هدر سایت
تبلیغات

you are you , i am me season 2 ep4

سلام ، من اومدم با قسمت چهارم از فصل دوم فیک ” تو تویی ، من منم ” که می‌شه قسمت 25 از کل فیک

این پوستر خوشگل رو هم رِد عزیزم برای فیک ساخته که تشکر ازش

you are you , i am me
season 2 ep4
ep 25
حس تازه
سهون با وحشت و با تمام سرعتی که توی خودش سراغ داشت سمت لوهان دوید و تونست آخرین لحظه با کشیدن یکی از دستاش اون رو سمت خودش بیاره
از پشت روی زمین افتاد و لوهان هم روی اون
با عصبانیت از روی سهون بلند شد و نشست
داد کشید
– چرا آوردیم پایین ، چرا نذاشتی برم ، ازت متنفرم اوه سهون ، ازت متنفرمممممممممممممممم
دست و پا میزد و داد میکشید
سهون به زور میون آ/وش خودش گرفتش
– لوهان ، هیونگ ، تو رو خدا بس کن ، لوهان اگه تو بری من چه غلطی کنم؟ تو رو خدا بسه دیگه ، چرا اینقدر خودت رو شکنجه میدی؟
هنوزم تو بغله سهون محکم تکون می‌خورد و سعی می‌کرد خودش رو کنار بکِشه و آخرش هم موفق شد
با چشم هایی که رگه های قرمز زیادی به خوبی توشون مشخص بود و چهره ای برافروخته و لحنی شدیدا عصبی شروع کرد حرف زدن و با مشت هاش توی قفسه ی سینه ی سهون می‌زد
– تو ، توئه عوضی ، تو باعث شدی بمیرن ، اگه توئه آشغال زنده نبودی ، اگر به دنیا نیومده بودی هیچ کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد ، هه ، چی؟؟!! تو نگرانه منی؟! تو!!!!! هه ، تو همونی هستی که باعث تموم این وضعیت هایی
بلند شد و با سستی و لرزش شدیدی ایستاد
دستاش رو دو سمت بدنش مشت کرده بود و از ته حنجره و با تمام وجودش داد می‌کشید
کاملا کنترل خودش رو از دست داده بود و انگار که لوهانی که الان اینجاد ایستاده و اینطور داشت هوار می‌کشید همون پسری نبود که چند ساعت قبل سهون رو با مهربونی توی بغل خودش گرفته بود تا اون بتونه بخوابه
سهون سرش رو زیر انداخته و اشکاش از روی صورتش با سرعت میچکیدن و کف اتاق رو خیس می‌کردن
لوهان :
– اون شب تولده توئه آشغال بود ، می‌دونی اونا چطوری اومدن داخل؟ به خاطر این بود که بابا واسه خاطر تولده تو اینقدری خسته بود که یادش رفت اون شب در رو قفل کنه ، اون شب زود خوابید و برای انجام کاراش بیدار نموند چون از تولده تو خسته بود ، اگه تو نبودی هیچوقت بابائه عوضی و پست من نمی‌تونست اون شب آدماش رو بفرسته توی اون خونه…تنها بابای من قاتل نیست …من و تو هم قاتلیم…آره جفتمون نه هر سه تامون قاتلیم ، می‌فهمیی سهون؟ قاتـــــــــــــــــــــــــل ما قاتلیم
با این حرف ، با گفتنه کلمه ی قاتل اونم به این شدت ، سهون دیگه حس کرد نمی‌تونه بیشتر از این ساکت باشه ، بلند شد و ایستاد ، روبه روی لوهان رفت و محکم یقه ش رو توی دست گرفت و اون رو سمت خودش کِشید ، با عصبانیت و صدایی که تا الان تا این حد توی زندگیش نتونسته بود بالا بره گفت
– اون دهنه کوچیک و کثیفت رو ببند کیم لوهان ، آره ، کیم لوهان ، تو حتی یه اوه نیستی ، یه نگاه به شناسنامه ت بنداز بدبخت ، تو حتی دیگه اوه هم نیستی ، تو خیلی وقته که کیم شدی ، خیلی وقته که بچه ی کیم میون سوک و چویی سورا شدی ، هه یادم نبود تو بچه ی اونا هم نیستی…تو بچه ی یه آدم روانی و زنجیری هستی که به خاطر خودش یک خوانواده رو بدبخبت کرده…حالا داری برای من چی زر میزنی؟! چی؟! به خاطر من؟! مثل اینکه یادت رفته تولد جنابعالی هم با من یه شب گرفته شد ، مثل اینکه یادت رفته پدرِ تو پدر و مادر منو کُشته… توئه آشغال اگه اونقدر ترسو نبودی ، اگه از اون زیر پله ی لعنتی بیرون اومده بودی ، می‌تونستی لااقل یه غلطی کنی ، برای چی باید من تنهایی تاوان پس می‌دادم؟ چرا تو باید تموم این سالها زیر سقف یه خونواده زندگی می‌کردی ولی من توی اون آشغال دونی؟! هان؟! مگه چیه تو از من بهتره لوهان؟! ها؟! خونت از من رنگی تره؟! تو چیت از من بهتره؟!
