هدر سایت
تبلیغات

you are you , i am me season 2 ep5

سلام ، قسمت پنجم از فصل دوم فیک ” تو تویی ، من منم ” که میشه قسمت 26 از کُله فیک

season 2
حس آشنا
وقتی به طبقه ی پایین برگشتن اخم بانمکی روی صورت سهون وجود داشت
– هیونگ گفتم بری کمک لوهان هیونگ ، ولی انگار رفتی براش لباس بسازی
لوهان خندید و چیزی نگفت ، کریس هم با نیشخند راهش رو به سمت در گرفت
سهون با حرص یکی از پاهاش رو روی زمین زد
– گِل لگد نمی‌کردم ها
چان پشت شونه َش زد و با لحن شوخی
– بزرگ می‌شی یادت میره بیا بریم
بیرون لوهان و کریس و بک و چان همشون سوار ماشین کریس شدن
سهون خواست عقب پیش بک و چان سوار بشه ولی بک با پرویی دراز کِشید و سرش رو روی پای چان گذاشت
– من خستمه می‌خوام تا اونجا بخوابم ، برو با کای بیا
سهون با لحن التماسی
– هیونگ تو بیا برو تو ماشینه کای
وقتی دید که لوهان اصلا پنجره رو کِشیده بالا و محلش نمیذاره زد با کف دستش توی پنجره
– هیونگ با تو ام ها ، چرا در رو قفل کردی؟ این مسخره بازی ها چیه اخه در آوردین؟!
بدون اینکه محل سهون بذارن کریس ماشین رو روشن کرد و دور شدن
سهون ایش حرص داری گفت
کای
– نمی‌خوای سوار شی؟ دارم میرم ها
– من با تو نمیام
کای شونه َش رو بالا انداخت
– هر طور میلته
سوار ماشینش شد و روشنش کرد
سهون با داد
– داری من رو ول می‌کنی می‌ری؟
کای سرش رو از پنجره آورد بیرون
– برا بار آخر ازت میپرسم ، میای بالا یا برم؟
سهون با حرص زیادی در جلو رو باز کرد و سوار ماشین شد.
از جاده ی دهکده خارج شدن تا به سمت شهرکی که یک ساعتی اونجا قرار داشت برن
کای نیم نگاهی به صورت سهون که به سمت پنجره قرار داشت کرد
– نمی‌خوای هیچی بگی؟
سهون بدون اینکه بهش نگاه کنه
– چیزی باید بگم؟!
– یه چیزی مثل این که ” ببخشید ، اشتباه کردم “
– هه خندم ننداز کیم کای ، من برا چی باید ازت معذرت می‌خوام؟
– برای اینکه به دوستت گفتی اون چای لعنتیت ازش با ارزشتره
– تو هم داری به چای مورد علاقه ی من میگی لعنتی
– بچه شدی؟
– ….
– با تو ام سهون
وقتی دید جوابی از سهون داده نمیشه پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد
__________
چان پیاده شد و دستاش رو بهم زد
– به قول سهون یِهِت
روبه روشون یه سالن بزرگ بود که توش غُرفه هایی با سقف های سفالی قرار داشت که هر کدومشون مختص چیزی بود …یکی غذاهای فست فود دیگری غذاهای سنتی و…
روبه روشون توی فضای سالن میز و صندلی های چوبی به رنگ سبز و قهوه ای بودن که میونشون درخت هایی شبیه به درخت نخل با ساقه های کِشیده قرار داشتن
دور ساقه ها به صورت مارپیچ نوارهای طلایی از لامپهای ریز بود.
سهون دوید و از بازوی لوهان آویزون شد
– هیونگ اینجا خیلی قشنگه
سرش رو نزدیک گوش سهون بُرد
– کای لولو خور خوره نیست
سهون با اخم مصنوعی ای
– من که واسه نبودن پیش اون ازت آویزون نشدم ، واقعا که هیونگ
خندید و با دست چپ رو دست سهون زد
– باشه باشه ، لبات رو آویزون نکن
پشت یک میز نشستن
