هدر سایت
تبلیغات

The Other One EP21

سلااااااااااااام دوستااااااااااام

براتون اون یکی آوردم قبلشم یکم جرف زدم 

بفرمایید ادومه

خب دوستای گل و عزیزم میدونم یکم طول کشید تا این قسمت سعی میکنم دیگه وقفه ای بین آپ ها نیفته از بین بچه ها هم اگر کسی دوست داره برای هر کدوم از فیک های من ( د آدر وان – فراری-سیمپل) پوستر درست کنه این ایمیل من هست:[email protected]  فقط اسمتونو بنویسید که من قاطی نکنم ♥

بچه ها و سایلنت های محترم واقعا انتظاره استقبال و حمایت دارم ازتون

نه فقط این فیک دوفیک دیگه ای که مینویسم فراری و سیمپل هم همینطور

نگید که زور میگه و گدای کامنته نه اینجوری نیست . سری قبل سر قسمت رمزی هونهان اسپشیال حداقل 30 نفر که نمیشناختمشون اومدن پی وی من تو تله و حتی ایمو و اینستا گرام و درخواست رمز کردن البته به جز 97 نفری که رمزو براشون ایمیل کردم و عزیزانی که وب قبلی براشون باز نمیشد و اینجا خوندنش

یک سری از دوستانم که رمزو به دوستاشون دادن و من میدونم کیان ^^ احتمالا دفعه بعدی رمز نمیگیرن ولی میخوام بگم به نسبت دانلود و کسانی که میان صحبت میکنن من بازخورد میخوام

حالا کامنت سختتونه حالشو ندارید فرداش کامنت بدید یا توی تله یا ایمیل یا اینستا دربارش باهام حرف بزنید

درباره ی همه ی فیک هام نه فقط این .. اگر نقطه قوتی تو نوشته هام هست بهم بگید که پررنگش کنم و اگر ضعفی میبینید تو داستان , نحوه نوشتن , توصیف و هرچیز دیگه ای هم بهم بگید تا من روش کار کنم و بهتر بشم . من فقط با دونستن احساس شما براتون طوری مینویسم که خشته کننده و بد نباشه . به هر حال من که تو نوشتن هنوز رتبه ای ندارم شما باید کمکم کنید تا بهتر و بهتر بشم شما هم لذت بیشتری ببرید از خوندن داستانا مگه نه؟ تعریف و انتقاداتونو با عشق میپذیرم و روشون کار میکنم که هم من بهتر و قوی تر بشم هم شماها هیجان و لذت بیشتری احساس کنید باشه؟

بازم میگم نه فقط برای این داستان لطفا از داستانای دیگه ام هم حمایت کنید دوستای گلم و کسانی که تاحالا سایلنت بودید ولی اومدید منم رمز بهتون دادم منتها اگر فعال نباشید منم شرمندتون میشم یا مجبور میشم کلا نوشتنو بزارم کنار :( 

ممنونم ار دونه دونه تون عاشقتونم …… خواهش میکنم همکاری کنید باهام تا دلم گرم باشه

سرتونو درد آوردم . بفرمایید سرداستان :

 

روی زمین چهارزانو نشست و همش به اطراف نگاه میکرد

شونه چپش رو به صخره کنارش تکیه داد و چشماشو بست

ناامید شده بود

اما صدایی به خودش اوردش:

س…سلام

صدا ضعیف , اروم و نگران بود

با سرعت بلند شد وایساد و بعد چند روز دوباره دیدش

انگار لاغرتر شده بود و زی چشمش قرمز شده بود

سرشو انداخته بود پایین

-سلام

با صدای چانی سرشو بالا اورد و بهش نگاه کرد

-سردت نیست؟

بکی تند تند سرشو به طرفین به نشونه اینکه نه تکون داد

چانی اما لرزش بدنشو دید و اون اور کتشو دور بدن بکی انداخت

بکی:

ممنونم… اممم… وسیله هات.. اون چیزایی که نقاشی میکردی باهاشون… الان بهت میدمشون

و به سمت صخره ها رفت

چند دقیقه بعد با بوم و پایه اش, رنگها و قلم موهاش,پالت هل و پارچه هاش و بقیه چیزها برگشت

