سلام به همه ، اومدم با اولین قسمت از فصل دوم فیک ” تو تویی ، من منم ”  که میشه 22 مین قسمت فیک

____

تو توی ، من منم
فصل دوم (قسمت اول)
حس تازه
لوهان در حین دویدن وقتی بالاخره به قسمت سنگلاخ جاده رسید                                                                     به سمت چپش پیچید و بعد از رد کردنه یک جاده ی خاکی به کوره راهی رسید که به خوبی می‌دونست گذشتن ازش اصلا راحت و آسون نیست
ولی شاید لوهان می‌خواست با رد شدن از این راه به خودش ثابت کنه که هنوزم زنده هست…که هنوزم داره نفس میکِشه و هنوزم باید برای زندگی کردن بجنگه…
قبل از اینکه وارد اون راه بشه ، گوشی موبایلش رو از جیبش در آورد.
تصمیم خودش رو گرفته بود…
باید سهون همه چیز رو می‌فهمید.
اینکه الان باهاش خوب بشه و بعدا با دونستن اینکه لوهان بازم گولش زده دوباره ازش آزرده بشه تحملش خیلی خیلی برای لوهان می‌تونست سخت تر از این باشه که همین الان و همین لحظه سهون برای همیشه ازش متنفر بشه.
متن اس ام اسی رو برای عمو شیومین فرستاد
” لطفا همه چیز رو به سهون بگید…همه چیز در مورد من و پدرم “
گوشی رو توی جیبش گذاشت…به خوبی می‌دونست که تا پایان اون راه به هیچ وجه گوشیش آنتن نمی‌ده
________
شومین کلافه به متن اس ام اس لوهان نگاه کرد
باید چی به این پسر می‌گفت؟!
پسری که به تازگی فهمیده بود گمشده ای هست که سالها رو به دنبال یافتنش گشته.
به آرومی از سهونی که هنوزم می‌لرزید و چشماش از اشک خیس بودن گفت تا همراش به اتاق مطالعه بره.
اون باید همه چیز رو به سهون می‌گفت…باید در مورد گذشته صحبت می‌کرد…اون باید همه چیز رو در مورد لوهان و وضعیت روحی و روانیش به سهون می‌گفت.
_________
بک کلافه باز هم شماره ی لوهان رو گرفت.
از حدود دو ساعت قبل شروع کرده بود به زنگ زدن به لوهان و هربار با پیام مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد روبه رو شده بود.
خودشم نمی‌دونست چرا ولی دلشوره ی خیلی بدی داشت. اینقدر بد که انگار وزنه ی سنگینی رو روی قفسه ی سینه َش گذاشته باشن.
از کای و چان در مورد لوهان پرسیده و هر دوی اونا گفته بودن که ازش بی خبرن.
خیلی خوب می‌دونست که این روزا یک اتفاق جدید برای لوهان افتاده و دلیل تمام این گوشه گیری هایی که دوباره ازش دیده می‌شد حتما یک مسئله ی مهمه.
باز هم شماره َش رو گرفت و وقتی دید جواب نمی‌ده به ناچار آماده شد تا به سمت خانه ی عموی لوهان بره.
__________
شیومین و سهون هر دو روی مبل دو نفره توی سالن نشسته بودن و خانوم کیم با نگرانی زیادی با گوشی موبایل به دست عرض و طول سالن کوچیک خونه رو با قدم هاش متر می‌کرد.
– من نباید باهاشون اونطور حرف می‌زدم ، اگه اتفاقی براش افتاد باشه چی؟ اگر دوباره بلایی سر خودش بیاره چی؟!
سهون سرش رو بالا گرفت و رو به شیومین
– قبلا آسیبی به خودش رسونده؟!
شیومین کلافه سرش رو تکون داد
– جدی ترینش مربوط میشه به چند ماه قبل…وقتی که اینقدر بدنش رو با تیغ زخمی کرد که مجبور شدیم برای پانسمان زخماش اونو به بیمارستان ببریم
سهون بدون اینکه خودش بخواد نگران لوهان شده بود
شاید یکی از خصلت هایی که اون همیشه توی وجودش داشت و با وجود تلاش زیاد نتونسته بود کمرنگش کنه حس مهربونی و دلسوزیش بود.
درسته که اون آدم های زیادی رو تنبیه کرده بود ولی همه ی اونا خلافکار بودن و نه فردی که حالا حتی به ظاهر هم باشه برادرش محسوب می‌شد.
