هدر سایت
تبلیغات

the je-rk10

بعد از سالیان دراز من اومدم 

ببخشید ولی دیه پستا رو میزارم اینده یا میدم اجیای دیگه برام بزارن …

هم درس و هم کار و هم خونه دیه هیچچچچچچچچچچی…عر

از خواب بیدار شدم…کای هنوز تو بغلم خواب بود…سرمو روی بالش جابجا کردم و روبروی صورتش قرار دادم به صورتش نگاه کردم ….سینش اروم بالا و پایین میشد…اروم بود…به  خودم نگاه کردم منم… اروم بودم…پشت دستمو بالا اوردم و به گوشه ی صورتش کشیدم…یادم به دیشب افتاد….موقعی که داشتیم از بالکن میرفتم کای یهو دستم رو گرفت………….

کای:عه راستی سهونا…؟کادو تولدت…

خیلی میخواستم ببینم کادوش چیه … با چشمای گرد  و منتظر بهش خیره شدم…

کای دستشو توی جیبش کرد و یک کلید بیرون اورد و جلو  صورتم گرفت…با تعجب به کلید که جلو چشام اینور اونور میرفت نگاه کردم

کای:این … کلید خونه جدیدمونه…

با دهن نیمه باز دستمو بالا اوردمو کلیدو ازش گرفتم:خونه جدیدمون؟

کای دستشو بین موهاش برد :اره…نزدیک شرکته….و به اسم تو….

نگاهمو از کلیدا کندم و توی چشماش زل زدم:به اسم من…خونه خریدی؟

کای نگاه جدی ای بهم انداخت:اره…میدونم شاید بگی هنوز خیلی زوده برای اینکه تااین حد….ولی چیزی بود که دلم میخواست ..منم ادمیم که هرکار دلم بخواد انجامش میدم…اینم یکیشه…

با نگرانی نگاهش کردم:ولی کایا…همه پس اندازته  مگه نه؟

کای نفسو محکم بیرون داد :مگه مهمه…تو از اونم برام باارزش تری…

بدنم خشک شده بود..کای تا این حد منو دوست داشته و من خبر نداشتم…کور و کر شده بودم..ندیده بودمش…یا …

کای وقتی قیافه متعجب و گنگ منو دید دستشو پشت موهاش برد و بهمشون ریخت استرس داشت از عکس العمل من…

بالاخره لبامو تکون دادم:کایا…من نمیدونم واقعا چی بگم…

کای:مگه لازمه حتما چیزی بگی…؟فقط میخوام خوشت اومده باشه ازش…

هول شدم از فکر اینکه کای داره ازم ناراحت میشه:ها..معلومه خوشم میاد هرچی میخواد باشه حتی به تیکه چوبم بهم میدادی دوسش داشتم…

نگاهشو بهم نمیداد انگار دارم دروغ میگم…دستمو زیر چونش گذاشتم و بالا اوردم و اینطور ازش خواستم بهم نگاه کنه….لبخند پررنگی زدم :کایا…عشق من…ممنونم ازت…بدون بودنت کنارم…شنیدن نفسات…دیدن خنده هات … برای من بهترین چیزه توی این دنیای دوروزه…

چشمای کای برق میزد نگاهشو دوست داشتم…توی چشماش خیره شدم انگار دارم انرژی ذخیره میکنم…

کای:سهونا…

اروم طوریکه بزور صدام شنیده میشد:جونم…؟

کای:پیشم میمونی مگه نه؟تا…اخرش؟

لبامو بهم فشار دادم و گفتم:اوهوم…تا…اخرش…

کای:اخرشو من تایین میکنم…باشه؟

لبخندی زدم و گفتم:تا هرجا بخوای من پیشتم…

پایان فلش بک

صورتمو نزدیکش کردم و بوسه ی نرمی بین ابروهاش زدم…اروم صداش زدم:کایا…بیدار شو باید بریم سرکار…

یکی از چشماشو باز کرد،بهم لبخندی خسته ای زد :اووم…سلام صبح بخیر…

بوسه سریع کوتاه به  لباش زدم :سلام عشقم

کای از توی بغلم جابجا شد و قد کشید:چه زود صبح شد ..هنوز دوست داشتم اونجوری بخوابم…

موهاش توی صورتشو بهم ریختم:بلند شو تنبل…کلی کار داریم…

کای نشست روی تخت با چشمای بسته:اره…تازه اسباب کشی هم داریم…

از تخت پایین اومدم . لباسمو مرتب کردم و همینطور که به سمت در میرفتم گفتم:من برم ببینم چانی و بک سالمن یا نه..

