سلام

فیک Jeengul

برید ادامه واسه پارت یک ^^ و حرفاش

به یه دلایل عجیب و غریبی نشد یکشنبه آپ کنم!

و این راز عدد سه هست که همه چی توش اتفاق میفته!

این دست من نبود که شما تو سوم فروردین دارین پارت ۱ رو می خونین

واقعا هر چی “سه” تو این فیک می خونین، دست من نیست! همش خود به خود بوده!

اینم از پارت ۱

CH: -3

EP: 1/The Last S~ex

/16 می/

*نیمه شب، سئول*

سهون روی تخت دراز کشید. به جسم اون روباه کوچولو نگاه کرد که چه قدر آروم کنارش خوابیده بود. اون روی پهلو بود و دو تا دستشو زیر شقیقه ش گذاشته بود. وقتایی که چشماشو می بست، کناره های پلکاش، به اندازۀ قبل رو به پایین نبودن اما این هیچی از کیوت بودنش کم نمی کرد. ولی چیزی که از همه برای سهون مهم تر  و جذاب تر بود، آرامشی بود که چهرۀ بکهیون، موقع خواب داشت. اون ذاتا هم آدم آرومی بود و دقیقا همین، سهونو عاشقش می کرد. یادش میومد که تو شرکت، بکهیون کسی بود که با هیچ کس کاری نداشت. به حدی درونگرا بود که حتی اگه تلاش زیادی هم می کردی، باز نمی تونستی درست و حسابی بشناسیش اما شانس سهون واسه به دست آوردن بکهیون، خیلی بیش تر از اینا بود. سهون موفق شد اوقات بیش تریو باهاش بگذرونه _لااقل خودشو به اون نشون بده. دوره ای که بکهیون به سهون بی محلی می کرد، تقریبا طولانی بود اما همیشه از نظر سهون، ارزششو داشت چون بکهیونش انگار دقیقا همون نیمۀ گمشدش بود. اگه یه جنگ بزرگ تو دنیا شروع می شد، سهون قطعا از همه چی و همه کسش چشم پوشی می کرد، دست بکهیونو می گرفت و با یه سفینه از کرۀ زمین فرار می کرد. به نظرش بکهیون از هر نظر واسه زندگیش کافی بود.

در همون حال که رو پهلو دراز کشیده بود، دستشو جلو برد و چتری های کم پشت بکهیونو به آرومی از صورتش کنار زد و باعث شد اخم کمرنگی روی ابروهای اون بیفته _خواب بکهیونیش خیلی سبک بود.

بکهیون با دهن تقریبا بسته ن\اله کرد: “سهون.” بیش تر اخم کرد، رو پهلوی مخالفش خوابید و ادامه داد: “-بذار بخوابم.”

سهون آروم خندید. جلو رفت و دستاشو از پشت دور کمر بکهیون حلقه کرد. “کاریت که نداشتم، لاو.”

بکهیون نیشخند زد. “همیشه اولش همینو میگی.” و با پاش آروم به پای سهون زد.

سهون ل\اشو رو لالۀ گوش بکهیون جا کرد و نجواگونه گفت: “همیشه؟”

بکهیون قلقلکش شد. سرشو کمی جلوتر برد تا از دهن سهون فاصله بگیره. “آره.”

سهون کمی بلند شد و تقریبا روی بکهیون خیمه زد. “پس نباید بذارم استثنائی پیش بیاد، بکی.”

“آآآ سهون.” هنوز چشماش بسته بود. رو کمر خوابید. “باور کن خوابم میاد.”

سهون لبخند دندون نمایی زد و با لحن اغ\وکننده ای گفت: “خوابو هم از سرت می پرونم.”

بکهیون ل\اشو جمع کرد و غلیظ ترین اخمشو به سهون نشون داد. مشت آرومی به بازوی سهون که الآن کاملا روش تسلط داشت، زد. “ازت متنفرم.”