با لحنی که کمی ترسیده بود رو به شیومین
– حدس می‌زنید کجا رفته باشه؟
شیومین با انگشت های یکی از دستاش پیشونیش رو مالید
– نمی‌دونم ، واقعا نمی‌تونم حدس بزنم…به هر سه تا دوستش زنگ زدم ولی اونجا نبود.
با صدای زنگ در خانوم کیم سراسیمه برای باز کردنش رفت و ولی پشت در چوبی فقط چهره ی کای و چان و بک بود
هر سه تاشون وارد شدن و با تعجب به سهون که صورتش هنوزم به خاطر گریه هاش سرخ بود و شیومینی که چهره ش عصبانیت و نگرانیش رو به خوبی نشون می‌داد روبه رو شدن
شیومین خیلی خلاصه وار همه چیز رو براشون گفت و هر سه شون با تعجب و دهانی که تقریبا از تعجب باز مونده بود به سهون و شیومین خیره موندن.
هیچ کدوم نمی‌تونستن باور کنن که سهون و لوهان برادر باشن
____________
سرش رو بالا گرفت و لبخند تلخی زد
هنوزم آدرس خونه شون رو توی ذهنش داشت…آخرین بار حدود شش سال قبل با عموش به اینجا اومده بود.
مغازه ی نزدیک خونه هنوزم سرجاش بود.
واردش شد و چند بطری سوجو و یه بسته تیغ گرفت.
تصمیم خودش رو گرفت. شاید زنده نبودنش به نفع خیلی ها بود.
پاهاش رو روی زمین کِشید و بعد از اینکه از به زور تونست پنجره ی سمت شرقی خونه رو بِشکونه وارد شد…
به خوبی می‌دونست که عموش هر از گاهی به اینجا سر می‌زنه
بدون اینکه چراغی بزنه توی تاریکی به سمت سالن پیش رفت.
از ترس و وحشت بدنش به لرزش افتاده بود ولی با صدای بلندی به خودش گفت
” تو باید تنبیه بشی لوهان ، باید تاوان تمام اشتباهاتت رو ببینی “
خودش رو به گوشه ای رسوند و روی زمین نشست و تکیه َش رو به دیوار داد
اولین بطری سوجو رو باز کرد و نیمی ازش رو خورد
با نیشخندی تیغی از توی بسته در آورد.
شروع کرد به حرف زدن با خودش
” اگه تو نبودی الان خیلی از چیزا می‌تونست اینطور نباشه لوهان…اگه تو نبودی هیچوقت پدرت تصمیم نمی‌گرفت به دنبال انتقام بره و اگرم می‌رفت اقلا پدر و مادرت راحت تر می‌تونستن روبه روش بایستن…اگر تو نبودی سهون اینقدر بدبختی نمی‌کِشید…اگر تو نبودی خیلی از چیزا فرق می‌کرد…اگر تو نبودی شاید اصلا اینقدر درگیری بین پدر سهون و پدر تو به وجود نمیومد…می‌بینی لوهان؟ همه تقصیرا گردن توئه…همه چیز تقصیر تو و پدرته “
با خنده ی تلخی تیغ رو روی ساعد دستش کِشید و خط طولانی ای به جا گذاشت که بلافاصله سوزش و درد شدیدی توی دستش پیچید و خون شروع به بیرون ریختن از شکاف ایجاد شده کرد
اشکاش روی صورتش ریختن
” همه چی تقصیر توئه…تمام این سالا رو کنار عمو و زن عموت بودی…ولی سهون چی؟ معلوم نیست کجا بوده…چه بلایی سرش اومده…پیش چه آدمایی خلافکاری بزرگ شده…تو باید تاوان پس بدی…تاوان تمام کارات رو لوهان “
دوباره بطری سوجو رو دستش گرفت و باقی مونده َش رو خورد
بطری رو به کنار پرت و دومی رو باز کرد.
” پدر تو یه آشغاله و تو هم پسر همون پدری…خون اون تو رگاته…این همه سال از سهون متنفر بودی…این همه سال دلت می‌خواست اون هیچوقت به زندگیت برنگرده ، ولی حالا ببین…ببین به کجا رسیدی…تو یه بازنده ای لوهان “
خندید و با تیغ خط دیگه ای رو کِشید
” فکر می‌کنی چند نفر دلشون برات تنگ بشه؟ اصلا تا چند وقت به یادت می‌مونن؟ مطمئن باش یه مدت دیگه از یاد همشون میری ، بذار از این به بعد سهون به جات زندگی کنه “
خنده و گریه َش باهم قاطی شده بود و با دستایی که پُر خون شده بودن سوجی می‌خورد و با تیغ سطح دستش رو خط خطی می‌کرد.