کای عین برق گرفته ها پرید پایین تخت و دوید سمتم:صبر کن منم بیام…فک کنم اتفاقای بینشون افتاده…

در رو باز کردم و بیرون رفتم:نه باو …من که صدای ناله ای چیزی نشنیدم…

پشت در اتاقشون رسیده بودیم کای انگشتشو روی بینی و لبش گذاشت:هیشششش…

سرمو به علامت باشه تکون دادم و دستگیره ی در رو اروم باز کردم و از لای در به اتاق دید زدیم…چیزی پیدا نبود به کای نگاه کردم ببینم اون چیزی دیده ؟اونم مثل من ..در رو باز تر کردم…بازم چیزی نبود …بازم بازتر کردم….تقریبا نیم تنه بالامون توی اتاق خم شده بود که با حسی دستی روی شونم از ترس داد بلندی کشیدم و تعادلمو از دست دادم وبا خوردم به کای هردومون نقش بر زمین شدیم…

اخ اخ…دستم ..کمرم…پام…وزن خودمو از روی کای برداشتم  به پشت سرم نگاه کردم به دیدن چانی که حوله روی سرش و داشت موهای خیسشو خشک میکرد شکه شدم:اهههههم…چیزه …ما …ما…

کای سریع جملمو کامل کرد :ما میخواستیم ببینیم اگه خوابید بیدارتون کنیم که بریم سر کار…اره همین^^

سریع خودمو از روی زمین جمع کردم دست کای رو گرفتم و بلندش کردم:ما بریم دست و صورتمونو بشوریم…

بک:سکوووووووووووووووووووووون….بدو بیا صبحووووووووووونه!!!!

با صدای بلند بک هممون سرجامون خشکمون زد..

چانی:یاااااااااا بکککککککککک مگه اینا کرن یا تو کوری و نمیبینی جلوت وایسااااااااااادن هاااااااااااان؟ولی سکون رو خوب اومدی خخخخخخخ

با چشمای گرد شده اخمامو توی هم کشیدم و خواستم برم سمت اشپزخونه پیش بک و کای یقمو از پشت گرفت و پرتم کرد توی دستشویی خودشم اومد تو…

کای:الانه کل همسایه ها رو بیدار کنید…تو کوتاه بیا…ولی اون سکونه…خخخ

سینمو جلو دادم:یاااا توهم…

کای مسواکم رو که بهش خمیر دندون زده بود روی توی دهنم کرد

کای:زود  … زود باید بریم …خخخ

اخمامو توهم کشیدم و دسته مسواکمو گرفتمو با حرص تکونش میدادم…بعد از شستن دستو رومون بیرون رفتیم دیدم اون دوتا پشت میز نشستن و دارن میگن و قهقهه…میگما قهقهه…قهقهه به معنای واقعی میزدن…ما هم بهشون ملحق شدیم .منو کای مدام چشممون به در بود تا ببینم کی زودتر میاد فحش بده…شیو…چن…دی او…یه لحظه که به بک دقت کردم دیدم اونم حموم بوده..دستمو دراز کردم و یک دسته موشوبین انگشتم گرفتم با حالت شیطونی گفتم:عه…توهم حموم بودی؟

بک محکم پشت دستم زد:آآی…چته توله؟

با قاشقی که توی سرم خورد دادم هوا رفت:یااااااا چااااااااان تو چرا میزننننننی؟

در خونه با صدای وحشتناکی باز شد با ترس برگشتیم به شیو که توی چراچوب با عصبانیت وایساده بود نگاه کردیم..اب دهنمونو 4تایی قورت دادیم…

شیو با فریاد:کی بود اینقدر دادو فریااااااد میکنه اول صبحی؟

ترجیح دادم سکوت کنم….با دیدن انگتشتای بقیه سمتم…ترجیحمو به فاتحه خوندن تغییر دادم…

شیو سمتمون اومد…نزدیک شد …یا امام زاده یی شینگ…یهو دیدیم چنم پرید توی خونه….نه نه خدایا چند نفر به یک نفر..

