سلام به همگی خوبید؟

قسمت آخر از فصل اول فیک ” تو تویی ، من منم ” رو براتون آوردم

در مورد نظرات اول بگم : از همه خیلی خیلی ممنونم برای نظراتتون ، به من و فیکم خیلی لطف دارید

دوستای گلم اینجا توی سایت من یکمی سختمه نظر جواب دادن …از طرفی نظر جواب بدم میره در تعداد نظرات نظردهنده ها…من همه ی نظرا رو می‌خونم ولی اونایی رو جواب میدم که سوال باشه و بتونم جواب سوالتون رو بدم…اگر می‌دونید  اینطوری خوب نیست و از نظرتون باید همه ی نظرا رو جواب بدم بهم بگید تا این کار رو کنم

این شما و این آخرین قسمت از فصل اول این فیک

تو تویی من منم
فصل اول
قسمت 21
غریبه ی آشنا!!
شاید به دست آوردن برادرش می‌تونست هدف خوبی برای رنگ و رو بخشیدن به زندگی لوهان باشه
ولی از کجا معلوم که سهون حاضر به پذیرفتن اون می‌شد؟
و از کجا معلوم که سهون هم مثل بقیه ترکش نمی‌کرد؟
صبح با کِسِلی زیادی باید به مدرسه رفت…اینقدر بدن درد داشت که نمی‌تونست درست سرپا بایسته
هنوزم معدرش درد می‌کرد و حالا کبودی سر زانو و چونه َش که در اثر زمین خوردنِ دیروز بود هم بهش اضاف شده و باعث می‌شد موقع راه رفتن از درد اخم کنه
آخرشم زن عموش وقتی وضعیتش رو دید ازش خواست اون روز به مدرسه نره و خونه بمونه و استراحت کنه
لوهان بعد از برگشتن به اتاقش چیزی به ذهنش رسید
باید پیش سهون می‌رفت…باید به نحوی سر از کاراش در میورد و بهش نزدیک می‌شد
شاید الان وقت این شده باشه که لوهان اشتباهاتش رو جبران کنه…
به یکی از دانش آموزایی که مورد اعتمادش بود زنگ زد و ازش خواست آدرس خونه ی سهون رو براش گیر بیاره و تا جایی که میتونه در موردش بهش اطلاعات بده
می‌دونست که می‌تونه آدرس رو از کای بگیره ولی مسلما اون می‌خواست بفهمه آدرس سهون رو برای چی لازم داره و همین هم یه مکافات بود تا بتونه کای رو راضی کنه
زیاد طول نکِشید…حدود سه ظهر بود که نوچه َش براش آدرس خونه ی سهون رو فرستاد و گفت که اون معمولا خونه نیست و بیشتر وقتا یا توی بار کنار خانه که به طبقه ی دوم راه داره هست و یا بیرون
لوهان با احتیاط از روی تخت پاشد و بعد از اینکه چندبار میان لباسای توی کمد گشت بالاخره رضایت داد و یه تیشرت طوسی با طرح یک اسکلت مشکی روش و یه بلوز لی نازک به رنگ خاکستری و دست آخر شلوار لی نوک مدادی رنگش رو پوشید و با احتیاط طوری که عمو و زن عموش از چرت عصرانه شون بیدار نشن از در خانه بیرون اومد
موتورش رو از پارکینگ در آورد و بعد از سوار شدن به سمت خانه ی سهون رفت
اون باید باهاش حرف می‌زد…باید هر طوری شده بهش می‌گفت برادرشه…
ولی در مورد برادر خونی نبودن…
خوب ، لوهان اصلا در گفتن این مورد به سهون مطمئن نبود…
گفتن اینکه برادرشه خودش به تنهایی به حد کافی می‌تونست برای سهون شوک آور باشه دیگه چه برسه به اینکه بخواد بفهمه پدر لوهان کیه و چیکار کرده…
نه قطعا لوهان نمی‌خواست به همین زودی سهون دوباره ازش متنفر بشه…پس فعلا باید اعتماد سهون رو نسبت به خودش جلب کنه و بتونه دوباره کاری کنه که اون پسر دونسنگش بشه
وقتی به نزدیکی خونه ی سهون رسید کمی دورتر موتورش رو نگه داشت…
