…با قرار گرفتن لبای نرم سکسیش بین لبام لحظه ای خشکم زد…اروم لبمو مزه مزه میکرد…تحملم تموم شد گردنشو گرفتم و به لبش مک محکمی زدمو کشیدم تو دهنم و تا اونجایی تونستم با تموم وجودم بوسیدمش…با حس دست کای رو سینم فهمیدم نفس کم اورده…لبامونو جدا کردم…به صورتش نگاه کردم..بین نفس نفس زدناش لبخند قشنگی بهم داد…دستشو دور کمرم حلقه کرد و محکمتر از قبل شروع به بوسیدنم کرد..بین لباش خندیدم…خوشحال بودم که اونم لذت میبره…

بعد از بوسمون برگشتیم بین بچه ها…بعد از جدا شدنم ازش اونجوری شکه بود بخاطر همین با نگاهش دنبالم کدره بود و همچی  رو دیده بود … دستشو بالا اورد و ی دست کوتاهی زد

چان:اوه یه یه…زوج داریمم..یوووهووو

شیومین :یاا شماها از کی تا حالا؟چرا ما چیزی ….اووووه نگو که اونروز توی اتاق…کای..تو0_________0ارهههههههه؟

نشستم روی مبل روبروی شیومین،کایم کنارم نشست…دستمو پشتش گذاشتم اونم بهم تکیه کرد..همه با دهن نیمه باز بهمون خیره بودن..جز دی او…اصلا بهمون نگاه نمیکرد…

سعی کردم برام اهمیت نداشته باشه به شیومین نگاه کردمو جوابشو دادم:هیونگ زیاد فکر نکن مهم الانه و چیزی که میبینی…

چانی دستشو روی شونم گذاشت…با دیدن قیافه جدیش یهویی تعجب کردم…کمی شونمو فشرد و گفت:خوشحالم…حالا که اینو میبینم …واقعا خوشحالم که رفتی…اونا هم کم کم درکت میکنن…

این حرف چانی..برام خیلی ارامش بخش بود…میخواستم از نو شروع کنم..میخواستم همچیمو دوباره بدست بیارم.. استارت رو زدم…لبخندی به چانی تحویل دادم…خوشحال بودم …من اوه سهون….خوشحالم توی این لحظه…

توی بار کای یه لحظه ازم جدا نشد منم همینطور ..میخندیدیم … همه باهم…چندباری بهم یاد اوری کردن که هیچوقت اینجوری باهاشون نخندیده بودم…بعداز اینکه از چانی خداحافظی کردیم سمت خونه راه افتادیم..کای توی ماشین نشست..پنجره رو پایین داد دیر وقت بود خیابون خلوت بود منم پامو تا میشد روی پدال گاز فشار میدادم…کای از این کارم واقعا خوشش میومد…تا نیمه ی بدن خودشو بیرون کرد و داد میزدن

کای:یههههههههههههههههه…امشب مال منهههههههههههه…مال من منننننننن

خندم گرفته بود…رسیدیم ب خونه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی خونه…توی پذیرایی بهم نگاه میکردیم…نمیدونستم چی بهش بگم..الان دوتایی تنها…اهم ..منو منحرفی عمرا…

سرمو خاروندم و گفتم:اوم…چیزه …من برم لباسامو عوض کنم بخوابم دیر وقته….اره ..خوب پس…شبت بخیر…

کای با تعجب بهم نگاه میکرد…میدونستم انتظاردیه ای داشت ولی من باید از دلم مطمئن میبودم…دستگیره ی در رو چرخوندم که داخل بشم ولی طاقت نیاوردم برگشتم…دستمو دور کمرش گذاشتم و کشیدمشو سمتم و لبامو روی لباش گذاشتم…بوسه محکمی بهش زدم…و جدا شدم ازش

سهون:هههه…شبت بخیر کایا…

کای با چشمای گرد شده یهو زد زیر خنده و گفت:سهونا خل شدی؟

خندیدمو گفتم:اره فک کنم..همش زیر سر توعه…حالا برو تو اتاق تادیونه نشدم..