چن:بکککککککککک…چی درست کردی که دعوتم کردی؟

قیافه ی خشن شیو با شنیدن جیغ چن اویزون شد…خندم گرفته بود هم خونه ای شیو از هممون بدتر بود…چن که از همچی بیخبر بود دست شیو گرفت و نشوندش کنار میز روی صندلی…منم یه کاسه از سوپی که بک درست کرده بود جلوش گذاشتم…کای وقتی دید شیو هنوز حالت افسرده گرفته از دست ما…قاشق رو توی دست شیو گذاشت و یه کمی سوپ رو همونطوری توی دهنش گذاشت

کای:بخور…بخور هیونگ گوشت بشه به تنت..درکت میکنم….

کای چندباری زد پشتش مثلا داشت همدردی میکرد..دستمو اون سمت صورتم که طرف شیو بود گرفتم و ریز ریز خندیدم…بالاخره اون صبحونه با وجود چن و چانی وبک…و صداهاشون…تموم شد…همه رفتیم سر کار…پشت در وایسادیم و کلید رو از جیبم بیرون اوردم که در رو باز کنم..بک پرید و کلید رو ازم گرفت….

بک:من میخوام روز اول در این شرکتو باز کنم که برکت بگیره .خخخخخ

این بک…نمک زندگیه منه…بک کلیدو توی جاش فرو کرد در کما تعجب دیدیم که در باز شد بیرون چرخوندن کلید..

بک برگشت عقب و گفت:در چراباز بود؟

چانی چوبی از گوشه خیابون برداشت و اومد سمتمون…:کدوم خری اومده دزدی حداقل میذاشت دور وز کار کنیم…

همه سکوت کردیم …

چانی:من اول میریم داخل شماها پشت سرم بیاید..

چانی رفت داخل…یهو عین بمب صدای خندش هوا رفت…در رو کامل باز کردیم و همه ریختیم داخل….با دیدن چند تا جعبه روی هم  و بالاش لی با حالت یوگا نشسته بود مونده بودم چیکار کنم…صدای خنده هامون میپیچید

شیو:یا لی اونجا دقیقا داری چیکار میکنی؟

جوابی نشنیدیم…:هیونگ…خوبی؟اول صبحی با این جعبه ها اینجا چیکار میکنی اخه؟

لی نفس عمیقی کشید وچشماشو باز کرد: از امروز من اینجا باید پیش شما اسکولا کار کنم….دارم تمرکز میکنم که از عصبانیت منفجر نشم…

کای:اهههههههههان…خوب ادامه بده …

خنده هامونو کنترل کردیم و سمت اتاقامون رفتیم…اتاق منو لی یکجا بود…اتاق شیومین و چن باهم..دی او وکای… چانی هم تنها بود با بک به اتاقش رفت…

لی:یاااااااا یکیتون نمیخواد بهم کمک کنه این همه جعبه رو ببرم اتاقم؟

با صدای بسته شدن در ها فهمیدیم جواب همه منفیه…پشت در وایسادم  بهش میخندیدم…

لی:یااااااا من رئیستونمممم…پسر رئیس بزرگم هستممما….اهممم..حالا بیاید کمک اوم؟

باباز شدن در شرکت  و وارد شدن دی او چراغ امید برای لی روشن شد…با چشمای پاپی ایزیش رفت جلو ی دی او سلام کرد و ازش خواست کمکش کنه…اونم بدون گفتن هیچ حرفی بهش کمک کرد…جعبه ها رو به اتاقمون اوردند…دی او حتی بهم نگاهم نکرد و از لی خدافظی کرد و به اتاقش رفت…یاد دیشب و صحبتش با کای روی بالکن که افتادم اخمام باز توی هم رفت…ولی با فکر اینکه از عشق کای به خودم مطمئنم سعی کردم حساس نشم و روز اول کارمو خراب نکنم….

 

 

اخرین جعبه رو هم توی خونه گذاشتم…کمرمو صاف کردم…دستمو پشتم گذاشتم اخ اخ..خورد شدم دیگه…کای از پشت مبلی که داشت جابجا میکرد سرک کشید

کای:تموم شد دیگه…حالا باید بچینیم ….

