هدر سایت
تبلیغات

you are you , i am me season 2 ep3

سلامممممممممممممم ، خوبید؟ پیشاپیش سال نوتون مبارککککککککککک ، ایشاالله سال خوبی داشته باشید سرشار از تندرستی و موفقیت و شادی و خوشبختی

بفرمائید ادامه ی مطلب قسمت سوم از فصل دوم فیک ” تو تویی ، من منم “

yoy are you , i am me
season 2
ep 3 : 24
حس تازه

یک ماه بعد :
بالاخره سهون توی یک ماه اخیر راضی شد تا لوهان رو ببخشه و اونو برادر خودش محسوب کنه …
لبخند رضایتی که از دو هفته ی قبل روی صورت لوهان دیده می‌شد و دلیلش بخشش سهون بود رو تا الان کسی روی صورت اون ندیده بود
بکهیون با شیطنت و بازیگوشی در حال سروصدا بود و این میان لوهان به خاطر بی خوابی شب قبلش دائم خمیازه می‌کِشید.
سهون سرگرم حرف زدن با کای بود و وقتی دید تقریبا دیگه اشک های لوهان از شدت خمیازه روی صورتش روون شده ، کمی سرش رو به سمت جلو آورد تا بتونه اون رو که پیش کای نشسته بود ببینه
– هیونگ خوبی؟
برگشت و با فین فین سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه
– هوم ، دیشب کم خوابیدم
سهون اخم کمرنگی کرد
– برای چی دیر خوابیدی؟ واسه چی خوابت نبرد؟
– چیزی نیست حالم خوبه
سهون با عصبانیت بلند شد و بدون توجه به کای و بک و چان ، سمت لوهان رفت و محکم مچ دستش رو گرفت
– بلند شو بیا کارت دارم
با تعجب بهش نگاه کرد
– شکوندی دستم رو ، چته؟
– هیونگ میگم بیا کارت دارم
به اجبار بلند شد و سهون تقریبا تا حیاط پیشتی دنبال خودش کِشوندش
وقتی که بالاخره دستش رو ول کرد ، لوهان با عصبانیت
– چته تو؟ عینه اسب رَم کرده
با حرص زیادی دست به کمر ایستاد و کمی گردنش رو به سمت جلو کِشید
– من چم شده یا تو؟ اون کی بود دیروز هی به گوشیت پیام میداد و هربار از عصبانیت رنگ لبو می‌شدی؟چرا دیشب یهو گوشیت رو خاموش کردی؟ نگو که چیزی نیست که خَر نیستم
لوهان سعی کرد صداش نلرزه … اشک توی چشماش روی صورتش نریزه … ترک خوردن احساسش رو سهون متوجه نشه
– کسی نبود.
– لوهان مسخره بازی رو میگمت تموم کن ، بگو ببینم کی بود ، هان؟
دستاش که کنار بدنش آویزون شده بودن رو مُشت کرد و به چشمای سهون زل زد
– پدرم بود
– چی؟؟!!! کی؟؟! کی بهت زنگ زده؟
هیچی نگفت و به جاش سرش رو زیر انداخت
بازم همون بغض… همون ناراحتی به سراغش برگشته بود
سهون چند قدم جلو رفت و محکم بازوهاش رو گرفت
– هیونگ با تو ام ، میگم گفتی کی زنگ زد؟
سرش رو بالا آورد و بدون اینکه دست خودش باشه با عصبانیت داد کِشید
– بابام ، بابام بهم زنگ زد ، قاتل مامان و بابای تو …عامل بیچارگی هات …پدره پسری که الان جلوت ایستاده و تو داری بهش می‌گی هیونگ …بابای من زنگ زد…بابای قاتله من … آره سهون ، تو اینو همه َش می‌خوای اینو یادت بره ، اینو که من پسر یه قاتلم …اینی که من چقدر در حقت عوضی بازی در آوردم…تو هِی سعی می‌کنی اینا رو یادت بره ، ولی ببین …واقعیت رو ببین سهون.
دستاش از بازوهای لوهان به سمت پایین سُر خوردن
– تو دوست داری من ازت متنفر باشم؟
-….
داد زد
– ازت سوال پرسیدم هیونگ…دلت می‌خواد ازت متنفر باشم؟
با صدای خیلی آرومی جواب داد
– نه