داد زد و محکم یقه ی لوهان رو تکون داد
– جواب بده ، تو چیت از من بهتره؟! لعنتی ، لعنتیـــــــــــــــــــــــــــــــی
محکم لوهان رو هُل داد طوری که از پشت روی زمین خورد
با عصبانیت زیادی از اتاق بیرون اومد و توی راهرو شروع کرد راه رفتن
راه می‌رفت و زیرلب به همه کَس فحش می‌داد
به پدر لوهان که پدر و مادرش رو کُشته بود
به زندگیش
به خودش
به لوهان
به عموش و زن عموش
و حتی به پدر و مادری که زنده نبودن
یه ده دقیقه ای بود که همونطوری راه میرفت ، حالا آروم تر شده بود ، حالا دیگه به خودش اومده بود
یه لحظه با وحشت ایستاد ، نکنه لوهان بلایی سر خودش آورده باشه؟!
با ترس دستش رو توی موهای سَرش کرد و به خودش گفت
– خدای من ، من چیکار کردم؟! چرا اون طوری سرش داد زدم؟!
سریع دوید توی اتاق
بوی خون زیر بینیش خورد
لوهان روی زمین نشسته بود و هر دو دستش پُر بود از خراش های ریز و درشت و خون از میون زخم ها بیرون زده بود
سریع دوید و روی زمین نشست
دستای لوهان رو بالا آورد
تیغ رو از دستش گرفت و یه کناری پرتاب کرد و آروم اون رو توی آ/وشش گرفت
اشکاش دوباره شروع کرده بودن به ریختن
سرش رو خم کرده بود و توی گردنه لوهان گریه می‌کرد
– لوهانی ، ببخشید ، هیونگ ، قربونت برم ، ببخشید
از خودش جداش کرد
نگاهه لوهان شبیه به بچه ای شده بود که یه لحظه تموم علاقه مندی هاش رو ازش گرفته باشن
بدون اینکه پلک بزنه ، از اون چشمایی که حالا پُر شده بود از غم و مظلومی اشک روی صورتش می‌ریخت
دستای خونیش رو بالا آورد و دو سمت صورت سهون گذاشت و با صدای بغض داری شروع کرد حرف زدن
– تو ازم متنفری ، مگه نه سهون؟ تو از من بدت میاد ، مگه نه؟ من هیونگ خوبی نیستم ، من ولت کردم ، من اذیتت کردم ، من زندگیت رو نابود کردم ، سهون غلط کردم ، گُه خوردم سهون ، تو رو خدا ولم نکن ، ببین
تیغ رو دوباره گرفت تو دستش و همونطوری که نگاه خیره ش به صورته سهون بود باز خط محکمی روی ساعد دستش کشید و جالبه که از دردش حتی کوچکترین واکنشی نشون نداد و فقط یه پلک زد
– ببین ، هیونگ خودشو تنبیه میکنه ، هیونگ نباید سرت داد می‌زد ، نباید اون حرفا رو می‌زد
سهون با گریه ای که حالا دیگه به هق هق های بلند تبدیل شده بود به زور تیغ رو از دست های لوهان گرفت و زمانی که خواست این کار رو کنه به خاطر مقاومت لوهان ، تیغ روی بند انگشت خودشم هم کشیده و چند تا از انگشتاش زخمی شد
وقتی خون روی دست سهون رو دید انگار که حالش بدتر شد
انگار که تازه متوجه خون روی دستای خودش هم شده باشه
دستاش رو روی صورتش گذاشت و محکم سرش رو شروع کرد به هر دو سمت تکون دادن
– خون ، نه ، خون ، نمی‌خوام ، سهون اونا ، اونا…بدنشون پُره خونه ، سهون اونا مُردن ، سهونننننن
شروع کرد هی اسمشو رو صدا زدن
محکم لوهان رو بغل کرد
روی موهای سرش رو بوسید
– هیسسسسسسسس آروم باش لوهان ، آروم باش ، همه چی درست میشه ، من اینجام لوهان ، من کنارتم
با صدای آرومی نالید
– سهون من هیچکیو ندارم ، ولم نکن ، داداشت رو ول نکن ، تنهام نذار داداشی ، من ، من معذرت میخوام سهون ، من معذرت میخوام…بخدا نمی‌خواستم دستتو زخمی کنم…سهون من دوستت دارم…بخدا دارم راستش رو می‌گم…من خیلی دوستت دارم
محکم تر توی بغل خودش فشارش داد و شروع کرد همراه با بدن خودش بدن لوهان رو هم به تکون دادن
صداش رو تا جایی که می‌تونست آروم و ملایم کرد