لوهان وسط و بک و چان دو سمتش و روبه روشون سهون وسط و کریس و کای دو سمتش
از اینکه بازم با بدجنسی اونو جفت کای انداختن بودن اساسی عصبانی بود
بکهیون کف دستاش رو محکم بهم کوبید
– بیاین بوسام بخوریم
کریس
– بوسام ایز نات مای استایل
سهون
– موافقم
کای
– من مرغ سخاری می‌خوام
چان و لوهان
– ما با بک موافقیم
آخرش چان و بک و لوهان بوسام سفارش دادن و کای و سهون و کریس مرغ سخاری.
برای سهون همه چیز تا وقتی که گارسن غذا رو سر میز آورد طبیعی بود ولی بعد از اون…
مشکل از اینجا شروع شد که انگشت شست گارسون که لبه ی بشقاب رو گرفته بود چسب زخم داشت و همینم باعث شد که ذهن سهون منحرف این بشه که نکنه انگشت اون فرد توی غذا خورده باشه؟!
اگه انگشتش رو قبل زدن چسب نشسته باشه چی؟ اونوقت لبه ی بشقاب هم کثیف خواهد بود. اگه موقع جدا کردن تکه های مرغ از همدیگه یه مقدارش به لبه ی ظرف بخوره چی؟ سهون چطوری باید این غذا رو بخوره ؟!
چانیول با دیدن بشقاب دست نخورده ی سهون گفت
– هی پسر , چرا معتلی؟ غذات یخ کرد.
به اجبار لبخند زورکی ای زد و گفت که الان شروع می کنه
چشماش رو بست و سعی کرد یک سری دلایل رو برای قانع کردن خودش در ذهن بیاره …دلایلی مثل
” معلوم نیست که اون زخم تازه باشه “
” از کجا معلوم که بشقاب خیس بوده باشه ؟”
چشماش رو باز کرد و با اینکه چند لحظه بعد باز افکارش با لجوجی و مدل دیگه ای به ذهنش اومدن ولی اون شروع کرد به خوردن شامش.
بقیه می گفتن و می خندیدن ولی حتی بعد از غذا هم سهون ذهنش بدون اینکه خودش بخواد درگیر چسب زخم روی شست مرد گارسون بود .
سرش رو بالا آورد و متوجه نگاه کای به خودش شد.
با دیدن چهره ی نگرانه سهون ,دستش رو از زیر میز گرفت .
با حس گرمای صمیمی دست کای , کمی احساس امنیت کرد.
لبخند کمرنگی روی لباش اومد و نگاهش رو به بقیه داد
چان خمیازه کشید
– فکر کنم ویروس کای به منم سرایت کرده , دائم خوابم می گیره.
بکهیون همونطور که هنوز مشغول خوردن نوشابه ش بود
– از عوارض پیریه
کای خندید
– از عوارض اینه که عاشق توئه کوتوله شده
چان از اون ور میز خودش رو خم کرد و با چاپستیکش توی پیشونی کای زد
– آدم باش
سهون بالاخره تونست بخنده ، هرچند زیاد از ته دل نبود
بعد از خوردن شامشون همه بیرون اومدن که با صحنه ی غیرقابل انتظاری روبه رو شدن
روی شیشه ی ماشین کریس با رنگ قرمز نوشته شده بود
” خون ، خون رو جذب می‌کنه “
شیشه ی سمت راننده ی ماشین کای شکسته شده بود.
لوهان با نگاه غمگینی سرش رو زیر انداخت
– معذرت می‌خوام همه َش تقصیر منه
کریس کلافه دستش رو میون موهاش کرد
– بیاین بریم ، باید یه فکری برای این جریان کنیم
سهون دستش رو دور شونه ی لوهان انداخت
– تیله ریزه نگران نباش ، هیچی تقصیر تو نیست
سرش رو بالا گرفت و به صورت مهربون سهون نگاه و سعی کرد لبخندی روی لباش بیاره
– متاسفم…
– هیس ، به حد کافی این کلمه رو ازت شنیدم
تا وقتی که رسیدن به دهکده هیچ کدوم هیچ حرفی نزدن ، کریس تصمیم گرفت اول لوهان رو برسونه.

