هدر سایت
تبلیغات

you are you , i am me ep20

سلام به همه اومدم با قسمت مهم و حساس بیست از فیک ” تو تویی ، من منم “

you are you . i am me
ep20
season 1

” غریبه ی آشنا ! “

کریس با تعجب زیادی به لوهان که با رنگ پریده روبه روش قرار داشت خیره مونده بود
اصلا باورش نمی‌شد که شخص روبه روش واقعا لوهان باشه
– نمی‌خوای بذاری بیام تو؟!
همین جمله کافی بود تا کاملا به کریس اثبات بشه که قطعا شخص روبه روش لوهانه…لوهانه قلدر و خودخواه
از جلوی در کنار رفت تا لوهان بتونه وارد بشه
نگاهی به اطراف انداخت…خانه ی کریس دقیقا مثل گذشته بود…
مبلمان طوسی روشن …پارکت های سفید با رگه های شیری …پرده های سفید که جلوی پنجره وصل شده بود
روی یه کاناپه ی تک نفره در کنار شومینه که البته الان به خاطر فصل بهار خاموش بود نشست
کریس هنوزم با گیجی زیادی بهش زل زده بود
اون اصلا فکر نمی‌کرد که لوهان هنوزم آدرس خانه ی اونو به یاد داشته باشه
– می‌شه یه لیوان آب برام بیاری؟
کریس با صدای لوهان به خودش اومد و بعد از رفتن به آشپزخونه و برداشتن لیوان گالشی از توی کابینت مشکی و پُر کردنش با آب به توی سالن برگشت
پ.ن : لیوان گالش…لیوانی که دسته ی فلزی دارد و پایین تنه ی لیوان رو محفظه ای فلزی گرفته
لوهان لیوان آب رو به سمت دهنش برد و چند جرعه ازش خورد :
– هنوزم این لیوان رو داری؟
کریس کنار لوهان روی مبل دیگه ای نشست و لبخند تلخی زد :
– تو عاشق این لیوان بودی
– هه آره…من اون موقع ها عاشق خیلی چیا بودم …من حتی عاشق این خونه بودم
کریس اخم کوچکی کرد :
– چی شده که اومدی اینجا لوهان؟
لوهان با پرویی بهش خیره شد :
– از بودنم ناراضی هستی؟
– بی خبر و سرزده میای اینجا…هیچ توضیحی هم نمیدی…مثل طلبکارا هم حرف می‌زنی …نباید ناراضی باشم؟
لوهان با بی خیالی به پشتی کاناپه تکیه داد :
– اگه که جای دیگه ای برای رفتن داشتن مطمئن باش هیچوقت اینجا نمیومدم
کریس کلافی آهی کِشید :
– لوهان میشه مثل آدم بگی که چی شده؟!
– با یه نفر دعوام شد…یه عالم مشت خورد توی شکمم …الانم از شدت درد معده و کمر به زور تونستم بشینم …سرم داره گیج میره و موقع راه رفتن درست تعادل ندارم…اگه می‌رفتم خونه عمو و زن عموم می‌خواستن سین جیمم کنن…بذار امشب اینجا بمونم
کریس با حرص بهش نگاه کرد :
– وقتی یکی می‌خواد خونه یکی دیگه بمونه به جای بذار امشب اینجا بمونم میگه لطفا می‌ذاری امشبو اینجا بمونم؟ و یا میگه میشه من امشب رو اینجا بمونم؟
لوهان با سختی بلند شد و ایستاد :
– میرم یه جای دیگه…از اولم نباید میومدم پیش تو
اومد به سمت در بره که کریس محکم بازوش رو گرفت و به عقب کِشیدش :
– برو تو اتاق من بخواب…منم رو کاناپه می‌خوابم
لوهان بدون اینکه تشکری کنه و یا حرفی بزنه به سمت چپ رفت و وارد راهروی پهن ولی کوتاهی شد که دو در توش وجود داشت …یکی در اتاق کریس بود و دیگری در حمام و دستشویی
وارد که شد لبخند زد …حتی اتاق هم بعد از گذشت چیزی در حدود چهار سال تغییر نکرده بود
یه اتاق 9 متری با دیوارهای سبز مغز پسته ای و کفپوش لیمویی
