هدر سایت
تبلیغات

fanfiction The Other One ep 29 )pass: too29)

سلام

خوبید؟

عیدتون مباارککک 

این قسمتو عمومی دادم چون وقت نشد که ایمیل کنم رمزا رو … اگر نظرات خوب باشه که قسمت بعدو رمزی نمیکنم باشه؟

ممنونم از همگی 

 

این قسمت رو تقدیم میکنم به مهتاب خواهرم  که بهترین مشوقمه 

 

 

 

دیو کمی با کنجکاوی نگاهش کرد…. هیچ چیز عجیبی نداشت و درست عین پسرهای عادیه زیبا بود

 

شاید با پوستی روشن تر!!

 

کای شروع کرد: بله ….. میبینم که تو هم اینجایی وحتی  یه دوستم برای خودت پیدا کردی

 

بکهیون همچنان سرش پایین بود و چانیول باز هم مشغول دید زدن کای بود

 

فکرشم نمیکرد کسی که دیو بپسنده پسری باشه با دوتا بال گنده … !!!!

 

کای ادامه داد:   … تو واسه خودت اینور اونور بیرون محدودت میچرخی اونوقت تنها کسی که تنبیه میشه منم…. خیلی ناعادلانه نیست؟؟؟؟

 

-……..

 

-به خاطر تو از ماموریت محروم شدم..

 

-…………..

 

-یااا بیون بکهیون چشمتو از اون سنگای لعنتی بردار و به من نگاه کن

چانیول به فریادی که کای کشید ری اکشن نشون داد

با اینکه اولش کمی جاخورد وتوی دلش ترسید اما بیشتر جلوی بکهیون رو گرفت و دستشو به نشونه حمایت ازش پشتش برد

کای با دیدن این صحنه پوزخندی زد

بکهیون اروم سرشو بالا اورد و به کای نگاه کرد:

 

من … خب من نمیدونستم باعث تنبیهت شدم…معذرت میخام

 

کای هووفی کشید

 

درواقع اون به خاطر خنگ بازیای خودش تنبیه شده بود …. فقط به این دلیل سر بک داد میزد چون میتونست حداقل یه تایمی رو هرچند مخفیانه با عشقش بگذرونه

ولی اون چی ؟ …

 

باز هم دیو سعی کرد سنگینیه جو رو از بین ببره

به بکهیون نگاه کرد و با دوستانه ترین لحن ممکن پرسید :

-پس تو هم محافظی؟

 

-بله

 

-ولی اصلا معلوم نیست…میتونی راحت استتار کنی!!!

 

بکی لبخند محوی زد و کای بیشتر حرص خورد!!

 

حتی اینم عادلانه نبوووددددد ….

 

اون با اون بالای خفن و شیک و فوق العادش!!!! خاص و جذاب بود… اما اون ماهیه کوچولو عین پسرای عادی بود …. !!!

 

بالاخره دیو که دید بکهیون اصلا با کای راحت نیست  و نگاه های تند و تیز کای به چانیول و بکهیون تمومی نداره بازوی کایو گرفت و گفت:

 

خب بچه ها… ما باید بریم… بکهیون از دیدنت خیلی خوشحال شدم و لبخندی زد و کایو از اونجا دور کرد

 

چانیول همچنان محو راز بزرگ دیو بود …….. نمیدونست چند تا چیز عجیب غریب دیگه توی زندگیش قراره ببینه

!!!!!

 

کای و دیو بالاخره به پشت صخره ها رسیدن

 

ولی دیو هنوز بازوی کایو ول نکرده بود

 

کای بالاخره زبون باز کرد و گفت: دو کیونگسو تازه داشت خوش میگذشت چرا برگشتی؟؟

 

دیو :

-چون اگر یکم دیگه میموندیم مطمعنا بکهیون اب میشد و میرفت لابه لای سنگ های ساحل

 

-حقشه

 

-ولی چقدر عادی بوددد… اصلا فکرشم نمیکردم… جانی حق داشته نفهمه انسان نیست!