– پس یه لطفی کن و اون دهنت رو بسته نگه دار و اینقدر سعی نکن کاری کنی که ازت متنفر شَم…گفتی یادم رفته؟ نه..هیچی رو یادم نرفته ولی دارم سعی می‌کنم باهاش کنار بیام و از توئه لعنتی هم می‌خوام که اینقدر همه چی رو تکرار نکنی
لوهان جلو رفت و خیلی آروم سهون رو بغل کرد
– متاسفم …
– خیلی خوب
– عوضی این جواب متاسفم به کسی نیست
– بیا بریم سرکلاس…دفعه ی بعد هم جواب پدرت رو نده …هیچوقت نده…نذار اون وارد زندگیمون بشه لوهان
______________
دعوای بعداظهر اون روز کای و سهون توی مدرسه از مسخره ترین دعواهاشون محسوب می‌شد
اینقدر مسخره و بچگونه که هم لوهان و هم چان و بک مونده بودن الان باید به این دو نفر بخندن و یا سعی کنن که از همدیگه جداشون کنن
دعوای مسخره ی اونا از این شروع شد که کای وقتی به سهون گفته بود باهاش به توی محوطه بیاد اون با ریلکسی تمام گفت که دوست نداره بابل تیش رو توی محوطه و میان شلوغ و پلوغی بخوره و بعد از تمام شدنش میاد و این بحث بچه گونه شون به این ختم شد که کای گفت سهون به  بابل تیش بیشتر از اون بهش اهمیت می‌ده و طبعا سهونه لجوج هم ترجیح داده بود برای حفظ غرور و در آوردن حرص کای بگه که بابل تی رو قطعا از اون بیشتر دوست داره
نه لوهان تونسته بود سهون رو و نه چان و بک تونسته بودن کای رو آروم کنن
جفتشون انگار که خیلی دلایل دیگه برای ناراحتی از همدیگه داشته باشن و الان فقط این اتفاق ساده مثل یک کبریت توی یه انبار باروت شده باشه و تمام دلخوری هایی که از همدیگه داشتن و طِی زمان روی هم جمع شده ، الان یکجا و باهمدیگه منفجر شده بود.
آخرشم لوهان تونست سهون رو راضی کنه که به جای رفتن به خونه ، پیش لوهان بیاد
بعد از نهار جفتشون روی تخت دو نفره ی لوهان دراز کِشیدن
خندید
– من نمی‌ذارم هیچکی روی تختم بخوابه ها ، برو کلاهت رو بنداز بالا
سهون با خنده
– تا دلتم بخواد من روی تختت بخوابم
_____________
چشماش رو به آرومی باز کرد و متوجه ی جسمی شد که به شدت خودش رو توی ب/لش چپونده بود ، با لبخند دستی روی موهای سهون کشید ، خاطرات محوی از زمان قدیم توی ذهنش جرقه زد
فلش بک :
اون شب بازم خوابش نمی‌برد ، تنها جوابی که از مادر و پدرش گرفته این بود که تو بزرگ شدی و باید تنها بخوابی ، اونا بهش اجازه نداده بودن که روی تخت و پیششون بخوابه
روی تختش غلط خورد ، به در اتاقش ضربه های پی در پی ای می‌خورد و همین هم لوهان رو عصبانی می‌کرد ، بلند شد و در رو باز کرده و با سهونی که لباس خواب سرهم تنش و عروسک خرسیش رو از یه دسته عروسک توی یک دستش گرفته بود و با اون یکی دستش چشمش رو میمالوند روبه رو شد
دوباره همون نگاهه مظلوم و خوشگلش رو داد به صورت لوهان
از حرص به زور حرف زد
– اینجا چیکار میکنی سهون؟! مگه قرار نبود امشب پیش مامان بابا بخوابی؟
با چشمایی که هر لحظه از اشک بیشتر براق می‌شدن و ل/ هایی که لرزه ی خفیفی داشتن
– هیونگ ، خوابم نبرد
نگاه چپ چپی بهش کرد : به من چه که خوابت نبرده
– هیونگ میذاری پیشت بخوابم؟
اول خواست باهاش مخالفت کنه ولی وقتی این رو به یاد آورد که امشب از اون شباس که تا خود صبح بیداره و اگه یکی ب/ل دستش نباشه خوابش نمیبره بی هیچی حرفی از جلوی در کنار رفته و روی تخت دراز کشید