کای دستشو بین موهام کرد وبهمشون ریخت و گفت:اوکی باو…

رفتنشو به اتاقش تماشا کردم و بعدش رفتم توی اتاق خودم…لباسامو عوض کردم رفتم توی رختخوابم..تموم لحظه های امشب برای مث فیلم هی رد میشد از جلوی چشمام…لبخندی زدمو خواستم چشامو بستم.. نور مهتاب چشامو نوازش میکرد نمیذاشت بخوابم…چشامو باز کردم…با دیدن لوهان که لبه تخت نشسته بود و گریه میکرد تعجب کردم سریع رفتم سمتش..چرخوندمش سمتم..تو چشماش نگاه کردم

نگرانی گفتم:لوهان…لوهانم…چی شده ؟چرا اینجوری گریه میکنی؟

لوهان حرفی نمیزد چشماشوتوی چشمام دوخته بود و اشکاش دونه دونه میچکید…سرشو روی سینم گذاشتم وفشار دادم

سهون:گریه نکن من طاقت دیدن اشکاتو ندارم لوهانی…بهم بگو چی شده

لوهان حرفی نمیزد…چند دقیقه ای که گذشت اروم شده بود و دیه گریه نکرد…خواستم سرشو جدا کنم تا باهاش حرف بزنم ولی محکم به لباسم چنگ زد و حرفی نزد و نذاشت جداشیم…منم مخالفتی نکردم بغلش کردم اروم به چپو راست حرکت کردمو دم گوشش براش اواز میخوندم…لبخندشو روی سینم حس میکردم…گوششو بوسیدم و گفتم:دو…ست..دا..رم

با بوسه ای که به سینم خورد جوابموگرفتم…

لوهان:سهونا؟

لبخندی زدموگفتم:جونم؟جون سهون!

لوهان:دلتو دادی بهش…مگه مال من نبود؟

با این حرف لوهان شکه شدم…نفسم بند اومد…نمیتوستم نفس بکشم…داشتم خفه میشدم…

از خواب پریدم…تند تند نفس میکشیدم انگار هوا داره تموم میشه…اخرش…اخرش من بخاطر این خوابا یه بلایی سر خودم میارم…از روی تختم پایین اومدم و رفتم اشپزخونه و اب برداشتم بخورم که دیدم کای از اتاقش بیرون اومد با دیدنم تعجب کرد

کای:سهونا چرا بیداری؟

ابو قورت دادم و گفتم:چیز مهمی نیست … نتونستم درست بخوابم…

کای دستشو بین موهاش برد و گفت:منم…

کای اومد سمتم دستمو گرفتو کشید سمت مبل و نشوندم

کای:بیا باهم فیلم ببینیم تا خواب بریم…

مخالفتی نکردم میترسیدم دوباره بخوابم و لوهان رو ببینم….لم دادم رو مبل و به فیلمی که کای گذاشته بود نگاه کردم…هیچی از فیلم نمیفهمیدم ذهنم همش پیش لوهان بود…یه مدتی که گذشت دیدم کای نشسته داره خواب میره ولی بزور داره چشماشو باز نگه میداره…لبخندی گوشه لبمو گرفتم…دستمو سمتش دراز کردمو رو کمرش گذاشتم و سمت خودم کشیدمش و بغلش کردم…بدون هیچ حرف اضافه ای سرشو روی سینم گذاشت و سریع خواب رفت…به صورت سبزش….ب اون چشما…لب…نگاه کردم…مال من شده بود..حتی این سینه ای که بهش تکیه کرده دیه مال اونه … جایی نداره تا کسه دیه ای بهش پناه بیاره…لبامو رو موهاش گذاشتم و اروم گفتم:میدمش ب تو ببینم چیکاره ای….اون…خودش داره…نیازی به من نداره دیه …منم کم کم فراموش میکنم…مگه ن؟

به چشای بسته کای نگاه کردم و منتظر جواب شدم…دستمو دورش حلقه کردم و کامل تو بغلم گرفتمش…اون شب نتونستم چشم روی هم بزارم ولی کای تا خود صبح بدون هیچ حرکتی خوابید…دیدن ارامشش هربار یک لبخندی رو به لبام هدیه میداد…

 

سرمو خم کرده بودم سمت ایینه و داشتم کرواتمو درست میکردم…اح چرا درست نمیشه عجله داااریم…وای جورابم کجاست….لباسم..اوه مااای گاد..لباسم اتوش نزدم…من بدبخت میشم امروز…با شنیدن باز شدن در فهمیدم کای اومده داخل اتاق..از دیدن اینکه دارم با کرواتم کلنجار میرم خندش گرفته بود…بهم نزدیک شد دستشوروی شونم گذاشت و چرخوندم روبروش وایسادم…

با غر غر گفتم:کایا این کرواته خرابه درست نمیشه…لباسم رو اتو نکردم..جورابمم نمیدونم کجاست…دیر میرسیم بدبخت میشیم…اگه رییس ببینه از حالا اینجوری شلخته ایم امکان نداره شعبه جدید رو بده به ما…اح تازه داشتیم از شر مدل بودم خلاص میشدیم…وای وای…تف…

کای از حرفام خندش گرفته بود بزور داشت خودشو کنترل میکرد

کای:اولا برعکس داری  گره کرواتتو درست میکنی !!

