سلام خدمت خانومای گلم ^__^

با یه وان شات کوتاه و متفاوت از شیومین جانم رسیدم خدمتون. بفرمایید ادامه.

خب قبل از هر چیز بگم این فیک یه کاپل ترکیده داره . شیوکای.

داستان از زبان شیومینه که داره برای کای مینویسه . امید.ارم بتونید احساساتش رو درک کنید چون به نظرم قابل تامله. :)

شخصی هم که شیومین اخر نوشته ازش یاد میکنه توی نظر من لوهان بود. شما میتونید هرکس دیگه ای رو تصور کنید. چون نه اسم و نه چهره ای توی داستان نداره.

و در اخر . خوشحال میشم اگر لطف کنید و نظرتتون رو بگید. لایک و پسند هم که دیگه ادرس ایمیل نمیخواد

.LOL

So today-

 

اون روز که توى کافى شاپ رو به روم نشستى و حرف جدا شدن رو به زبون آوردى بارون میومد..

ربطى نداشت ولى یادم مونده . 

اون روز کریسمس نبود ولى صاحب کافه آهنگ کریسمس گذاشته بود . 

اینم مربوط نبود ولى یادمه ..

شاید دقت نکردى اما پلیورى که تو برام خریده بودى رو پوشیده بودم . همیشه امیدوار بودم اون شال گردنى که دوست داشتم و برات خریده بودم رو دور گردنت بیینم اما هیچوقت ازش استفاده نکردى.

اون روز سرد بود .. اما بازم نپوشیده بودیش.. به جاش با یه پاکت کاغذى اون رو برام برش گردوندى..

هیچوقت فکر نمیکردم اون شال گردنى که اینقد دوستش داشتم موقعى که تو میخواى بهم پسش بدى اینقدر زشت و تنفر بر انگیز باشه..

اون روز یک شنبه بود .. یک شنبه ها همیشه روز مورد علاقه من بود .. روزى که توى خونه تو و توى آغوش تو میگذروندم.. همیشه گرماى دست هات ، بدنت ، آغوشت و نگاهت رو بهونه میکردم تا خودم رو کنارت مچاله کنم و تو دست هاى قوى ت رو دورم حلقه کنى .. تا از گرماى لذت بخش و دوست داشتنى ت بدنم کرخت شه و کم کم چشم هام سنگین شه… 

بهت گفته بودم از سرما متنفرم؟ آغوش تو مثل قرص مسکن شب هاى سردم بود… یک شنبه هاى جادویى دلیل گذروندن روز هاى سرد هفته براى من بود..

اما اون رو هم یک شنبه بود …

 اون روز  یک شنبه سردى بود.. 

یک یک شنبه ى سرد که به جاى آغوش گرمت ، نگاه یخ زده ت رو به آغوش کشیدم…

یک یک شنبه ى سرد که پلیور مورد علاقه م رو که تو خریده بودى پوشیده بودم اما شال گردنى که من برات خریده بودم توى دست هاى خودم بود.. 

یک یک شنبه سرد که هیچ وقت فراموش نمیکنم..

****

یک آخر هفته ى سرد دیگه اى رو تنها گذروندم.. روى همون صندلى که براى آخرین بار روش نشسته بودى و با نگاهى که اصلا پشیمون یا ناراحت نبود بهم خیره شدى و همه چیز رو تموم کردى.. حتى نوشیدن قهوه هم برام لذت بخش نبود .. چند وقت بود که از بهم زدن مون میگذشت؟ حتى دیگه اون احساس خفگى و ناراحتى رو نداشتم ..فقط از روى عادت میومدم و اینجا مینشسـتـم …شال گردنى که بهم برگردونده بودى همیشه دور گردنم بود..پلیورى که برام خریده بودى رو تمیز و مرتب نگه میداشتم و همیشه میپوشیدمش… از آخرین بارى که لبخند واقعى روى لبم نشسته بود خیلى وقت بود میگذشت .. صداى خنده هام رو هم فراموش کرده بودم..دنیاى قشنگى که داشتم خاکسترى شده بود..کتاب مورد علاقه م توى کتابخونه کوچیکم خاک میخورد.. 

از چیزى که بودم ، از پسر شاداب و خندون اما خجالتى یى که یه زمانى بودم ، چیز زیادى باقى نمونده بود..فقط جسم خالى و بى هدفى که نفس میکشید..

روز هاى اول امید داشتم حتى شده تصادفى توى خیابون ببینمت اما وقتى روز رو به روى اون رستوران دیدمت ، فهمیدم قلبم ضعیف تر و زخم احساساتم هنوز تازه تر از این حرف هاست.. 

توى کوچه اى که درست کنار رستوران بود قایم شدم و مثل یک ترسویى که واقعا بودم، سرم رو بیرون کشیدم تا بتونم ببینمتون..