از اون سمت هم کای ماشین رو کناری پارک کرد تا بتونه کمی با سهون حرف بزنه
– سهون حالت خوبه؟
– هوم
– مطمئنی؟
– خیلی مسخره هست کای
– خوب چرا برام تعریف نمی‌کنی
برگشت و به صورت کای نگاه کرد
– دوست دارم از دست خودم و مخم گریه کنم
کای بی اختیار خندید و بعدش هم با مشت ضربه ی آروم و کوتاهی به پهلوی پیشونی سهون زد
– بگو ببینم چت شده
– بهم نمی‌خندی؟
– آیگوووو ، من کِی بهت خندیدم آخه؟ حرف بزن ببینم چته بچه
– هی مگه من دختربچه َم باهام اینطور حرف می‌زنی؟
کای خندید
– باشه ، بفرمائید جناب پسربچه
– خوب می‌دونی ، اون گارسونه وقتی غذا رو آورد…خوب انگشت شستش زخم بود ینی چسب زخم داشت …خوب…
نفس عمیقی کِشید
– خوب چطوری بگم؟! من حس کردم ممکنه اون غذا و یا بشقاب کثیف باشه …من …اَه نمیدونم
کای آروم دستش رو روی شونه ی سهون گذاشت
– ببین ، به این فکر کن که چقدر فکرت منطقیه و چقدر اشتباه بعد سعی کن برای خودت دلیل بیاری و به طور قاطع توی ذهنت این بحث رو تمومش کنی …اوممممم ببین وقتی ما بیرون غذا میخوریم اصلا معلوم نیست توی آشپزخونه ی اون رستوران چه خبر باشه ، معلوم نیست چند نفر دستشون تمیز یا چند نفر کثیف باشه …صندلی ای که توی رستوران روش می‌شینی معلوم نیست چند نفر قبلا روش نشسته باشن …آدمای تمیزی بوده باشن یا نه…پس یک چسب زخم هیچی نیست… حرفام غلطه؟
– نه ولی…
– ولی چی؟
– اگه …خوب اگه اون دقیقا قبل آوردن بشقاب دستش زخم شده باشه چی؟ اگه نرسیده باشه دستش رو بشوره؟
-ببین داری می‌گی اگه…اگه و اگه و اگه ، اینا هیچ کدومش قطعی نیست سهون
– فکر می‌کنی اینا رو نمی‌دونم کای؟ تمام اینا رو خودمم می‌دونم ولی مخم دست خودم نیست
– اوه فکر کنم یه روح تسخیرش کرده ، نه؟
– الان وقت خوبی برای شوخی نیست
– فردا مدرسه تعطیله…صبح میام دنبالت باید یه جایی بریم
سهون ترسید
– کجا؟! کجا می‌خوای بریم؟!
– هی پسر نترس نمی‌خوام ببرمت پیش روانپزشک و روانشناس…باید باهمدیگه یه جایی بریم ، باشه؟
سهون چشماش رو تنگ کرد
– باشه
______________
لوهان خمیازه ای کِشید و قبل اینکه از ماشین پیاده شه بو./ه ی محکمی روی لب کریس زد
– دوستت دارم مرتیکه ی گَنده دماغ
– کی به کی می‌گه آخه…
محکم لُپ لوهان رو کِشید
– مراقب خودت باش وروجکم
– قول نمی‌دم ولی سعیم رو میکنم
کریس با اخم
– لوهان؟
– شوخی کردم بابا ، فعلا ، شب خوش
– شب خوش

بک چشم غره ای بهشون رفت
– لاو ترکوندنتون رو بذارید برای بعد
تنها واکنشی که کریس و لوهان بهش نشون دادن این بود که خندیدن و همینم حرص بک رو بیشتر درآورد

_______________

کریس به بهانه ی اینکه می‌خواد تا خونه َش پیاده بره به چان گفت اون با ماشینش(ماشین کریس) بکهیون رو برسونه و بعدش صبح کریس می‌ره و ماشین رو از چان پس می‌گیره
در واقع اون می‌خواست اینطوری بک و چان بتونن کمی باهمدیگه تنها باشن