به جز خود نقاشی بقیه چیزها خاکی شده بودن

ابروهاشو داد بالا

-خاکشون کرده بودی؟

-خب…تو… خب عصبانی که شدی…. همینجوری رفتی منم.. قایمشون کردم که کسی دس نزنه

چانی خنده اش گرفته بود اما الان وقت خندیدن نبود

سرفه ای کرد و رو به بکی که سرشو انداخته بود پایین کرد و گفت:

باید حرف بزنیم…اینجا نمیشه دنبالم بیا

بدون اینکه اجازه هر حرفی رو به بکی بده دستشو کشید و بردش به سمت صخره های تیزو خشن

——————————————

21:

سوهو:

از حمام اومد بیرون … با حوله کوچیکی موهاشو خشک میکرد و زیر لب برای خودش آوازی زمزمه میکرد و سوت میزد ….. از سکوت خونه مشخص بود کسی نیست

وارد اتاقش شد و در رو بست….

به سمت کمدش رفت تا لباس انتخاب کنه 

اون روز قرار بود با چورونگ برن بیرون! البته اسمش انین بود … و خانواده ها شون  فکر میکردن که میخواد  با اون بره اما سوهو در حقیقت میخواست بره پیش لی تا روزشونو باهم بگذرونن

باورش نمیشد که انقدر زود به خواسته هاش رسیده و انقدر خوشحاله از ته دلش احساس خوشبختی میکرد 

بعد از اینکه اونشب با چورونگ باهاش حرف زد دنیاش زیرو رو شده بود

فلش بک:

 

 چورونگ رو تخت سوهو نشست و گفت:

جونمیون قبل از اینکه بهانه ای بیاری و پاشی بری میخواستم یه چیزی بهت بگم

سوهو با تامل سرجاش نشست و متعجب گفت :

چی؟

چورونگ کمی با انگشتاش باز کرد و گفت:

-ببین جونمیون اوپا….بر خلاف تصوراتت منم مثل خودتم … به این ازدواج راضی نیستم

سوهو به سرعت از جاش بلند شد و با تعجب و با صدای تقریبا بلندی گفت:

چییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

باورش نمیشد..ینی گوشاش درست میشنید؟یعنی چی راضی نیست؟؟

چورونگ که از صدای بلند سوهو شوکه شد دستشو روی بینیش گذاشت و با ترسو نگرانی از اینکه خاله اش صدای جونمیونو شنیده باشه گفت:

هییییسسسسسسسسسسسسس…الان خاله میشنوه……..

دستشو از روی بینیش برداشت و با نگاه به چهره متعجب سوهو ادامه داد :

اره منم نمیخوام با هم ازدواج کنیم ولی الان وقت گفتن این قضیه به والدینمون نیست

-چرا؟ما باید بگیییم..مگه زوریه؟؟؟؟؟

لبخندی زد و گفت : من……. من فکر نمیکردم تو هم نخوای!

-جونمیون..تو متوجه نیستی ….. ما نمیتونیم فعلا حرفی بزنیم ………. اره منم نمیخوام پس بزار بهت بگم……..

ببین خب… قضیه اینه که خب من….

سرشو انداخت پایین و با شرم گفت:

من یه نفر توزندگیمه که عاشقشم…

سوهو:چی؟؟جدی میگی؟

-اره

-خب پس چرا به کسی نمیگی؟ 

و دوباره لبه تخت کنار چورونگ نشست

-خب چون…. اممم..اون فعلا وضع مالی جالبی نداره و واسه همین باید یکم صبر کنیم

-اهان…

-ببین پسر خاله… بیا یه قراری بزاریم که هم تو از زیر ازدواج دربری هم من بتونم با اونی که دوسش دارم از اینجا برم

-چه قراری

-بیا وانمود کنیم که به ازدواج راضی شدیم… مثلا قرار بزاریم… بقیش با من ..

