هدر سایت
تبلیغات

the je-rk.Ep02

اینم قسمت 3و4جرک باهم

بچه ها بهتره کسایی که قصد دارن فیک های منو بخونن یه چیزیو بدونن

داستان جرک و بلک وایت به هیچ وحه قابل قضاوت نیست مگراینکه تا اخر داستانو بخونید

وسط راه بخاطر حال بهم زدن شخصیتی یا کاپلی ناله نکنید چون ممکنه چیزی که شما رو اذیت میکنه توی قسمت بعد کاملا محو شده باشه…

این سبک منه …..شعار همیشه من….  قضاوت نکنید 

بهتون باهام خوش میگذره خودتون رو اینجوری اذیت نکنید

ممنون که به حرفام گوش دادید دوسیا

 

سرمو بالا گرفتم ..چشم به چشمش شدم…

کریس نگاهی به هیونا انداخت:مزاحمت شدم؟

سعی کردن خونسرد باشم

سهون:نه…

دستم به جای خالی کنار بک گرفتم

سهون:میخوای به ما ملحق بشی؟

کریس نگاهی به لوهان که پشت سرش ایستاده بود کردو گفت:نظرت چیه؟

لوهان نگاهی بهم انداخت چشمای عسلیش توی تاریکی برق میزد…به حالتم…به هیونا که هنوز نیمی از بدنش بهم تکیه کرده بود نگاهی کرد…اهی  از روی تاسف برام کشید

لوهان:اوم…خوبه …خیلی وقته همو ندیدیم…

نگاهش و ازم گرفت راهشوبه سمت بک کج کرد و کنارش نشست…از همون نگاه اول با بک لبخند صورتشو گرفت…به لبخندش خیره بودم…دلم برای اون لبا تنگ شده بود…تپش قلبم داشت بالا میرفت…بدنم داغ شده بود…لرزش دستام دوباره داشت شروع میشد…با دیدن جام شراب جلوی چشمام نگاهمو از لوهان گرفتم…کریس جاممو سمتم گرفته بود…جامو ازش گرفتم بهش لبخند زدم…دست دیگمو دور کمر هیونا محکم کردم…

کریس:کی برگشتی؟

سهون:ی مدتی میشه…

کریس:اوم…رسم رفاقت نبودباید میومدی ببینمت…

این حرفش شکم کرد،چطور میتونست این حرفو بهم بزنه …ب محض رفتنم لوهانو گرفت…رفاقت…هه…حتی نیومد بببینه من کجام … فقط منتظر فرصت بود…

کریس از نگاهم حرفامو خوند…نگاهشو از چشام گرفت به شرابی که توی جامم تکون میخورد خیره شد..

کریس:سهونا…تو خودت اونو کنار گذاشتی…میدونستی من دوسش داشتم…نیمیتونستم ببینم داره زجر میکشه…باید کمکش میکردم از نو شروع کنه…

سرمو کج کردم یه نیم نگاهی به هیونا که مشغول صحبت با بک و لوهان بود  انداختم…سرمو طرف کریس برگردوندم…حرفای زیادی بهش داشتم بزنم…میخواستم مشت بکوبم پای چشمم…بگم کثافط تو نفس منو…زندگیه منونابود کردی…تو عشقمو ازم گرفتی……..ولی حق نداشتم اینو بگم …اونی که فرار کرده بود من بودم….حرفی نزدم…فقط بهش خیره شدم…

کریس نگاهشو از شراب گرفتم و سرشو اروم بالا اورد…نگاهشو به چشمای پر حرفم دوخت…نگاهش ته دلمو لرزوند…میخواستم گوشامو بگیرم به لباش خیره شدم…نمیخواستم حرف بزنه…

کریس:من عاشقشم سهونا…ازش نیمگذرم ..قلبش برای منه…بهتره احساس باقیمونده درونتو خاموش کنی…مراقبشم…تنهاش نمیزارم…پس با خیال راحت بزار بره…

لرزش دستام شدت گرفت…جامو محکم توی دستم فشار دادم تا ارزشش کمتر بشه…

سهون:داری برای دل من تکلیف تعیین میکنی؟

کریس نگاهشو به لوهان دوخت و ادامه داد:به هر حال اون برای منه…ولی اون بهت احتیاج داره…میخوام هرچیزی که نیاز داره بهش بدم…حتی اگه اون چیز تو باشی…بیا باهم مث قبل دوست بمونیم…میدونم سخته ….میدونم غیر ممکنه ….ولی لوهان به هردوی ما نیاز داره…