نههههه..نمیشه یه ذره استراحت کنیم بعد؟اوم؟

کای به دسته ی مبل ضربه ای زد :بدو بدو اونورشو بگیر امشب باید حداقل اتاق خوابمونو درست کنیم  یجایی میخوایم که توش بخوابیم به هرحال مگه نه؟

خودمو کشوندم سمت مبل  و گوشه اشو گرفتم و جابجاش کردیم …

کای:اهان حالا شدی پسر خوب…خخخ

یااا مگه با بچه میحرفی؟

کای:بعضی وقتا از بچه هم بچه تر میشی سهونا…اون موقعا میخوام بخورمت…

دستمو ضربدری جلوم گرفتم …یااا میخوای تو روز روشن بهم تجاوز کنی..مرددددم…دااااد هوووار….

کای پرید دهنمو گرفت:یا یا هیسسس الان روز اولی میریزن سرمون…

بین دستاش میخندیدم … دستشو برداشت…و پایین اوردو دور کمرم حلقه کرد

کای:سهونا…من این پنجره رو خیلی دوست دارم…

تازه متوجه پنجره بزرگی که جلوم بود شدم…نگاهی به پشتش انداختم دریاچه ی کنار خونمون پیدا بود و ادمای زیادی که کنارش رد میشن و نیمکتاش هرکدوم ادمای مختلفی روش نشسته بودن و باهم داشتن قصه و خاطره ای درست میکرد…ابیه دریاچه ارامش خاصی رو توی وجودم موج میزد…

اوووم…خیلی زیباست… واقعا زیبا…

کای سرشو روی شونم گذاشت:بیا زندگیمونو مثل این دریاچه زیبا کنیم…چنان بدرخشیم که همه بخاطرش بهمون نگاه کنن و حسرت بخورن…

صورتمو به صورتش چسبوندم و سرشو گرفتم : اوهوم…حتما…بهت قول میدم به هر چیزی که میخوای برسونمت…

کای لبخند به روم زد و لباشو کوتاه اروم ونرم روی لبام گذاشت : منم تلاشمو میکنم برای خوشبختیمون…

با صدای زنگ از هم جدا شدیم باید بکو چان میبودن امروز قرار بود بک برگرده کره…کای در رو باز کرد بک با دسته گل بزرگی وارد خونه شد…کای گلو ازش گرفت تشکر کرد پشت سرش چانی وارد شد…

بک:وااااااااااااو …واااااااااااااااااااااااااو…عجب خونه ای…عجب جایی…عجججب منظره ای….عجججب عجججب…

چان:بک دهنت کش اومدا…خونه ندیده که نیستی دلبندم

بک زیر بغل چانو گرفتو کشوندش سمت پنجره سر چانی محکم خورد به پنجره ، بک اصلا متوجه برخورد سر چانی نشده بود تو کف منظره ی دریاچه مونده بود…

بک:چان چان..اونجا رو ببین ! منو تو اونجا بودیما یادته ؟چانی اینجا من بوسیدمت هاها…خاک برسرت من اولین بوسمون رو کردم…تو باید میکردی یکی طلبتت..

بک وقتی دید جوابی نشنید به چان نگاه کرد،چان داشت از درد سرش به خودش میپیچید…منم توی این فرصت یه کیسه یخ اوردم براش

اوه..چانیولا بزار روی سرت تا باد نکرده…

بک هول کرد:چییی شدییی.؟کی کلتو کوبید تو …تو….

نگاهی به مو قعیتی که ایستاده بودن کرد و ادامه داد:تو…پنجره…اهم…چرا من متوجه نشدم!

کای:چون محو این بیرون و اولین بوستون بودی …خخخ…زدی سر بنده خدار و داغون کردی

چان نگاه مظلومی به کای کرد :کایا میبینی  من چه بد شانسمممم؟ای خدا…چرا من عاشق همچین موجودی شدم؟؟؟؟

بک اخماشو توی هم کشید ،خیره به چان شد…هرچی دقت میکردم میدیدم نفسم نمیکشه…دست کای رو گرفتم و کشیدمش طرفم…الانه که خشم بیون بکهیون فوران کنه…بک یه قدم سمت چانی برداشت چانی یه قدم عقب رفت…

چانی اب دهنشو قورت داد و از صداش معلوم بوده هول شده و ترسیده :بکی…شوخی بود…اهم…u know what  jock?

بک که اگه چاقوشم میزدی خون ازش نمیومد  دندوناشو بهم فشار داد گفت:nooo I don’t know any thing nowww

بابالا رفتن دستای بکی ووچانی چشماشو بهم فشار داد و منو کای چشمامون قد کاسه بیرون زد و خواستیم جلوی بک رو بگیریم که….