سهون خم شد و ب\وۀ سریعی به ل\ای اون زد. “واقعا؟”

بکهیون بالاخره چشماشو باز کرد. لبخند زد و دستاشو دور گردن سهون حلقه کرد. “آره. واقعا.” سهونو جلو کشید و هر دو وارد ب\سۀ عمیقی شدن.

سهون فاصلۀ کمی گرفت و تو صورت بکهیون زمزمه کرد: “خیلی عجیب نیست؟”

بکهیون با دلخوری از قطع ب\سه، بی حوصله پرسید: “چی؟”

“بعد گذشت این مدت از اولین تجربمون، هر شب خواستنت، بیش تر از شب قبل.” و ب\سۀ سبکی به ل\ای بکهیون زد.

بکهیون با خستگی سرشو تکون داد. “اوهوم. عجیبه.”

از نظر سهون، حتی این خستگی و بی حوصلگی بکهیون هم کیوت و دوست داشتنی بود. نوک بینیشو ب\وسید، از روش بلند شد و به سمت حموم اتاقشون رفت. “ولی حاضر نیستم اذیتت کنم.”

بکهیون سریع به سمتش برگشت و اعتراض کرد: “یاااه! ولی تو که شروع کرده بودی.”

سهونم روشو برگردوند. “تو که ت\ریکم نشدی. پرابلم؟”

بکهیون ل\اشو خطی کرد و با چشمای ریزشده پرسید: “از کجا می دونی ت\ریک نشدم؟”

سهون لباشو جمع کرد. “یعنی بعد این همه مدت نمی شناسمت؟ تو هیچ وقت به این آسونی ت\ریک نمیشی.”

بکهیون غرید: “این تقصیر من نیست که سرعت ت\ریک شدن تو بالاست. من فقط نمی خوام، در حالی که حیّ و حاضر این جام، نامزدم تو فاصلۀ چند متریم، در حال خودار\ایی باشه. می فهمی؟”

سهون برگشت و دستاشو به کمرش زد. “اولا که سرعت ت\ریک شدن من همیشه در برابر تو بالاست. دلیلشم علاقه ایه که بهت دارم-“

بکهیون نذاشت سهون ادامه بده. “حالا داری میزان علاقه مو زیر سؤال می بری؟” و ابروهاشو بالا داد.

سهون آه کشید. “موضوع این نیست بک. تو منو دوست داری و من مطمئنم که کُندیت فقط به خاطر مکانیسم بیولوژیکته. من فقط داشتم تندی خودمو توجیه می کردم.”

بکهیون با حواس پرتی سر تکون داد و به سقف خیره شد. “اوه. که این طور.”

سهون حرفشو ناتموم نذاشت. “ثانیا تو فقط و فقط باید به خاطر کششی که نسبت بهم داری، س\س با منو بخوای، نه دلسوزی نسبت به این که من مجبور به خودار\ایی شدم. به من نگاه کن بک-” و وقتی نگاه بکهیون رو صورتش افتاد، اضافه کرد: “این که هزار بار با صداقت پسم بزنی، بهتر از یه باریه که با دلسوزی قبولم کنی.” با گذاشتن دستش رو س\نۀ خودش، ادامه داد: “من این طوری راضی ترم. به خاطر همینه که الان هیچ اعتراضی نکردم.”

بکهیون پلکا و ل\اشو به هم فشار داد. چرا سهون همیشه باید این قدر مهربون می بود؟ بکهیون کاملا بی احساس نبود ولی شاید زیادی جدی بود. این چیزی بود که برای افزایش اعتماد به نفس ازش استفاده می کرد، گرچه همیشه براش کاهش اعتماد به نفس به دنبال داشت.

“ثالثا لاو، فکر می کنی من فقط برای میل ج\سیم تو رو انتخاب کردم؟ چه طور می تونم باهات رابطه داشته باشم، در حالی که می بینم خسته ای؟ اگه این باعث میشه معذب بشی، خیله خب، من خودارض\ایی هم نمی کنم.” و با لبخند به بکهیون خیره شد.