پوزخندی زدم…

سهون:هه….کریس…میفهمی داری چی میگی؟

کریس نگاه جدیشو بهم دوخت…

کریس:اره…ازت میخوام  مث گذشته باهم باشیم…من ..تو ..بک ..لوهان بهم نیاز داریم ..باهم کلی خاطره داریم بخشی از زندگیه همدیگه ایم…

حرفا ش برام غیر قابل تحمل بود…از جام بلند شدم…به صورتش خیره شدم…از حرص دندونامو بهم فشار میدادم…هیونا هم بلند شد کنارم ایستاد دستمو توی دستش گرفت با نگرانی بهم نگاه میکرد

هیونا:اوپا؟چی شده…

همینجوری که به صورت متعجب کریس خیره بودم گفتم:من میخوام برم … باهام میای یانه؟

هیونا :اوپا….؟

سهون:خوب پس من میرم…

نگاهمو از کریس گرفتم…یک قدم برداشتم و خواستم دور بشم ک هیونا دستمو گرفت…

هیونا:اوپا صبر کن من کتمو بردارم….

دیه نمیتونستم اونجا وایسام با چشمام دنبال کتش کشتم کنار لوهان روی صندلی بود…سمتش رفتم هر لحظه که بهش نزدیکتر میشدم بدنم داغتر میشد…بهش رسیدم..به کت هیونا چنگ زدم و خواستم که برشدارم که دستای سرد لوهان روی دستم شکم کرد…چشمای لرزون و عصبیمو بهش دوختم…

لوهان:سهونا …طوری شده ؟

به چشمای نگرانش خیره شدم…لرزش چشمام ایستاد…تپش قلبم اروم داشت میشد…یا اینقدر تند میزد که دیه توی سینم حسش نمیکردم….

سهون:نه….فقط از جو خوشم نمیاد…دوست پسر قبلیه هیونا اینجاس ازش خوشم نمیاد…

لوهان:ها؟باشه…پس برو…

لبخند تلخی زد و ادامه داد:مراقبش باش دختر خوبی بنظر میاد…

کت هیونا رو توی دستم فشار داد…حرفی برای گفتن نداشتم بدون جواب دادن به ازش دور شدم …سمت هیونا رفتم کتشو شونه های لختش انداختم…

سهون:بریم؟

هیونا خنده ی ریزی از ته دلش کردو سرشوبه علامت تایید تکون داد…دستشو توی دستای داغم گرفتم از اونجا بیرون رفتم …توی ماشین نشستیم ..سیگارمو روشن کردم و پامو روی گاز فشار دادم…هیونا هول شده بود و عصبی…

هیونا:اوپااا…چته …اروم برو

جوابی بهش ندادم دود سیگارمو بیرو ن دادم و دنده رو عوض کردم و سرعتمو بیشتر کردم…

هیونا در حالی که سعی میکرد ارومم کنه گفت:اوپا…اروم تر عزیزم…چیزی نشده که نه؟اروم باش

مک محکمی به سیگارم زدم و دودشو پخش کردم…هیونا دستشو جلوی صورتش تکون داد و شروع به سرفه کرد

هیونا:اه..اینو..بزار کنار حداقل…

بازم جوابی بهش ندادم …چراغ قرمزو رد کردم …

هیونا عصبانی شد و گفت:اوپااااا چته؟دارم خفه میشم با دود سیگارت …اروم برو تا به کشتنمون ندادی…

صداش رو اعصابم بود …سیگار رو تو ی دستم گرفتم و پودرش کردم …هیچ حس سوزشی حس نکرد…مشتمو از پنجره بیرون بردمو خالیش کردم..هیونا از کارم ترسیده بود…تا رسیدیم به خونم ساکت موندو حرفی نزد…

در خونه رو باز کردم و کنار ایستادم به هیونا که ترسیده بود خیره شدم..