همینطوری که دستشو به کروات گرفت و درستش میکرد گفت:لباسامونو قبلا دادم خشکشویی…دیر نمیرسیم رییس زنگ زد گفت دیر میاد…

وای از شنیدن این حرفا شونه های اویزون شد…نیشم تا پشت سرم باز شد…

سهون:اخخخخخخیش..خو بشر زودتر میگفتی…

کای خندید و دستشو بین موهام کرد و بهمشون ریخت و گفت:از دست تو

به موهام نگاه کردم و با صدایی که شبیه داد بود گفتم:یاااا من از اون موقع تا حالا تنها کاری تونسته بودم بکنم موهام بووود

کای شکه بهم نگاه …دستشو جلو اورد و سعی کرد موهامو درست کنه ،محکم و با عصبانیت دستشو پس زدم..

کای :یاا..گفتم که هنوزم وقت داریم چرا الکی داد و فریاد سر میدی؟

ابروهامو بهم گره کردم و با عصبانیت سمتش رفتم کای میخواست بگه براش مهم نیست و ازم نمیترسه ولی وقتی سینمو محکم به سینش زدم به خودش اومد با نگرانی بهم نگاه کرد عقب رفت خواست رد بشه و از کنارم بره…دستشو گرفتم و به دیوار روبروم کوبیدمش..

کای همینطور از درد به خودش پیچید گفت:یااا…دیگه داری زیاده روی میکنی

دستامودرازکردم دوطرف سرش گذاشتم کمرمو خم کردم و صورتمو روبروی صورتش قرار دادم…صورت کای از عصبانیت توی هم رفته بود…چشماش از حرص میلرزید…نتونستم دیه کنترل کنم…یهو زدم زیر خنده و گردنشو گرفتم و محکم لبامو به لباش فشار دادم…کای محکم توی سینم میکوبید و میخواست جدام کنه…دستاشو کرفتم و پشتش قفل کردم…لباشو سفت بهم فشار میداد …نمیخواست تسلیمم بشه…زبونمو بین لباش کشیدم کم کم وارد دهنش کردم و از هم بازشون کردم…زبونم دهنشو میگشتو لبام روی لباش لیز میخوردم…کای دستاشو بین دستام بیرون کشیدروی سینم گذاشت و تا پشت کمرم دستشو کشید و محکم به خودش فشارم داد…داشتم تحریک میشدم بوسیدن کای واقعا عالی بود و هربار سریع منو از کنترل خارج میکرد…لبامو از لباش کندم و بین ابروهاش چسبوندمش…

همینجوری که نفس نفس میزدم:وای..کایا تو خیلی سریع داغونم میکنی پسر…

کای از حرفم خنده ی کوچیکی کردم وچونمو بوسید..:بدو اماده شو باید بریم…

سرمو یه ذره فاصله دادم و با لبخند گفتم:بله قربان

اماده شدیم و سمت  شعبه ی جدید راه افتادیم  ماشینمو پشت ماشین چانی که منتظر ما 4تا بود خاموش کردم .از ماشین پیاده شدم و سمتش رفتم…دستمو بالا بردم با خوشحالی کف دستای چانی که بالا بود زدم..

چانی:واو اوه سهون…بدجور شاد میزنیا!