 

-هه چانی؟؟؟ چطوره اصن چان چان صداش کنی هان؟؟؟چطوره؟؟

 

حتی با دیدن چانیول کای داشت به شدت  حسو دی میکرد

 

دیو توجهی نکرد: هممم من توقع باله و دم داشتم!!!

 

کای زد زیر خنده :

 

وااااااای….. وی…… نکنه پری دریایی منظورته هان؟؟؟ همون داستانای مزخرفی که ساختین؟؟خخخخخخخخخخخخخخخخ

 

-نخند… خب من تاحالا با محافظا سروکاری نداشتم :/

 

کای همچنان میخندید

 

بعد از یکی دو دقیقه کای گفت:

 

داره باله هم داره و لی چون لباس تنش بود ندیدی

 

دیو با چشمای گشاد شده گفت:

 

واقن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کای واقن دوست داشت تو اون لحظه بب/وستش

 

اما تلفنش زنگ خورد

 

اس ام اسی که براش اومده بودو خوند و سریع جدی شد

 

نقاشیشو برداشت و به دیو گفت:

 

من باید برم….. باید برم یه ماموریت کوچولو تا به پدرو و برادرام کمک کنم ….

 

دیو با رنجش گفت:الان باید بری؟

 

کای به ساعتش نگاهی انداخت: اره تا یک ساعت دیگه باید حرکت کنم

 

دیو با خوشحالی گفت: اما هنوز یه ساعت وقت داری

 

کای با قیافه پوکر گفت: نکنه توقع داری با این لباسا برم ماموریت هان؟؟؟

 

میدوین چقدر پول این کفشمه؟

 

دیو کمی تعجب کرد اما بعد اروم پرسید:

 

کی…کی بر میگردی؟

 

کای از اینکه دیو اینو پرسیده خیلی خوشحال شد…امیدوار شد و با غرور گفت:

 

مامویت سنگینی نیست….هممم شاید زود تموم شده یکی دو هفته  تقریبا شاید هم بیشتر …معلوم نیست….به هر حال قبل کریسمس میام

 

دیو سرشو پایین انداخت و به نشونه فهمیدن سرشو تکون داد

 

کای کمی این پا و اون پا کرد و بالاخره گفت:

 

راستی فسقل… وقتی برگشتم میخوام یه چیزی بهت بگم….. منتظرم بمون

 

و تنها چیزی که بعد اون دیو شنید صدای حرکت دوتا بال توی هوا بود …. حتی وقت نکرد بهش بگه مراقب خودش باشه  یا حتی خداحافظی کنه

///////////////////////////////////////////////////////////////////

سولی و شیو :

سوهو و لی توی اتاق شیو روی تختش نشسته بودن و ممنتظر بودن تا شیومین بیاد

 

بعد چند لحظه درباز شد و شیو مین با یه سینی پر از کوکی های گردویی و 3تا لیوان قهوه داغ که توی اون هوای سرد بخارش صحنه زیبایی رو به وجود اورده بود وارد اتاق شد

 

و درو بست

 

شیو: ووییی چه هوا سرد شده اصلا هیچ وسیله گرمایی ای جواب نمیده

 

سوهو : اره واقعا تو چند سالی که اینجا بودیم اصن همچین سرمایی ندیده بودم

 

جالبه که هوا سرده ولی برف نمیاد….

 

 لی لیوان قهوه  داغو از توی سینی برداشت و دست سوهو داد و بعدم یه لیوان برای خوش برداشت و گفت :

 

سهون چرا یهو دیوونه شده؟

 

شیو : نمیدونم تنها چیزی که فهمیدم این بود که لوهان یه چیزیو ازش مخفی میکنه

 

سوهو : من که اصلا نگران نیستم

 

لی : چطور

 

سوهو : ببینید اولا ما لو رو خیلی خوب میشناسیم و میدونیم اهل کارای زیرابی نیست

 

و دوما من مطمعنم انقدر همو دوست دارن که با یه دعوای ساده بینشون به هم نمیخوره

 

شیومین یه کوکی توی دهنش چپوند و گفت :

 

تازگیا دیو و چانی هم خیلی مشکوک شدنا

 