حالا که این همه راه رو اومده بود از شدت تپش قلب و یخ شدن دستاش حتی قادر به یک اینچ تکون خوردن هم نبود…
می‌ترسید… از رد شدن…از خُرد شدن…
توی کشمکش میان قلب و عقلش برای رفتن و نرفتن پیش سهون بود که در خونه باز شد و تونست اونو ببینه
سهون با ماشین سفید رنگش از اونجا دور شد و لوهان قبل اینکه بخواد با موتوروش اونو تعقیب کنه به این فکر کرد که اگه بخواد به دنبالش بره مسلما یه ذره شانسی هم که ممکنه برای بخشیدنش توسط سهون داشته باشه رو از دست بده
قطعا سهون دوست نداره توسط کسی که ازش متنفره دنبال بشه…
روی موتورش نشست و منتظر برگشتنش شد
دیگه تقریبا به حالت نیمه چُرت در اومده بود و سرش هراز چند گاهی روی سینه ش میفتاد که صدای ماشینی رو شنید و با بالا آوردن سرش سهون رو دید که با قیافه ی عبوسی از ماشینش پیدا شد
هنوزم شک داشت که باید پیش سهون بره یا نه…ولی به خودش گفت هرچه زودتر باید این بازی مسخره تموم شه
اومد با کلید در رو باز کنه صدای فردی رو از پشت سرش شنید
– سهون
برگشت و با صورت متعجب به لوهان نگاه کرد
لبخند بی جون و حالتی زد :
– باید باهات حرف بزنم
اخم پررنگی کرد …اینقدر که لوهان برای یه لحظه جا خورد و ترسید
– امروز روز خوبی نداشتم کیم لوهان…بهتره برای مسخره بازی هات یه روز دیگه بیای
خواست به سمت در بره که سریع ولی با دست لرزون بازوش رو گرفت
– خواهش میکنم سهون…باید باهات حرف بزنم
دست راستش رو بالا آورد و با شدت دست راست لوهان که بازوی چپش رو گرفته بود پایین آورد
– ما چه حرفی می‌تونیم باهم داشته باشیم
لوهان سعی کرد بغض مزخرفی که توی گلوش مثل یه گلوله ی سُربی گیر کرده بود رو پایین بده
– باید یه چیزایی رو بدونی
دست به سینه شد …هنوزم اخم داشت و نگاهش عصبانی بود
– مثلا چه چیزایی؟
– یه چیزایی راجع خودت و من
– هه ، چیه؟ نکنه باز یه چی سرهم کردی که بخوای اذیتم کنی؟ دیدی که آخرین بار تاوانش رو چطوری دادی؟
– سهون بس کن…دارم میگم یه چیزایی هست که تو باید بدونی ، می‌فهمی
با صدایی که کمی بالا رفته بود گفت
– حرفت رو بزن
– اینجا نمیشه …باید همرام بیای
– دقت کردی چندبار تا الان گفتی باید؟ بچه جون من چه اجباری به تو دارم؟
لوهان کلافه نفسش رو بیرون و داد چشماش رو بست و سرش رو به دو سمت تکون داد
وقتی چشماش رو دوباره باز کرد قطره ی اشک مزخرفی بالاخره راهی گونه َش شد
– در مورد خونواده ت…پدرت…مادرت..و…و…برادرت…
سهون به وضوح جا خورد…قدمی به سمت لوهان برداشت و یقه ش رو توی دست گرفت
– تو چی در مورد خونواده م می‌دونی؟
با همون نگاه غمگین قبلی به صورت سهون خیره شد :
– وقتی همرام بیای می‌فهمی…باید دو نفر رو ببینی…
به اجبار همراهش رفت و پشت موتورش نشست
تو راه به خاطر چاله ها مجبور می‌شد گاهی محکم پیراهن لوهان رو از پشت توی مشت بگیره
و هر بار سر لوهان غر می‌زد که اون بدترین موتور سواریه که وجود داره
وقتی روبه روی خونه نگه داشت هر دو از موتور پیاده شدن
سهون نگاهی به خونه ی گل کاری شده ی روبه روش انداخت
– اینجا کجاست؟
– خونه من…در واقع خونه ی عمو و زن عموی من …یا…بی خیال…بیا