بکهیون با اخم بهش نگاه کرد و حین بلند شدن از روی تخت و رفتن سمت سهون، گفت: “ف\ک سهون! همین مونده بذارم عشقم با کمردرد بخوابه.”

سهون اعتراض کرد: “بک گفتم که-” اما بقیۀ کلماتش بین ل\ای بکهیون اسیر شد.

بکهیون با ولع زیاد زبون سهونو م\کید و بعد از چند تا ب\سۀ خیس و نفس گیر، فاصلۀ کمی گرفت. “موضوع این نیست که دلم بسوزه. سهون، نمی خوام کسی که دوسش دارم کمردرد داشته باشه یا تو حموم ع\وشو بین دستاش خفه کنه. این به خاطر علاقه ست، هون. تو منو می شناسی، مگه نه؟ من اهل دلسوزی نیستم، هوم؟”

سهون لبخند زد و سرشو تکون داد. قبل از اون که چشمای بکهیون کاملا خمار بشه، یقه شو گرفت و کمی بلندش کرد، طوری که اون مجبور شد رو پنجۀ پاش بایسته تا به سهون برسه. ب\سۀ محکمی از ل\بای بکهیون گرفت و با همون صدای تودماغیش که از حس خواستن شدید بریده بریده شده بود، نجوا کرد: “دوسِت دارم بیبی.” و با یه ضربۀ آروم، بکهیون لاغراندامو روی تخت انداخت و روش خزید.

فاصلۀ س\سایی که با هم داشتن، هیچ وقت بیش تر از سه شبانه روز نمی شد اما از نظر هر دوشون _به خصوص بکهیون_ خیلی خیلی خسته کننده بود. بکهیون واقعا اون مشکلو داشت: دیر ت\ریک و دیر ار\ا شدن. این موضوع هم درد خودشو بیش تر می کرد و هم کار سهونو تا حدودی سخت تر. به هر حال، س\س اون شبشون، یه جورایی مراسم خداحافظی با اون تخت خواب بود. چون فردا راهی اینچئون بودن تا بعد از انجام یه سری کارای حقوقی، برای مراسم ازدواج و اقامت دائمشون، به امریکا برن.

/17 می/

*بعدازظهر، اینچئون*

چانیول وارد اتاق کار توی خونه ش شد، فنجونای قهوه رو جلوی دو مهمونش گذاشت و مقابل اونا روی مبل نشست. “خب. من در خدمتم.” چانیول همراه با گفتن این جمله، سرشو بالا آورد و برای اولین بار صورت پسر کوتاه تری که کنار اوه سهون نشسته بود، درست تو دیدش قرار گرفت. یه حس آشناپنداری عجیبی بهش دست داد. ممکن بود که این دژاوو باشه ولی چانیول این طور فکر نمی کرد. دژاوو و دژا انتندو، نسبت به دیده ها و شنیده ها پیش میان اما احساس چانیول، بیش تر شبیه این بود که انگار اون شخصو از قبل می شناخته _شاید به قول بعضیا، تو زندگی قبلیش نقش مهمی داشته.

سهون که متوجه شد، حواس چانیول اصلا به خودش و حرفاش نیست، صداشو کمی بالاتر برد. “وکیل پارک.”

چانیول روشو برگردوند و با چهره ای آمیخته به ترس و تعجب به سهون نگاه کرد. از خودش پرسید که چند دقیقه ست به اون پسر کناری خیره مونده اما هیچ جوابی نگرفت. آب دهنشو قورت داد و نفس عمیقی کشید. “خب؟”

سهون آهی کشید و یه جورایی از اول شروع کرد. کمی رو جاش خم شده و دستاشو تو هم قفل کرده بود. “تا اون جا که من مطلعم، پدر مرحومتون، وکالت پدر بنده رو برای اون سری از اموالمون که توی اینچئونن، داشتن. من تو این چند سال، بعد از فوت پدرم، نیازی بهشون نداشتم اما به زودی عازم امریکام و قطعا به پول نقد نیاز دارم. از اون جایی که کارام تو امریکا درست شده و به زودی نوبت کلیسا برای ازدواجم دارم، می خوام وکالت اون اموالو به شما بدم تا برام به پول نقد تبدیلشون کنین. البته به جز یه سهام که مِن باب اطمینان نگهش می دارم.”