حتی دیگه خون هم نمی‌ترسوندش…فقط به این فکر می‌کرد که بهتره هرچه زودتر بمیره و از این زندگی خلاص بشه
شاید برای خداحافظی آخرین فردی که باید ازش قبل رفتن خداحافظی کنه کریس باشه..کسی که لوهان رو ول کرد و حالا شاید بد نباشه اون قبل ول کردنش باهاش حرف بزنه.
گوشی موبایلش رو به زور با چشمایی که نیمه باز بودن از جیبش در آورد و شماره ی کریس رو گرفت
بعد چند بوق صدای جدی همیشگیش توی گوش لوهان پیچید
– کریس…
– لوهان؟! هی ، چطوری؟
– کریس…
– طوری شده لوهان؟ صدات چرا اینطوره؟
– امروز می‌خوام تمومش کنم کریس…می‌خوام همه چی رو از همونجایی که شروع شد تمومش کنم…همه چی از اینجا شروع شد …از این خونه…از این زندگی…می‌خوام تمومش کنم کریس…برای همیشه
از حرفای بی سر و ته لوهان بدجوری گیج شده بود
– چی داری میگی لوهان؟ چیو تمومش کنی؟ الو …الو لوهان…
صدای بوق پشت سر هم اینو نشون می‌داد که لوهان تماس رو قطع کرده
گوشی از دستش لیز خورد و کنارش روی خون های ریخته شده افتاد
پلکاش هر لحظه بیشتر و بیشتر از قبل سنگین می‌شدن
__________
کریس کلافه از تماس لوهان نمی‌دونست باید چیکار کنه…
تلفن خونه شون رو نداشت و فقط ازش یه آدرس داشت و اون وقت شب به نظرش اصلا کار عاقلانه ای نبود که بخواد به اونجا بره
تنها شماره ای هم که داشت شماره ی سهون بود که اونم توی پرونده َش نوشته شده بود
با اینکه به نظرش خیلی غیرمعقول میومد که اون از لوهان خبری داشته باشه ولی به خودش گفت اگه بلایی سر لوهان بیاد قطعا هیچوقت نمی‌تونه خودش رو برای اینکه تلاشی برای پیدا کردنش نکرده باشه ببخشه
برای همین به سراغ پرونده رفت و شماره ی سهون رو گرفت
خیلی طول نکِشید که صدای گرفته ی سهون رو شنید
– سهون شی؟
– خودمم ، بفرمائید
– من کریسم..کریس وو ، معلم ورزش مدرستون
سهون با تعجب گوشی موبایلش رو از گوش فاصله داد و بعد نگاه کردن بهش دوباره اونو کنار گوشش گذاشت
– استاد وو؟ اتفاقی افتاده؟
– ببینم تو از لوهان خبری داری؟
– لوهان؟!
– آره ، کیم لوهان ، ببین سهون اگه ازش خبری داری بهتره به من بگی
سهون نگاهی به آدمای دور و برش که همه با شنیدن اسم لوهان بهش زل زده بودن انداخت و گفت
– ما هم داریم دنبالش می‌گردیم ، اون از عصر غیبش زده
– ببین اون زنگ زد بهم…من هیچی از حرفاش نفهمیدم…بهم گفت می‌خواد همه چی رو تمومش کنه…می‌خواد همه چی رو از خونه ای که شروع شده تموم کنه…یه همچین چیزی گفت
سهون با تعجب حرفای کریس رو تکرار کرد و شیومین به فکر فرو رفت و بعد چند ثانیه گوشی رو از دست سهون قاپید
– الو؟ من فکر کنم بدونم لوهان کجا رفته…من الان میرم اونجا…
کریس سعی کرد شیومین رو قانع کنه که بهتره بذاره اون دنبال لوهان بره و هر خبری که بشه به اونا هم می‌گه
شیومین آدرس رو به کریس داد و بعد قطع کردن گوشی با نگرانی به بقیه نگاه کرد
سهون از سرجاش پاشد و توی حیاط رفت
فشارهایی که از عصر بهش وارد شده بود بیش از حد ظرفیت سهون بود و نمی‌دونست چطوری باید تمام این قضایا رو برای خودش حلاجی کنه
گوشه ای کز کرد و زانوهاش رو توی بغل گرفت