– من همینجام هیونگ ، من هیچ جا نمیرم ، ببین ، نگاه کن ، من درست همینجام ، منم دوستت دارم هیونگ ، هیچوقت ولت نمی‌کنم
لوهان رو از بغلش بیرون آورد و اومد پاشه که اون آستینش رو محکم گرفت
– نرو
– میرم قرصات رو بیارم لوهان ، الان میام
رفت سر وقت کشوهای میز و شروع کرد به زیر و رو کردنشون ، احتمال می‌داد اونجا قرصی از لوهان باید باشه
بالاخره پیداش کرد ، چند تا قوطی بودن و سهون اصلا نمی‌دونست اینا چی هستن و طریقه مصرفشون چیه ، میانشون یه اسم آشنا دید
دیازپام
این قرص رو قبلا خودش خورده و می‌دونست یه خواب آور قویه
سریع قوطی رو برداشت و همراه یه لیوان آب برگشت پیشش
– هیونگ این رو بخور
– نمیخوام
– ببین من خودم می‌خوام بخورم ، نگاه کن
سرش رو بالا گرفت ، هنوزم چشماش خیس بود
عینه بچه ها وقتی دید که سهون یکی از قرص ها رو گذاشته دهنش اونم گذاشت دهنش
– آب بخور
– تو هم بخور ، تو هم قرص دهنته
سهون لبخندی زد
– باشه قول میدم بخورم ، حالا بیا بخور
لوهان همونطوری که چشمش به صورته سهون بود ، انگار که می‌ترسید اون دروغ گفته باشه و قرص رو بخواد بندازه بیرون یه کم از آب رو خورد
وقتی که مطمئن شد لوهان قرص رو قورت داده لبخندی زد ، سعی کرد قرص رو زیر زبونش نگه داره تا با آب پایین نره ، هرچند به خاطر موندنش توی دهنش یه کم آب شده و می‌تونست مزه ش رو بفهمه ولی الان وقت خوردن قرص خواب توسط اون نبود ، الان که لوهان اینقدر بهش احتیاج داشت
یه کم از آب رو خورد و بعدش سریع لوهان رو دوباره ب/ل کرد تا بتونه از اونور و دور از چشمش قرص رو از دهنش در بیاره
وقتی این کار رو کرد بهش گفت میره تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره
بعد اینکه برگشت سریع زخم های دست لوهان رو شروع کرد اول با بتادین ضدعفونی کردن و بعدش هم با گاز و باند بستنشون
با دیدن اون زخما دلش غش می‌رفت ، تموم دست لوهان جای زخم های کهنه بودن و حالا هم که این زخم های جدید بهشون اضاف شده بود
بعدِ این کار ، کمکش کرد تا روی تخت دراز بکِشه
زیادی ساکت بود و بی هیچ حرفی هرچی که سهون می‌گفت اون هم گوش می‌داد
کنارش دراز کشید تا لوهان اطمینان پیدا کنه که سهون ترکش نمیکنه
خودشو توی ب/ل سهون جمع کرد و محکم جلوی لباسش بالای کمرش رو چنگ زد
بعد نیم ساعت چشماش روی هم اومد و به خواب رفت
سهون از تخت آروم پایین اومد
باید قبل از اومدن عمو و زن عموش از شَر اون عکس ها خلاص می‌شد
یه لحظه با فکر کردن به زمانه قرص خوردن لوهان خنده ش گرفت ، همیشه این سهون بود که باید به زور داروهاش رو بهش میدادن و حالا اون همین چند دقیقه قبل تر به زور این کار رو برای لوهان انجام داده بود
************************
چشماش رو که باز کرد روی تخت بود
با حس سردرد شدیدی بلند شد و نشست
نگاهی به دور و برش انداخت و کم کم همه چیز یادش اومد…از دیوانه بازیش تا زخم شدن انگشت های سهون و خوردن قرص و…. آخرین چیزی که به ذهنش اومد و باعث شد لبخند بزنه تصور لبخند دلنشین و دلگرم کننده ی داداش کوچکترش بود.
سهون روی کاناپه نشسته بود و سرگرم خوندن یک کتاب علمی دانستنی متعلق به عمو شیومین بود.
– نمی‌دونستم کتاب های علمی تخیلی دوست داری
سرش رو بالا گرفت و لوهان رو دید
خندید و کمی کنار رفت تا اونم بتونه کنارش بشینه
با دست موهای سهون رو بهم ریخت
– امروز خیلی اذیتت کردم وروجک
– بی خیال بابا
– زنگ زدم بچه ها بیان اینجا… باید یه سری چیزای مهم رو بهتون بگم.
سهون اخم کمرنگی کرد
– چه حرفای مهمی؟
– وقتی بیان می‌فهمی …در ضمن کای هم هست و بهتره مثل آدم رفتار کنی
– خوشم نمیاد …واسه چی گفتی بیاد؟
– آیگووووووو می‌دونی خیلی رفتار ظهرت مزخرف بود؟