اصلا نیستن انگار

 

لی : اره شاید سرشون به عشق  گرمه

 

سوهو : لی چه چیزایی میگی اون دوتا اگر عاشق بشن اولین کسایی که میفهمن ماییم

 

شیومین یهو گفت : اره سوهو یادته اون سالی که چانی عاشق شد؟ واایی اومد جلو چشم همه …

 

که با چشم غره سوهو ساکت شد و گفت:

 

به هر حال اگر چیزی بود ما میفهمیدیم

لی فقط شونه ای بالا انداخت و توی فکر فرو رفت

 

…………………………………

 

روزها گذشتن و هنوز از کای خبری نبود

 

تقریبا 2 هفته ای بود که رفته بود و دیو به شدت دلتنگ شده بود

 

احساسات زیادی رو توی اون روزها تجربه میکرد…..

 

دلتنگی… ترس…اضطراب …. نگرانی….انتظار…… بازم دلتنگی

 

حوصله انجام دادن هیچ کاری رو نداشت و صبح تا شب فقط به گوشیش خیره میشد تا بلکه خبری از کای برسه یا بهش پبام بده که برگشته

 

گه گاهی هم روی دیوار اتاقش برای رفع دلتنگی چیزی میکشید!

 

اونا دیگه کاری با هم نداشتن و دیو میدونست که کای دیگه دلیلی نداره بهش زنگ بزنه یا پیام بده…اون نقاشیو گرفته بود و دیگه کاری با دیو نداشت

 

اما دیو……….

 

هوفی کشید و رفت روی تختش دراز کشید

 

توی این چند وقت چانیول سرش با بکی گرم بود  و با اینکه داداش بکهیون که میگفتن خیلی سخت گیره و بد اخلاق برگشته بود اما بکی و چانی تقریبا هرروز همو میدیدن و مخفیانه با هم وقت میگذروندن

 

به شدت به چانی و بکی غبطه میخورد

 

از روی تختش پاشد و وقتی سمت کمدش میرفت نگاه گذرایی هم به سرو وضع اشفتش انداخت

 

اون روزا حتی حوصله خودشم نداشت

 

از توی کمد تی شرت کای رو برداشت و رفت روی تختش نشست

 

تی شرتو پهن کرد جلوش و دستشو روش کشید

 

یاد بال های کای افتاد

 

تی شرتو برگردوند و دستشو به سوراخ های پشت تی شرت کشید

 

با خودش گفت :

 

چطور موجود عجیب و ترسناکی مثل تو برام انقدر مجذوب کنندس؟.. چرا دیگه ترسم ازت فقط برای از دست دادنته؟ چی شد که عاشقت شدم؟؟چقدر طول کشید تا وجودتو پذیرفتم؟؟هان؟ الان کجایی؟ چیکار میکنی؟؟؟داری میجنگی؟؟؟ با کیا؟

حالت خوبه؟؟زود….برمیگردی مگه نه؟؟؟

سالمی اره؟؟ توهم… توهم دلت…

 

بغض سنگین و چشمای خیسش  وادارش کردن تی شرتو توی بغلش بگیره و تو دلش به خودش تشر بزنه:

 

بس کن دیو… اینا همش احساسات یک طرفته…..خدایا من چمه؟؟؟؟ دارم برای دیدنش میمیرم

 

و به اشک هاش اجازه داد  دونه دونه روی گونش بچکن و کم کم گریش شدت بگیره و به صدای نا /له بلندی تبدیل بشه ………

 

تو همون حالت خوابش برده بود

 

بیدار شد ساعت تقریبا 2 نصفه شب بود

 

چند تا اس ام اس از چانی داشت که حالشو پرسیده بود و گفته بود بکی گفته احتمالا کای به زودی برمیگرده

 

گوشیشو برداشت و در حال خوندن اس ام اسای چانی رفت بیرون

 

رد اشکهاش روی صورتش خشک شده بود… با همون سردرد مزخرف  رفت سمت دستشوی

 

مادر پدرش خواب بودن و در اتاقشون بسته بود

 

چه ارامشی داشتن

 