سهون:میای تو؟

هیونا به داخل خونه نگاه کرد…امشب باید همچیو تموم میکردم باهاش…میدونه بیاد تو خونه قراره چه اتفاقی بیافته…امیدوارم همینجا تمومش کنه…سوییچ ماشینمو جلو صورتش گرفتم

سهون:خوب من ب قولی که بهت داده بودم عمل کردم…با ماشینم برگرد خونت…همچیو تموم کن

هیونا به صورتم خیره مونده بود حرفی نمیزد…سوییچو جلوی چشماش تکون دادم تا به خودش بیاد…

هیونا:من…اوپا من…عاشقتم

صداش..حرفش عین یه پتکی بود توی سرم…نفسمو بزور بیرون دادم…

هیونا:میدونم دوسم نداری؟میدونم نباید عاشقت میشدم….اره …بهم هشدار داده بودی…میدونم دوسم نداری…ولی من میخوامت…بدست میارم فقط بهم محلت بده اوپا

سویچو توی مشتم جمع کردم…بدون توجه به هیونا خواستم وارد خونه شم ک هیونا دستمو گرفت…حس سوزش شدید دستم با عث شد دستمو از دستش بیرون بکشم…به دستم نگاه کردم…سوخته بود خونریزی کرده بود ..ولی من چیزی متوجه نشدم…ماتم زده به دستم خیره شدم…

هیونا با ترس:اوپا..دستت…خون…بیابریم برات پانسمانش کنم…

همینجور که به دستم خیره بودم گفتم :هه…یعنی تا این حد ….من…

هیونا:تو چی ؟

سکوتم جوابی به هیونا نداد،مچ  دستمو گرفت و رفت داخل …

هیونا: تو برو لباستو عوض کن ..من الان برات پانسمان میارم…

حوصله ی بحث باهاشو نداشتم ….رفتم توی اتاقم…دکمه های لباسمو باز کردم درش اوردم…باز نگاهم به دستم خیره موند…چرا من هنوزم تا این حد دوسش دارم…چرا هنوزم عاشقم…اون مال من نیست…چرااا…هوووف…افکارم با اومدن هیونا به اتاق از هم پاشید…هیونا با دیدن بدنم سرشو پایین انداخت…

سهون:بزارش همینجا خودم میبندمش…برو خونه دیر وقته…

هیونا:دستتو که بستم میرم…

سهون:هوووف….باشه..برو بیرون لباسمو بپوشم…

هیونا:من مشکلی باهات ندارم…نخوا منو دک کنی برم..بیا بشین دستتو که بستم میرم…

نفسمو با حرص بیرون دادم…نشستن رو تخت…هیونا دستمو گرفت توی دستش…دستش یخ کرده بود…به صورتش که میخواست ازم پنهون کنه خیره شدم…پماد روی زخمم زد..چشممو از سوزش بهم فشار دادم…هیونا توی سکوت به کارش ادامه داد…انگشتام خیسی رو حس کرد…تعجب کردم سرمو کج کردم  و به صورتش نگاه کردم…قطره های اشک از صورتش لیز میخورد رو دستم میافتاد…

اروم صداش زدم:هیونا…

هیونا:ببخشید اوپا….ببخشید…من ..من نمیخواستم گریه کنم..میدونم الان خیلی زشت شدم…

از حرفش خندم گرفت…انگشتمو زیر چونه اش گذاشتمو سرشو بالا اوردم…اروم انگشتم رو به گونه ای کشیدم

سهون:تموم کن…خیلی زشت شدی …

ریز میخندیدم بهش مثل بچه کوچولوها شده بود…خندم چند ثانیه ای طول نکشید که با حس لبای هیونا روی لبام محوشد

دستمو بالا اوردم تا جلوشو بگیرم ولی هیونا دستاشو زودتر توی دستم قفل کرد…وزنشو روم انداختو روی تخت خوابوندم…نمیتونستم دستمو تکون بدم محکم به تخت فشارش میداد…با چشمای بازم به سقف خیره شدم…پسش نمیزدم ..برام فرقی نمیکرد داره چیکار میکنه…بی حس…خالی…لباش ،زبونش داشت باهام بازی میکرد ولی من هیچ حسی نداشتم نمیتونستم همراهیش کنم…یه لحظه هم چهره ی خندون لوهان موقع بوسه هامون از جلو چشمام اونور نمیرفت…حرفای کریس توی چند لحظه از ذهنم رد شد…دوباره بدنم داغ کرد…دستاشو توی دستام فشار دادم…هیونا سرشو جدا کرد بدنش داشت میلرزید..به چشمای سردم خیره شد…نباید بزارم لوهان برگرده پیشم من یه عوضیم …من لیاقتشو ندارم…من نباید عاشق باشم…دستای داغمو از بین دستای هیونا کشیدم دو طرف صورتشو گرفتم  سرشو پایین کشیدم و شروع کردم به بوسیدنش…چرخوندمش و خوابوندمش…لبخند هیونا رو بین لبام حس میکردم…پاهاشو دورم حلقه کردو به خودش فشارم داد…دستمو از گردنش روی سینه هاش کشیدم و از روی لباس بین مشتم گرفتم…هیونا دستشو روسینم گذاشت و هلم داد…بهش خیره شدم…لبخند موزیانه ای زد و دستشو لبه ی لباسش گذاشت و بیرونش کشید و انداختش پایین تخت…به بدنش خیره شدم…اولین بار بود با یه دختر بودم…هیونا دستمو گرفت و روی سینه هاش گذاشت…چند ثانیه بهش نگاه کردم … سعی کردم چهره ی لوهانو از ذهنم بیرون کنم…عصبی بودم …سرمو کج کردم و لبامو روی گردنش گذاشتم…بوسه های ریز بهش زدمو جای بوسه ها رو کبود کردم…صدای ناله هیونا توی گوشم میپیچید…دستمو به کمرش کشیدم و بند لباس زیرشو باز کردم و از بدنش جدا کردم…دستای یخ کرده ی هیونا به بازوم چنگ میزد..دستمو روی سینه هاش گذاشتم ومالیدمش…هر ثانیه …هر لمس…هر نفس…بیشتر از خودم متنفر میشدم…تنها چیزی ک باعث میشد ادامه بدم شهوتم بود…از روی هوس داشتم باهاش میخوابیدم…اینم برام مهم نبود…