سهون عین بچه ها لباش رو جمع کرد و شونه َش رو بالا انداخت
– تقصیر من چیه؟ اون بی جنبه هست
– آهانــــــــــــن پس اینکه برگردی بگی بابل تی از رفیقت برات مهم تره از نظر تو حرف بدی نیست ، نه؟
– اینو یکی میگه که خودش با دوستاش درست رفتار کنه
لوهان پس گردنی ای به سهون زد
– اگه من بیشعورم دلیل نمیشه تو هم مثل من بیشعور باشی
قبل اینکه سهون بخواد غرولند دیگه ای کنه و چیز بیشتری بگه زنگ در زده شد
با اَبرو به دست لوهان اشاره کرد
– در مورد شاهکارت بهشون گفتی؟
– جرات داری دهنت رو باز کن سهون …
نیشخندی به لوهان زد و در رو باز کرد
اول از همه کریس اومد تو که البته با دیدن رنگ پریده ی لوهان اخماش رو توی هم کِشید و با اشاره ی چشم و آبرو ازش پرسید چه خبره که اونم خیلی ریلکس فقط لبخند ملیحی رو تحویلش داد
سهون به بیرون سرک کِشید
– بقیه کوشن پس؟
کریس
– مگه بقیه هم هستن؟
لوهان به توی سالن برگشت و خودش رو روی کاناپه انداخت
– به چان و بک و کای هم گفتم بیان
کریس روی مبل بغلیش نشست
– خبری شده ؟
سهون با بی تفاوتی شونه بالا انداخت
– گویا جناب پادشاه اعلامیه ای برای گفتن داره
لوهان چشم غره بهش رفت و بعدش به صورت کریس نگاه کرد
– باید یه چی مهمی رو بهتون بگم
– هومـــــــــــــــم ، میگم سهون حس میکنم صدای زنگ گوشیت میادها
سهون چشماش رو تنگ کرد
– صاف و پوست کنده بگو می‌خوای بفرستیم دنبال نخود سیاه دیگه
بعدش هم خندید و توی اتاق مطالعه رفت تا اینطوری قبل از اومدن بقیه کریس و لوهان یه کم بتونن باهمدیگه تنها باشن
لوهان با مشت ضربه ی آرومی به بازوی کریس زد
– این چه کاری بود؟
– دلم خواست
خندید و روی صورت لوهان خم شد
– دلم برات تنگ شده بود وروجک
ل./باش رو روی ل./بای لوهان گذاشت و بو./ه ی ملایم و پر مهری بهشون زد
لبخندی زد و محکم ل./بای کریس رو بو/ید
– کاراگاه گجتم
_________
وقتی همه اومدن و دور هم جمع شدن لوهان با صدای آرومی شروع کرد به صحبت کردن
– دو هفته ی قبل پدرم بهم زنگ زد ، پدر واقعیم ، ازم خواست باهاش همکاری کنم …توی کار قاچاق اسلحه و چمیدونم اینجور چیزاس…وقتی گفتم حاضر نیستم این کار رو کنم بهم گفت به حرفاش فکر کنم و بعد از یه مدت که بازم بهش گفتم نه بهم گفت از سهون مدرک داره که توی کار خلافه
سهون اومد حرف بزنه که لوهان دستش رو بالا آورد و برای اطمینان دادن بهش یه بار چشماش رو باز و بسته کرد
– می‌دونم که همه ش زیر سر آقای پارکه و به اجبار اون کارا رو کردی…ولی در هر صورت اون کلی مدرک ازت داره ، نمی‌تونی باهاش در بیفتی چون اون یه روانیه عوضیه و از پارک هم قوی تره توی خلاف….تنها راهی که باقی میمونه اینه که من برم سمت اون…اینطوری اقلا شماها آسیب نمی‌بینید
سکوت کرد و به صورتای متعجبه دور و برش نگاه کرد
اولین کسی که حرف زد کریس بود
– چرت نگو لوهان ، تو هیچکجا نمی‌‍ری
– ولی من تصمیمم رو گرفتم
کای با عصبانیت
– تصمیم یه نفره َت رو گرفتی
– این به نفع همه هس
سهون با لحن محکم و سردی
– اگه این کار رو کنی تا تا آخر عُمرم نمی‌خشمت لوهان…باور کن واسه همیشه ازت متنفر می‌شم
– ولی سهون…
چان
– خفه ، برا خودش می‌بُره و می‌دوزه…
بکهیون بلند شد و رفت توی بغل لوهان نشست
– چتونه همتون ریختید سرش؟ لوهان وقتی ما بگیم مخالفیم این کار رو نمیکنه درسته لوهان؟
برگشت و با چشمای کوچیک و مظلوم شده َش به صورتش نگاه کرد
بی اختیار از قیافه ی بک لبخند کمرنگی زد
سرشو تکون داد
– باشه ، نمیرم
چان بلند شد و اومد از پشت یقه ی لباس بک رو گرفت و از بغل لوهان بیرونش کِشید بعدش هم برای اینکه بکهیون بهش اعتراض نکنه سریع دستاش رو بهم کوبید
– پایه اید بریم بیرون؟