کاش مثل پدر مادرش از همه جا بیخبر بود

 

کمی اب خورد تا گلوش باز بشه

 

ناگهان یه اس براش اومد

 

به اپن تکیه داد و اس ام اسو باز کرد

 

با دیدن اسم فرستنده شوکه شد و صاف وایساد

 

کای بود

 

براش نوشته بود :

 

تا 5 مین دیگه تو اتاقت باش… میخوام حرفی که موقع رفتن گفتمو بهت بزنم

 

نفهمید چطوری بطریو گذاشت رو اپن و سمت اتاقش دوید

 

قلبش داشت از گلوش بیرون میزد

 

پله ها رو دو تا یکی بالا رفت و در اتاقشو با دستای لرزون باز کرد

 

با صحنه ای که جلوش دید نفسش بند اومد . دوباره چشماش خیس شد

 

کای جلوش ایستاده بود اما نه مثل همیشه

 

خمیده بود و دست راستش که باندپیچی شده بودو با دست چپش نگه داشته بود

 

بالهاش نا مرتب و هپلی به نظر میرسید و لباسهاشم پاره و خا ککی بودن

 

سر زانوهاش خون خشک شده بود

 

وقتی کای سرشو بالا اورد بیشتر شوکه شد

 

روی صورتش تماما جای زخم بود و از همه بدتر کبودی چشم راستش و پارگی ای در زیر چونش بود

 

دیو با بغض و صدای لرزون ارومی گفت : ..تو…چیکار کردی با خودت؟

 

کای لبخند بی رمقی زد:  خوبی؟

 

یکم تلو تلو خورد

 

دیو در اتاقو بست

 

و برگشت سمت کای

 

کای بهش زل زده بود

 

اشک چشم دیو رو که دید و نگرانیشو وقتی داشت به سرتاپاش نگاه میکرد…. دماغش که از گریه قرمز شده بود و لبهای برجستش که توی صورت رنگ پریدش جلوه خاصی داشت…اما دیو چرا گریه کرده؟؟ چرا چشماش پف داره؟؟؟ دردو فراموش کرد و با قدمهایی که سعی میکرد استوار باشن رفت سمتش

 

وقتی به دیو رسید بدون اینکه به هیچ چیز دیگه ای فکر کنه توی چشمای خیس درشتش خیره شد و بدون هیچ حرفی دستاشو بالا اورد و صورت دیو رو توی دستاش گرفت …. اون صورت نرم و کوچیک بین دستهای گرم و تب دار کای…

 

دیگه تحمل نداشت.

 

ل/بهاشو به ل/بهای دیو  رسوند و چشماشو بست و تو ل.ذت لمس ل.بهای بی نظیرش غرق شد

 

اول فقط یه بوسه ساده روی ل.بهاش

 

دیو دیگه ضربان قلبش رو تو سینش حس نمیکرد قلبش توی پیشونیش میزد

 

توقع همچین چیزیو از سمت کای نداشت… همیشه فکر میکرد این خودشه که اول به کای اعتراف میکنه…

 

چشماشو بست و فکر کرد داره خواب میبینه….. خوابی که توش کای اول بو/سیدش

 

پهلوهای کایو گرفت و خودشو بهش  نزدیک تر کرد…تشنه کای بود و میخاست دلتنگی اون روزهای بیخوده بدون کایو از بین ببره

 

 لباس پاره اشو توی مشتش فشار میداد ….. سرشو بالا کشید تا تمای بیشتری با لبهای کای داشته باشه…. تا بیشتر حس کنه که الان دیگه هست

 

کای روش خم شده بود و کم کم شروع کرد به حرکت دادن لبهاش

 

با لذت زیاد لب پایینی دیو رو بین دندونها و لبهاش مکشید و محکم میمکیدش

 

بعد از گرفتن اجازه از ل.بهای به هم بسته شده و ناشی دیو زبو نشو وارد دهان دیو کرد و مشغول بو/.سیدن هر نقطه ازش شد

 

هیچ کدوم نمیدونستن چقدر زمان گذشته یا چندین بار سرهاشونو تکون دادن تا بیشتر بب/وسن…. فقط وقتی که به شدت نفس نفس میزدن  کای با کشش  لب پایین دیو ازش جدا شد

 

صورتشو نوازش کرد و سر دیو رو بغل کرد … گونه هاش از اشک دیو خیس شده بود و صورتشو خنک کرده بود

 

دیگه نیازی به اعتراف نداشتن…….