چانیول همزمان با هضم جملات سهون سر تکون می داد. “پس من باید بفروشمشون. درسته؟”

سهون تایید کرد: “بله.”

چانیول بلند شد و به سمت میزش رفت. “پس وکالت نامه امضا می کنیم.”

سهون حرکات چانیولو دنبال کرد. “یعنی شما اون اموالو می شناسین؟”

چانیول سر تکون داد و بعد از برداشتن کاغذی از نگهدارنده، روی صندلی پشت میزش نشست. “میشه گفت تا حدودی.” کاغذو تو پرینتر گذاشت و انجام یه کاراییو با لپ تاپش شروع کرد. “-البته بعد از پیگیری از دفتر اسناد و چک کردن مدارک، آشناییم کامل تر میشه.” و در حالی که دستاشو رو کی بورد گذاشته بود، با لبخند به سهون نگاه کرد. “وکالت نامه رو تنظیم کنم؟”

سهونم متقابلا لبخند زد و سر تکون داد. “البته.”

چانیول شروع به تایپ یه چیزایی کرد.

سهون صداش زد: “پارک شی؟”

نگاهشو روش برگردوند. “ما تقریبا همسنیم، درسته؟ چانیول صدام کن-” و بعد از مکث کوتاهی گفت: “-سهون.”

سهون با رضایت سر تکون داد. “باشه. می خواستم دربارۀ مدت زمانش بپرسم. ممکنه خیلی وقت گیر باشه؟”

چانیول حین تایپ بندهای وکالت نامه، جواب سهونو داد: “الان دقیقا نمی دونم که چه تعداد املاک و اموال هستن پس نمی تونم تخمین درستی بزنم.” چند ثانیه فکر کرد و گفت: “اگه شانس باهات یار باشه و اموالت تو بازار خریدار داشته باشه، تو بهترین حالت، نهایتا دو هفته طول می کشه.”

سهون ابروهاشو بالا برده بود. از اون همه عبارت قیدی و شرطی که چانیول تو یه جمله به کار برده بود، سرش سوت کشید. با خودش فکر کرد این عالیه که فقط یه طراح لباسه چون قطعا واسه همچین کارایی ساخته نشده بود. اما برعکس خودش، کار بکهیونم کاملا اداری بود.

هر دو تو یه شرکت بزرگ تولید و عرضۀ پوشاک کار می کردن. سهون سرپرست طراحی لباسای زنونۀ فصل گرما اما بکهیون، یکی از حسابدارای شرکت بود. از نظر سهون، بکهیون به هیچ وجه از اون حسابدارای افراطی نبود که خودشونو کاملا غرق در آمار و ارقام و به کل زندگیشون، از دید ریاضی نگاه می کنن. در واقع بکهیون تا این حد خودشو درگیر کار نمی کرد. نظر سهون این بود که بکهیون از هر لحاظ به شدت سادست، اون قدر ساده که شبیهش پیدا نمیشه. واکنشای ساده، حرفای ساده، رفتارا و ویژگی های ساده و حتی مهارتای ساده. تموم این چیزا، بکهیونو برای سهون خاص می کرد. یه سادۀ خیلی خاص! یا یه خاص خیلی ساده! اون قدر ساده که تبدیل به فوق العاده می شد. بکهیون همیشه می گفت که هیچ چیز جذابی نداره و در کل آدم جذابی نیست اما سهون سعی می کرد متقاعدش کنه که سادگی، نهایت جذابیته. و بکهیون با توجه به طراحی های سهون، می فهمید که اون مبالغه نمی کنه. سهون واقعا سادگی رو دوست داشت. چیزی که شاید هر کسی دوستش نداشته باشه. به نظر بکهیون، هیچ زوجی بهتر از سهون واسش وجود نداشت. فقط یه هنرمند، عاشق یه فضای همیشه آروم و بی جنجاله. فضاهای اطراف بکهیون، همیشه آروم بودن. هم خودِ آرومش رو اطراف تاثیر می ذاشت و هم میلش به فضاهای آروم، باعث می شد تو چنین مکان – زمانایی قرار بگیره _قانون جذب! احتمالا اگه هر کسی جای سهون بود، خیلی زود از بکهیون و اتمسفر ساده، آروم و همیشگی اطراف اون، خسته می شد. به خاطر همین، بکهیون خیلی سهونو دوست داشت. چون کاملا باهاش مَچ بود وهیچی دربارۀ بکهیون، اذیتش نمی کرد. سوء اعتماد به نفس بکهیون باعث می شد معمولا از فضاهایی که اشخاص مورد نقد قرارش میدن، فاصله بگیره پس سهونی که همه چیزشو پذیرفته بود، براش یه ایده آل واقعی بود.