کریس اول از همه دستش رو بالا بُرد
– کجا اونوقت؟
– اوممممممم الان ساعت 10 شبه…یه رستوران محلی میشناسم که تا ساعت 12 گاهی حتی تا ساعت یک و دو شب بازه …بریم اونجا؟ یه محوطه ی آلاچیق جمع و جور و خوشگلی هم داره
بکهیون
– هی دراز با کی می‌رفتی اونجا؟ اونجا رو از کجا می‌شناسی تو؟
چانیول بلند خندید و لُپ بکهیون رو کِشید
– ای جونم نگاه ریزقولی چه حسودی ای می‌کنه
بکهیون با عصبانیت ظاهری دست چانیول رو کنار زد
– لُپم کنده شد وحشی
کای از خنده روی زمین ولو شد
– بکهیون مثل دخترا حرف می‌زنی …چان بهش هورمون زنونه زدی؟
قبل اینکه چان با مشت و لگد بدن کای رو کبود کنه لوهان از سرجاش پاشد
– من میرم آماده شم
سهون یک نگاه به دست های پوشیده شده توی لباس لوهان انداخت ، می‌دونست که با این وضعش نمی‌تونه خودش لباسش رو عوض کنه از طرفی خودشم می‌خواست قبل رفتن یه کم آشپزخونه رو مرتب کنه بدش میومد وقتی زن عموش بگرده همه جا شلخته باشه
واسه همین بعد اینکه لوهان رفت رو کرد به کریس و آروم طوری که بقیه متوجه نشن
– می‌شه بری کمکش؟ امروز یه کم بلا سر خودش آورده
کریس سریع از سرجاش پاشد و بعد از گذروندن پله های دوبلکس بدون در زدن وارد اتاق لوهان شد
پشتش به در بود و سعی داشت پیراهنش رو در بیاره ولی صدای آخ و اوخش میومد
کریس با عصبانیت
– باز چه بلایی سر خودت آوردی
لوهان برگشت و بهش نگاه کرد
– نخود تو دهن سهون نخیسید؟
سمتش رفت و با دستای به کمر زده و اخمای توی هم به صورت لوهان زل زد
– چرا نمیتونی دو روز… فقط دو روز مثل آدم نرمال رفتار کنی؟
لوهان لباش رو محکم بهم فشار داد …کریس بازم ندونسته در موردش قضاوت کرده بود.
بدون جواب دادن بهش روش رو برگردوند و پشت سرش رو بهش کرد
کریس محکم از شونه هاش گرفتش و به سمت خودش برگردوند
– دارم با تو حرف می‌زنم
لوهان با لحن عصبی شده ای
– وقتی از هیچی خبر نداری بیخود زر زر نکن کریس وو
– خوب بگو تا منم با خبر شم ، این دفعه بهونه َت برای خط خطی کردن دستت چی بوده؟
لوهان بی اختیار صداش رو بالا برد
– تو باشی عکس خونی مامان و بابات رو بدن دستت و به خودت و داداشت کریسمس رو تبریک بگن و توئه احمق توی عصبانیت سر داداشت که هیچ تقصیری توی این ماجراها نداشته عربده بکِشی چه حالی بهت دست میده؟ ها؟! چه حالی بهت دست می‍ده؟
دستای کریس از روی شونه های لوهان به سمت پایین لیز خوردن
– ببخشید لوهان …من وا…
نذاشت به حرفش ادامه بده
– به درک…گمشو بیرون خودم تنهایی می‌تونم لباسم رو بپوشم
یه قدم سمت لوهان برداشت
– لوهان ببین من واقعا متاسفم ، دِ لعنتی تو جای من نیستی ببینی چه عذابی داره دیدنه زجرت…دیدن اذیت شدنت…دیدن زخمی شدنت…جای من نیستی لوهان تا اینا رو بفهمی
سعی کرد اشکاش رو نگه داره
– حق نداری منو بازخواست کنی ، حق نداری سرم داد بزنی ، می‌فهمی؟
جلو رفت و لوهان رو برگردوند و محکم ب/لش کرد
– می‌فهمم ، می‌فهمم پشمکه من
خندید
– اینو دیگه از کجات در آوردی؟
کریس از خودش جداش کرد و با خنده به ل./ای لوهان اشاره کرد
– اینا مثل پشمک خوشمزه َن
– من/رفه بیشعور ، ه./زه پست. فطرت
اَبروهای کریس به سمت بالا رفتن
– جدیدا فیلم زیاد می‌بینی ها… پس فطرت رو دیگه از کجات در آوردی؟
خندید و روی نوک پنجه ی پاش بلند شد و نوک بینی کریس رو بو./سد
– تو عوضی هی./زه خودمی
– فکر می‌کنی اگه اندازه ی یه بو./ه دیر کنیم ناراحت می‌شن؟
لوهان با شیطنت ل./ب پایینش رو دندون گرفت و صورتش رو به صورت کریس نزدیک کرد
– غلط کردن ناراحت شن
آروم ل./باش رو روی ل./بای صورتی رو به روش گذاشت و با لذت زیادی شروع کرد به بو./یدنه لوهان
___________