بک:یااااا بمیر بمیر…اییییی….

چان:کنده شد بک..همینش دراز و گندس نکننننن…اخخخ…

کای:بک گوشاشو کندییی…خخخ

کای محکم به بازوی من میزد و میخندید…بکی این  گوشاش ..فک نکنم دیگه شد بهش نگاه کنیا…بسشه خخخ

بک:این این بسشه؟هنوز موندههههه…

کای که داشت از خنده نفسش بند میرفت گفت:اوه …خخخخ

بک گوشای چانو ول کرد…بدبخت تا اومد نفس راحتی بکشه …بک دستشو روی شونه هاش گذاشت و پرید بالا و پاهاشو دورش حلقه کرد …سر چانی رو بین دستاش گرفت و گوشاشو دندون گرفت…صدای داد چانی هوا رفت همینجوری که بک بهش اویزون بود اینور اونور میرفت و سعی میکرد بکی رو جدا کنه ولی خشم بکیه دیگه ..خخخخ.. منو کایم که دنبالشو افتاده بودیم که نکنه بلایی سرشون بیاد … اخرشم پای چانی به مبل گیر کرد و پرت شدن روی تخت…بک بالاخره دندوناشو از گوشای چانی جدا کرد..

بک:اخخخخخیش..خالی شدم….

چانی وزن خودشو از روی بکی برداشت…دستاشو دو طرفش گذاشت و بهش نگاه کرد.. لبخند بکی با دیدن وضعیتش محو شد…اروم و بی سرو صدا خواست از زیر چانی بره بیرون….ولی چانو بازو های بک رو گرفت و سرجاش نشوندش…دستاشو بالا سرش گرفت و صورتشو بهش نزدیک کرد…سینه ی بک بالا پایین میرفت از شدت تند تند نفس کشیدنش…چانی لبای بکی رو با دندون گرفت و کشید تو دهنش و شروع کرد به خوردن لباش…

کای دم گوشم:اوه…اوضاع از کجا به کجا کشید…بهتره ما بریم بیرون قدم بزنیم ….اهم…

ها؟اهم … اهم… باشه بریم…دست کای رو گرفتمو دوتایی همینجور که ریز میخندیدم بیرون رفتیم…غروب شده بود…رفتیم سمت دریاچه…به نرده ای که دور دریاچه بود تکیه کردم …چشامو بستم  و نفس عمیق کشیدم…کای جلوم وایساده بود و به منی که داشتم توی ارامش غرق میشدم خیره شده بود…چشامو باز کردم به نگاه کای جواب دادم…بهم لبخندی زدوبهم نزدیکتر شد و کنارم ایستاد و به دریا چه خیره شد…پشتمو از دریاچه گرفتم …انگشتای دستمو کف دستش کشیدمو بین انگشاش قفلشون کردم…محکم دستشو توی دستم گرفت انگار که میخواد فرار کنه…کای به دستمون نگاه کرد و اونم دستمو فشرد…حس گرمیه قشنگی داشتم…

روشن شدن نور افشانای دریاچه چشامونو زد…بستیمون و بعد از لحظه ای باز کردیم…ابی که از ابشار بیرون میومد هرکدوم رنگ متفاوتی به خودش گرفته بود …. عین رنگین کمان و اونم تو دل  غروب…به اون منظره زیبا خیره شده بودیم … لبخند رو میتونستی روی لبای تک تک ادمایی که اونجا بودن ببینی…خیلی جالبه اون لحظه فکر میکردم دنیا داره بهم میخنده …

با کای سمت یکی از نیمکتا رفتیم ونشستیم…دستمونو از هم هنوز جدا نکرده بودیم…همینجوری که هوا تاریکتر میشد با بیشتر گرم صحبت میشدیم…اصلا متوجه گذشت زمان نبودیم…تا اینکه یه چیزی توجه کای رو جلب کرد

کای:سهونا…اون بچه….الانه که بیافته تو اب!!!!