لبخندی بهش تحویل دادم و گفتم:پس چی؟اگه بشه…اگه بشهههه..وای چی میشه…ما مستقل کار کنیم  میتونیم بترکونیم و پولدار بشیم…یس یسسس

شیومین:یایا…چطور میتونی اینقدر خوشحال باشی من دارم از استرس میمیرم…

چن:باو استرس واسه چی  هیونگ…اونا بهمون گفتن بیایم برای اینکار خودش یعنی 80 در صد قراره ما مسئولش بشیم…

شیومین دستاشو بهم مالید  و گفت:اره اره…استرس الکیه…

کای دستشو دور گردن شیومین انداخت و گفت:پیش بسوی پووول…

همه باهم خندیدم و به سمت داخل راه افتادیم ،رفتم پشت شیومین و اروم دست کای رو از دور گردنش باز کردم..خودشیومین نفهمید من اینکارو کردم…کای با تعجب بهم نگاه کرد منم فقط یه اخم با لبخند زدم براش ،بهش فهموندم دوست دارم این کارشو…از حسودی کردنم خند ش گرفته بود…

پشت در اتاق رییس وایسادیم بعد از اینکه اجازه ورود گرفتیم،پشت سرهم وارد شدیم من اخرین نفر وارد شدم….سرمو بالا اوردم و به رییس نگاه کردم یه مرد میانسال چینی بود دور میز بیضی ای که وسط اتاقش بود نشستیم و شروع کرد شرایط برامون گفتن از قرارداد و…..با باز شدن در همه توجه ها به سمت در رفت با دیدن ….لی ….توی چارچوب در تعجب کردم…با شک بهش خیره شدم..به محض ورودش چشم تو چشم هم شدیم…چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که نیشخند وحشتناکی بهم زد طور که دلم لرزید…سمتم داشت میومد…نه نیا نیا هیونگ…واقعا از دیدنش شرم داشتم … با اون نامردی که من کردم با یهو غیب شدنم…دستاش روی شونم قرار گرفت حس میکردم دستاش مثل یه گداخته داغه…به زمین چشم دوختم…

لی به رییس نگاهی کرد و گفت:پدر…چه خبره؟دوستای من اینجا چیکار میکنن؟

پدر؟رییس بابای هیونگ بود؟…دنیا چقدر کوچیکه…زود لو رفتم…

رییس:اوه لی…قراره شعبه جدید رو بدیم دست دوستات…خوشحالم که اشنایید باهم…

اب دهنمو قورت دادم…نمیدونم روی زمین دنبال چی بودم ولی نمیتونستم سرمو بالا بیارم…با جدا شدن دست لی از شونم انگار راه ریه ام باز شده ،نفس عمیقی کشیدم..لی کنار پدرش نشست و  بهم تموم مدت خیره شده بود…عرق روی پیشونیم نشسته بود میدونستم با اونجوری رفتنم همشون رو بدجور ناراحت کردم…بعد از تموم شدن جلسه کای دستشوروی دستای یخ کردم گذاشت..

کای:سهونا؟چرا یهو اینجوری شدی؟

بزور خواستم براش لبخند بزنم و نگرانش نکنم…:من خوبم کایا…بلند شو بریم

همه خوشحال بودن ولی من برعکس ورودم اصلا خوشحال نبودم… سعی کردم به لی نگاه نکنم با قدم های بلندم از اونجا خارج شدم در ماشین رو باز کردم…ولی با گرفته شدم بازوم برگردوندنم توسط یکی شکه شدم …باترس به لی هیونگ که بازومو توی دستش فشار میداد نگاه کردم…چشماش از عصبانیت قرمز شده بود….

خواستم حداقل سعی کنم براش توضیح بدم..:هیونگ..من ..من..

با مشت محکمی که به صورتم خورد افتادم وسط خیابون…مزه خون  رو حس کردم …پشت دستمو گوشه ی لبم کشیدم و با خون روش نگاه کردم…تا اومدم سرمو بالا بیارم..لی سمتم اومد یقمو گرفت دو طرفم زانو زد …کشیدم بالا

لی با عصبانیتی که تا حالا ندیده بودم بهم خیره شد و گفت:توی اشغال عوضی …چطور تونستی اونجوری جا بزاری بری…هان؟جواب بدههه…

جوابی نداشتم بهش بدم …هرچی میگفتم براش قابل در ک نبود ترجیح دادم سکوت   کنم و همین باعث شد مشت دوم و سوم به صورت بخوره…چشمام داشت سیاهی میرفت ولی اصلا سعی نکردم جلوشو بگیرم…تا اینکه بالاخره چانیول و کای بزور ازم جداش کردن بی حال وسط خیابون افتاده بودم مردم به تماشام وایساده بودن…کای بالا سرم نشست و سرمو توی بغلش گرفت…

کای با نگرانی:سهون…سهونا…حالت خوبه ؟بهم جواب بده…

چشامو بزور باز کردم….با محض باز شدنش قطره اشکی چکید…توی سکوت به لی که داشت توی دستای چانی تکون میخورد نگاه کردم…لی بزور و با قولی که به چانی داد تا دیه نزنه منو از دستاش رها شد…سمتم اومد نا خواسته پاهامو جمع کردم…