دوستای گلم که در مورد سکای گفته بودید…اندکی صبر و تحمل پیشه بدارید…خودتون  می‌دونید که من دوست ندارم توی این فیک کاپل ها خیلی سریع و یهویی عاشق همدیگه بشن…اینو می‌تونید از کریسهان و چانبک متوجه بشید…پس صبر کنید ، قسمت 28 که میشه قسمت 7 فصل دوم ، سکای رو خواهید داشت.

مهم مهم مهم مهم “مجدد بهتون می‌گم…هر کدوم که تلگرام دارید حتما توی چنل سایت عضو بشید”  مهم مهم مهم مهم

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 9 نظر 10 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

خیلی خوب بود. مرسی. :like: :write:
سهون عاقل تر از لوهانه. انگارسهون هیونگ لوهانه. :huh: :gijiviji:
چه شوکی به لوهان وارد شد. :mazlum: وای خیلی وحشتناک بود. :charkhesh: :gerye:
ولی دمت گرم، خیلی خووووب توصیف کرده بودی. عالی بود. :yehet: :myheart:
جوووون. کریسهان. :yehetohorat:
اولین داستانیه که از کریسهانش خوشم اومده. :yeees: :cheshmak:
فایتینگ :heartme:

sepid
مهمان

لوهان اینطوری پیش بره تا اخر فیک بالاخره میمیره…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifچرا باخودش اینطوری میکنه اخهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

farfar
مهمان

عجب آدم عوضی ه بابای لوهان هااا…
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif

Armina
مهمان
Anahita
مهمان

درسته هونهان یه چیز دیگه ست ولی بازم داستانتو خیلی میدوستم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
این بابای لوهانم خیلی عوضیههههه دلم میخواد خفش کنمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
عالییی بودد مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

H~H
مهمان

مرسی عزیزم کریسهانش عالیه ولی امیدوارم هونهانی بشه???

wpDiscuz