سریع به سمتی که کای اشاره میکرد نگاه کردم با دیدن بچه ای که خیلی به دریاچه نزدیک شده بود ترسیدم هرچی به اطرافش نگاه کردم کسی رو ندیدم که به والدینش بخوره…از جامون بلند شدیم و به سمتش  رفتیم…بچه دستشو سمت ابشارا دراز کرد…

کای:اوه…نه …

به سمتش دویدیم …ولی در لحظه ای افتاد توی اب …با ترس شروع به دویدن کردم  و پریدم توی اب و سمتش شنا کردم یک متری پایین رفته بود بیهوش زیر اب بود …زیر بغلشو گرفتم وبیرونش کشیدم…به سمت نرده ها شنا کردم ..با رسیدنم کای سریع بچه رو ازم گرفت و خوابوندش روی زمین…نفس بیرون نمیومد…کای شروع کرد به تنفس مصنوعی و به سینش فشار میاورد..باترس به صورت بی رنگ بچه خیره شده بودم…با بیرون اومدن اب از دهنش نفس راحتی کشیدم…بچه شروع به نفس کشیدن کرد…مرد و زنی سمتمون دویدن و جمعیتو کنار زدن و با دیدن بچه زن جیغ بلندی کشید و بچه رو بغل کرد…پدرش ازمون تشکر کرد برای نجات دادن بچشون…همه از دورمون رفتند…چند دقیقه ای نگذشته بود که والدینش شروع به دعوا کردن..اونجا بود که فهمیدیم اونا هم کره این…به بچه نگاه کردم دیدم به پدر مادرش خیره شده ،قطره اشکی از گوشه ی چشمش اویزون شد…انگشتمو کنار صورتش گذاشتم و اشکشو گرفتم…عه عه…نباید این اشکای خوشکلت رو زمین بیافته عموجون…

بچه نگاه معصومشو از والدینش بهم دوخت…اروم از جاش بلند شد…سرفه  میکرد…کای لباسشو در اورد روی شونه های کوچیکش انداخت…دستاشو توی دستم گرفتم ومالیدمش تا کمی گرم بشه…

اسمت چیه عموجون؟

بچه:سو…ها…

واو چه اسم قشنگی داری…خوشحالم که نجات پیدا کردی…دیگه از کارا نکن عمو باشه؟از بزرگتراتم جدا نشو …خطرناکه…ممکن بود اتفاق وحشتناکی برات  بیافته…

سوها به پدر مادرش که صدای بحثشون بلندتر شده بود نگاه گذرایی انداخت و سرشو پایین انداخت و سرشو برای قبول کردن حرف من تکون داد…دلم بحالش میسوخت.. توی این شرایط والدینش داشتن سر اینکه کدوم مقصر این اتفاق دعوا میکردند  غفلت از اینکه چیزی که الان مهمه  سوهاست…بخاطر اون ترسی که الان داره بهشون نیاز داشت…دستمو زیرزیر بازوهاش کردمو بغلم گرفتمش…کت کای رو روی شونه هاش مرتب کردم که سردش نشه…با حس دستای کوتاه و کوچیکش دور گردنم فهمیدم به اغوشم اعتماد کرده و پناه اورده…سمت والدینش رفتم…به هردوشون با خشم خیره شدم…تازه به خودشون اومدن که سوها رو فراموش کردن …پدرش سریع اومد سمتم و سوها رو از بغلم کشید بیرون

پدر:اوه..ببخشید حواسمون پرت شد…راستی اگه پولی چیزی برای نجات سوهاباید بدم لطفا راحت باشید و بگید…

هه…پول…میخواست بخاطر نجات بچش بهم پول بده…

نه نیازی به این کارا نیست فقط مراقبش باشید خیلی ترسیده …

مادر سوها:بله…بازم ازتون ممنونم اقا…

خواهش میکنم…

مادرش کت کای رو ازروی سوها برداشت و بهم داد و سوها رو بین کت خودش پیچید…سمت سوها رفتم با لبخند شیطونی بهش نگاه کردم

عمو جون…مراقب خودت باش اوم؟

سوها سکوت کرد و بهم جوابی نداد…منتظرش بودم…دستاشو از بین کت بیرون اورد و پشت گردنش برد…گردنبندشو باز کرد…صلیبی که نوزادی بهش به صلیب کشیده شده بود…وقتی دستای باز و روی هوای سوهارو دیدم فهمیدم که منتظره سرمو جلو ببرم..دور گردنم انداختش…سرمو عقب کشیدم و صلیبو توی دستم گرفتم به سوها لبخندی زدم

سوها:این…تاامروز از من مراقبت میکرد از این به بعد مواظب عموهه…

خنده ی ارومی کردم و دستمو بین موهای سوها بردم و بهشمون ریختم…ممنونم عزیزم…بوسه ی ارومی به گونش زد م وازش خداحافظی کردم و ازمون جدا شدند و رفتند….