اون طور که چانیول متوجه شده بود، سهون تنها فرزند اوه از همسر فوت شدش بود و به این ترتیب، تمام اموال بعد از مرگ پدر، به سهون رسیده بود. با خودش فکر کرد که سهون، قطعا یه نامزد خوش شانس داره چون در صورت فوت سهون هم، تمام این اموالی که در حال حاضر، چانیول، مدارکشونو بررسی می کرد، به اون دختر (!) می رسه. با این فکر، اخمی کرد. راستی، نامزدی که قرار بود سهون باهاش به امریکا بره کجا بود؟ وقتی از دفتر اسناد تو خیابون روبرو، به خونه برگشت، پیش سهون و پسر همراهش که روی مبلای سالن پذیرایی نشسته بودن، رفت و بازم روبروشون نشست. “خیله خب. من نگاشون کردم.” و مدارکو روی میز بینشون گذاشت. بعد، مقابل چشمای پرسشگر سهون پرسید: “تا کی این جایی؟”

سهون جواب داد: “پرواز، نُهِ صبح فرداست.”

چانیول لباشو به هم فشرد. “که این طور. ترجیح می دادم واسه پیگیری یه سری کارا خودتم حضور داشته باشی ولی خب اشکالی نداره. من حلش می کنم.”

سهون بدون فکر پیشنهاد داد: “خب می خوای شبو پیشت بمونم؟”

چانیول سر تکون داد. “اوم. عالی میشه.” لبخند تقریبا بزرگی زد. “درسته که دفتر وکالتمم این جاست اما به هر حال این جا خونه مه. من تنها زندگی می کنم و به اندازۀ شما هم اتاق هست.”

سهون تعلل کرد. “امم-“

ـ ممکنه لازم شه یه مدارکی رو هم نشونت بدم و مشورت کنیم. خوبه اگه شبو این جا بمونی.

چانیول اتاقای مهمونو نشونشون داد و تعجب کرد که چرا می خوان با هم تو یه اتاق باشن اما سؤالی نپرسید.

سر میز شام، سهون از چانیول پرسید: “چرا تنها زندگی می کنی؟”

چانیول پارچ آبو به دست گرفت و شونه بالا انداخت. “چون از کسی خوشم نیومده؟”

و سهون برای یک آن خشک شد. چه قدر این نوع حرف زدن، سوالی جواب دادن و لحن نامطمئن براش آشنا بود. ناخودآگاه نگاه اخم آلودش به سمت بکهیون که کنارش در حال آب خوردن بود، برگشت. بکهیون مثل همیشه آبو ترجیح می داد. و جالب این که چانیولم همین طور بود. در حالی که سهون دوست داشت طعم یه مایع شیرین مثل آب گازدار غنی شده با گلوکز رو کنار سبزیجاتش بچشه. خندۀ بسیار ریزی کرد. پس ممکن بود ویژگی های شخصیتی و رفتاری این دو نفر، به جنس و نوع کارشون برگرده؟ البته احتمال این که انتخاب شغل، تحت الشعاع این ویژگی ها بوده، بیش تر بود.