تخت تک نفره ای کنار اتاق با روتختی طلایی به چشم می‌خورد
گوشه ی سمت چپ یه میز تحریر سفید قرار داشت و کنارش کتابخونه ی دایره شکلی که در دیوار نصب شده بود
پرده های اتاق به رنگ سبز و زرد بود
لوهان خندید و به خودش گفت کریس هنوزم عاشق رنگ سبزه…
روی تخت دراز کِشید …بوی عطر کریس رو خیلی خوب می‌تونست از بالشت و روتختی حس کنه
شاید چهار سال قبل هزاران هزار بار به خودش گفته بود چرا اون هیچوقت نتونست کاری کنه که کریس کنارش بمونه؟
چرا باید دقیقا لحظه ی آخر تصمیم میگرفت احساسش رو بهش بگه؟فرصتی که هیچوقت نصیب لوهان نشد…
اون هیچوقت نتونسته بود به کریس بگه که چقدر عاشقشه و بهش بگه چقدر به وجودش کنار خودش نیاز داره
چشماش رو بست و خاطرات دو نفره شون رو به یادآورد
چقدر اون روزها دور و در عین حال نزدیک به نظر میومدن
انگار که بتونه دستش رو دراز کِنه و اونا رو لمس کنه ولی دقیقا با برخورد دستش با خاطره ها همشون مثل یه مِه در هوا ناپدید می‌شدن
__________
سهون با کلافگی طول و عَرض اتاقش رو بالا و پایین می‌رفت
به اینکه چرا باید مجبور باشه باز هم یکی از محموله های پارک رو تحویل شریکاش بده فکر می‌کرد
به اینکه چرا هنوزم باید مثل موم توی دست های اون مَرد لِه بشه
خانوم پارک با زدن تقه ای به در داخل اتاق اومد و با چشمای نگرانش به سهون نگاه کرد :
– سهون پسرم حالت خوبه؟
با حالت نا امیدی روی تختش نشست و سرش رو میون دستاش گرفت :
– اصلا حالم خوب نیست مامان…اون دست از سرم برنمیداره…بازم می‌خواد زجرم بده…خودش می‌دونه چقدر بدم میاد توی خلافاش شریکش بشم ولی بازم دست بردار نیست
خانوم پارک کنارش نشست و با مهربونی شروع کرد کف دستش رو روی کمر سهون کِشیدن :
– عزیزم فکر کردن به این چیزا فایده ای نداره…فقط یه کم دیگه مونده…تا الان هم کلی تونستی پول جمع کنی…فقط یه کم دیگه مونده که مستقل بشی پیشی کوچولوی مامان
سرش رو روی پاهای نامادریش گذاشت :
– قول می‌دید هیچوقت تکرم نکنید؟
خندید و بو./ه ای به گونه ی نرم سهون زد :
– معلومه پسرم…معلومه عزیزم
– قول می‌دید وقتی خواستم برم شما هم همرام بیاین؟
خانوم پارک لبخند تلخی زد :
– سهون مطمئن باش اگه لازم باشه من جونم رو هم برای تو میدم پسرم
____________
صبح با تکانی که به بازوش وارد می‌شد چشماش رو باز کرد
کریس سمت چپش ایستاده و در حال تکون بازوی لوهان بود تا اونو از خواب بیدار کنه
– خوابم میاد
– باید بری مدرسه َت
– یوتیفرمم خونه هست
– برای همینم نیم ساعت زودتر صدا زدم…میری خونه َت و لباست رو می‌پوشی و بعدش میری مدرسه
لوهان روی پهلوش غلط زد و اخم کرد :
– معده َم خیلی درد میکنه کریس
با نگرانی زیادی روی فضای خالی کنار لوهان نشست و دستش رو گرفت :
– دکتر رفتی؟
– اون یه دکتر آورد بالا سرم …بردم یه مطب…دکتره گفت یه کم بگذره بهتر می‌شم
کریس با لحنی که عصبی شده بود :
– چرا نمی‌گی کی این کار رو باهات کرده؟ اصلا چرا باید اینقدر با بقیه درگیر بشی لوهان؟
روی کمرش چرخید و به سقف اتاق کریس خیره شد :
– …
– لوهان با تو ام
– بازخواستم نکن ، بدم میاد …