اون شبو با هیونا گذروندم…از سر درد بیدار شدم…تکون نمیتونستم بخورم…هیونا سرشو روی سینه ی من گذاشته بود و خواب بود…به کبودی های روی بدنش خیره شدم…عذاب وجدان گرفتم…ولی بازم بدرک…وجدانم باید عادت کنه…خواستم کم کم بلند شم که هیونا بیدار شد…دستشو دور کمرم حلقه کرد

هیونا:اوپا…کجا میری…بمون پیشم

سهون:باید بریم لنگه ظهره…

هیونا سرشو از روی سینم بلند کرد و نگاهشو به چشمام دوخت…

هیونا:حرفی نداری بهم بزنی…؟

سهون:اهم…دیشب…خیلی خوب بود…

لبخندی صورتشو گرفت و گفت:اوهوم…خیلی خوب بود…خوش گذشت…

لبخند زورکی بهش زدم و گفتم:خوب دیه بلند شو …

هیونا خودشو به نشنیدم زد و گفت:بهم از 100 چند میدی؟

با تعجب بهش نگاه کردم:هان؟

هیونا:یاا خودتو به اونور نزن…منظورم دیشبه..میخوام بدونم تونستم بهت حال بدم

ی ابرومو بالا انداختم،تو دلم بهش خندیدم …همین که باهام خوابیده یعنی هیچ ارزشی برا خودش قایل نیست ….حالا میپرسه به سکسمون چند نمره میدم…دوباره اون پوزخند  گوشه ی لبم رو گرفت

سهون:هه…80..

هیونا با قیافه ی از هم وا رفته ای از روی من بلند شد…اروم به سینم مشت زد…

هیونا:یااا…خیلی بدی اوپا…میخوای بگی یکی بوده بیشتر از من بهت حال داده؟

سهون:اره…یکی بود…

بدون اینکه منتظر ادامه بحثمون باشم از رو تخت بلند شدم …به سمت حموم رفتم…

سهون:من میرم دوش بگیرم

درو داشتم میبستم که صداشو شنیدم..

هیونا اروم با لبای اویزون:منم باید میبردی…

در رو بستم و دوش ابو باز کردم…زیر دوش ایستادم…سرمو بالا اوردم وبه ایینه نگاه کردم…

سهون:اوه سهون…چیکار کردی که اینجوری اشفته شدی…الان که با اون دختر بیچاره خوابیدی ارومی؟راحت شدی؟…

دستمو سمت ایینه دراز کردم ولی بخار اب پوشوندش…صورتم تار شد…

سهون:اره….میدونم ..حتی حق ندارم به خودم نگاه کنم…من باعث تباهی و نابودیه خودم شدم…معذرت میخوام اوه سهون…

از زیر دوش بیرون اومدم…حولمو پوشیدمو بندشو بستم و بیرون رفتم…هیونا هنوز روی تخت نشسته بودو زانو هاشو بغل کرده بود…از چشماش معلوم بود گریه کرده…سمت لباساش رفتم از روی زمین برداشتمشون…مرتبشون کردم و کنارش روی تخت گذاشتم…از کنار تخت رد شدم و به سمت در رفتم که صداش متوقفم کرد

هیونا:اوپا…من میدونم تو یکی دیگه رو دوست داری…خودت بهم گفتی این بازی برد و باخت نداره…حداقل برای منوتو…گفتی تو خودت کسیو داری و مطمینی عاشقت نمیشم…

سر جام ایستاده بود و حرفی نمیزدم با سکوتم ازش خواستم ادامه بده…

هیونا:ولی من…باختم…تو اشتباه کردی اوپا …من عاشقت شدم…جونگمین …تموم اون دوستای که ولم کردن واز پشت بهم خنجر زدن برام مهم نیستند…من فقط تو رو میخوام….