بکهیون مثل یک بچه خوابیده بود و سرش به سمت شونه ی چپش کج شده و از کنار لبش آب دهنش راه افتاده بود
چانیول با خنده گوشیش رو سایلنت کرد و از این حالته بکهیون عکس گرفت
خرگوش کوچولوش از همیشه قشنگ تر به نظر میومد و همین هم باعث می‌شد چانیول احساسی مثل دل ضعفه پیدا کنه
اینکه به صورت مهربون و فرشته ای کنارش نگاه کنه و بخواد آروم بشینه واقعا براش سخت بود
کمربندش(کمربند ایمنی) رو باز کرد و سمت بک خم شد
خیلی نرم لباش رو روی لب های صورتی روبه روش که از زیبایی مثل این بود خط لبی برای تزئینشون دورش کِشیده باشی گذاشت
مک آرومی به لب پایینش زد
بکهیون که در اثر بو./ه بیدار شده بود با لبخند دستاش رو بالا آورد و پشت گردن چان گذاشت و لباش رو از هم فاصله داد تا زبون چان بتونه با زبونش بازی کنه
چان کمی ازش فاصله گرفت
– خیلی دوستت دارم بکهیون
خندید و مثل همیشه خجالت زده سرش رو زیر انداخت
– هی تو هنوزم ازم خجالت می‌کِشی؟!
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره آروم به سمت بالا و پایین تکونش داد
– اوهوم
چان بلند خندید و با انگشت شستش شروع به نوازش لب های نیمه باز و خیس از بو./ه ی بکهیون کرد
– عاشق همین خجالت کِشیدناتم…عاشق همین سرخ شدنات و مثل بچه خرگوش قایم شدنت
بکهیون سرش رو بالا گرفت و به چشمای درشت و قشنگه چان خیره شد
– کانگروی من
– هی بیشعور من کجام شبیه کانگروئه
– همه جات
– حتی اونجام؟
با این حرف دوباره بکهیون رنگ لبو شد و محکم با کف دستاش سینه ی چانیول رو به سمت عقب هُل داد
– گمشو اونور
چان کمربند بکهیون رو باز کرد و خودش سرجاش برگشت
دستاش رو به دو طرف باز کرد
– بیا اینجا
بک وحشت زده
– چان نگو که میخوای اینجا توی ماشین…
– نه احمق جون…فقط می‌خوام راحت بغلت کنم
بکهیون خواست از توی ماشین بره ولی وقتی دید اینطوری سختشه پیاده شد و در سمت چان رو باز کرد و بعد توی بغلش نشست طوری که زانوهاش دو سمت رون های چان قرار گرفته بود
در رو بست و دستاش رو پشت کمر بک حلقه کرد
لباش رو ب./وید و بعدش اونو محکم توی بغل خودش کِشید
بو./ه های آرومی به گردنش زد و بوش کرد
– بوی پودر بچه می‌دی
از نفس های چانیول که به گردنش می‌خورد قلقلکش گرفت
– نکن قلقلکم می‌شه
چونه َش رو روی شونه ی بک گذاشت
– می‌شه یه کم همینطوری بمونی
گونه َش رو به شونه ی چان تکیه داد
– هوم…
-بکهیون؟
– هوم؟
– هوم چیه؟
– اوکی ، بله؟ چیه؟
– اخلاقای لوهان روت تاثیر گذاشته ها
– چیه چانی؟
– خیلی دوستت دارم
بکهیون ریز خندید و کمی سرش رو بالا آورد و بو./ه ای به گونه ای چانیول زد و دوباره صورتش رو به شونه ی ی چان تکیه داد
– منم خیلی دوستت دارم نره غول
چان بلند خندید و روی موهای ابریشمی سَر بکهیون رو بو./ید
– عاشقتم بیون بکهیون
تقریبا ده دقیقه بعد بود که بالاخره چان گذاشت بکهیون از بغلش بیرون بیاد و به سمت خونه بره
– فردا مدرسه تعطیله
– می‌خوام تا عصر بخوام
– هی بکهیون بدجنس نشو
– جدی می‌خوام بخوابم…شب خوش چان
– هی بک..هی کجا میری…وایسا اقلا درست ازت خداحافظی کنم…هی بک
ولی بکهیون توی خونه رفته و در رو بسته بود و همونطور که پشت در ایستاده بود ریز ریز به سروصدای چان می‌خندید
_________
سهون روی تخت دو نفره ی بزرگ اتاقش چرخی خورد…فعلا پارک ماموریت رفته و می‌تونست توی خانه باشه.
با صدای آلارم برنامه ی لاین به خودش اومد
لوهان : بگیر بخواب
– چطوری هیونگ؟
– بخواب
– ممنون منم خوبم
– بخواب
– دوستت دارم هیونگ
– منم ، بخواب
– چه خبرا؟