دست لوهان رو ول کرد و دست به کمر ایستاد :
– تا کِی می‌خوای به این اخلاقای مزخرفت ادامه بدی لوهان؟
به زور کمک گرفتن از دستاش روی تخت به حالت نشسته دراومد و تمام تلاشش رو به کار بست تا بغض بدموقعی که تمام فضای گلوش رو گرفته بود پایین بده
– میرم خونه…
– لوهان این جواب من نیست
– من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم کریس
بی اختیار داد بلندی سر لوهان زد …طوری که اون سرش رو بالا گرفت و با چشمای گرد شده و هاج واج به صورت عصبانی کریس نگاه کرد
– لوهان بس کن …بسه دیگه…آسیب زدن به خودت و بقیه رو تمومش کن
بغضی که تمام مدت به زور قورتش داده بود شکست و باعث شد اشک هاش روی صورتش بریزن
شاید توقع داد شنیدن از هرکسی رو داشت به جز کریس.
چهره َش هر لحظه عصبی تر می‌شد
– تو هم داری سرم داد می‌کِشی…تو تا الان سرم داد نزده بودی کریس…هیچوقت داد نزده بودی…ولی تو هم آخر حوصله ت از من سر رفت …تو هم آخر از دوستی با من پشیمون شدی ….تو هم عینه بقیه شدی
هوفی گفت و دوباره روی تخت نشست و به زور لوهان رو توی ب./لش نگه داشت
– هیســـــــــس …بسه …دیگه گریه نکن
– به تو چه؟
– خیلی خوب…به من هیچی…ولی خواهشا گریه نکن لوهان …
– دلم می‌خواد
– عین بچه هایی
– بازم دلم می‌خواد
کریس بی اختیار از حاضر جوابی و لجبازی لوهان خنده َش گرفت :
– تو آدم بشو نیستی
ضربه ی آرومی با مشت توی کمر کریس زد
______________
بکهیون غلطی خورد و باعث شد تا صورتش توی قفسه ی سی./ه ی چانیول فرو بره
لبخند روی ل./اش اومد
چانیول آروم روی موهای سَرش رو بو./ید
– بیدار شدی فسقلی؟
خندید :
– هوم….
دستاش رو دور بدن بکهیون محکم تر کرد و بدن اونو به بدن خودش فشار داد
– چقدر خوبه
بو./ه ی نرمی به سی./نه ی چانیول زد و با شیطنت نوک زبونش رو به پوست قفسه ی سی./ه ی اون کِشید :
– چی؟
– اینکه اینطوری وقتی بیدار بشم تو توی ب./لم باشی
خندید :
– بعدا بیا بگیرم تا همیشه وردلت باشم
– فکر کردی این کار رو نمی‌کنم؟ …بذار این مدرسه ی کوفتی تموم بشه…برای همیشه پیش خودم نگهت می‌دارم
تکون خورد :
– پاشو …باید دوش بگیریم و بعدش برای رفتن به مدرسه آماده بشیم
– نمیشه نریم؟
– نخیر نمیشه…بلند شو
_____________
کای با اخم به سهون زل زده بود
– چیزی رو صورتمه کیم کای؟
– چرا گوشیت رو دیروز جواب نمی‌دادی؟
– مگه من باید همیشه گوشیم رو جواب بدم؟
– نگفتی نگرانت می‌شم؟
سهون با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت :
– نه نگفتم…الانم بهتره بریم سرکلاس
– دارم با تو حرف میزنم ها …هی پارک سهون
– چقدر اول صبحی وز وز می‌کنی کای…اَه…ول کن …خوب نشد جواب بدم دیگه
– خیلی عوضی ای
– ممنون خودم می‌دونم
بک و چان با نیش باز به سمت کای و سهون که تازه توی کلاس اومده بودن رفتن
کای با شیطنت خندید :
– انگار خیلی خوش گذشته ها
چان زد پس گردنش :
– به تو چه …
کای خندید :
– هیچی نشده روی بک غیرتی شدی ها
سهون اومد چیزی بپرسه که با صدای سلام دادن لوهان همشون به سمت عقب برگشتن
کای :
– لوهان؟ تو هم دیروز غیبت زده بود
– منم؟!
– تو و سهون…جفتتون دیروز غیبتون زده بود