 

و اروم دم گوشش با صدای خسته و بی حالش گفت :

 

دلم برات تنگ شده بود

 

دیو با این حرف دیوونه شد و بازم اجازه داد اشکهای سرکشش که 2 هفته نگهشون داشته بود بازم بیرون بریزن و توی بغل کای هق هق هاشو ازاد کرد

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 100 نظر 30 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Joongin❤️
مهمان

سلام اونی
من خیلی وقت بود سرم به درس گرم بود هنوز وقت نکرده بودم از قسمته قبلی تا اخرین قسمتی که نوشته بودیو بخونم قبلنم برات نظر گذاشته بودم این فیک فوق العااااادددددسسسسسسسس مخصوصن برای ما کای لاورا
ممنون میشم اگه رمز قسمت ٣٠ رو برام ایمیل کنی❤️❤️❤️❤️
[email protected]

otaku
مهمان

لطفا رمز قسمت سی رو بهم بده
[email protected]
اینم ایدی تله اگه از ایمیل [email protected]_otaku
منتظرم :)

otaku
مهمان

عرررر….کایسووووو منو کشت
جالبه …میخوام بدونم بین چانسو چه اتفاقی افتاده خخخخخ

مائده
مهمان

اجی رمز قسمت رمزی قبلی رو هم برام بفرس رمز بعدی رو هم بده
تورو خداااااا من بی تاب خوندنشممم

نگین کریس لاور.;کایسوشیپر
مهمان

عالی بود کایسووووووووووووووووووووو اخی چه قشنگ بود ممنونننننننننننن

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

خاننده جدید قبول می کنی؟؟؟؟؟؟?؟
خیلی کایسوش قشنگه میشه رمزارو به جیمیلم بفرستی؟؟؟؟؟؟😆😆😆😆😆😍😍😍😍😍😍
مرسی

دی.او لاور
مهمان

سلام!
فیک به شدت عااااالیه..به صورتی که نتونستم درس بخونم و فقط فیک خوندم😐
من خواننده جدیدم…خیلی خوب مینویسین!میشه ادامه بدین؟
فیک و وانشات های بیشتر؟کایسو؟
فقط یه چیزی🙈
ایمیلی که استفاده میکنم یه مدته اینباکسش خرابه…
اگه آیدی تلگرام بدم میتونین لطفا برام رمزها رو بفرستین؟
@NazsatnaraniN

Mahboobe
مهمان

بالاخره کایسو😭😭❤
آخرش چه خوب تموم شد💕

شبنم
مهمان

سلام من رمز قسمت بعدو میتونم ازتون بگیرم لطفا!!؟؟؟؟

Keivan
مهمان

واقعا اخرش قشنگ بود
عالی
خسته نباشی

سارا
مهمان

عاغا تکلیف ماها ک تازه داریم میخونیم.چیه برا [email protected]_12

Zaza
مهمان

آجی جونم داستانت عالیه
راستی نمیدونی مدیر سایت کی ها آن میشه؟

Parisa__________LAY_is_Mine
مهمان

عالی بوووودددد عااااالییییییییییی :””|

مهشید
مهمان

مرسیسیییییییی دیووووو کوچولوی من عشقمممممممم کایسوووووووو مرسییییییی گلم

Hana
مهمان

سلام من فیک زیاد میخونم و به جرات میتونم بگم این فیک جز بهترین فیک هایی بود که خوندم لطفا ادامشم بنویس

nesi
مهمان

عاااااااااااالی بود
کای با چه سر و وضعی اومد آش و لاش
الهی چقد رمانتیک 😍
خسته نباشی

Ava
مهمان

وای خیلی خوب بود بالاخره کایسو اعتراف کردن😆

wpDiscuz