سهون با پاهای کوچیکش سریع و دوون دوون خودش رو به تخت رسونده و چند لحظه بعد توی ب/ل لوهان چپیده بود
همیشه بدش میومد یکی روی تختش بخوابه مخصوصا اینطور توی ب/لش ولی خوب الان بودن سهون میتونست بهش کمک کنه
دستاش رو دور بدن کوچیکش حلقه کرده و اون رو به خودش چسبوند
بازم بوی توت فرنگی زیر بینیش پیچید ، درسته ازاین بود بدش میومد ، چون بوی سهون بود ، ولی الان حتی این بو هم بهش آرامش می‌داد
******
آروم دستش رو توی موهای قهوه ای سهون کشید
– تنبل خان نمیخوای بیدار شی؟
یه کم با غرولند و ل/ های جمع کرده خودش رو توی ب/ل لوهان تکون داد
– خوابم میاد هیونگ
– سهون ساعت هفت شبه و منم گرسنمه ، پاشو
– نمیخوام
محکم سهون رو از توی ب/لش هُل داد طوری که از روی تخت پرت شد زمین
از شدت برخورد با./سنش با زمین آخی گفته و در حالی که با دست میمالیدش
– آخـــــــــــــــــــــــــــخ  تیله ریزه مگه کِرم داری؟
لوهان با قیافه ی کاملا خونسرد و عادی ای شونه بالا انداخت
– به من چه ، میخواستی خودت پاشی
همونطوری که پا میشد محکم با لگد توی با./سن لوهان زد
– آدم باش لوهان ، آدم باش
با لَج و عصبانیت :
– هیونگ ، صد بار بهت گفتم هیونگ
سهون با دستش موهای نرم و خوشگله لوهان رو بهم ریخت
– هر زمان که خودم دلم بخواد بهت میگم هیونگ ، تیله ریزه
بعدش هم قبل اینکه مشتی از لوهان توی صورتش بشینه و یا دادی ازش توی سرش بپیچه سریع با خنده از توی اتاق جیم زد بیرون
لوهان با حرص پوفی کرده و دسته ای موهاش با هوای بیرون اومده از دهانش بالا رفت و برگشت دوباره توی صورتش
وقتی پشت میز قرار گرفتن با ذوق از توی بشقابه گرد میان میز از برنج مخلوط برای سهون کشید ، خیلی خوب میدونست که دونسنگش عاشق این غذاس و مخصوصا از زن عموش ظهر خواسته بود که این غذا رو درست کنه
سهون با خنده
– هیونگ عاشقتم
– نباشی بیکاری
اولین قاشق رو توی دهنشون گذاشتن که صدای زنگ در باعث شد جفتشون هم زمان اول بهمدیگه و بعد به سمت در نگاه کنن
لوهان از جاش پاشده و در رو باز کرد ، هیچکی بیرون نبود ، خواست در رو ببنده و داخل برگرده که یه پاکت سفید رنگ که آرم تزئینی قرمزه کریسمس داشت و نوشته بود : کریسمس مبارک ، هدیه ای برای برادرای اوه
روی زمین توجهش رو جلب کرد
دولا شد و بعد از برداشتنش به داخل برگشت
سهون از پشت میز با صدایی که لوهان بشنوه
– کی بود هیونگ؟
-….
– لوهان؟!
از پشت میز بلند شده و توی هال اومد ، لوهان با چشمایی که گرد و به زمین ثابت شده سرش پایین و بی هیچ تکونی یه جا ایستاده در حالی که پاکتی دستش بود و تعدادی عکس روی زمین ریخته بودن
سهون نزدیک تر شد
– هیونگ اینا چیَن؟
وقتی جوابی ازش نگرفت دولا شد و عکسها رو برداشت اما با دیدنشون یه لحظه به صورت کامل انگار نفس کشیدنش قطع شده باشه ، مثل آدمی که وقتی خوابه یهو یکی با بالشت روی صورتش فشار بده و اون از خواب بپره ولی نتونه اکسیژن رو به توی ریه هاش برگردونه
سرش رو بالا آورد و به صورت خالی از حسه لوهان نگاه کرد
آروم بلند شد و دستای لرزونش شونه های لوهان رو گرفت با صدایی که یه کم میلرزید