لوهان لبخند زورکی ای زد :
– درگیر درس بودم …این ترم هیچی نخوندم و دیروز به جبرانش نشسته بودم پای درسام…واسه همین گوشیم رو خاموش کرده بودم
– آهان…
لوهان خندید :
– هی کیم کای زیادی خانوم مارپل بازی در نیار
– خودت داری میگی خانوم مارپل…باید به من بگی شرلوک هولمز
لوهان با خنده توی بازوش زد :
– اوکی هرچی تو بگی ، چطوری سهون؟
با تعجب به صورت لوهان نگاه کرد…از اول ترم تا الان این اولین باری بود که لوهان با اون احوال پرسی می‌کرد
با لحن و سرد و به حالت خلاصه جوابش رو داد :
– خوبم
لوهان با تکون سر :
– خوبه…
رو به سمت بقیه گفت :
– نمی‌خواین بشینین؟ الانه که سرو کله ی آقای چا پیدا بشه ها
تمام مدت کلاس لوهان به تنها چیزی که فکر می‌کرد سه روز دیگه بود…روزی که در تقویم به معنای روز تولدش محسوب می‌شد
اون هیچوقت از روز تولد خوشش نمیومد و به اجبار هر سال این روز رو مقداری در کنار عمو و زن عموش و مقداری هم کنار سه دوستش جشن می‌گرفت
با کلافگی سرش رو به سمت پنجره ی کلاس گرفت و از پشت شیشه هایی که کمی گرد و خاک داشت به بیرون نگاه کرد
آهی کِشید و وقتی خواست نگاهش رو برگردونه متوجه سهون شد که به نظر مضطرب و معذب میومد
سهون…
یکی از افرادی که لوهان جدیدا در مورد حسش بهش دچار شک و تردیدهای زیادی می‌شد
نمی‌دونست از سهون بدش میاد و یا نه …
سابقا اون خیلی خوب می‌تونست به این سوال پاسخ بده …
خیلی زود می‌تونست بگه من از اوه سهون متنفرم ولی حالا…
سرش رو برگردوند و سعی کرد هرطور شده مقداری از حواسش رو به مزخرفاتی که آقای چا داشت با اون عینک شیشه گردش و از پشت چشم های کفتاریش به دانش آموزا می‌گفت گوش بده
تا ظهر اتفاق خاصی نیفتاد و لوهان به این فکر کرد که امروز هم مثل روزهای قبل می‌گذره ولی مسلما اون یک فکر اشتباه رو در ذهنش ایجاد کرده بود …
و این زمانی مشخص شد که بعدازظهر در حال گوش دادن به موسیقی بود و هنگام عوض کردن آهنگ صدای زن عموش رو شنیده بود که می‌گفت عموش با اون کار داره
هدفن رو از روی گوشش برداشت و از اتاق بیرون اومد
چند لحظه پشت در اتاق عمو شیو ایستاد…براش سوال بود که اون چرا باید از لوهان بخواد به اتاقش بره
بعد از زدن تقه ی آرومی به در چوبی وارد اتاق شد
عموش پشت میزش که در انتهای اتاق و پشت به پنجره قرار داشت نشسته بود
مثل همیشه فضای اتاق بوی عود صندل گرفته بود
عود مورد علاقه ی شیومین …
پنجره نیمه باز بود و سبب می‌شد پارچه ی سفید پنجره با ساتن آبی رنگ روش تکون بخوره
عمو با لبخند از پشت میز بلند شد و بعد از نشستن روی کاناپه ی لاجوردی رنگ از لوهان خواست که پیشش بره
کنار عموش نشست و با لبخند بهش نگاه کرد
– چیه وروجک به چی داری میخندی؟
لوهان با انگشت اشاره به شکم گرد و برآمده ی شیومین اشاره کرد :
– عمو داره از توپ رد می‌کنه ها…
خندید و با دست روی زانوی لوهان زد :
– دیگه خوش هیکل بودن از من گذشته…
– عمو خودتون رو توجیه نکنید
– شکم شخصیته پسرم…شخصیت…
لوهان با خنده :
– پس احتمالا من خیلی بی شخصیتم
عمو شیومین لُپ نداشته لوهان رو کِشید :