زنگ در رو زد و بعد از چند لحظه چهره ی زن عموش پشت در پیدا شد
– لوهان؟ معلومه کجایی پسر؟ این همه وقت…
با دیدن سهون حرفش رو نیمه تمام کرد
بهش تعارف کرد که همراه اون وارد خونه بشه
چند لحظه بعد سهون روی یکی از کاناپه های قهوه ای رنگ توی خانه نشسته بود و خانوم کیم سرگرم درست کردن آبمیوه برای آوردن جلوی مهمون ناخونده َشون
عمو شیو از اتاقش بیرون اومد و سهون برای چندمین بار سعی کرد میان حافظه ش به جواب این سوال بگرده که چرا اینقدر این زن و مَرد براش آشنا به نظر میان؟
شیومین با فاصله ازش نشست و خانوم کیم با لیوان های آب میوه توی سالن برگشت
همونطور که لیوان رو روی جا لیوانی ای با طرح پرتقال که روی میز قرار داشت می‌گذاشت با صدایی کمی بلند گفت :
– لوهان کجایی پسرم؟
وقتی بالاخره بعد از پنج دقیقه لوهان با آلبوم های قدیمی عکس به توی سالن برگشت هم شیومین و هم همسرش از دیدن اون آلبوم ها در دستش متعجب شدن
لوهان کنار سهون روی مبل نشست و یکی از آلبوم ها رو روی پای اون گذاشت و بازش کرد
با تعجب و غافلگیری یک نگاه به آلبوم روی پاش و یک نگاه به لوهان کرد
لبخند کوچیکی زد و اولین صفحه ی آلبوم رو باز کرد
عکس زن و مَردی جوون با لباس عروسی به تن مشخص شد
– این خانوم و آقا رو یادته سهون؟
اخمی میان اَبروهاش داد و چشماش رو تنگ کرد و بعد از نگاه به عکس به سمت صورت لوهان برگشت
– من می‌شناسمشون؟
سرش رو تکون داد و بعد از اینکه زیرچشمی به عکس نگاه کرد دوباره صورت سهون رو زیر ذره بین چشماش گرفت :
– خوب بهشون نگاه کن سهون…تو اونا رو نمی‌شناسی؟
– نه…ولی برام آشنان
– هوم…
صفحه ی بعد عکس همون زن با شکمی برآمده بود در حالی که دست پسر بچه ی کوچیکی رو توی دستش داشت
لوهان لبخند تلخی زد :
– این مامانه منه سهون…اونی که کنارش ایستاده منم …مادرم اینجا برادرم رو باردار بوده
عمو شیومین به حرف اومد
– لوهان پسرم…
– عمو بذارید حرفام رو بزنم…می‌دونم الان شماهم مثل سهون گیج شدید…ولی یه کم دیگه همتون همه چی رو می‌فهمید
با چشمایی که پر اشک بودن برگه زد و صفحه ی بعد عکس نوزادی در آغوش مادر و پدرش و لوهان مشخص شد
– اینجا داداشم تازه به دنیا اومد…مامان و بابا اسمش رو…
نفس عمیقی کِشید و سعی کرد لرزش صداش رو کم کنه :
– اسمشو سهون گذاشتن…
سرش رو بالا گرفت و با چشمای شوکه شده ای به صورت غمگین لوهان نگاه کرد
چند تا صفحه رو باهم رد کرد تا به عکسی از یک شب تولد رسید…شب تولد سهون
– اینجا رو ببین…اینجا شب تولد توئه…اون هم منم…این هم تویی مگه نه؟
وقتی دید سهون بی صدا بهش خیره شده دوباره با انگشت اشاره روی برگه آلبوم زد و با اصرار بهش گفت :
– اینو ببین…این تویی…اینم منم … نگاه سهون
نگاه خیره ش رو از صورت لوهان گرفت و به عکس داد
– این…این…من…منم
عمو شیومین و زن عمو شوکه شده بلند شدن و پیش اون دوتا رفتن
سهون هاج و واج خیره به عکس مونده بود
عمو شیومین
– لوهان اینجا چه خبره
بلند شد ایستاد و با گریه
– عمو اون سهونه…داداش من و پسر برادر شما
سهون عصبانی سرپا ایستاد
– این بازی جدیدته لوهان؟
برگشت و با دستاش شونه های سهون رو گرفت