– بخواب
– هیونگ…
– بخواب
– خیلی خوب هیونگ ، خوب خوابم نمیاد
– به درک اصلا ، شب خوش
سهون با تعجب به چراغ کاربری لوهان که خاموش شده بود نگاه کرد.
این هیونگش واقعا گاهی وقتا متعجبش می‌کرد
پیغامی که از سمت کای بود رو باز کرد
مثل خیلی از دفعه های دیگه باز هم کای یک متن و یا شعر ادبی رو براش ارسال کرده بود
این دفعه متنی که فرستاده بود مربوط می‌شد به ویکتور هوگو ،قسمتی از یکی از متنهایش به اسم آرزوهای من برا شما ، سهون با اشتیاق شروع به خوندنش کرد :
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
سهون به صفحه ی گوشی خیره موند و دوباره متن رو خوند
اون تا الان عاشق نشده بود؟
اون تا الان با دیدن کسی قلبش نلرزیده بود؟
از روی تختش بلند شد و پشت پنجره رفت ، می‌دونست که کای علاقه داره تا به سیاهی شب و ستاره ها زل بزنه پس اونم همون کار رو انجام داد
به شب سیاهی که مثل یک دستمال مشکی و سورمه ای تمام آسمون رو گرفته بود خیره شد.
دستمالی پُر از دونه های نقره ای.
دونه هایی که بعضی هاش از بقیه درخشان تر و بزرگتر بودن.
دونه هایی که می‌تونستی باهاشون تصاویر زیادی رو روی پارچه ترسیم کنی.
سهون دوباره به صفحه ی گوشی نگاه کرد
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
لبخندش عمیق شد و چهره ی کای توی ذهنش اومد.
مسلما توی دنیای تیره و تار سهون که به تازگی در حال گرفتن رنگ های هرچند کمرنگی به خودش بود ، کای مثل یک الماس و یا یه روزنه ی امید می‌درخشید.
برای سهون ، کای تنها یه دوست نبود…فقط کسی که به حرفاش گوش بده نبود.
اون می‌تونست بهش تکیه کنه…به اون شونه هایی که از شونه های خودش پهن تر نبودن…قوی تر نبودن…درشت تر نبودن…ولی خیلی محکم بودن…پر از حس امنیت و آرامش.
سن اون از سهون بیش‌تر نبود…تجربه هاش بیش‌تر نبود…از دنیای دیگه ای نیامده بود.
ولی …ولی اون خیلی با سهون فرق داشت…اینقدر که الان حس می‌کرد شاید بعد از مادرش و لوهان سومین شخص مهم زندگیش کای باشه.
اینقدر که به خودش بگه نمی‌خواد دوستیش رو از دست بده.
ولی چیزی مثل یه حس شیرین و در عین حال ترساننده توی وجودش می‌پیچید.
چیزی که سبب می‌شد تا یه کم خودش رو عقب بکِشه.
اونم این حس که شاید کای کم کم داشت از دوست براش فراتر می‌رفت و همینم سهون رو می‌ترسوند.
چطوری می‌تونست با این همه ایرادی که داره خودشو لایق کای بدونه؟
چطوری می‌تونست حتی آرزوی داشتنش رو توی ذهن و قلبش داشته باشه؟
نه قطعا اون لیاقت کای رو نداره.
___________
لوهان بعد از اینکه نتونست موفق به خوابوندن دونسنگ بازیگوشش بشه با حرص آف شد و درست زمانی که می‌خواست از برنامه بیرون بیاد پیغامی از کریس دید
یک عکسِ مدل مو.
موهای چتری توی صورت و به رنگ قهوه ای روشن.
زیرش نوشته بود که
– این مدل مو باید خیلی بهت بیاد لوهان.
– منظور؟
– می‌گم که بهت میاد
– منم گفتم که منظور؟
– منظوری نداشتم ، دارم می‌گم قشنگه بهت میاد
– هوم ، ممنون
– همین؟!
لوهان با شیطنت خندید ، می‌دونست که داره حرص کریس رو در میاره ولی از این کار لذت می‌برد…با تصور چهره ی کریس که الان احتمالا از عصبانیت در حال انفجار بود بیشتر خندید و نوشت
– من خوابم میاد کریس ، عکس قشنگی بود ممنون ، شب خوش
-….
– کریس؟
-….
– الان مثلا قهر کردی؟
-…
– k.sssssssssssss
– شب خوش عشقم
لوهان با رضایت به صفحه ی گوشیش نگاه کرد و بعد از خارج شدن از برنامه ی لاین اون رو روی میز عسلی بغل تختش گذاشت و خودشو روی تُشک نرم رها کرد.