– تو وروجکه عموتی …وروجکه من
لبخند زد :
– باهام کاری داشتین؟
شیومین نفس عمیق و صدا داری کِشید و نگاهش رو از لوهان گرفت و همین هم نشون از اهمیت داشتن موضوعی بود که می‌خواست به لوهان بگه
– تو دیگه به سنی رسیدی که بتونی خیلی از مسائل رو بدونی لوهان…دیگه فکر کنم وقتشه که چیزایی که شاید باید حتی زودتر از این می‌دونستی رو بهت بگم پسرم
نگاه لوهان رنگ نگرانی به خودش گرفت :
– طوری شده عمو؟
شیومین از روی کاناپه بلند شد و از کشوی میزش یه پاکت زرد رنگ کهنه رو در آورد و دوباره پیش لوهان نشست :
– می‌دونی که پدرت یه وکیل خیلی معروف بود ، درسته؟
نگاه لوهان از پاکت به صورت شیو و دوباره به پاکت منتقل شد :
– درسته…
– اون خیلی سال قبل …چیزی حدود 25 سال قبل یه پرونده رو قبول کرد که اصلا آسون نبود…پرونده ای مربوط به یکی از خلافکارای کله گنده ی سئول…
مکثی کرد و دوباره حرفاش رو ادامه داد :
– پدرت تونست توی دادگاه برنده بشه و اون فرد به چندین سال زندان محکوم شد …بعد از یک سال همسر اون مَرد مُرد و تنها پسرشون که دوسال داشت بی سرپرست موند…خوب اون موقع ها مادر و پدرت خیلی وقت بود که در آرزوی داشتن یه بچه بودن و پدرت وقتی دید که بچه ی اون مَرد قراره به یتیم خانه بره تصمیم گرفت خودش سرپرستیش رو به عهده بگیره…
لوهان میون حرف های عمو شیومین پرید و با حالتی که مشخص بود سعی در انکار چیزی به خودش داره :
– الان برای چی دارین اینا رو به من میگید؟
شیومین با لحن ملایمی که همیشه داشت گفت :
– پسرم …لوهان…اون مَرد…اون پدر تو بود…در واقع بعد از اینکه از زندان فرار کرد خیلی سعی کرد تو رو از یونگبه پس بگیره ولی اون می‌گفت که تو پسر اونو و سویونگی و قرار نیست کسی تو رو از اونا بگیره…اون پدر و مادرت رو مسئول مرگ زنش می‌دونست و حالا می‌خواست هم انتقام زنش رو بگیره و هم تو رو دوباره داشته باشه …یونگبه ، به تهدیدای پدرت هم گوش نداد تا اینکه آخرش…
شومین حرفش رو قطع کرد و با تاسف سرش رو زیر انداخت
لوهان شوکه شده از چیزایی که شنیده با صدای لرزونی گفت :
– دارین شوخی می‌کنید نه؟ شوخی می‌کنین دیگه عمو…اینا..اینا راس…
شیومین سرش رو بالا گرفت و دستش رو روی شونه ی لوهان گذاشت :
– پسرم من واقعا متاسفم..
لوهان با حالت عصبی در حالی که اشکاش روی صورتش می‌ریختن سرپا ایستاد
– ینی می‌خواید بگید من پسر مادر و پدرم نیستم؟ ینی می‌خواید بگید کسی که باعث مرگ اونا شده پدر من بوده؟ می‌خواید بگید که اونا به خاطر من کُشته شدن؟
شیومین نزدیک لوهان رفت و سعی کرد شونه های اون رو بگیره ولی لوهان خودش رو عقب کِشید و با گریه و داد گفت :
– من باعث شدم اونا بمیرن ، آره؟
– لوهان پسرم گوش بده…تو تقصیری نداری…هیچی تقصیر تو نیست … اصلا شاید مرگ اونا کار پدرت نباشه…
لوهان داد کِشید :
– اون بابای من نیست…نیستــــــــــــــــــــت …من پسر یه قاتل نیستم…اون بابای من نیست
– باشه پسرم …باشه…نیست…آروم باش لوهان
بدون اینکه بدونه داره چیکار می‌کنه در اتاق رو باز کرد و از با حالت دویدن به سمت در خونه رفت و هول هولکی کفش پوشید و قبل اینکه عمو و یا زن عموش بتونن جلوش رو بگیرن توی جاده ی خاکی دوید