وقتى دیدم اون دختر ظریف رو چطور با احتیاط بین بازو هاى قوى ت کشیدى و با لطافت لب هاتو به لب هاش رسوندى تمام بوسه هایى که داشتیم رو به خاطر اوردم..یادم نمیاد آخرین بار که بوسه هات دردى نداشت کى بود… 

همیشه فکر میکردم اینطور بوسیدن رو ترجیح میدى…وقتى که تمام خشونت و احساسات سرکوب شده اى که توى طول روز پشت سکوتت  پنهان میکردى رو توى بوسه هات میریختى و من رو میبوسیدى…وقت هایى که نفس کم میاوردم اما تو فشار بیشترى روى بوسه هات میذاشتى ..

من اینطور فکر میکردم اما واقعیت این بود که تو من رو لایق با احساس بوسیدن نمیدونستى… شاید چون من هم پسر بودم..شاید فکر میکردى دیگه احتیاجى به نشون دادن احساس ندارى…حالا که فکر میکنم واقعا جاى خالى گرماى دوست داشتن رو همیشه توى لمس هات حس میکردم…توى بوسه هات..همیشه بعد از بوسیدنت لب هام متورم و دردناک میشد ..خون مردگى و زخم هاى لبم تقریبا همیشگى شده بود…اما من مثل احمق ها حتى عاشق این احساس بودم! 

وقتى اون دختر رو توى بغلت دیدم همه چیز برام متوقف شد .. نگاهم به بازو هاى ماهیچه ایت افتاد که دور کمر باریک اون دختر قفل شده بود.. جورى به آغوش کشیده بودیش که انگار میخواى از عروسک زیباى شکستنى ت مقابل تمام دنیا محافظت کنى.. نمیدونستم حس داشتن اون بازو ها دور بدنم چطور میتونه باشه.. آغوشى که حس امنیت رو به سادگى بهم میده..

قبلا، یک شنبه هاى سردى که دیگه مورد علاقه م نبودن رو توى آغوش تو میگذروندم..توى بغل تو اما هیچوقت این حس رو نداشتم..حسى که حالا حتى با دیدنش میتونستم درکش کنم… قدرتت رو فقط وقتى به من نشون میدادى که مچ دست هام رو میگرفتى و به تخت فشار میدادى تا کنترل بیشترى روى حرکاتت موقع عشق بازى داشته باشى… وقت هایى که صبحش با مچ هاى کبود و اثر چهار انگشت بلندت روى اون ها بیدار میشدم…اصلا میشه اون هارو عشق بازى صدا زد ؟ دیگه هیچى نمیدونم …

میخواستم جلو بیام و حرفى بزنم…اما حرفى نداشتم که به زبون بیارم.. تا قبل از دیدنت تمام حرف هامو آماده کرده بودم ، اما اون لحظه فقط تونستم خودم رو توى تاریکى کوچه بکشم تا لحظه ى قشنگتون رو خراب نکنم..صداى ضعیف و حسودى از اعماق قلبم فریاد میزد که جلو برو و همونطور که اون زندگى ت رو خراب کرد ، عشقش رو ازش بگیر..اما من نمیتونستم…

روى زمین نشستم و زانو هامو جمع کردم .. دست هاى یخ زده م رو به سختى دورشون حلقه کردم و با چشم هاى گرد به رو به روم ، دیوارى که توى اون تاریکى نمیدیدم زل زدم.. حقیقت هایى که تا اون لحظه کتمان شون میکردم به سرعت از جلوى چشم هام رد میشدن… دلیل هایى که تو میتونستى براى رها کردنم داشته باشى.. حرف هایى که همه سعى داشتن بهم بزنن ، اینکه چرا بودن منو تو با هم فکر خوبى نیست ..چرا من نباید هر روز بیشتر از قبل عاشق تر و عاشق تر بشم… اینکه چرا تو رفتى..چطور تونستى قدم بعدى زندگى ت رو اینقدر سریع بعد از بهم خوردن رابطه مون داشته باشى اما من مثل یه پسر بچه ى ترسو توى کوچه نشسته باشم و با تمام توانم جلوى اشک هام رو بگیرم..

براى رو به رو شدن با واقعیتى که با همه ى وجودم ازش فرار میکردم ، دیدن تو و عشق جدیدت ، واقعا راه حل بى رحمانه اى بود..اما تونست بیشتر از هر حرف و نصیحتى منو به خودم بیاره.. با اینکه باعث شد یک هفته خودم رو توى خونه حبس کنم ، تا چند ماه خواب و خوراک درستى نداشته باشم ، اینکه باعث شد با وجود سرماى هوا سمت هیچ پولیور یا شال گردنى نرم یا اینکه نذاشت بدون یادآورى خاطرات تلخ تر از قهوه ، نوشیدنى یى که یک روز مورد علاقه م بود رو بنوشم اما تونست من رو به خودم بیاره… 

تا وقتى تونستم باز هم روى پاى خودم بایستم و کمى از شیومین گذشته رو به جسم خسته و آسیب دیده م برگردونم خیلى طول کشید .. اما کار کردن توى گلخونه ى کوچیک اما زیبایى که همیشه براى رسیدگى گل هام به اونجا میرفتم کمک بزرگى بهم کرد.. کم کم از پوسته ى سخت و ترک خورده اى که یادگـــار رابطه م با تو بود بیرون اومدم و تونستم دوباره دنیا رو همونقدر که اون گلخونه زیبا بود ، دوست داشتنى ببینم.. تونستم باز هم نوشیدنى مورد علاقه م رو بدون مزاحمت هیچ فکر دردناکى ، توى سایه ى آلاچیق کوچیک گلخونه بنوشم و کتاب مورد علاقه م رو ورق بزنم… 