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:ولی من …

هیونا:اره…میدونم …دلت مال من نیست…ازت نمیخوام بدیش به من فقط بهم محلت بده …محلت بده بدستت بیارم…پسم نزن…

سهون:هیونا…تو نمیتونی جای اونو برام پر کنی…بیا حداقل مثل قبل ادامه بدیم رابطه رو… اگه نمیخوای همینجا تمومش کنیم…

هیونااز حرفم شکه شد..:نه …نه… اوپا…نمیخوام از دستت بدم برای همیشه…ولی قبول کن نمیتونی برام مثل دوست باشی…من عاشقتم…

با سردی بهش جواب دادم:این مشکل من نیست هیونا…تو میدونستی من هیچوقت عاشق نمیشم…چون یکی رو دارم….

هیونا دهنشو باز کرد تا چیزی بگه ولی صدای زنگ خونه به بحثمون خاتمه داد

سهون:بکیه…بهتره یه دوش بگیری …بعدش میرسونمت…

از اتاق بیورن رفتم و دررو بستم …کلید رو زدم و در رو باز کردم…سمت اشپزخونه رفتم و قهوه درست کردم…بک وارد خونه شد…

بک:به دوووووست…چطومتووووری؟

سهون:چته توله…صداتو بیار پایین…

بک:به من میگی تولههههههه….

بکی دوید سمتمو پرید روکمرم…دستشو دور گردنم حلقه کرد و فشار داد…

همینجوری که سعی میکردم جداش کنم گفتم:یا…یا…خف…خفه شدم لامصب…

بک:بی هیونگ خودت میگی توله …هاننننن؟

با خنده گفتم:باشه هیونگ توله خوبه؟

بک با عصبانیت:یاااااااااااااا سهون میکشمتتت…

بک با شنیدن صدای چرخیدن دستگیره ی در …از پشتم پایین اومد…گوشاشو تیز کرد …

بک اروم:سهون من یه صدایی…

حرف بک با دیدن هیونا با موهای خیس و لباسای دیشب نصفه موند…

هیونا با خجالت:سلام بک…

دهن بک از تعجب باز مونده بود…انگشن اشارشو سمت هیونا گرفت…بعدشم سمت من چرخوندش…

بک:شما…. دوتا…دیشب…اره؟

سرمو گرم ریختن قهوه ها کردم…

بک:پ بگو چرا دیشب گوشی برنداشتیو اس دادی میخوای تنها باشی…پس این بود تنهایی…

با حالت کلافگی گفتم:هیونگ توله…بس کن ..بیشتر از این هیونا رو معذب کن..

نگاهمو از بک گرفتم به هیونا دوختمو ادامه دادم:بیا قهوه بخور بریم….

هیونا:اوهوم

بعد از خوردن قهوه ها اماده شدیم و راه افتادیم…دم خونه ی هیونا ایستادم…هیونا از در عقب پیاده شد..در رو باز کردم و منم پیاده شدم…بهش نزدیک شدم …هیونا سرش پایین بود و منتظر بود من یه چیزی بهش بگم…یه چیزی که امیدی بهش بده برا ادامه راهمون…

سهون:هیونا…بابت دیشب واقعا ممنون عزیزم…

دستشو توی دستم گرفتم…انگشت شصتمو پشت دستش میکشیدم…

سهون:من …دارم میرم چین…

هیونا شکه شد…چشمای گرد شدشو بهم دوخت ..