________________________________________

اندر حکایات نویسندگان و خوانندگان :
سلام به همه ، چطور مطورایید؟ با عید و تعطیلات عید خوش می‌گذره؟
عَرضم به حضور مبارک همتون که یه نکته ی مهمی رو باس بهتون یادآور شم
ینی یه نکته ی مهم رو بگم و بدونیدش…حالا خواستید بخونید این نکته رو نخواستید هم که نخواستید دیگر چه کنم؟!
دوستان بنده ینی برف آذر و دیگر نویسنده ها یه چیزی هست به نام علم غیب…موتاسفانه و یا خوشبختانه ما اونو نداریم.
با توجه به اینکه ما علم غیب رو نداریم برای اینکه جواب بعضی چیا رو بفهمیم به کمک شما نیاز داریم.
وقتی ما فیکی رو می‌ذاریم طبعا دوست داریم بدونیم ملت خواننده اون فیکه رو دوست داشتن یا نداشتن؟ به نظرشون فیکه چطور بوده؟ نقاط قوت و ضعفش چطور بوده
بالاخره گِل که لگد نکردیم که …فیک نوشتیم و گذاشتیم
حالا یا فیکه خوب بوده یا نبوده
منتهی چون همون علم غیبی که خدمتتون عارض شدم رو نداریم ، باس چه کنیم؟ بریم نظرای شما رو بخونیم
وقتی شماها هم نظر نذارید نتیجه چی میشه؟ نتیجه این میشه ماهایی که علم غیب را ندانیم نمی‌فهمیم نظرتون چیه و نتیجه انگیزمون برای نوشتن و گذاشتن فیک کم و کمتر میشه
نمی‌دونم چرا یه سری هاتون به صورت سایلنت ریدر و یا همون خواننده ی خاموش هستید…خوب یه سری هاتون شاید نتونید نظر بذارید ولی الباقی چی؟
لج کردید که میگیم نظر بذارید و نمی‌ذارید؟
خستته تون میشه نظر بذارید؟
حوصله تون نیست؟
تنبلیتون میاد؟
خوب اگر لج کردید که بهتره این کار رو نکنید چون دارید میبینید که ، وقتی شما لج کنید نویسنده هم می‌تونه لج کنه و فیک نذاره
خسته تون میشه؟ خوب به نظرتون نویسنده خسته َش نمیشه از تایپ فیک؟
حوصله تون نیست؟ خوب به نظرتون نویسنده حوصله َش گاهی از نوشتن فیک سَر نمی‌ره؟
تنبلیتون میاد؟ خوب به نظرتون نویسنده گاهی تنبلی نوشتنش نمیاد؟
درسته یه سری چیا هست که از سمت نویسنده ها باس انجام بشه…مثل خوش قولی در گذاشتن فیک…مثل رعایت احترام به شماها…ولی متقابلا هم شماها باس با نظر گذاشتن و اهمیت دادن به اون نویسنده و فیکش جواب زحمتاش رو بدید دیگه
حالا یه سری هاتون می‌تونید الان این حرفای من رو یه مُشت خزعبلات بدونید و ذره ای قد دو زار هم اهمیت به من و حرفایی که بهتون زدم ندید و کما فی سابق سایلنت ریدر بمونید و بگید داره زر الکی میزنه و ولش کن مهم نی چی می‌گه
یه سری هاتون هم می‌تونید اهمیت بدید و بگید بذار بریم نظر بذاریم
نهایتش اینه اقا یه بار نظر بذارید و بگید چرا دیدگاه نمیذارید و بعد از اون باز برگردید به سایلنت ریدریتون
با توجه به همون اصل که همان نداشتن علم غیب از سمت ما نویسنده هاست ، ما میتونیم فقط حدس بزنیم که چرا نظر نمی‌ذارید و به طور قطع که نمی‌تونیم بگیم آره دقیقا به فلان دلیل نظر نمی‌ذارن
خلاصه ی کلام : لطفا بعد از خوندن هر فیکی نظر بگذارید