– بازی نیست سهون…هیچی بازی نیست…باور کن راست می‌گم تو داد…
سهون سرش رو به دو سمت تکون داد
– داری دروغ می‌گی
لوهان اشکاش رو محکم از روی صورتش پاک کرد و لبخند نصفه نیمه ای زد
– باور کن راست می‌گم سهون…ببین مگه اون پسر بچه تو نیستی؟ قیافه ی پنج سالگیت رو یه کم یادته نه؟
دولا شد و از روی میز آلبوم رو دستش گرفت و گفت
– ببین حتی اگه یادت هم نباشه تو هنوز خیلی شبیه بچگی هاتی ، ببین سهون…نگاه کن…من دادا…
نذاشت به حرفاش ادامه بده داد زد
– تو چطور روت می‌شه به من بگی داداش؟ تویی که اون شب خیلی راحت پشت اون راه پله مخفی شدی و گذاشتی منو ببرن؟ تویی که بهم گفتی هیچی نگم و اینطوری خودت مخفی موندی
شیومین سعی کرد اوضاع رو کمی مرتب کنه
– بچه ها آروم…
سهون لوهان رو محکم به عقب هُل داد طوری که از پشت روی مبل پرت شد
– حالم ازت بهم می‌خوره لوهان…اگر ازت بدم میومد الان بیشتر از قبل ازت متنفر شدم
شیومین جلو رفت
– سهون پسرم…
داد زد
– به من دست نزنید…
خانوم کیم با گریه سعی کرد اونو آروم کنه
– پسرم آروم باش…ببین …ما …ما اصلا نمی‌دونستیم تو کجایی…ببین ماهم مثل تو شوکه شدیم
لوهان سعی کرد بلند بشه ولی درد شدیدی که توی معده َش پیچیده شده بود باعث می‌شد نتونه خوب بایسته
– سهون من واقعا متاسفم….من معذرت می‌خوام
زن عمو
– لوهان چی شده؟ تو چیکار کردی پسرم؟
سهون
– هه پس بهشون نگفتی نه؟ رو کرد به صورت خیس از اشک خانومه کیم و با صدایی که هم به خاطر عصبی شدن و هم به خاطر بغضش می‌لرزید :
– وقتی مامان و بابا رو کُشتن لوهان زیر راه پله مخفی شده بود…من…(نفس عمیقی کِشید ) من صداش زدم…دستم رو به سمتش تکون دادم ولی اون بهم اشاره کرد هیچی نگم…اون با لبخند ایستاد و دزدیده شدنم رو نگاه کرد
لوهان با خجالت زیادی سرش رو زیر انداخت ، نمی‌دونست باید چی بگه…
عمو شیومین با اخم
– ولی لوهان تو به ما چیز دیگه ای گفته بودی
با صدایی که به زور در میومد
– دروغ گفتم
خانوم کیم بدون اینکه بخواد عصبانی شده بود
– تو چطور تونسته این همه سال یه همچین دروغی بگی؟ اصلا چطور تونستی به زندگیت اینقدر راحت ادامه بدی لوهان؟!
سرش رو زیر انداخت و دستاش رو مشت کرد
اشکاش صورتش رو هر لحظه بیشتر از قبل خیس می‌کردن
عمو شیومین کلافه سعی کرد همسرش رو آروم کنه
– آروم باش یوئی…اون فقط یه بچه بوده …
– چطوری می‌خوای آروم باشم…لوهان آخه تو چطور تونستی؟
سرش رو به زور بالا گرفت و به قیافه های روبه روش که با سرزنش بهش خیره شده بودن نگاه کرد
نتونست بیشتر از اون طاقت بیاره
به عقب برگشت و با سرعت بالایی شروع کرد به دویدن و از خانه خارج شدن
اون باز هم ترسیده بود
باز هم فرار کرده بود
اون یک بار دیگه حس کرد که تنها شده
حس کرد که باز هم آدم بده داستان شده
اون بازم به این نتیجه رسید که همیشه برای همه چیز اون مقصره
همیشه اونه که سرزنش می‌شه
ولی این دفعه با یک تفاوت…با این تفاوت که این دفعه اون کاملا می‌دونست که مقصره و مستحق سرزنش و تنبیه شدن.
**********
پایان فصل اول

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)