– هیونگ…
لوهان یهو بهش نگاه کرد
– سهون دیدی؟ یکی خواسته کریسمس رو بهمون تبریک بگه
خندید و با انگشت اشاره ش به عکسای توی دسته سهون اشاره کرد
– ببین برامون عکس مامان و بابا رو فرستاده تا اونا هم پیشمون باشن ، خواسته تنها نباشیم
و باز خندید ، بلند و طولانی
سهون
– هیونگ…
نمیدونست چی بگه و چیکار کنه ، لوهان عینه دیوانه ها بلند بلند میخندید و برای خودش حرف میزد آخرش هم وقتی خنده ش قطع شد با انگشتاش اشک هاش که در اثر خنده ی زیاد از چشماش راه گرفته بود رو پاک کرد
– بیا بریم غذامون رو بخوریم ، گرسنمه سهون
و بعدش بدون اینکه منتظر همراهی و یا حرفی از سمت اون بشه خودش دوباره توی هال برگشت
سهون به عکسای باقی مونده توی دستش نگاه کرد ، عکس هایی از جنازه ی خونینه پدر و مادرش
اونا رو با عصبانیت روی زمین پرت کرده و توی هال رفت
لوهان پشت میز نشسته و تند تند داشت غذا می‌خورد ، در حدی قاشق های پُر از برنج رو پشت هم توی دهنش میذاشت که سهون می‌ترسید هر آن برادرش خفه شه
با ترس زیادی صندلی رو عقب کشید و کنار لوهان نشست ، دستش رو روی دستش گذاشت ولی از سرمای بالای پوستش وحشت زده نگاهش رو به صورت رنگ پریده َش داد
– هیونگ ، آروم تر بخور ، اصلا بیا بریم بخوابیم ، هوم؟
لوهان با تعجب بهش نگاه کرد و با همون دهنه پُرش
– ولی ما که تازه بیدار شدیم !!
– ولی من خستمه هیونگ ، بیا بریم ، باشه؟
دستش رو از زیر دست سهون بیرون کشید
– من گرسنمه ، تو اگر میخوای میتونی بری و بخوابی
باز هم خورد ، وقتی بشقابش تموم ، بشقابه اونو از جلوش برداشت
– تو نمی‌خوری ، نه؟ من به جات می‌خورم
از بس توی دهنش برنج جمع شده بود بعد از قورت دادنش به سُرفه ی شدیدی افتاد و سهون هول هولکی لیوان رو از پارچ آب پُر کرده و دستش داد
همونطوری که با مشت توی قفسه ی سینه ش می‌زد یه ضرب آب رو خورد
یهو از پشت میز بلند شد
– تو میز رو جمع کن سهون ، منم میرم توی اتاقم ، باشه؟
بلند شد ، می‌ترسید لوهان رو تنها بذاره ، می‌ترسید بلایی سر خودش بیاره
– نه هیونگ ، وایسا جمع کنیم ، دوتایی باهم بریم
با لحن جدی و کمی عصبی ای
– بهت گفتم تو میز رو جمع کن
– هیونگ…
داد زد
– بهت کاری که میگم رو انجام بده سهون
از داده لوهان بی اختیار یه قدم به عقب رفت ، صورتش پر از خشم بود و سهون می‌ترسید حتی حرفی بزنه
بی هیچ توجهی به طبقه ی بالا و اتاق زیرشیروانیش رفت
به اجبار شروع کرد به جمع کردن میز ولی صدای کشیده شدن چیزی روی سقف بالا سرش باعث شد سرش رو بالا بگیره
” ینی داره اونجا چیکار میکنه؟!”
با شنیدنه دوباره ی همون صدا بشقاب ها رو روی میز رها کرد و سریع از پله ها بالا رفت
دستگیره در رو چندبار تکون داد ولی در قفل بود
با مشت توی در زد
– لوهان در رو باز کن
-….
– لوهان با تو ام این در لعنتی رو باز کن وگرنه خودم میشکونمش
چند بار با بازو و دورخیز محکم به در ضربه زد ولی محکم تر از این حرفا بود که بخواد با تنه های سهون از جا در بیاد
دستی میان موهاش کشید ، باید یه راه چاره ای برای باز کردن این در باشه
دوباره با مشت به در کوبید و لوهان رو صدا زد ولی بازم جوابی نگرفت