هیونا:ها….چی…گف..تی اوپا؟

دست دیگمو بین موهاش بردم  و موهاشو بهم ریختم…

سهون:اوپا برمیگرده نگران نباش ولی…امیدوارم وقتی برگشتم مثل قبل باهم باشیم هیونا…

چشماش خیس شده بود…تانیمه های چشمش پر بود…هرچی به چشماش بیشتر نگاه میکردم میفهمیدم واقعا بهش هیچ حسی ندارم…دستمو بین موهاش بیرون اوردم..دستمو از بین دستای لرزونش بیرون کشیدم…یه قدم به عقب برگشتم

سهون:اوپا رو میبخشی نه؟

هیونا پای لرزونش رو جلو گذاشت …دستشو سمتم دراز کرد…برگشتم پشتموبهش کردم…

سهون:امیدوارم خوشبخت بشی هیونا…بعدا میبینمت …خداحافظ

قدمای سریعمو برداشتم و سوار ماشینم شدم…به محض نشستن تو ی ماشین پامو روی گاز فشار دادم…بک که از ایینه همچیو دیده بود ترجیح داده بود سکوت کنه…به چراغ قرمز رسیدم مجبور شدم ترمز کنم…سیگارمو روشن کردم  و گذاشتم توی دهنم…

بک همینجور که به جلو خیره بود گفت:بالاخره…عوضی شدی؟

نگاهمو به سمتش چرخوندم…حرفی برا گفتن نداشتم دود سیگارمو سمت بیرون فوت کردم…

بک نگاهشو از جلو گرفت و بهم دوخت:سهون…تو باهاش بازی کردی…

سهون:اره…باهاش بازی کردم …خودش خواست منم جلوشو نگرفتم…

بک:گناه اون چی بود؟فقط تو رو دوست داشت همین…

پوزخندم دوباره رو لبام افتاد :هه…همین گناهش بود…نباید به ادمی مثل من حسی پیدا میکرد…

بک از خونسردیه من عصبی شده بود

بک:سهونا…

چراغ سبز شد،سریع کلاجو جا زدمو پامو رو گاز فشار دادم …ماشین صدای بلندی کردو راه افتاد…اینکارم یعنی…بحثو تمومش کن…

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 28 نظر 8 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Narsis69
مهمان

مرسی. خیلی خوب بود.
سهون چقد حق به جانبه.
کریس، الهی. دلم واسش سوخت. لوهان هم بنظر مظلوم میاد.
دلم واسه هیونا اصلا نسوخت. چون سهون قبلش باهاش سنگاشو وا کنده بود. باید یا جلوی احساسش و میگرفت، یا اعتراف نمیکرد. الکی خودشو ضایع کرد.
خسته نباشی.
فایتینگ

zari
مهمان

مررررررررسی! من که ادامه رو میدونم پس توضیح نمیدم 😁😁😁😁😁😁

Yashiin
مهمان

وای پسر ناموسا فوقالعاده بود❤️❤️❤️❤️
خیلی خیلی خیلی قشنگ بود مرسییی❤️
ولی میشه زود آپ کنی؟واقعا کنجکاوم🙄🙄🙄

monir
مهمان

خدا رو شکر این هیونا فعلا شرش کم شده =/
واقعا اعصابشو نداشتم
خیلی دوست دارم بفهمم چی باعث جدایی لوهان و سهون شده چون اونجوری کنار کریس می بینمش حرصم میگیره اگه تو جداییشون سهون مقصر بوده بگو که حرصم نگیره^ ^

Hamideh
مهمان
Ariel_Em
مهمان

از اول تا آخر من از این هیونا متنفر بودم-_-
الانم خیلی جلوی خودمو گرفتم دوباره بهش فحش ندم:/کلا اون موقع ها هر وقت آپ میکردی تا آپ بعدیت سرگرمی من این بود به هیونا فحش بدم:/عنتر-__-دلمم واسه کریسم همیشه میسوخت:(همزر تنهای بدبخت من-__-
و همچنان مرسییییییییییی^^

اوه سهون
مهمان

اخ جون قسمت جدید واقعا الان نیاز به همچین انرژی داشتم
دستت طلا حمایتت میکنم و اینکه من دوس دارم اسم تموم نویسنده هایی که فیکاشون و میخونم بدونم میشه اسم شمارو هم بدونم؟
اگه نمیخوای بگی مشکلی نیس عزیزم و اینکه میتونم راحت باهات حرف بزنم؟
(چه مؤدب😜)
منتظر قسمت بعد جرک و بلک وایت هستم گلم

zodiac
مهمان

مرسی….انگاری قراره سر فیکای تو من فقط حرص بخورم >.<

mahi
مهمان

ای سهون چه میکنی با خودت و دختر مردم…هعیییی…کریس همه چیو میدونه و خودشو بازم انداخته وسطشون…عجب آدمیه ها.خودخواه.لوهان اصلاهم به کمک کریس نیاز نداره بلکه تنهاچیزی که میخواد سهونه

wpDiscuz