من نمیزارم چیزی علیه تو بشه من خودم ازدواجو بهم میزنم اینجوری هم تو سرزنش نمیشی هم من دلیل محکمی برای

رفتن از خونه پیدا میکنم … من مدت ها ست دارم به این قضیه و پیشنهاد فکر میکنم … فکر همه جاشم کردم تو فقط اوکی بده بقیش با من

سوهو سرشو انداخت پایین و به فکر فرو رفت… پیشنهاد خوبی بود

هم از سمت خانوادش رونده نمیشد هم میتونست برای همیشه کنار لی بمونه چی از این بهتر؟

-چی شد؟؟قبوله؟

بدون فکر گفت :

-اره قبوله

چورونگ لبخندی زد و گفت پس حله…. پس بیا به زودی اولین قرارمونو بزاریم … خاله و مادرم دیگه دارن کلافه ام میکنن

چشمکی به سوهو زد و خوشحال و خندون از اتاقش بیرون رفت

پایان فلش بک

از یاداوری اون روز لبخندی زد…فکرشم نمیکرد که چورونگ کسیو دوست داشته باشه …..

احساس برادرانه ای بهش پیدا کرده بود… هم برای اون خوشحا بود که از این ازدواج زوری خلاص میشه و هم برای خودش

تی شرت ابی پررنگ قشنگی رو که لی براش از چین اورده بود رو پوشید  یک جین ابی کمرنگ رو باهاش ست کرد

موهاشو خشک کرد … گوشی و کیف پولشو برداشت و به چورونگ اس ام اسی داد:

چورونگ..من دارم از خونه میرم بیرون

و جواب گرفت:

اوکی حواسم هست…خواستی برگردی به من خبر بده..منم دارم میم بیرون

لبخندی زد و از خونه اومد بیرون

سریع رفت پایین . در خونه لی رو زد

لی با اشتیاق در و براش باز کرد و با اغوشی باز ازش پذیرایی کرد

با هم رفتن تو خونه و لی درو بست …. برگشت سمت سوهو و با چشمانی که برق میزد گفت:

چقدر بهت میاد

 

 ——————————————————————————————————

شب گذشته:

دی او:

اب دهنشو قورت داد و به کای گفت:

خب…شرط دوم چیه؟

-عجله نکن میگم بهت حالا

دوتاشون وسط اتاق ایستاده بودن و سکوتی سنگین به فضا حکم فرما شده بود

تا اینکه با صدای تق تق چزی که به پنجره میخورد  کای برگشد و رفت سمت پنجره از لای پرده نگاهی انداخت و بعد

سریع اونو کنار زد و پنجره رو باز کرد

کلاغ سیاهی با ابهت و مغرور پرواز کرد داخل اتاق شد و روی لبه تخت دی او ایستاد … با ورودش باد ملایم خنکی به داخل وزید و بدن دیو رو مور مور کرد ………. ممنقارش که اصلا شکل جالبی نداشت… انقدر تیز بود که با یک اشاره چشم های دیو رو از کاسه بیرون بکشه!!!!!! و چشمهاش انقدر سیاه بود که دیو بتونه انعکاس اتاقشو به وضوح توش ببینه حتی از اون فاصله!

کای سکوت رو شکستو گفت :

چی شده؟

و به کلاغ خیره شد

کلاغ هم بدون اینکه حتی 1 میلی متر تکون بخوره به  چشمهای کای زل زده بود… بال هاشو باز و بسته کرد و دوباره ثابت ایستاد……. عین یک مجسمه ی خییلی واقعی

یک دقیقه بعد کای گفت:

ممنون..اوکی…از کیوجونگ هیونگ تشکر کن…… 

کلاغ قار قاری کرد و به سرعت از پنجره بیرون رفت و دوباره همون صدای بال آشنا برای دیو!

دی او در تمام مدت خودشو به دیوار چسبونده بود و سعی میکرد احساس چندش شدنش رو پنهان کنه 

با رفتن کلاغ از کنج بیرون اومد و دوباره به جای قبلیش برگشت و مقابل کای ایستاد

*(مکالمات اینجا تو دو قسمت قبله)

کای هم  اخرین نگاهو به دی او انداخت و رفت سمت پنجره

پرده رو کنار زد و در حالی که لولای پنجره رو بادستاش میگرفت تا آماده بیرون رفتن بشه  گفت:

راستی دو کیونگسو

دیو که میدید کای داره میره گفت : 

-بله؟

کای پاشو از پنجره بیرون گذاشت و گفت:

شرایطمو بکن 3 تا ….. فقط اجازه داری بدن و بالهامو بکشی .. صورت رو حتی فکرشم نکن

-اما…

-به دی او فرصت هیچ اعتراضی رو نداد و گفت:

شمارتو دارم بهت خبر میدم از کی شروع کنیم

چشمکی به دی او زد و بدون اینکه بهش اجازه بده سوال پیچش کنه به سرعت در اسمان شب ناپدید شد

و باز هم مثل همیشه دیو رو بهت زده تنها گذاشت

 ——————————————————————————————–

چانی:

بکهیونو برد پشت صخره ها و بهش گفت :

سریع اینارو بپوش باید حرف بزنیم

-من نمیتونم باهات بیام

-چرا داری…فکر کن مثل وفتیه که مینشستی کنارم

-اما من نمیتونم جای دوری برم … تو دردسر میفتم

-اگر تو دردسر افتادی من مسئولیتشو قبول میکنم فعلا اینا رو بپوش

-تو نمیتونی قبول کنی …..اخه من..

-اگر نمیخوای من میرم… چون نقاشیمم تموم شده دیگه هم اینجا برنمیگردم… انتخاب با خودت

بکهیون با بغض به چانی اخمو نگاه کرد و گفت:

باشه میام…میشه روتو بکنی اونور؟میخوام اینو دربیارم

و به تن پوش عجیبش اشاره کرد

-باشه فقط زود باش

و پشتشو به بکهیون کرد

چند دقیقه بعد بکهیون گفت : تموم شد .. بریم

چانی برگشت و دید بکهیون پلیورشو برعکس پوشیده

خنده اش گرفته بود…. براش بامزه بود … الان که مثل آدمای عادی شده بود انگار چانیول از یادش رفت که بکهیون چیه و خودش برای چی اونجاست …..سریع رفت سمتشو و تو یه حرکت پلیورو از تنش دراورد و از سمت درست تنش کرد

بکهیون شوکه از حرکت چانی زبونش بند اومده بود

چانی جلوش زانو زد و کفشاشو پاش کرد

به نظر پای بکی حداقل 3شماره باید از پای چانی کوچکتر میبود اما به خاطر فرم کشیده پاهاش پاش دقیقا اندازه کفش چانی بود

چانی وقتی داشت کفشو پای بکی میکرد متوجه پره های نازک بین انگشتای پاش شد…. سعی کرد لرزش دستشو کنترل کنه و چیزی نگه .. دوباره یادش افتاد که این آدم یه فرد معمولی نیست

بلند شد و به بکی گفت :

بریم

-بکی سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی دست مثل یه بره اروم دنبال چانی راه افتاد

تو دلش اشوبی به پا بود و حالت تهوع داشت…دعا میکرد کای رو نبینه…

به چانی چیزی نگفت اما این اولین باری بود که به دنیای خاج از محدوده اب پا میذاشت…….

 

———————————————————–

کای:

 

اون روز صبح با احساس  خیس شدن بالهاش از خواب پرید  این احساسه مززخرفففففففف خیس شدن

 مثل همیشه روی شکم خوابیده بود و صورتش توی بالش فرو رفته بود .. لباسی تنش نبود و بدن ورزیده و محکمشو  به نمایش گذاشته بود … بالهای مشکی و براقش هم هرکدوم در دوسمت بدنش از تخت آویزون بودن 

 دهنش کمی باز بود و صدای نفس هاشو میشد شنید

 با اون حسه خیسیه یخ از خواب پرید و مثل فشنگ سر جاش نشست

 به خاطر خیس شدن بالهاش خشمگین شده بود…مخصوصا که بدش میومد کسی خرکی از خواب بیدارش کنه

 با چشمایی سیاه  و صدایی که از خواب دوره شده بود غرید:

 کدوم احمق وحشی ای بود؟

 

وقتی جوابی نشنید  نعره زد:

 

هاااااااان؟؟//کریس بیشعوووووووووووووره جهش یافته ….. روانی چه مرگته هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بالهای خیسشو تند تند تکوند و وقتی چشماشو خوب باز کرد  و به پشت سرش نگاه کرد قیافه کیوجونگ رو جلو روش دید که با ابروهای بالا رفته با یک لیوان خالی اب توی دستش و بالهای قهوه ایش که داشت ریزریز تکون میخورد

  با نگاهی متعجب بهش زل زده بود و سرشو کمی به چپ خم کرده بود

 دقیقا پشت سر کیو جونگ توی چهار چوب در پدرش ایستاده بود و معلوم بود به شدت عصبانیه