لی:هه…خواستی با اینجوری رفتنت چیو ثابت کنی؟لوهان کافی نبود؟بعدش هیونا؟سهونا…چیکار کردی تو ؟

لی دستشو بین موهاش برد و با عصبانیت ادامه داد:میدونی این مدت که یهو غیبت زد ماها چی کشیدیم…میدونی بک از نگرانی برات به حد جنون رسیده بود…

لی خم شد و دوباره یقمو توی دستاش گرفت ….کای دستشوروی دست لی گذاشت و خواست ازم جداش کنه…

لی:فقط…بهم بگو چرا؟

لبام درد میکرد..دهنمو باز کردم که حرف بزنم ولی به سرفه افتادم وکلی خون از دهنم بیرون اومد با این وجود با صدایی که بزور بیرون میومد گفتم:فر..ار کر..دم…درد …داشتم ..هیونگ…

سرفه های خونیم اجازه نمیداد بیشتر حرف بزنم …کای دست لی رو از یقم کند..چشمام به چشمای لی خیره مونده بود داشتم التماسش میکردم  که بفهمه چی میگم…با خیس شدن چشماش..چکیدی اشکهاش…خداروشکر کردم که فهمیدم…دستشو روی گردنم گذاشتم و خم شد و منو توی بغلش کشید…سینش که روی سینم بود، بالا پایین میرفت و نشون دهنده شدت گرفتن گریه ی لی بود…

لی دم گوشم:منو ببخش سهونا…من هیچ زمانی نتونستم بهت کمک کنم…ن زمان مریضیت نه وقتی که از لوهان جدا شدی ..نه حالا…منو ببخش دونسنگم…ببخش

با لبای خونیم لبخند زدم…ازم جدا شد دستشو زیر گردنم واون یکی رو زیر پاها م گذاشت و بلندم کرد…کای سریع جلوش وایساد

کای:کجا؟

لی نگاهی به کای کرد:کای؟درست میگم…فکر نمیکردم رابطتون واقعی باشه…

کای:اره من کایم…حق نداری جایی ببریش

لی لبخند محوی زدو گفت:من…فقط دارم دونسنگو میبرم بیمارستان..

کای با پوزخند:هه..دونسنگت؟احتمالا ننه ی من بود که به این روز انداختش؟

لی با ارومی:دلیل داشتم…

کای عصبانی بود دستاشو مشت کرد … نمیخواست بزاره لی به کاراش ادامه بده خواست جلو بیاد که شیومین دستشو گرفت و متوقفش کرد…چانی در ماشینم رو باز کرد و روبه لی گفت:به خودمون بسپرش…

لی نگاهی به صورت خستم کردو توی ماشین گذاشتم…دستشو بین موهام کشید و بوسه ای به پیشونیم زد…منو ببخش سهونا…واقعا کنترل رو از دست دادم …بعد از رفتنت عذاب وجدان تک تکمونو داغون کرد …

سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم…

لی:مراقب خودت باش…بابت زدنت بازم معذرت میخوام…دیگه تنهات نمیزارم دونسنگم…

لبخند کمرنگی بهش تحویل دادم..لی از ماشین خارج شد ،کای سریع نشست توی ماشین منو توی بغل خودش گرفت…چشام بسته شد دیه توان باز نگه داشتنشونو نداشتم….

بوی خوبی میومد،چشامو اروم باز کردم ولی بخاطر درد صورتم سریع بهم فشارش دادم….تموم صورتم درد میکرد…اروم از تخت پایین اومد جلو ایینه رفتم یه دستم روی میز تکیه گاهم گذاشتم و خم شدم تا صورتمو از نزدیک ببینم.همه جاش کبود شده بود و ورم کرده بود…به صورتم دست کشیدم….داغون شده بود…ولی به خودم حق شکایتی ندادم…با حلقه شدن دستایی دور کمرم تکیمو از میز برداشتن…کای چونشو روی شونم گذاشت..نفساش به گوشم میخورد..منم بهش تکیه کردم و دستمو روی دستاش گذاشتم…صورتمو کج کردم و بوسه ای گونش زدم…

دم گوشش اروم شروع کردم به حرف زدن:خیلی نگران شدی ن؟منو ببخش…بهش دیگه فکر نکن…ما باهم..همچی رو از نو شروع میکنیم…این مهمه…

کای بدون هیچ حرفی لباشو روی لبام گذاشتو اروم میبوسیدم …دستمو بالا اوردم و بین موهاش فرو بردم و همراهیش کردم….