چانیول، لیوانشو پر کرد و پرسید: “حالا من یه سؤال بپرسم؟”

سر بکهیون ناخودآگاه از بشقاب سبزیجاتش بالا اومد. نگاهش با نگاه اون وکیل جوون تلاقی کرد و وقتی متوجه شد اونم در حال نگاه کردن بهش بوده، یه لحظه به شَک افتاد که شاید مخاطب این سؤال بوده اما با بالا اومدن سر سهون و نگاه کردن چانیول بهش منصرف شد. ولی چرا اون در حال صحبت با سهون، به بکهیون نگاه می کرد؟ نگاهش رو چانیول موند. جایی دیده بودش؟ نه. فقط یه جورایی انگار اسم، صدا و شمایلش، تو قسمتی از اعماق ضمیر ناخودآگاه بکهیون ثبت شده بود. چرا حس می کرد اون می فهمه که بکهیون بهش خیره شده، در حالی که با چشمای درشتش به سهون نگاه می کنه؟ نفس عمیق. و ادامۀ جویدن غذا، خیره به صندلی خالی روبرو.

سهون لقمه شو قورت داد و گفت: “اوهوم. حتما.”

“تو مگه با نامزدت به امریکا نمیری؟” و بعد از سر تکون دادن سهون، ادامه داد: “-پس نامزدت کو؟”

سهون یک ثانیه به چانیول نگاه کرد. و بعد نخودی خندید و با سر به بکهیون کنارش اشاره کرد. “پس فکر کردی تو چمدون قایمش کردم؟”

بکهیون روشو برگردوند و یه نگاه نسبتا طولانی به سهون خندون کرد. و بعد نگاهشو به چانیول داد. اون بازم داشت بهش نگاه می کرد و بکهیون برای اولین بار توی عمرش، از توجه زیاد یه آدم بهش، اذیت نشد. یادش بود حتی وقتی هم که سهون توی جمع زیاد ل\س یا صداش می کرد، معذب می شد اما نگاهای طولانی چانیول اصلا آزاردهنده نبودن. حتی اگه بودن، برای بکهیون نبودن. بکهیون حس می کرد برای اولین بار تو عمرش، جرئت داره، به چشمای کسی که در حال نگاه کردنشه، خیره بمونه و فراتر از اون، داشت از این کار لذت می برد. اون جرئت و اعتماد به نفس باعث می شد هیجان زده بشه. با قیافۀ بی حالت و بی رمق همیشگیش بیش تر وارد چشمای چانیول شد. اونا مشکیِ واقعا تیره ای بودن و احساساتیو که سهون دربارۀ چشمای مشکی خودش می گفت، بهش می فهموندن. چشمای مشکی، معمولا عمق بیش تر و معصومیت کم تری دارن. حالا بکهیون احساس می کرد اون قسمت از ضمیر ناخودآگاهش در حال پررنگ شدن و جون گرفتنه. اوه! چه ترسناک! شبیه برگشت به گذشته می موند. مثل وقتی که یه بچۀ دبستانی رو در حال حفظ جدول ضرب ببینی. اون موقع، تمام اعدادی که تو ناخودآگاهت ثبت شده بودن، به خودآگاهت هجوم میارن و سعی دارن یه بار دیگه ترمیم و حفظ بشن. این سؤال برای بکهیون پیش اومد که چرا این همه مدت اون قسمت از ناخودآگاهشو فراموش کرده _مثل کسی که مدت ها سراغ جدول ضربی که حفظ کرده، نرفته باشه؟

در صورتی می فهمم اون قدری خوب بوده که باید ادامشم براتون بذارم، که نظرات به 60 تا رسیده باشه ^^ حالا اگه شد 63 تا که دیگه چه بهتر

خیلی خیلی ممنونم :) 

سارشفزین!

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)