 برق چشمهای سیاهشو از اون فاله هم میتونست به خوبی ببینه

 تو اون لحظه فقط تونست یه چیز بگه:

 اوپسسسسس

———————————————–

 کیو که بالا سرش ایستاده بود

 لیوان خالی ابو به کای نشون داد و گفت :

 داداش کوچیکه عصبانی نباش. پاشو خودتو جمع کن بیا تو پذیرایی من و پدر باهات کار داریم

 کای هرچی سعی کرد با اشاره و چشم و ابرو از کیو بپرسه جریان چیه کیو بهش توجه نکرو با لبخند به سمت در رفت

  ولی قبل از اینکه از در بره بیرون  برگشت و برای کای یه چشمک خفن زد و با اشاره گفت:

 شتر دیدی ندیدی

 کای با بهت از جاش بلند شد و سریع لباساشو مرتب کرد صورتشو شست و بالهاشو چند بار بهم زد و پرهاشوبا برس مخصوصش مرتب کرد

 سریع دستی به موهای اشفته اش کشید و برای صاف شدن صداش  سرفه ارومی کرد و از در بیرون رفت 

با خودش فکر کرد : اینو دیگه چجوری حمعش کنم!

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 23 نظر 14 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
otaku
مهمان

عاشق اون جمله جهش یافته بیشعور شدم خخخخخخخخخخ

maryam_Drv
مهمان

رمز پی دی اف قبلی رو میگم :smile:

maryam_Drv
مهمان

من واقعا نمیفهمم چی شده :chebedunam: چرا یهو پای کلاغ و اینا اومد وسط؟؟؟ :chebedunam:

لطفا رمز و به آیدی تلگرامم بفرست ادمین جون :kissme:

@Zahra_MHD_1974

Macys Discount
مهمان

Du har tagit upp en mycket bra punkter , hälsningar till inlägget.

Mahboobe
مهمان

های✋ من خواننده جدیدم🙈
موضوع این فیک خیلی خوبه😍👌 کای بالدار😂😍❤ کایسو دوستتتتتتتت😙👻 مرسی. ادامه ش رو بذار😆😁

Parisa__________LAY_is_MINE
مهمان

ب جان خودم و یی شینگ من کامنت میذارم ولی حالا برا همه فیکایی ک کامنت گذاشتم کامنتام حذف شده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

این پستم قبلن خوندم ولی کامنتم نیس ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

soad
مهمان

داستانتون خیلی قشنگه ولی من واقعا صبر ندارم میشه یکم آپاشو زودتر کنین؟؟؟ممنون کارتون عالیه

nafas
مهمان

چه به کای میاد بال داشته باشههه….اییی از کلاغا بدم میاااددد….عزیزکممم بکی پریه من…عالی بود

HEALER
مهمان

سلام اجی من اسپیشیالو دان کردم ولی رمزشو ندارم.ایمیلمم گذاشتم ولی خب رمز نگرفتم…
خیلی خوب بود. من عاشق فحشا و حرفای کایم
ممنوووووون
بووووس

narsis69
مهمان

واو
داستانت خیلی جالبه.خیلی خوشم اومد.مرررررسی
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Farnaz H.H
مهمان

اوه سوهو هم راحت شد دیگه میتونه پیش لی باشه
نقشه جالبی بود خوشم اومد
لونرن ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
عالی بود ممنونم عزیزم
خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

charming
مهمان

خیلی ممنون عزیزم.راستی من پی دی اف رو هم دانلود کردم.هم اینو هم simple loveرو چون نخونده بودمش و الان ک پی دی افش رو گذاشتی اونم دانلود کردم تا بخونمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif
ممنون از فیکای قشنگت

hermaini
مهمان

چقدر این قسمت آشنا بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

amber
مهمان

مرسی خسته نباشی
ولی من قیلا این قسمت رو خونده بودم ؟نه؟
اما نمی دونم چرا کامنت ندارم .
در هر صورت مرسی خسته نباشی

فرناز
مهمان

فکر کنم تو وب قبلی برات کامنت گذاشتم گلم
ولی داستانت ارزشش بیشتر از یه کامنته
مرسی که وقت میزاری

wpDiscuz