یادش افتاد به اینکه یه بار لوهان خونه نبود و بهش گفته بود کلیک یدکی رو از زن عموش بگیره و در اتاق رو باهاش باز کنه و براش یه چیزی رو بیاره ، آخه لوهان عادت داشت همیشه بعد از بیرون رفتن از خونه در اتاقش رو قفل می‌کرد
با سرعت زیادی توی اتاق خواب دوید ، همیشه کلیدها روی یه جا کلیدی چوبی قدیمی به دیوار بودن
از سری قبلی مدل کلید رو یادش بود، برش داشت و به سمت اتاق لوهان رفت
نفهمید که چطوری و با چه سرعتی در رو باز کرد ولی به محض باز شدنه در صحنه ای رو دید که باعث شد تا چند لحظه به کُل نفس توی سینه ش حبس بشه ، وحشتی گرفتش که تا الان توی زندگیش تجربه نکرده بود
لوهان میز و صندلی رو کنار زده و لبه ی پنجره َ ش ایستاده بود
– لوهان ، هیونگ ، چ…چی…کار …داری … میکنی؟
خندید ، خیلی شاد و بچه گونه
– میخوام پرواز کنم سهون ، میخوام بپرم و بال بزنم ، میخوام برم اون بالا بالاها
سهون عرق سرد رو روی تیغه ی کمرش که هر لحظه بیشتر از قبل میشد حس کرد
قدمی به سمتش برداشت
– هیونگ بیا پایین ، ببین اونجا خطرناکه
باز هم خندید ، خیلی بی پروا و بی قید
– تو هم بیا باهم بپریم سهون ، بیا پرواز کنیم
یه دستش رو بالا آورد و کف دستش رو به سمت لوهان گرفت
– باشه هیونگ ، من الان میام و باهم میپریم ، باشه؟
یهو اخماش رو کِشید توی هم
– نه تو نیا ، من میخوام تنهایی بپرم ، تو بعد از من بپر
باز سمتش رفت
– هیونگ گوش…
داد کشید
– جلو نیا ، من می‌خوام تنها بپرم ، می‌خوام تنهایی بال بزنم برم پیش مامان بابا ، نمی‌خوام تو بیای ، تو حق نداری بیای ، من می‌خوام خودم ببینمشون
لبخندی زد و خیره به سهون نگاه کرد ولی بیشتر مثل این بود که نگاهش اونجا باشه و ذهنش به طور کامل جای دیگه ای
– میدونی سهون ، میخوام برم پیششون ، میدونی ، اونا اون بالان …می‌خوام برم و ازشون معذرت خواهی کنم…می‌خوام ازشون تشکر کنم سهون
سرش رو عقب بُرد و به آسمون نگاه کرد و همین هم باعث شد سهون حس کنه خون به مغزش دیگه نمی‌رسه ، اون به عقب خم شده بود و داشت به آسمون نگاه می‌کرد و سهون می‌ترسید که هر آن از پشت پرت شه پایین
– لوهان…
 بالاخره لوهان سرش رو برگردوند و نفسه سهون کمی راحت تر رفت و اومد
لبخند خیلی مهربونی به صورت سهون زد و با ذوقی بچه گونه
– سهون میدونی ، میگن هر کی بمیر میره توی آسمونا ، ینی بچه که بودم ، روزی که مامان بابا رو میخواستن بسوزونن زن عمو بهم گفت اونا حالشون خوبه ، گفت اونا الان میرن توی اَبرها ، وقتی بهش گفتم منم میخوام برم پیششون گفت الان نمیشه ، گفت یه روز که وقتش برسه میتونم دوباره برم پیش اونا ، سهون من الان میخوام برم ، من دیگه خسته شدم از بس صبر کردم ، میخوام بال بزنم ، میخوام پرواز کنم برم پیششون
قطره های اشک از چشمای لوهان روی صورتش ریختن و حالا سهون هم پابه پای اون داشت گریه می‌کرد
– لوهان تو روخدا ، جونه سهون ، بیا پایین ، ببین ، تو بیا ، قول میدم خودم ببرمت پیششون ، باشه؟
سرش رو به هر دو سمت تکون داد
– دروغ میگی سهون ، اونا مُردن ، تو نمیتونی منو ببری پیششون ، من خودم میرم پیششون
بعدش هم لبخندی زده و چشماش رو بست ، سرش رو به عقب بُرد و دستش رو از دو سمت پنجره ول کرد