اصلا نمی‌دونست باید از لوهان متنفر باشه یا نه
نمی‌دونست چقدر باید اونو مقصر بدونه
اصلا نمی‌دونست مقصر اصلی لوهانه یا پدرش(منظور پدر لوهانه)
از بس گریه کرده بود دیگه حالش از خودش بهم می‌خورد
دستاش به خاطر افت فشار خونش یخ و بدنش سست شده بود
صدای پایی شنید و سرش رو از روی دستاش برداشت و به سمت صدا برگشت
کای با لبخند همیشگیش آروم کنار سهون نشست
– نگرانی؟
سرش رو تکون داد و قطرهای اشک جدیدی جایگزین قبلی ها شدن و رد خشک شده ی اشک های روی صورتش رو دوباره تازه کردن
– من گیج شدم کای…هیچی نمی‌فهمم ، نمیدونم چه حسی دارم
آروم دستش رو روی دست سهون گذاشت
– حق داری ، حق داری که گیج باشی
– من نمی‌دونم باید چیکار کنم ، نمی‌دونم باید از لوهان متنفر باشم یا نه ، نمی‌دونم می‎خوام چیکار کنم
سعی کرد لبخند آرامش بخشی به سهون بزنه تا بلکه کمی بتونه سبب آروم شدن اوضاع درهم و برهمش بشه
– الان به این چیزا فکر نکن سهون ، به هیچ کدومش فکر نکن
– نمی‌تونم کای ، نمیشه
– هیسسسسسس ، بسه سهون ، دیگه گریه نکن
آروم سهون رو میون بازوهاش گرفت
– هیس پسر ، آروم باش
____________
کریس با سرعت بالایی میون ماشین ها ویراژ میداد و لایی میکِشید
اصلا براش مهم نبود که تا الان دوتا چراغ قرمز رو رد کرده و یا سرعت بالای ماشینش سبب جریمه شدنش هست
فعلا تنها موضوعی که براش اهمیت داشت نجات دادن جون لوهان بود
لوهانی که کریس به خوبی می‌دونست وقتی تصمیم به انجام کاری بده تا اون کار رو نکنه آروم نمی‌گیره و حالا هم می‌ترسید وقتی برسه که دیگه خیلی دیر شده باشه
یه خونه ی ویلایی بزرگ ، در حیاط بسته بود و با وجود زنگهای پی در پی ای که زد کسی جوابی نداد
خواست برگرده ولی ترسید لوهان اونجا باشه و اون نتونه کاری کنه
از در بالا رفت و توی حیاط پرید
یه حیاط با درخت ها و سبزه های زیاد
به طرف جلو رفت و به یه سری پله های سنگی کِرم رنگ قدیمی رسید که منتهی می‌شدن به یه در چوبی
از پله ها بالا رفت ولی با در بسته روبه رو شد و برای همین دوباره به توی حیاط بزرگ خونه برگشت
شروع کرد به گشتنه دور و اطراف و بالاخره تونست پنجره ای که شیشه َش رو لوهان شکونده بود پیدا کنه و از طریق اون وارد خونه شد
سالن بزرگ خونه با نور مهتابی که از بیرون می‌تابید به صورت نیمه روشن و تاریک در اومده بود
جلوتر رفت و اسم لوهان رو صدا زد ولی بازم خبری نشد
با شنیدن صدای قِل خوردن چیزی شیشه ای روی زمین سرش رو پایین گرفت و به بطری شیشه ای سوجو که جلوی پاش متوقف شده بود نگاه کرد
سریع جلو رفت و لوهان رو دید که روی زمین نشسته و به دیوار پشت سرش تکیه داده
پای چپش از زانو خم و پای راستش رو دراز کرده و یه بطری سوجوی نیمه پُر توی دسته خونیش بود
دور و برش پُر از بطری های خالی شده و قطره های خون که با فاصله روی زمین ریخته بودن
جلو رفت و کنار لوهان زانو زد و با صدای لرزونی صداش کرد
سرش رو که به سمت پایین خم شده بود بالا گرفت و با صورت رنگ پریده َش به کریس نگاه کرد و در حالی که سک سکه میکرد
– کریس…
نگاهی به مچ ها و ساعدهای خونی لوهان کرد
– تو با خودت چیکار کردی لوهان؟!