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 19 نظر 10 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Smart Balance Wheel
مهمان

Appreciate those Smart Balance Wheel http://adf.ly/6249830/banner/www.fashionhoverboard.com. Keep them in some color styles. get them winter long. Keeps my very own your feet sooooo model. In addition to their cool too!

narsis69
مهمان

مرررررسی. خیلی خووووب بوووود. :yehetohorat: :yeees:
وای یه روز اینا اومدن خوشی کنن ها، این یارو، قرار نیس دست از سرشون برداره؟ :gerye: :gerye:
عالی بود. خسته نباشی. :heartme:
جوووون. چانبک :bunny: :kissme:
جون جوووون کریسهان :nish: :kissme:
کی سکای اضافه بشه بسلامتی :yeees:
فایتینگ :rose:

overstock Promo Code
مهمان

HOLA, ESTOY EN MIS 36 SEMANAS DE EMBARAZO Y QUISIERA SABER COMO PUEDO SACAR EL PESO DE MI BEBE EN LIBRAS SI SON 24000 GRAMOS Y 47 CM EN EL TAMAÑO POR FAVOR DIGAME UN MAS O MENOS DEL PESO ESTOY INTRIGADA, ESPERO RESPUESTA GRACIAS.

coupon codes aeropostale
مهمان

This website was… how do I say it? Relevant!! Finally I’ve found something which helped me. Thanks!

afsaneh LCS
مهمان

سلام دوسته خوبم
خیلی قشنگه فیکت
متنی که از ویکتور هوگو گذاشتی…عاشقشم..تو کتابه درسی ما هست..حفظم اونو اینقدر دوسش دارم..نمیدونم چرا!!؟
بازمم ممنونم…فیکت خیلی قشنگه

sepid
مهمان

عررر چانبک چقد خوبن اخه..چرا این زوج هیچوقت واسم تکراری نمیشه؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifخودمم موندم تو حکمتشohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifبه امید تشکیل سکایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gif

مانیا
مهمان

سلام ببخشید من قسمتای قبلو میخوام اگه مقدوره واست پی دی اف اگرم که نه همینجوری ساده خیییلییی مرسسسی
[email protected]
اینستاaty14ahvaz
[email protected]
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

farfar
مهمان

نگران کای نباش…اون از خداشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

کارن
مهمان

خیییییییییییییلی خوب بید!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Armina
مهمان

چی بگویم …….عاااااااااااااااالی بود

fatemeh
مهمان

همیشه چانبک رو به خاطر همین شیطنتای بک دوس دارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Byun Marsar
مهمان

تا اینجا خوندم…
منتظر بقیشما…
نگی نگفتم…
فایتینگ فایتینگ اونییییی…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Anahita
مهمان
fj-baeky
مهمان

سلام عزیزم غصه شما داره دیونم میکنه دوباره باید از اول فیک ها رو اپ کنید چرا با ما این کارو میکنن وبلاگ ما گه چیزی نداره خدا به راست هدایتشون بکنه
خیلی خیلی خسته نباشید خدا قوت ما اکسوال ها کوتاه نمیایم و تا اخر هستیم
اونی فایتینگ
دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووس

H~H
مهمان

سلام عزیزم .من وقتایی ک باگوشی میام نظرام ارسال نمیشن الانم میرم واسه ی همه ی قسمتایی ک خوندم نظرمیذارم.البته واسه قسمتای1-19وچندقسمت دیگه نظرداده بودم.عاشق داستانتم مرسی بخاطرتلاشت قلم خوبی داری تیکه های طنزشوبسی میدوستم?.فیک قرارنیس هونهانی بشه؟

wpDiscuz