_______________________________

خماری ایز مای استایل =)))) یوهاهاهاها…ولی البته جدی نمی‌خواستم قبل عید این قسمته باشه …ولی خو دیگه شد دیگه…حالا ناراحت نباشید تا 4شنبه راهی نیست

دوستای عزیز اگر توی چنل مربوط به سایت در تلگرام عضو نیستید و تلگرام دارید ، حتما عضو بشید…اخبار فیک ها اونجا قرار می‌گیره

من خودم به شخصه اخبار فیکم رو اونجا می‌ذارم

آدرس چنل : Ohsehunfansfictionin@

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 6 نظر 10 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

وای. لوهان بچم، خل شد رفت. :gerye: :gerye: بیچاره سهون از ترس خودشو خیس کرد! :wooo: :aaar: :aaar:
این کارا، واقعا زیر سر بابای لوهانه؟ :huh: من شک دارم! :gijiviji: آخه داره پسر خودشو اینجوری شکنجه ی روحی میده؟ :wooo: :gerye:
احتمالا دشمن دیگه اییه. :becharkh:
عالی بود. مرسی گلم. :like: :write:
فایتینگ :myheart: :like:

Raha
مهمان

یه سوال نظرات فیکی به این قشنگی باید ایییییییییینقدر کم باشه؟؟ :huh:

sepid
مهمان

یادم رفته واسه این قسمت کامنت بذارم شرمندهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif

farfar
مهمان

ای بابا..این چه بابایی که لوهان داره؟
حداقل بچه خودشو اذیت نکنه
زده به سرش خو

Armina
مهمان

یاد خماریا که میفتم آتیش میگیرم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

wpDiscuz