تو رو نمیدونم .. اما من داشتم به زندگى برمیگشتم.. در مورد مدت زمانى که باهم گذروندیم خیلى فکر کردم…دیگه از فکر کردن بهت نمیترسیدم یا فرار نمیکردم..بوى نم خاک و دیدن لغزش شبنم روى برگ ها ، دیدن جوونه زدن یه دونه ى کوچیک که خودم یه روز کاشته بودمش و باز شدن غنچه ى گل ها، خیلى ساده دید من رو به زندگى تغییر داده بودن..میدونستم با جدا شدن هر برگى از درخت و افتادنش به خاک ، برگ دیگه اى جوونه میزنه ..بعد از جدا شدن تو از درخت زندگیم ، من هم منتظر برگ جدید از زندگى نه چندان آرومم بودم..

توى این مدت که سعى داشتم راه درست زندگیم رو پیدا کنم ، فهمیدم که زندگى تو جونگین ، جایى براى من نداره…از اول نداشت… اینکه گیجى تو در مورد کشش جنسى ت باعث شد این شکست بزرگ رو توى زندگى احساسیم داشته باشم… شاید تو هم تقــصیرى نداشتى.. شاید واقعا من چیزى داشتم که تورو به خودش جذب کرده بود ..اما نمیتونستى تمام اون کار ها و لحظه هایى که همیشه دوست داشتى با عشقت داشته باشى رو با یه پسر انجام بدى… شاید اون شخص رویایى که تو توقعش رو داشتى رو توى من ندیدى… اما واقعا میگم جونگین… ترجیح میدادم قبل از اینکه اینقدر وابسته ت بشم ، قبل از اینکه احساساتم اینقدر عمیق بشن میرفتى… اما دلت به حال من سوخت و به جاى کمک کردن بهم، با موندنت ، جدا شدن مون رو سخت تر کردى…

اما با این حال ازت ممنونم که جنبه ى دیگه ى عشق فوق العاده اى که همیشه فکر میکردم داشتم رو بهم نشون دادى.. ممنونم که بهم یادآورى کردى هر چیزى دو رو داره و من نباید کور کورانه خودم رو اسیر اتفاقات کنم… ممنونم که همه ى آموخته هام رو از کتاب مقدس رو باز برام خاطرنشان کردى… 

شیطان هم مقرب ترین فرشته ى درگاه خدا بود اما خیانت کرد..

من آدم کینه اى نیستم جونگین.. حتى به انتقام یا نفرین هم فکر نکردم .. اما امیدوارم تو کرده باشى.. امیدوارم بدونى که تقاص شکستن قلب رو یه روزى پس میدى..

من دارم زندگى ساکت م رو ادامه میدم و از جوونه ى کوچیکى که توى قلبم زده شده مراقبت میکنم… شاید وقتش رسیده باشه که من هم عشقى آروم و بى دردسر رو تجربه کنم .. شاید صاحب این گلخونه ى دنج و کوچیک که بذر احساس رو دوباره توى قلبم کاشت بدونه چطور باید از جوونه ى شکننده یه قلب شکسته چطور مراقبت کنه.. کارش که با گل ها و نهال هاى گلخونه که فوق العاده ست ..حتى قهوه هاى فوق العاده اى درست میکنه… کتابخونه اى که کنار میز کوچیکش قرار داره هم پره از کتاب هایى که دوست دارم یه روز حتما بخونم …

لمس لطیف دست هاش وقتى که میخواد یه گل رو از شر علف هاى هرز رها کنه خیلى دوست داشتنیه… امیدوارم یه روز برسه که علف هاى هرزى که هنوز دور قلبم پیچیده شدن رو با انگشت هاى بلند و گرمش از من جدا کنه… 

هیچوقت احساسى که به تو داشتم رو فراموش نمیکنم… شاید حتى هنوز هم چیزى ازش باقى مونده باشه .. اما مطمئنم که قرار نیست بذارم رفتن تو ، سقوط آخرین برگ زندگیم باشه… اگر یه روزى همدیگه رو دیدیم ، بیا مثل دو تا دوست به هم دیگه سلام کنیم و از احوال همدیگه سراغ بگیریم.. به احترام همه ى لحظه هاى خوبى که باهم داشتیم.

اینطورى هر دومون گذشته رو پشت سر میذاریم و با به یاد داشتنش ، خاطرات بهترى رو با بهترین هاى زندگیمون رقم میزنیم.. 

من که فراموش کردم ، تو هم همینکارو کن . 

دوم سپتامبر ٢٠١۶ – کیم مینسوک .


The following two tabs change content below.

XiuXoi

زهره هستم ~ ١٩ سالمه و كنار توت فرنگى و نقاشى، شيومين رو خيلى دوست دارم 🌸🍃ايدى تلگرامم براى هرگونه نظر و صحبتى: @kaihua