خنده ی بی رمقی کرد و با صدایی که بیشتر شبیه به این بود که از ته چاه عمیقی در بیاد
– یه کم تنبیه
بطری رو زمین انداخت و دستاش رو بالا آورد و جلوی صورتش گرفت
– می‌بینی کریس؟! دستام پُره خونه ، ولی من دیگه از خون نمی‌ترسم ، می‌دونی چرا؟ چون حقمه ، چون باید دستام خونی باشه
و باز دوباره خندید
دستش رو پشت کمر لوهان گذاشت تا از روی زمین بلندش کنه
– پاشو باید بریم بیمارستان
با باقی مونده ی انرژی ای که در تنش مونده بود خودش رو کنار کِشید و با حالت عصبی شده ای گفت
– نمی‌خوام ، برو بیرون ، اصلا چرا اومدی اینجا؟ هان؟ اینجا رو چطوری بلدی؟
– لوهان الان وقت بحث نیست ، دستت خون ریزی داره ، باید بریم بیمارستان
– نمی‌خوامـــــــــــــــــــــــــــــم ، نمی‌خوام ، گمشو بیرون
به اعتراضای لوهان اهمیتی نداد و به زور از روی زمین توی آ/وشش بلندش کرد
لوهان دائم تکون می‌خورد و همینم باعث می‌شد کریس نتونه درست اون رو نگه داره و برای همین هم داد بلندی زد
– خفه شو لوهان ، فقط خفه شو
با داد بلندی که از کریس شنیده بود مجبور شد ساکت بشه
والبته اینقدر از این همه خون ریزی و تکون های الانش بی جون شده بود که اگرم می‌خواست بیشتر از این نمی‌تونست مقاومت کنه
کریس بدن نیمه بیهوشه لوهان رو توی ماشین گذاشت و بعد از بستنه کمربندش خودش پشت فرمون نشست
دستمال کاغذی رو از روی داشبورد برداشته و روی زخم های لوهان رو یه کم فشار داد تا بلکه خون ریزیش کمتر شه ، هرچند فایده ی آنچنانی نداشت
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد
یه کم که گذشته بودن لوهان چشماش رو باز کرد و شروع کرد با حالت م/تی دَری وَری گفتن
آروم می‌خندید و با همون صدایی که به زور شنیده می‌شد یک سری حرفای چرت و پرت سرهم می‌کرد و می‌گفت
پنجره رو تا آخر پایین کشید
کریس
– چیکار می‌کنی لوهان؟ هوا سرده
با دستی که آزاد بود شونه ی لوهان رو گرفته و عقب کِشیدش
– سرت رو از پنجره بیار داخل ، نکن همچین
لوهان برگشت و با سری که به خاطر مستی کمی به عقب خم شده بود و چشمای نیمه خمار بهش نگاه کرد
– هی مرتیکه ، تو کی هستی که بهم دستور میدی؟
کریس به زور تونست پنجره رو بالا بده
– هرکی که هستم ، بهتره فعلا دست از این خل بازی برداری
– هوی ، هویـــــــــــــی ، با تو ام ها
کریس که سعی می‌کرد حواسش به رانندگی باشه
– چیه؟
لوهان تند تند با همون دست داغونش روی دکمه ی پایین اومدن پنجره می‌زد
– این چرا پایین نمیاد؟
– چون من قفلش کردم
شروع کرد به جیغ های خفه کِشیدن
– بکِش پایین پنجره رو ، من گرممهـــــــــــــــــــــــــــه
کریس واقعا دیگه نمی‌دونست باید چطوری لوهان رو مهار کنه ، فقط توی دلش خدا خدا می‌کرد زودتر به بیمارستان برسن
لوهان سرفه ای کرده و با یه کم بی حالی به پشتی صندلی تکیه داد
اون همه فعالیت با اون جسمه ضعیف شده چیزی نبود که بتونه از پسش بر بیاد
چشماش نیمه باز مونده و نفس نفس می‌زد و با صدای گرفته ای از دادهای زده َش
– خیلی خری کریس
-…
– آخه من از چیه تو خوشم اومده بود؟ اصلا چطوری عاشق یکی مثل تو شدم
بعد گفتن این جمله دیگه نتونست بیشتر از این بهوش بمونه و چشماش بسته شدن و به طور کامل بیهوش شد
کریس یه لحظه نگاهش رو از روبه رو گرفت و به صورت لوهان داد و دوباره به جلو نگاه کرد
از حرفاش متعجبش بود
ینی لوهان واقعا دوستش داشته؟!
با ترمز شدیدی روبه روی بیمارستان ایستاده و سریع لوهان رو بغل کرد و پله های ورودی دَم در با نهایت سرعتش طی کرد و وارد سالن بزرگ بیمارستان شد

________________________

دوستای گلم ، آقای پارک در فیک پدر لوهان نیست عزیزان…اونی که سهون رو دزدیده و آقای پارک دو فرد متفاوت از همدیگه هستن

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)