 

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 42 نظر 23 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mahdie
مهمان

این لوهان اگه دست بکشه یه روز خوش میبینه این سهون بدبخ…..
عااااووووچق شکلاتمم مننننننن

saba
مهمان

arrrrrrrrrrrrrrrr..ba in k bar dovome daram in fanfice ro mikhoonaam..vali asheghesham…

shi jung
مهمان

اوه اوه سکای چی میگه دلم برا بک خیلی میسوزه خیلی بعد از سهون زجر کشید اونجایی که سهون ولی باهم دعوا میکردن اشکم در اومد مخصوصا اونجایی که گفت درد داشتم و خون بالا میورد و لی که بغلش کرد خیلی خوب بود لاو یا

shi jung
مهمان

یااااااااااا اجی میزنم شل و پلت میکنماااااااااا بلک وایتو بزاری بری ؟؟؟؟؟؟؟؟ میام براتااااااااااااااا فیکی که عاشقشم رو میخوای چکار کنیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ بزاری بریییی مگه میذارمممممم اجییی بببینم فقط ببینم بزاری بری بلک وایتو اپ نکنیاااا یعنی میرم از رعیس جمهور ازت شکایت میکنم بنذارنت تو سلول اب خنک بخوریییییی من عرررررر تو هم عرررر عر عر من برم بخونم با خشمی غیر قابل کنترللللل اجی افسردگی چرااااااا تو هم افسردگی بگیری ننویسی منم افسردگی میگیرم که اپ نکردی عررررررررر برم بخونم با کلی غممممممممم

shi jung
مهمان

یعنی فازو حال میکنی از این فاز میپرم به اون فاز خشم و غم خخخخ فدا اجیم برم ولییی داره بهم بر میخوره هاااااااااااااااااااااا خخخ برم بخونم

Narsis69
مهمان

مرسی. خیلی خوب بود.
سکای بلاخره شکل گرفت. بلاخره وا دادن.
چانی خیلی خوبه. لی هم که هر جایی باشه من عاشقش میشم، نمیدونم چرا.
خسته نباشی گلی.
کیونگسو کای را دوست میدارد، نهههه‌؟
شیو خیلی بامزه اس!
فایتینگ

parham
مهمان

من این فیکوتازه شروع کردم
داستانشو دوس دارم
این اخرش سکای میشه؟؟؟
ای جانم
هپی انده دگ ن؟؟؟

Fateeeeeeeeeh
مهمان

اقا من کامنت oohsahar رو دیدم نگران شدم
ینی چ آخرش کایسو میشه؟؟؟؟؟؟
نههههههههههههههه😭😭😭😭😭😭😭😭😭 چذاااااااااااا من سکای می خام😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

zodiac
مهمان

اهم سپیده جان آجی عالی بود خیلی دوست داشتم….یه سوال کوچولو بپرسم?کایسو میشه? چون من هم سکای شیپرم هم کایسو شیپر اینجا کایسو شه با خیال راحت میخونم. الان ک داشتم میخوندم هی اعصابم بالا پایین میشد:/ کیونگیییییییییی🐧🐧

zari
مهمان
اوه سهون
مهمان

جیغغغغغغغغغغ جرک هم اپ کردی
من الان پس میوفتم
امروز از دست این سحر دست و پا چلفتی که خودشو سوزوند
یکی فکر کردم اون تیره به سهون خورد
حالا هم جرک😁😁😁😁😁😁😁
من الان خر ذوقممممممممممممممممم😚😚😚😚
برم بوخونم اجی سپیده😍

اوه سهون
مهمان

راستی اجی سپیده فکر کنم پوسترت خرابه😊

oohsahar
نویسنده

صب کن ببینممم،اى کدوم جررکههه؟؟؟همونى ک اوه سهون فنز اپ شده بود ک اول هونهان بود بعد سکاى شد بعد کایسو؟؟؟؟همونى ک فوق العاده بود؟؟؟؟؟پس این چرا دیالوگاش فرق مى کنه؟؟؟ینى دوباره دارى اپ مى کنى؟؟؟؟خواهشا جواب بدى من سر درگمم مرسى گله من.

wpDiscuz