سرعت دویدنش اینقدر زیاد بود که شاید تا الان توی تمام زندگیش به این حد شدید ندویده بود
توی ذهنش تنها چیزایی که تکرار می‌شد این جملات بودن :
” من قاتلم “
” پدر من باعث مرگ مامان و بابا شده “
” به خاطر من اونا مُردن “
کمی جلوتر محکم با صورت روی زمین خورد و لبش در اثر برخورد با سنگ ریزه ها پاره شد و خون افتاد ولی اون گریه می‌کرد و بی توجه به اینکه گرد و خاک اینطور توی گلوش میره مشت هاش رو روی زمین می‌زد و با صدای بلندی داد می‌زد
به سرفه ی شدیدی افتاد و باعث شد کمی صورتش رو از روی خاک ها کنار بکِشه و روی پهلو بغلته
پاهاش رو توی شکمش جمع کرد و باز هم بیشتر از قبل اشکاش روی صورتش ریختن
” اون چیکار کرده بود؟! “
سرش انگار یه وزنه ی بزرگ فلزی درش قرار داده شده باشه سنگین شده بود و درد می‌کرد
چشمام به خاطر گریه و خاکی که درشون رفته بود می‌سوخت
لبش و کف دستاش مور مور می‌شد…
قلبش با سرعت میتپید …
ولی لوهان به تمام اینا بی توجه بود و فقط تصویر چهره ی پدر و مادرش جلوی چشماش به نمایش در اومده بود و هر ثانیه و هر لحظه بیشتر و بیشتر میون خاطرات ذهنش غرق می‌شد
____________
نفهمید چند ساعت گذشت…فقط یک زمان به خودش اومد که از رنگ هوا و نبودن نور مشخص بود غروب شده
از روی زمین به کمک دستش بلند شد و نشست
سردرد شدیدی داشت اینقدر که نمی‌تونست درست چشماش رو باز کنه
از روی زمین بلند شد و تلو تلو خوران کمی به اینور و اونور رفت
با پاهایی که روی زمین کِشیده می‌شد به سمت خونه رفت
هنوزم حرفای عمو شیومین در ذهنش تاب می‌خوردن…مثل اینکه اونا مارهایی باشن با نیشای سَمی که هر لحظه بیشتر و بیشتر سَم حرفاشون رو توی ذهنش پخش می‌کردن
اون تمام این مدت رو از کسی که خودش و پدرش سبب مرگ مادر و باباش شده بودن متنفر بود…
اون از سهونی که بخاطر لوهان و پدرش در این وضعیت افتاده متنفر بود…
وقتی وارد خونه شون شد زن عموش با نگرانی زیادی به سمتش اومد و بغلش کرد
عمو شیو با نگاه سرزنش باری به صورتش خیره شد ولی تا خواست چیزی بگه زن عمو پیش قدم شد
– الان نه شیو…بذار بعدا …
آروم لوهان رو به سمت اتاقش برد
لوهانی که به زور با تکیه به شونه های زن عموش می‌تونست قدم های آرومش رو برداره
وقتی روی تخت افتاد دیگه به هیچکی فکر نکرد و از شدت ضعف و اعصابی که شدیدا دستخوش تغییرات شده بود به خواب رفت یا بهتره بگیم بیهوش شد
از شب تا صبح رو با کابوسهاش سَرکرد…کابوسایی که انگار دیگه حتی برای دیدنشون نیاز به بسته بودن چشماش هم نبود
انگار که اونا توی بیداری هم جلوی چشماش به نمایش در بیان
لوهان خیلی خوشبخته؟
به خودش گفت این چیزیه که اکثرا در موردش فکر می‌کنن
اکثر اونایی که نمی‌شناسنش
اونایی که نمی‌دونن اون هر وقت به هرچی دل بسته اونو از دست داده
به پدر و مادرش دل بست و اونا رو از دست داد
به کریس دل بست اونو از دست داد
و حالا…
دیگه باید به چی دل می‌بست؟
اون باید برای به دست آوردن چی تلاش می‌کرد؟
شاید برای به دست آوردن بردارش