کای:پسر نمکی ای بود…

اوم…

کای وقتی دید توی فکرم دستشو روی شونم گذاشت:سهونا…؟

با شنیدن اسمم به خودم اومدم…ها؟اوه…ببخشید ذهنم یجای دیگه بود…

کای:چیه ای پسر بچه اینقدر برات جالب بوده که اینجوری رفتی توی فکر…

والدینش..قدر بچشونو نمیدونست همچین چیز باارزشی برای هرکسی نیست…

کای : اره…واقعا براشون متاسفم…

کای وقتی دید من بازم درگیرم…دستشو زیر چونش گذاشت لب پایینشو توی دهنش کشید

کای:اووووم؟سهونا نکنه تو هم بچه میخوای؟

چییی؟چی شنیدم…وای یهو عین بمب زدم زیر خنده …اره میخوام بچه از خون خودم…خخخ بلند قهقهه زدم و ادامه دادم…من گی ام نباید این چیزا رو بخوام…یا حتی بهش فکر کنم…

کای همون حالت خودشو حفظ کرد و با حالت متفکری گفت:خوب من میتونم تو رو بکنم بعد حامله بشی بچه از خون  و خودت داشته باشی…

Whaaat?الان چی گفتی تو؟

کای دستشو جلوی دهنش گرفت که خندشو نبینم…:من من…چیزی نگفتم که…یه پیشنهاد بود فقط..

پسسسس….پیشنهاد بود…

کای یه قدم…دو قدم …سه قدم…عقب برداشت و دوید سمت خونه…پشت سرش شروع به دویدن کردم…یاااااااا جرات داری وایساااااا…

کای برگشت و زبون برام در اورد و گفت:مگه چشههههه…خومنم یبار بخورمت…هاها…البته فک نکنم یبار کافی باشه…

سرعتمو بیشتر کردمو سمتش دویدم….فقط دستم بهت برسههههههههه ….

The following two tabs change content below.

sepid

دختری 23ساله :/ از 19سالگی توی اوه سهون فنز داستانامو گذاشتم ...و موفقترینش جرک بوده ولی فک کنم اخریش بوده اینو گفتم چون اسم فیکم بیشتر از اسم خودم اشناس:/خوب هوامو داشته باشیددددد ممنون

Latest posts by sepid (see all)

sepid 10 نظر 12 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
monir
مهمان

چقد دلم واسه این تنگ شده بوووود
مررررسی

Hamideh
مهمان

مرسی❤❤❤واقعا عالی بود

(shi jung (나나
مهمان

وای خدا جر خوردم از خنده بابا ایول به تو اینقدر از دست اینا خندیدم اشکم در اومد خخخخخخ پوکیدم در کل خخ
چانبک اخرش قشنگ بود بوسیدن خخخخ کار از عصبانیت زسید به اهم اهم خخخخ اینقدر از این فیک خوشم میاد والا!!! خیلی قشنگه عالیه اصن ممرسیییییی

Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Narsis69
مهمان

دسته بندیت اشتباهه دختر گلم. این جرکه، ولی نوشتی کیلر. من کپ کردم. گفتم کیلر چانبک و کایسو بود و تموم شده بود. چرا یهویی سکای شد و ادامه دار؟
خخخخ.
برم بخونم.
فایتینگ

Narsis69
مهمان

مرسی. چقد بامزه بود. خیلی خوب بود.
خسته نباشی دخترم.
خخخخخ. چانبک. فکرکن، چان از بکی کتک بخوره. خیلی خنده داره.
وای. چن. نیمه ی گمشده ی بکیه. خخخخ. بیچاره شیو. عالی بود.
وای، لی. ای جونم. چقد بامزه اس.
دی او… حسووووووود.
واو. کای چه کادویی خرید واسه سهون. خدا شانس بده.
سو ها اسم پسره؟ خخخخ. من فکر کردم دختره! دلم واسش سوخت. نازی.
کای خیلی شیطون شده ها. “مگه چیه منم یه بار بخورمت! “ای جان. منم موافقم…
منتظر ادامش هستم.
فایتینگ

wpDiscuz