********************

فقط یک قسمت از فصل اول باقی مونده و بعد از اون وارد فصل دوم فیک به اسم ” حس تازه ” می‌شیم

بچه ها اگر در گروه فیکی عضو هستید لطفا آدرس اینجا رو بگید چون خیلی ها ممکنه هنوز آدرس نداشته باشن…تشکر

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 7 نظر 10 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

واااای. باورم نمیشه :gerye: چقد وحشتناک :gerye:
خیلی بد بوووووود. :cry: عرررررر. لوهانی! :aaar:
همینجوریش بچم خل و چل بود، حالا بدتر میشه! :gerye:
جان؟ :becharkh: لوهان با سهون احوالپرسی کرد؟ جل الخالق! :huh: :wooo:
خییییلی خوووووب بوووود. مررررسی.
الهی،لوهان عاشق کریسه :mazlum:
فایتینگ :byebye: :myheart:

Raha
مهمان

عاااالی بود دلم برای لوهان میسوزه ولی ازش خوشم نمیاد :cry:

sepid
مهمان

سلام من برای چندمین بار تصمیم گرفتم فیکتو بخونم….تاحالا نزدیک به 4بار قسمت نوزده رو خوندم ولی بعدش وقت نشده ادامش بدم..بالاخره طلمسش شکست و قسمت 20 رو خوندم..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifتاجایی که بتونم میخونم و کامنتم میذارم فعلاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

farfar
مهمان

دهنم از تعجب باز موند:|
حتما برای لوهان باید خیلی سخت باشه…لوهانی که تمام عمرش سعی کرده با این توجیه که عامل بدبختی خانواده ش سهونه، ازش متنفر باشه…حالا فهمیده همه این قضایا بخاطر خودش افتاده…
دلم براش سوخت..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif

Nazanin
مهمان

Kheyli Etefaghi Az Esme Ficet Khoshm Umado PDF Hasho Dl Kardm Va Khundm Va Aln DG Motadesh Shodmmmm?
Ficet Mozue Jalby Dare Va Ghalame Khubiam Dary.
Darkol Fice Khubo Ghashangie ChiZe K Adamo Jazb Mikone.
MrC Vase Nvshtnsh
+Say Mikonm ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifHmishe Nazar Bzaram

wpDiscuz